علی آقاپور نظرات شنبه 5 مرداد 1398 ، 03:29 ب.ظ
رحم اجاره ای/52



با شنیدن این حرفش لبخند تلخی زدم و گفتم:
_اما ازدواج ما ...
با دیدن نگاهش ساکت شدم که دستش رو دو طرف صورتم گذاشت پیشونیم رو بوسید و با صدای گرفته ای گفت:
_ازدواج ما یه ازدواج واقعی نمیخواد هی اینو بگی باشه !؟
با شنیدن این حرفش لبخند محوی زدم از ته قلبم خوشحال شده بودم بخاطر این حرفش.
_ستایش
با شنیدن صداش به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_جان
_مامان بابات
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم و گفتم:
_خوب !؟
_واقعا قصد داری کاری کنی با هم دوباره وارد رابطه بشن !؟
_آره
نفس عمیقی کشید و گفت:
_من بهت کمک میکنم اما مادرت چی !؟
_اول باید مطمئن بشم اون مرد واقعا عاشق مادرم هست یا نه اگه بود که آره اما اگه نبود که...
ساکت شدم خودم هم نمیدونستم میخوام چیکار کنم ، صدای خش دار سیاوش بلند شد:
_از چیزی نترس ستایش من میدونم عمو ساشا عاشق مادرت اینو از نگاهش میفهمم باید باهاش صحبت کنی تا بفهمی چی تو گذشته بوده چیشده.
سری تکون دادم و گفتم:
_حتما باهاش صحبت میکنم نمیزارم مادرم بیشتر از این ناراحت بشه.
سیاوش دستش رو دور شونم حلقه کرد که صداش زدم
_راستی سیاوش
_جان
_با خواهرت صحبت کردی !؟
نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد و گفت:
_آره
_چیزی بهت نگفت !؟
_وقت نشد یکی از دوستاش اومد نشست کنارش و اصلا نرفت منم مجبور شدم بیام خونه باید یه جایی ببرمش کسی نباشه.
_دقیقا
_ستایش 
_جان
_مواظب خودت باش
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم و گفتم:
_تو هم همینطور
_چخبره شما دوتا باز خلوت کردید
با شنیدن صدای سامان از سیاوش جدا شدم که صدای حرصی سیاوش بلند شد:
_عین خروس بی محل شدی سامان واسا ازدواج کنی فقط اون وقت دارم برات!




با خنده وارد خونه شدیم که صدای شهلا اومد:
_سیاوش
سیاوش به سمتش چرخید سئوالی بهش خیره شد و گفت:
_جان 
_میشه چند دقیقه بیای باهات کار دارم 
سیاوش همراهش به سمت اتاق رفت من هم به سمت سامان که با تعجب به مسیر رفتن اون دو نفر خیره شده بود   برگشتم و گفتم:
_چیه چرا تعجب کردی !؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:
_شهلا با سیاوش چیکار داشت برای چی انقدر آروم بود امروز بدون اینکه هیچ تیکه ای بهت بندازه ؟!
با شنیدن این حرفش خنده ام گرفت بهش خیره شدم و گفتم:
_الان مشکل تو اینه اون چرا به من تیکه ننداخت !؟
_نه
_پس چی !؟
کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_بیخیال ستایش من کار دارم میرم اتاقم
سری تکون دادم با رفتن سامان رفتم داخل سالن  نشستم طولی نکشید که مامان سیاوش اومد کنارم نشست بهم خیره شد جدی گفت:
_میخوام باهات صحبت کنم ستایش
با شنیدن این حرفش متعجب نگاهم رو بهش دوختم و گفتم:
_جان
_تو با شهلا مشکلی داری !؟
_نه
_پس دریا چی میگفت  ، میگفت تو باعث حال خراب شهلا هستی کاری باهاش کردی که ...
وسط حرفش پریدم:
_من با شهلا چیکار کردم که حتی خودمم خبر ندارم !؟
قبل از اینکه مامان بخواد جواب بده صدای سیاوش از پشت سرم اومد:
_مامان!
به سمتش برگشتم سیاوش اومد حالا کنارم ایستاد و خیره به مادرش شد و گفت:
_چخبره مامان چرا این شکلی شدید!؟
_خاله ات
سیاوش ابرویی بالا انداخت و گفت:
_خاله ام چی !؟
_نمیدونم یه سری چیزا گفت که داشتم از ستایش میپرسیدم واقعیت داره یا نه 
سیاوش پوزخندی زد و گفت:
_و شما تااین حد به حرف هاش اعتماد دارید که اومدید زن من رو سئوال جواب میکنید.
مامان بهش خیره شد و گفت:
_من به دریا اعتماد ندارم برای همین اومدم از ستایش پرسیدم اگه یه درصد بهش اعتماد داشتم جای سئوال پرسیدن کار دیگه ای انجام میدادم هنوز انقدر احمق نشدم.



سیاوش به مادرش خیره شد و گفت:
_ستایش هیچ کاری باهاش انجام نداده اما میدونید چخبره !؟ا
مامانش سئوالی بهش خیره شد 
_دریا شهلا رو آزار جنسی داده اون هم توسط یه سری پسر 
مامان چشمهاش گرد شد دستش رو روی قلبش گذاشت و وحشت زده گفت:
_چی داری میگی سیاوش 
سیاوش نفسش رو پر صدا بیرون فرستاد و گفت:
_دارم یه سری واقعیت ها رو میگم مامان ، ما از شهلا غافل شدیم اون داشته تموم عقده هاش رو سر بقیه خالی میکرده در حالی که خودش داره از درون داغون میشه
مامانش به سختی روی مبل نشست و گفت:
_دریا 
سیاوش چشم هاش قرمز شد و گفت؛
_زنده اش نمیزارم اون هرزه رو 
صدای بابای سیاوش اومد:
_چیشده سیاوش
سیاوش عصبی به سمت پدرش برگشت و همه چیز رو برای پدرش تعریف میکرد صورت پدرش هر لحظه بیشتر از قبل قرمز میشد وقتی حرف سیاوش تموم شد عصبی فریاد کشید:
_زنده اش نمیزارم کثافط
_من کاری باهاش انجام میدم بدتر از مرگش اون باید تاوان پس بده
صدای مامان بلند شد
_چجوری تونست
حال مامان خیلی خراب بود بابا هم انگار فهمید چون به سمتش رفت دستش رو روی دستش گذاشت و گفت:
_خوبی عزیزم
با چشمهای پر از اشک به شوهرش خیره شد و گفت:
_نه



هنوز تو بهت حرفی که سیاوش زده بود بودم باورم نمیشد دریا خاله اش همچین کاری باهاش انجام داده بود
_سیاوش
با شنیدن صدای داغون مادرش به سمتش رفت و گفت:
_مامان آروم باش خداروشکر آسیب جدی به جسمش وارد نشده میبرمش پیش روانشناس دوباره درست میشه اما اون و بد به حسابش میرسم مطمئن باش اون باید تاوان کار هایی که انجام داده رو پس بده عوضی
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم که صدای مامان بلند شد:
_منم ازش نمیگذرم حتی اگه خواهرم باشه کاری که با دختر من انجام داد اصلا قابل قبول نیست.
سیاوش دست مادرش رو گرفت و گفت:
_ما باید به شهلا کمک کنیم این مدت زیادی به حال خودش گذاشتیم اون
مامان با تاسف سرش رو تکون داد و گفت:
_حق با تو پسرم بخاطر همین دریا تونسته اینکارو با دختر ما انجام بده
صدای سامان اومد:
_چیشده !؟
با شنیدن صداش سیاوش به سمتش چرخید نفس عمیقی کشید و همه چیز رو براش تعریف کرد لحظه به لحظه صورتش داشت بیشتر از قبل کبود میشد وقتی حرف های سیاوش تموم شد عصبی فریاد کشید:
_میکشمش
_آروم باش اتفاقی نیفتاده
_یعنی چی هیچ اتفاقی نیفتاده مگه ندیدی داشت چیکار میکرد هان میخواسته خواهر ما رو یک فاحشه کنه.
_اما نتونسته ....
سامان عصبی بین حرفش پرید:
_آره نتونست اما دوباره اگه تو همچین وضعیتی قرار بگیره انجام میده تو هنوز اون و نشناختی اون میخواسته یه بلایی سر شهلا دربیاره
با شنیدن این حرفش صدای عصبی بابا بلند شد:
_غلط کرده من امروز خیلی بد به حسابش میرسم هنوز من و نشناخته که نباید همچین کاری با دختر من انجام میداد
صدای مامان بلند شد:
_سیاوش بهش زنگ بزن بیاد اینجا
سیاوش شماره اش رو گرفت باهاش تماس گرفت حالا همه منتظر اومدن دریا بودیم من که انقدر شکه شده بودم قادر نبودم چیزی به زبون بیارم 
_ستایش
با شنیدن صدای سیاوش به سمتش برگشتم بهش خیره شدم و گفتم:
_هان !؟
_حالت خوبه !؟
با شنیدن این حرفش سری تکون دادم و گفتم:
_آره







نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر