علی آقاپور نظرات شنبه 12 مرداد 1398 ، 11:31 ق.ظ
رحم اجاره ای/54


_باید باورت بشه هنوز همچین آدمایی وجود دارند هیچکس قرار نیست به کسی رحم کنه بهتره تو هم بفهمی ، ما باید مراقب خواهرمون باشیم مراقب خانواده امون.
دستم رو روی دست سیاوش گذاشتم و فشاری بهش آوردم سرش رو بلند کرد نگاهش رو بهم دوخت و با صدای گرفته ای گفت:
_ستایش تو حالت خوبه !؟
_آره
صدای کلافه سامان بلند شد:
_من میرم بیرون هوا بخورم دارم اینجا خفه میشم 
سیاوش هم همراهش بلند شد 
_وایستا منم همراهت میام
جفتشون بلند شدند رفتند من حالا تنها نشسته بودم داشتم به این فکر میکردم که حالا قراره چه اتفاقی بیفته! 
بلند شدم به سمت اتاق خودم برم که در اتاق شهلا باز بود و صداش داشت میومد:
_خیلی حس بدی دارم دریا درسته اینکارو باهام کرده بود اما من نباید به خانواده ام میگفتم اون الان ...
ساکت شد نمیدونم پشت خطیش چی داشت بهش میگفت بعدش خداحافظی کرد ، الان نمیخواستم باهاش صحبت کنم تا فکر کنه از روی ترحم باید به وقتش باهاش صحبت میکردم ، از اتاقش فاصله گرفتم داخل اتاق خودم شدم 
سردرد شدیدی داشتم باید استراحت میکردم همین که داخل اتاق شدم روی تخت دراز کشیدم 
طولی نکشید که چشمهام‌ گرم شد و خوابم برد.
_ستایش
با شنیدن صدای سیاوش کنار گوشم آهسته چشمهام رو باز کردم و خمار خواب بهش خیره شدم
_جان
با شنیدن این حرف من لبخندی روی لبهاش نشست
_بیدار شو وقت شام باید یه چیزی بخوری وگرنه ضعف میکنی 
با شنیدن این حرفش دوباره چشمهام رو بستم و گفتم:
_نمیخوام میخوام بخوابم من رو بیدار نکن
_بیدار شو ستایش دارم عصبی میشمااا!
با شنیدن این حرفش کلافه روی تخت نشستم و نالیدم:
_خوابم میاد چرا من و بیدار میکنی آخه


با حرص به سیاوش خیره شده بودم که خیلی سر حال بود و داشت به من میخندید 
_سیاوش من و بیدار کردی الان کیفت کوک شده نه !؟
_وقتی حرص میخوری خیلی بامزه میشی 
چشم غره ای بهش رفتم و خواستم چیزی بگم که صدای شکستن و داد بیداد اومد با چشمهای گشاد شده به سیاوش خیره شدم اون هم مثل من متعجب شده بود
_چیشده !؟
سیاوش سریع از اتاق خارج شد سریع بلند شدم از روی تخت و بدون توجه به سر وضعم به سمت پایین رفتم با دیدن صحنه روبروم دهنم از تعجب باز مونده بود گلدون ها شکسته شده بودند و سامان وسط سالن نشسته بود داشت گریه میکرد شهلا اومد کنارم ایستاد و گفت:
_چیشده !؟
بهش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_نمیدونم
صدای سامان باعث شد جفتمون بهش خیره بشیم
_من خیلی بی غیرتم سیاوش چجوری این همه مدت نفهمیدم اون عوضی داره از خواهر ما سواستفاده میکنه خاک تو سر من معلوم نیست این مدت بهش چی گذشته چجوری طاقت آورده 
صدای گرفته ی سیاوش بلند شد:
_آروم باش سامان اینجوری چیزی درست نمیشه فقط داری خودت رو اذیت میکنی 
با شنیدن صدای گریه ی شهلا به سمتش برگشتم باید آرومش میکردم دستم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم:
_آروم باش شهلا
_خیلی سخته از خودم بدم میاد داشتم خانواده ام رو اذیت میکردم در حالی که خانواده ام دوستم دارند چرا باید زندگی من آخه اینجوری بشه نمیتونم طاقت بیارم.
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم به چشمهاش خیره شدم و خیلی محکم گفتم:
_بخاطر خانواده ات باید خوب بشی میفهمی !؟
به چشمهام خیره شد
_نمیتونم ستایش من اصلا روحیه ی خوبی ندارم همش اون صحنه های چندش تو ذهنمه کاش ترسی نداشتم اون موقع کاش میتونستم خودم رو از اون باطلاق بیرون بکشم
_الان مگه دیر شده !؟
_نه
_پس چرا میخوای تا آخر عمر باناامیدی زندگی کنی و همیشه یه ترسی تو زندگیت داشته باشی
با شنیدن این حرف من قطره اشکی که از گوشه چشمش افتاد رو پس زد
_میخوام خوشبخت بشم اما هیچ امیدی ندارم!



با شنیدن این حرفش لبخندی بهش زدم و گفتم:
_بهتره با خودت رو راست باشی شهلا تو خانواده ات رو دوست داری سامان سیاوش مادرت پدرت یعنی دوست نداری بخاطر اونا حالت دوباره خوب بشه و بشی همون ادم سابق بعدش تو حق عاشق شدن داری با مردی که دوستش داری چرا بخاطر انتقام دریا بخوای به زندگیت خاتمه بدی و تو سیاهی مطلق زندگیت رو بسازی !؟
با تموم شدن حرف هام لبخندی میون گریه روی لبهاش نشست و گفت:
_میخوام دوباره بشم همون آدم سابق
با شنیدن این حرفش دستش رو گرفتم و جدی گفتم:
_شک نکن همون آدم سابق میشی اما باید خودت بخوای شهلا تو همین الانش هم برگشتی به همون آدم سابقی که بودی منتها الان باید تموم خاطرات بد رو از ذهنت پاک کنی میفهمی !؟
با شنیدن این حرف چشمهاش رو روی هم فشار داد و گفت:
_آره
صدای سیاوش باعث شد بهش نگاه کنیم
_شما اینجا چیکار میکنید !؟
من به جای شهلا جواب دادم
_صدای داد و بیداد داشت میومد نگران شدیم
سیاوش چشم غره ای بهم رفت و گفت؛
_بااین سر و وضع اومدی بیرون اون وقت !؟
با شنیدن این حرفش نگاهی به لباس هام انداختم که با دیدنش چشمهام گرد شد جیغ بلندی کشیدم و به سمت اتاق دویدم صدای خنده ی شهلا داشت از پشت سرم میومد.
* * * *
به سمت پایین رفتم همه سر میز صبحانه نشسته بودیم سامان حالش خیلی خراب بود ، سیاوش به سختی آرومش کرده بود و الان هم خواب بود شهلا رو مجبور کردم سر میز صبحانه آماده باشه اون باید خودش رو از نو میساخت
_ستایش 
با شنیدن صدای سیاوش بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_امروز آماده باش باید بریم جایی!
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم و متعجب بهش گفتم:
_کجا !؟
_قرار بریم دیدن پدرت نکنه یادت رفته !؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی منفی تکون دادم و گفتم:
_نه
اشتهام دیگه کور شده بود با یاد آوری پدرم قرار بود امروز باهاش صحبت کنم خدایا خودت بهم کمک کن امیدوارم هر چی به صلاح همون بشه ، صدای شهلا بلند شد:
_ستایش
با شنیدن صداش بهش خیره شدم و گفتم:
_جان







نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر