علی آقاپور نظرات چهارشنبه 9 مرداد 1398 ، 11:05 ق.ظ
رحم اجاره ای/53


_سیاوش واقعا دریا همچین کار هایی انجام داده !؟
_آره شهلا رو با خودش میبرده از اون ور زنگ میزده یه سری پسر میومدن و شهلا آزار جنسی میشده ، کاش بیشتر هواسم به شهلا بود خواهرم الان روحی مریض بخاطر همین با همه دشمن شده!
عصبی دستی داخل موهاش کشید که دستم رو روی پاش گذاشتم و با صدای آرومی گفتم:
_جبران کن سیاوش دیگه اصلا تنهاش نزار باهاش باش همیشه خواهرت نیاز به محبت داره باید اون صحنه ها رو فراموش کنه حتی نمیتونم تصور کنم چقدر براش سخت بود
سیاوش دندون قروچه ای کرد و عصبی گفت:
_اول باید حساب اون کثافط رو برسم!
صدای مامان بلند شد:
_خدا من رو لعنت کنه چجوری نفهمیدم بچه ام داره اذیت میشه کاش قلم پام خورد میشد و  ...
_مامان کافیه!
با شنیدن صدای فریاد سامان ساکت شد ، سامان با چشمهای قرمز شده اش بهش خیره شد و گفت:
_همش تقصیر اون کثافط چجوری تونست به دختر خواهرش اینجوری آسیب بزنه اصلا بهش فکر نکرد
بابا به سامان خیره شد و گفت:
_خیلی بد حساب اینکارش رو پس میده نمیزارم یه آب خوش از گلوش پایین بره
صدای سرد و بی احساس سیاوش بلند شد
_قبل شماها من اون رو میندازم گوشه زندان!
با شنیدن صدای زنگ در خونه احساس کردم قلب من هم به صدا در اومد ، دریا مثل همیشه پر از عشوه داشت میومد صورت آرایش کرد متعجب به ماها خیره شد و گفت:
_چیشده !؟
مامان بلند شد به سمتش رفت و قبل از اینکه دریا بخواد بفهمه سیلی محکمی روی گونه اش نشست دریا بهت زده دستش رو روی گونه اش گذاشت و با چشمهای گرد شده بهش خیره شد
_داری چیکار میکنی آبجی !؟
مامان فریاد زد:
_به من نگو آبجی فهمیدی !؟
دریا چشمهاش گرد شده بود هنوز نمیدونست چه اتفاقی افتاده


دستش رو روی گونش گذاشت و متعجب به خواهرش خیره شد و با صدای لرزون شده ای گفت:
_چیشده !؟
مامان لبخندی از روی عصبانیت حرص زد و با خشم فریاد کشید:
_دختر من رو آزار جنسی میدادی چجوری تونستی هان چجوری دلت اومد بهش رحم نکردی واقعا یه کثافط هستی میفهمی !؟
با شنیدن این حرف مامان رنگ از صورتش پرید و گفت:
_من همچین کاری نکردم از چی داری حرف میزنی تو ...
صدای شهلا اومد
_من بهش واقعیت رو گفتم
با شنیدن صدای شهلا دریا به سمتش برگشت و ترسیده بهش خیره شد که پوزخندی روی لبهای شهلا نشست
_چیه فکر میکردی تا آخر عمر سکوت میکنم تا تو هر کاری دلت خواست انجام بدی آره !؟
با شنیدن این حرف دریا بهش خیره شد
_چرا دروغ میگی من ...
_من دارم دروغ میگم آره تو بخاطر انتقام گرفتن از سیاوش من و بازیچه کردی کاری باهام کردی که از همه متنفر بشم حتی خانواده خودم کاری کردی باهام که ...
ساکت شد اشکاش بهش اجازه ندادن بیشتر از این حرف بزنه سیاوش به سمت دریا رفت و گفت:
_تو با خواهر من اینکارو کردی من باهات کاری میکنم تا آخر عمرت زجر بکشی میفهمی !؟
دریا با ترس و وحشت بهش خیره شد
_سیاوش شهلا داره دروغ میگه من ...
صدای فریاد بابا بلند شد:
_خفه شو
دریا ساکت شد همه عصبی بودن جوری که حتی قصد کشتن دریا رو هم داشتند کی میتونست اجازه بده با خواهرش همچین کاری بکنند
_ببین تا الان بخاطر همسرم باهات کاری نداشتم هر کاری انجام دادی چشم پوشی کردم اما اینکاری که با دخترم انجام دادی اصلا قابل بخشش نیست بدبختت میکنم
ساکت شد ، سیاوش شماره ای گرفت و گفت:
_حامد هستی؟!
دریا چشمهاش گرد شد میتونستم ببینم چجوری داره بال بال میزنه ، سیاوش صداش رو روی اسپیکر گذاشت و گفت:
_میخوام بهت یه موضوعی رو بگم
_جانم بگو داداش
_تو عاشق دریا بودی میخواستی بیای خواستگاریش !؟
صدای خنده ی حامد اومد
_آره  چرا اینو میپرسی !؟
_چون میخوام بهت یه موضوع مهم رو بگم دریا خاله ی من یه کثافط کسی که خواهرم رو آزار جنسی میداده فقط بخاطر انتقام از من تو میخوای با همچین شخصی ازدواج کنی !؟
صدای بهت زده حامد اومد:
_ چی !!!!
به وضوح شکسته شدن دریا رو دیدم انگار نمیتونست باور کنه که حامد دوستش داشته و قرار بوده این هفته بیاد خواستگاریش دهنش عین ماهی باز و بسته میشد!


بلاخره وقتی سیاوش گوشی رو قطع کرد صدای بهت زده و ناباور دریا بلند شد:
_تو چیکار کردی تو بهش گفتی تو ...
ساکت شد انگار باور نداشت سیاوش تو چند دقیقه آرزوی ازدواجش با حامد رو نابود کرد اشکاش روی صورتش جاری شدند هیچ حس دلسوزی نسبت بهش نداشتم چرا چون دریا واقعا آدم کثیفی بود چجوری میتونست تا این حد پست باشه صدای خشک و خش دار سامان بلند شد:
_شانس آوردی خاله ی ما هستی وگرنه مطمئن باش زنده ات نمیزاشتم الانم گمشو بیرون از اینجا و هیچوقت دیگه پات رو اینجا نزار تو دیگه هیچ نسبتی با ما نداری
صدای پشیمون دریا بلند شد:
_آبجی من ...
مامان وسط حرفش پرید و عصبی گفت:
_به من نگو آبجی من خواهر تو نیستم کاری که تو با دختر من کردی اصلا قابل بخشش نیست هیچوقت فکرش رو نکن من بخشیدمت من اینکارو تو رو هیچوقت فراموش نمیکنم  فهمیدی  الانم گمشو بیرون زود باش!
دریا از خونه رفت بیرون با رفتنش مامان غش کرد که بردیمش داخل اتاق فشار افتاده بود ، شهلا هم از شدت خجالت رفته بود داخل اتاقش بابا هم پیش مامان بود .حالا فقط من سیاوش و سامان بودیم
_سیاوش
سیاوش با شنیدن صدام به سمتم برگشت و گفت:
_جان
_بهتره بیخیال رفتن از این خونه بشیم تو نمیتونی خواهرت و ول کنی داری میبینی چیا شده به هیچکس نمیشه اعتماد کرد باید مراقب خانواده ات باشی
_حق با ستایش ما هیچ جا نمیریم ، من که نمیرم
صدای سیاوش بلند شد:
_ما هیچ جا نمیریم باید مراقب شهلا باشیم همینطور مامان بابا
با شنیدن این حرف سیاوش لبخندی بهش زدم و گفتم:
_تو همیشه بهترینی سیاوش
سیاوش با شنیدن این حرف من چشمکی حواله ام کرد و گفت:
_تو هم همینطور خانومم
صدای سامان بلند شد:
_داداش
سیاوش بهش خیره شد و با صدای گرفته ای گفت:
_جان
_حامد واقعا دوستش داشت !؟
_آره قرار بود سوپرایزش کنه اما امشب من سوپرایزش کردم حقش بود بفهمه این بزرگترین انتقامی بود که میشد از دریا گرفت تو یک شب همه آرزوش رو نابود کردم البته من هنوز دلم خنک نشده باید کاری که با خواهرم کرد تاوانش رو پس بده
صدای سامان بلند شد:
_هنوز باورش سخته برام اون چطوری تونست همچین کاری در حق ما انجام بده.







نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر