علی آقاپور نظرات سه شنبه 15 مرداد 1398 ، 02:48 ب.ظ
رحم اجاره ای/55


_به پدرت یه فرصت بده شاید حرف هایی برای گفتن داشته باشه درست مثل من!
با شنیدن این حرفش لبخند تلخی روی لبهام نشست بهش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_موضوع شما دوتا فرق داره شهلا بعدش بابام خیلی بدی کرده در حق مادرم اما میخوام بهش فرصت بدم 
شهلا لبخندی بهم زد و دستم رو فشار داد.
* * * *
با استرس داشتم ناخونام رو کف دستام فشار میدادم منتظر اومدن بابام بودیم داخل کافه قرار گذاشته بودیم صدای آروم سیاوش بلند شد:
_ستایش
با شنیدن صداش بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_چرا انقدر استرس داره مگه قراره اتفاق بدی بیفته !؟
_نه
_پس چرا انقدر پاهات رو تکون میدی !؟
_نمیدونم
_ببین ستایش اصلا ترس نداره یا حتی استرس شما دوتا فقط قراره با همدیگه صحبت کنید میفهمی !؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی مثبت تکون دادم
_آره
بااومدن بابا ساکت شدیم جفتمون بلند شدیم خیلی سرد باهاش برخورد کردم هنوز دلم باهاش صاف نشده بود فقط بخاطر مامان قصد داشتم باهاش صحبت کنم
_خوبی دخترم
_ممنون
آه تلخی کشید و خیره به چشمهام شد و گفت:
_من مادرت رو دوست داشتم هنوز هم دارم اما اون روز مجبور شدم اون حرف هارو بهش بزنم بعدش قرار بود بیام دنبالش اما هر جا رو گشتم اثری ازش نبود!
متعجب به چشمهاش خیره شدم
_چرا مجبور بودید مادر من رو از خودتون برونید اون وقت ؟!
با شنیدن این حرف من لبخند تلخی روی لبهاش نشست
_بخاطر مادرم اون عاشق زن من بود اما ...
_اما اون نتونست حامله بشه درسته !؟
_من با این موضوع کنار اومده بودم خیلی وقته اما اون دوتا بااین موضوع کنار نیومده بودند


_من مادرت رو دوست داشتم هنوز هم عاشقش هستم اما اون شب مجبور شدم بخاطر مادرم اون حرف هارو بزنم بعدش قرار بود برم دنبالش و مخفیانه براش خونه بگیرم دور از چشم همه با هم زندگی کنیم اما نشد اونطوری که باید بشه مادرت برای همیشه غیبش زد ، بعد از رفتن مادرت من دیوونه شدم زنم رو طلاق دادم و برای همیشه با مادرم قطع رابطه کردم هنوزم باهاش ارتباطی ندارم!
با شنیدن این حرفش قطره اشکی روی گونم افتاد یعنی بابام هم تموم این سال ها بهش سخت گذشته بود نفسم رو به سختی فرو بردم و گفتم:
_مامان همه ی این سال ها دوستت داشت!
با شنیدن این حرف من چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و با صدای گرفته ای گفت:
_اون حتی دوست نداره با من صحبت کنه
با شنیدن این حرفش نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم به چشمهاش خیره شدم
_مامان دوستت داره من میخوام شما باهاش باشید
با شنیدن این حرف من چشمهاش گرد شد
_چی !!؟؟؟
_من میخوام شما با مادر من وارد رابطه بشید میخوام مادرم دوباره خوشحال بشه
_من رو بخشیدی دخترم
بلند شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_اگه تونستید دوباره مادرم رو خوشحال کنید اون وقت منم شما رو میبخشم و به چشم بابا بهتون نگاه میکنم.
بعد تموم شدن حرفم همراه سیاوش برگشتیم خونه داخل اتاق نشسته بودم که صدای سیاوش بلند شد:
_ستایش 
بهش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_جان
_هنوز ناراحتی مگه با حرف زدن باهاش سبک نشدی !؟
_نمیدونم چرا اما هنوز ناراحتم اون هم خیلی زیاد مخصوصا با حرف هایی که شنیدم!
_بابات و دوست داری !؟
_همیشه آرزو داشتم یه بابا داشته باشم و الان با شنیدن حرف هاش هیچ کینه ای دیگه نسبت بهش ندارم دوست دارم مامان باهاش زندگی عاشقانه ای رو شروع کنه.


روی مبل تنها نشسته بودم چند روز گذشته بود و بابا برای بدست آوردن دل مامان هر روز میومد نمیدونم چرا غمگین بودم بابا رو دوست داشتم بخشیده بودمش مخصوصا با حرف هایی که زده بود اما نمیدونم چرا ته قلبم غمگین شده بودم صدای گرفته ی شهلا اومد:
_ستایش
با شنیدن صداش سرم و بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_میشه صحبت کنیم !؟
با شنیدن این حرفش لبخندی زدم و گفتم:
_آره حتما بیا بشین ببینم
با شنیدن این حرف من اومد کنارم نشست نفس عمیقی کشید و شروع کرد به حرف زدن 
_خیلی پشیمون هستم از گفتن حقایق من دوست نداشتم اینجوری بشه مخصوصا اینکه خاله دریا به عشقش نرسه اما نمیدونم چرا وقتی سیاوش باهام مثل قدیم رفتار کرد درست مثل همون موقع ها من هم درد و دلم رو بهش گفتم
_ببین شهلا تو کار درست رو انجام دادی تو نمیتونستی همیشه بااین ترس زندگی کنی میتونستی !؟
با شنیدن این حرف من سری به نشونه ی منفی تکون داد و گفت:
_نه
_بعدش اگه تو چیزی نمیگفتی فکر میکردی دریا درست میشه نه اون هر روز داشت ازت سواستفاده میکرد حتی داشت داداش هات خانواده ات رو ازت میگرفت!
صدای سامان اومد
_شهلا 
شهلا با شنیدن صدای سامان بهش خیره شد که حالا اومد و با صورت گرفته داشت بهش نگاه میکرد
_بله
_کاش زودتر بهم گفته بودی انقدر ازت دور شده بودم که تو این مدت اذیت شدی و به هیچکدوممون نگفتی
با شنیدن این حرفش شهلا بغض کرد
_داداش
_جان داداش
شهلا بلند شد محکم بغلش کرد و سامان داشت پشتش رو نوازش میکرد و حرف هایی میزد تا شهلا رو آروم کنه وقتی چند دقیقه گذشت از هم جدا شدند سامان به چشمهاش خیره شد و خیلی محکم و جدی گفت:
_دیگه دوست ندارم چشمهات رو اشکی ببینم فهمیدی !؟
_آره
به جفتشون خیره شده بود خیلی خوب بود آدم یه داداش داشته باشه کاش من هم یه داداش داشتم!
_ستایش
با شنیدن صدای سامان اشکام رو پاک کردم بهش 
خیره شدم و گفتم:
_جان
_گریه نکن سیاوش بیاد ببینه جفتمون رو میکشه!


_چیشده ستایش چرا داری گریه میکنی !؟
با شنیدن صدای سیاوش سرم و بلند کردم بهش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_چیزی نیست من گریه نمیکنم سیاوش
سیاوش بااینکه حرفم رو باور نکرده فقط سری تکون داد و دیگه چیزی نگفت به سمت شهلا برگشت و گفت:
_فردا قراره بریم جایی با هم به کسی که قول ندادی بری بیرون !؟
_نه
سیاوش خوبه ای گفت و اومد کنارم نشست که صدای سامان بلند شد:
_امشب همسرم رو میارم اینجا
شهلا با شنیدن این حرفش با خنده بهش خیره شد و گفت:
_بیارش من و ستایش حسابش رو میرسیم
سامان چشم غره ای بهش رفت و گفت:
_حق ندارید بهش نزدیک بشید وگرنه من میدونم و شما دوتا.
خنده تلخی کردم و بلند شدم به سمت بیرون رفتم داخل حیاط نشستم زیاد طول نکشید که احساس کردم کسی کنارم نشست صدای سیاوش اومد
_چرا داری خودت رو اذیت میکنی ستایش میدونی با دیدن ناراحتیت قلبم طاقت نمیاره
با شنیدن این حرفش به سمتش چرخیدم با چشمهایی که خیس بود بهش خیره شدم
_نمیدونم چرا اما خیلی احساس تنهایی میکنم سیاوش
با شنیدن این حرف من محکم بغلم کرد و کنار گوشم زمزمه کرد
_الهی فداتشم چرا داری خودت رو از بین میبری آخه با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_بابام
_با بابات صحبت کردی حرف هاش رو هم شنیدی الان پس بخاطر چی انقدر ناراحت شدی و داری خودخوری میکنی آخه !؟
_نمیدونم سیاوش خودم هم حسی رو که دارم نمیتونم درک کنم
با شنیدن این حرف من خم شد بوسه ای روی پیشونیم گذاشت و گفت:
_باید یه مدت بگذره تا تو حالت خوب بشه تو اینجوری خوب نمیشی 
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم خیره به چشمهاش شدم و گفتم:
_سیاوش
_جان
_میشه دوتایی برای یه مدت بریم مسافرت !؟
بدون تردید جواب داد
_آره


با دیدن خاله ستاره که داخل حیاط نشسته بود و داشت گریه میکرد با نگرانی به سمتش رفتم کنارش زانو زدم و اسمش رو صدا زدم:
_خاله ستاره!
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد چشمهاش از فرط گریه شده بود کاسه خون و همین باعث میشد بیشتر نگران بشم
_خاله ستاره چیشده چرا داری گریه میکنی آخه !؟
با شنیدن این حرف من به چشمهام خیره شد و گفت:
_اشکان رو دیدم
با شنیدن این حرفش ماتم برد برای چند دقیقه انگار اصلا نمیشنیدم و هنگ بهش خیره شده بودم ، بعد از گذشت چند دقیقه به خودم اومدم به سختی لب باز کردم و گفتم:
_چی بهت گفت آخه مگه !؟
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت:
_چیزی نگفت
_پس برای چی داری گریه میکنی آخه !؟
_دوباره بعد از چند سال دیدمش اون هم کنار یکی دیگه انگار ازدواج کرده کنارش خوشحال بود داشت میخندید ، پس چرا من نمیتونم خوشحال باشم همیشه وقتی میخوام از ته قلبم شاد باشم یا بخندم یاد اون میفتم
با شنیدن این حرفش من هم بغض کردم خیلی مظلومانه داشت حرف هاش رو میزد
_خاله ستاره بهش فکر نکن گذشته ها گذشته به فکر آینده ات باشه همیشه میخوای منتظر اون کثافط باشی !؟
_نمیتونم فراموشش کنم ستایش قلبم درد میگیره
با شنیدن این حرفش با درد چشمهام رو باز و بسته کردم لعنت بهشون ، همشون زندگی خانواده من رو یه جوری خراب کرده بودند.
_خاله ستاره
با شنیدن صدام بهم خیره شد و گفت؛
_جان
_اون اگه دوستت داشت باهات اینجوری تا نمیکرد ، وقتش نشده برای همیشه فراموشش کنی آخه تا کی میخوای بهش فکر کنی تو حق داری دوباره عاشق بشی ازدواج کنی 
_از من گذشته ستایش من فقط باید ...
وسط حرفش پریدم:
_تو باید اون اشکان عوضی رو فراموش کنی فهمیدی !؟
مظلومانه بهم خیره شد و گفت:
_اینجوری نگو ستایش
حرصی بهش خیره شدم که صدای پایی اومد به پشت سرم نگاه کردم مامان بود نفس عمیقی کشیدم که صداش بلند شد:
_چیشده
بهش خیره شدم دوست نداشتم مامان ناراحت بشه!







نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر