علی آقاپور نظرات یکشنبه 20 مرداد 1398 ، 03:25 ب.ظ
رحم اجاره ای/56
_چیزی نیست مامان خاله ستاره دلش گرفته شما برید من و خاله ستاره هم میایم
مامان با شنیدن این حرف من اخماش رو توهم کشید و گفت:
_تو فکر کردی من بچه هستم آره !؟
با شنیدن این حرفش با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم
_مامان این چه حرفیه
_پس چرا داری دروغ میگی !؟
ساکت بهش خیره شدم نمیدونستم چی باید بهش بگم آخه مامان خودش به اندازه کافی مشکلات داشت نمیتونست با مشکلات من هم سر و کله بزنه
_ستاره.
ستاره با شنیدن صدای من نگاهش رو بهش دوخت و گفت:
_جان
_برای چی داشتی گریه میکردی !؟ بدون هیچ دلیلی راستش رو بگو
ستاره همه چیز رو برای مامان تعریف کرد وقتی حرف هاش تموم شد صدای مامان بلند شد
_هنوز عاشقش هستی !؟
ستاره با چشمهای اشکی بهش خیره شد و سری به نشونه ی تائید تکون داد که مامان بهش خیره شد
_قراره همیشه بخاطرش گریه کنی !؟ وقتی میدونی بدستش نمیاری و جز یه عذاب هیچی برات نداره فراموشش کن اون هم نه الکی واقعی.
ستاره بلند شد مامان رو بغل کرد که اشکای منم سرازیر شد ، صدای سیاوش اومد
_خیر باشه گریه چرا !؟
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست که صدای مامان بلند شد:
_چیزی نیست پسرم
سیاوش به خاله ستاره خیره شد و اخماش رو توهم کشید
_کسی اذیتش کرده !؟


به سمت سیاوش رفتم دستش رو گرفتم و آروم گفتم:
_بریم برات توضیح میدم
من و سیاوش به سمت خونه ی خودمون حرکت کردیم که وقتی دور شدیم سیاوش ایستاد بهم خیره شد و گفت:
_میشنوم
نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به تعریف کردن وقتی حرف هام تموم شد سیاوش با صدای عصبی گفت:
_دوست دارم اون اشکان عوضی رو ....
_بیخیال سیاوش انگار قسمت همینه من مامان خاله ستاره هیچوقت طعم خوشبختی رو نچشیم
با شنیدن این حرف من سیاوش خیلی عمیق بهم خیره شد و گفت:
_میخوای بگی تو الان خوشبخت نیستی !؟
با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم
_هستم
سیاوش دستم رو گرفت و گفت:
_من هیچوقت اجازه نمیدم ناراحت بشی یا خوشحال نباشی همیشه سعی میکنم بهترین ها رو برات فراهم کنم پس هر موقع از هر چیزی ناراحت شدی بهم بگو باشه !؟
_باشه
صدای سامان اومد
_سیاوش
سیاوش به سمتش برگشت به قیافه ی داغونش خیره شد و گفت:
_چیشده !؟
_خاله دریا
سیاوش ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چی !؟
_همین الان پیداش کردیم تو وان بود غرق خون بردیمش بیمارستان اتاق عمل حالش اصلا خوب نیست
سیاوش اخماش رو توهم کشید و گفت:
_به درک اصلا مهم نیست داره تقاص کار هاش رو پس میده هیچکس حق نداره بره دیدنش
سامان بهش خیره شد
_اما مامان داره بیقراری میکنه
سیاوش نفس عمیقی کشید و گفت:
_حتی اگه بمیره هم ما نباید بریم اون کثافط با خواهر ما کاری کرده که تموم عمرش بشینه به این موضوع فکر کنه حالا ما باید بریم دیدنش که چی !؟
_اما اون ....
_سامان اول به شهلا فکر کن بعد هر کاری دوست داشتی انجام بده به مامان هم همینو بگو
بعدش دست من رو گرفت به سمت خونه رفتیم.


سیاوش به شهلا خیره شد و گفت:
_برای چی نشستی داری گریه میکنی حالت خوبه !؟
شهلا با گریه بهش خیره شد و گفت:
_خاله دریا بیمارستان حالش اصلا خوب نیست کاش زبونم لال میشد من قصد نداشتم اون خودکشی کنه داداش بخدا ...
سیاوش به سمتش رفت محکم بغلش  کرد و شروع کرد به نوازش کردنش تا شاید آروم بشه اما شهلا انگار اصلا قصد نداشت آروم بشه و همش داشت از سیاوش طلب بخشش میکرد و از خاله دریاش میگفت که بلاخره سیاوش از کوره در رفت و خیلی عصبی گفت:
_شهلا بسه!
شهلا با شنیدن صدای عصبی سیاوش ساکت شد بهش خیره شد و با صدای گرفته ای نالید:
_داداش
_داری بخاطر اون کثافطی گریه میکنی که داشت خودت رو به کشتن میداد و کاری باهات کرده بود که روزی هزار بار آرزوی مرگ کنی
با شنیدن این حرف سیاوش منم به سمت شهلا رفتم
_حق با سیاوش شهلا با گریه کردن و داغون کردن خودت آسیبی به هیچکس نمیرسه جز خانواده ات بعدش دریا دیگه هیچ نسبتی با خانواده شما نداره مخصوصا با کاری که انجام داد
با شنیدن این حرف من بعدش صدای سامان اومد:
_چقدر کثافط
متعجب بهش خیره شدم که صدای سیاوش بلند شد:
_چی !؟
_خاله دریا 
سامان ابرویی بالا انداخت و گفت:
_هیچی بابا این خودکشی اینا همش یه نقشه بوده برای برگشتن همون به سمتش ، واقعا من بعضی وقتا تو کار اینا میمونم
_واقعا همچین کاری انجام داده !؟
سامان نگاهش رو بهم دوخت و گفت:
_آره
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی تاسف تکون دادم اون دختره حتی پشیمون هم نبود و نشسته بود همچین فکر های احمقانه ای انجام داده بود صدای سیاوش بلند شد:
_رفت خواستگاری دختر خاله اش دیشب میخواد دریا رو برای همیشه فراموش کنه!
سامان پوزخندی زد 
_اون اصلا بیخیال نمیشه مطمئن باش!


_هر گوهی خواست بخوره اما مطمئن باش به اون چیزی که میخواد نمیرسه اون ذاتش خرابه 
با شنیدن این حرف سیاوش بهش خیره شدم و اسمش رو صدا زدم
_سیاوش
به سمت من برگشت به چشمهام خیره شد و گفت:
_جان
_شهلا رفت
با شنیدن این حرف من عصبی چنگی داخل موهاش زد و گفت:
_این دختر قصد داره من و دیوونه کنه بهش میگم تو نباید بری دیدن دریا اما دلش میسوزه ، الانم شنید لابد ناراحت شده شاید فکر میکرد اون عفریته پشیمون شده از کار هایی که انجام داده اما اون انقدر ذاتش خراب که شک ندارم یه درصد هم پشیمون نیست
_واقعیتش منم دلم براش سوخت
سیاوش عصبی به سامان خیره شد 
_دلت برای اون سوخت همونی که خواهرت رو بدبخت کرد نکنه دیوونه شدی !؟
سامان سری به نشونه ی منفی تکون داد و گفت:
_دیوونه نشدم اما واقعا دلم براش سوخت خوب بااون وضعی که من دیدمش غرق خون ....
_شاید دلم براش بسوزه اما شک نکن بخاطر وضعیت شهلا هیچوقت نمیبخشمش تا زمانی که تقاص پس بده و خون گریه کنه 
میدونستم سیاوش چقدر شهلا رو دوست داره و بخاطر وضعیتش ناراحت و حق داشت که از دریا متنفر باشه ، سیاوش از خونه رفت بیرون که صدای سامان بلند شد:
_سیاوش چرا انقدر عصبیه !؟
_شاید بخاطر حرف هایی که زدی
سامان بهم خیره شد
_ستایش!
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_بهش حق بده اون شهلا رو خیلی دوست داره حالا که تو این وضعیت اون رو دیده اصلا براش خوش آیند نیست مخصوصا با حالی که شهلا داره
_میدونم اما دریا هم خیلی افتضاح رگش زده بود
سری به نشونه ی تاسف تکون دادم
_جای اینکه پشیمون باشه از کاری که با شهلا انجام داده نشسته بخاطر برگشت عشقش رگ میزنه ، شک نکن اون عشق هیچوقت نمیاد سمت همچین آدمی که به دختر خواهرش رحم نکرده و از اعتماد همه سواستفاده کرده
_واقعا!
_سامان
_بله !؟
به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_تو برای وضعیت دریا تا این حد ناراحت شدی یعنی اون رو بخشیدی بخاطر کاری که با شهلا کرد !؟



خیلی محکم و قاطع جوابم رو داد:
_نه
با شنیدن این حرفش با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم
_پس اگه اون رو نبخشیدی چرا میگی دلم براش سوخت و این حرف ها چرا باعث شدی سیاوش عصبی بشه !؟
_چون واقعا جوری شده بود که حتی اگه دشمن خونیش هم باشی دلت براش میسوخت ، اما فکر نکن من اون رو بخشیدم کاری که اون با شهلا کرد اصلا قابل بخشش نبود.
سری به نشونه ی تائید تکون دادم که سامان هم رفت بیرون انگار رفت پیش سیاوش تا باهاش حرف بزنه میدونست سیاوش عصبی شده از شنیدن حرف هاش آه دلسوزی کشیدم این روز ها انقدر اتفاق های بدی میفتاد که باعث میشد گیج و منگ بشیم 
_ستایش
با شنیدن صدای مامان سیاوش به سمتش برگشتم و گفتم:
_جان
با چشمهای قرمز شده اش که مشخص بود گریه کرده بهم خیره شد و گفت:
_از دریا خبری نشده !؟
با شنیدن این حرفش با تاسف بهش خیره شدم چقدر دلم برای مامان میسوخت اون واقعا داشت بیشتر از همه زجر میکشید از یه طرف دخترش که شکنجه جنسی شده بود از یه طرف خواهرش که مقصر بود و حالا گوشه بیمارستان بود عجب صبر و تحملی داشت این زن
_نگران نباشید حالش خوبه
_به هوش اومده !؟
_نمیدونم ، گویا فقط برای جلب توجه اینکارو کرده چون اون پسری که عاشقش بود رفته خواستگاری دختر خاله اش
مامان قطره اشکی که داشت روی گونه اش میچکید رو پس زد و گفت:
_کاش هیچکدوم از این اتفاق ها نمیفتاد
_بلاخره همه اینا میگذره تموم میشه شما به اندازه کافی ناراحت شدید پس بهتره فراموش کنید
مامان به سمتم اومد و دستم رو گرفت گفت:
_با سیاوش صحبت کن باید شهلا رو ببریم پیش روانشناس اون باید حال روحی اش خوب بشه بعدش با دریا صحبت کنیم
_مورد اول که سیاوش خودش قراره از فردا شهلا رو ببره و اما مورد دوم دریا من اصلا نمیتونم درمورد اون باهاش صحبت کنم حتی وقتی اسم اون زن میاد سیاوش عصبی میشه چجوری ازش بخوام باهاش صحبت کنه
مامان با بغض گفت:
_کاش بیشتر هواسم به شهلا بود شاید اینجوری نمیشد!
_الان  دیگه با گفتن ای کاش و شاید چیزی حل نمیشه ، الان فقط باید به فکر باشیم که کار های گذشته رو تکرار نکنیم درسته !؟
_آره


_سیاوش 
سیاوش با شنیدن صدام سیگارش رو خاموش کرد و به سمتم برگشت و گفت:
_جان
با اخم بهش خیره شدم و خیلی جدی گفتم:
_داشتی سیگار میکشیدی !؟
با شنیدن این حرف من ساکت بهم خیره شد نفس عمیقی کشید و گفت:
_نه
_سیاوش
_فعلا حالم اصلا خوب نیست ستایش بهم گیر نده میخوام تنها باشم
با شنیدن این حرفش با حرص بهش خیره شدم و گفتم:
_چون عصبی هستی باید سیگار بکشی آره ، اون وقت میخوای تنها هم باشی چطور وقتی من حالم خوب نیست میای بغلم میکنی حالم رو خوب میکنی اون وقت خودت فرط فرط و سیگار میکشی میخوای تنها باشی !؟ چطوره منم وقتی حالم خراب شد سیگار بکشم !؟
با شنیدن این حرف من به سمتم اومد محکم بغلم کرد و گفت:
_هیش تو حق نداری جز بغل من با چیزی آروم بشی فهمیدی
با شنیدن این حرفش منم مثل خودش گفتم:
_تو هم حق نداری جز آغوش من با چیزی آروم بشی فهمیدی !؟
با شنیدن این حرف من ازم جدا شد به چشمهام خیره شد و با لحن خاص و گیرایی گفت:
_چشم خانوممم
با شنیدن این حرفش احساس کردم گونه هام از شدت خجالت گل انداختن که صدای سیاوش بلند شد:
_خجالت کشیدی !؟
_نه
با شنیدن این حرف من لبخند محوی زد که اسمش رو صدا زدم:
_سیاوش
_جان
_دوست ندارم تو رو این شکلی ببینم لطفا هر چه زودتر به خودت بیا تا کی میخوای باخودخوری آروم بشی !؟
_تموم فکر و ذهنم درگیره ستایش حتی لحظه ای هم نمیتونم آروم بگیرم هر چی میخوام درستش کنم بدتر میشه لعنتی!







نظرات

  1. Soha پنجشنبه 24 مرداد 1398 10:30 ق.ظ
    سلام آقای علی اقاپور خسته نباشید میشه بگید پارت بعدی رو کی میزارید!؟
    • علی آقاپور
      امروز
  2. Maede چهارشنبه 23 مرداد 1398 01:18 ب.ظ
    ببخشید سایت رمان دونی خرابه یا برا من باز نمیشه؟؟
    چیکار کنم؟
    • علی آقاپور
      سلام از ادمین خود سایت بپرسین

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر