علی آقاپور نظرات چهارشنبه 2 مرداد 1398 ، 12:52 ب.ظ
رحم اجاره ای/ 51



همه آماده شده بودیم برای امشب بریم خواستگاری شبنم همه خیلی زیاد خوشحال بودیم جز شبنم که همش ساز مخالفت میزد داخل سالن نشسته بودیم تا نیم ساعت دیگه حرکت کنیم که صدای شهلا بلند شد:
_جز شبنم هیچ دختر دیگه ای پیدا نشد !؟
مامانش با شنیدن این حرفش بهش خیره شد و گفت:
_خوب گوشت رو باز کن شهلا کافیه ببینم اونجا شروع کردی به نیش و کنایه زدن یا اذیت کردن کاری باهات میکنم هیچوقت فراموش نکنی میخوای با زندگی داداشت بازی کنی !؟
شهلا عصبی بهش خیره شد و با خشم گفت:
_مامان منظورت چیه میخوای بگی من آدمی هستم که با زندگی داداشم بازی میکنم آره !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم شهلا واقعا بیمار بود! گاهی به سلامت عقلش شک میکردم
_تو همچین قصدی داری از تو هیچ چیزی بعید نیست
صدای خونسرد سیاوش بلند شد:
_مامان کافیه الان سامان میاد نمیخوام شادی امشبش بهم بریزه
_باشه پسرم
مامان ساکت شد و شهلا با حرص داشت ناخوناش رو تو کف دستش فرو میکرد این حالت های عصبیش رفتار پرخاشگرش همه چیزش باعث میشد به سلامت روانش شک کنم نفس عمیقی کشیدم که صدای مامان بلند شد:
_سامان چرا انقدر دیر کرده همراه بابات رفتند بالا هنوز نیومدند
صدای سیاوش بلند شد:
_تا چند دقیقه دیگه میان مامان صبور باش
بلاخره بعد از گذشت نیم ساعت جفتشون اومدند سامان با لبخند بهمون خیره شد و گفت:
_بریم
با شنیدن این حرفش بلند شدیم همه مامان به سمتش رفت و شروع کرد به قربون صدقه رفتنش صدای بابا بلند شد و گفت:
_بریم داره دیر میشه!
با شنیدن این حرفش  همه رفتیم بیرون من و سیاوش سامان داخل یک ماشین نشسته بودیم  بقیه تو ماشین بابا به سمت خونه شبنم اینا حرکت کردیم حدود نیم ساعت طول کشید تا رسیدیم.
تموم مدت شهلا فقط عصبی داشت به شبنم نگاه میکرد انگار تنها با من مشکل نداشت ، خداروشکر هیچکس متوجه رفتار های زشت شهلا نبود خم شدم کنار گوش سیاوش گفتم:
_باید تو اولین فرصت شهلا رو ببریم پیش یه روانشناس!
سیاوش نفس عمیقی کشید و گفت:
_درسته فردا صحبت میکنم!
شبنم و سامان رفتند داخل اتاق تا صحبت هاشون رو بکنند ، مامان شبنم به شهلا خیره شد و گفت:
_شهلا عزیزم حالت خوبه !؟
شهلا با غیض بهش خیره شد و با صدایی عصبی گفت:
_بله خیلی خوب هستم.

با شنیدن این حرف شهلا متعجب بهش خیره شد شهلا بیش از حد نرمال عصبی شده بود و داشت عین سگ پاچه بقیه رو میگرفت ، باید یه جوری ساکت میشد وگرنه بی شک امشب آبرو ریزی میکرد صدای سیاوش بلند شد:
_خاله بیخیال شهلا ، شما حالتون چطوره پس سینا و سپنتا کجا هستند !؟
خاله اش با شنیدن این حرفش نگاه از شهلا گرفت به سیاوش خیره شد و گفت:
_برای بستن قرارداد شرکت رفتند اصفهان!
_بسلامتی ، کی برمیگردند !؟
_فردا
سیاوش لبخندی زد و گفت:
_انشاالله مراسم عقد شبنم و سامان!
خاله اش با شنیدن این حرف سیاوش لبخندی روی لبهاش نشست و چشمهاش از خوشحالی برق زد شوهر خاله اش هم خیلی خوشحال بود امشب همه خوشحال بودند و راضی به این وصلت جز شهلا که درصدی هم مهم نبود بخاطر رفتار های اخیرش.
وقتی سامان و شبنم اومدند صدای مامان سامان بلند شد
_خوب دخترم نظرت چیه !؟
شبنم سرخ و سفید شد و با خجالت جوابش رو داد:
_من موافق هستم
با شنیدن این حرف شبنم همه بلند شدند باهاشون روبوسی کردند ، شب خیلی خوبی بود و خیلی زیاد خوش گذشت یه صیغه محرمیت هم بین سامان شبنم خونده شد تا راحت مشغول انجام دادن کار هاشون بشن تا موقع عقد.
سوار ماشین شده بودیم داشتیم برمیگشیتم که صدای سامان بلند شد:
_میخوام با شهلا صحبت کنم!
سیاوش با صدای خشکی گفت:
_چه صحبتی ؟!
_میخوام ازش بپرسم چه مشکلی داره چرا اینجوری رفتار میکنه  میخواد زندگی بقیه رو خراب کنه حتما همه ی اینا یه دلیلی داره درسته !؟
_تو نمیخواد چیزی ازش بپرسی من خودم باهاش صحبت میکنم!
سامان بهش خیره شد و گفت؛
_باشه داداش
_سیاوش
با شنیدن صدام با صدای خش داری گفت:
_جان
_فردا ببرش بیرون یه جایی که هیچکس نباشه باهاش صحبت کن ببین مشکلش چیه چرا اینطوری رفتار میکنه شاید وقتی جایی بود که سکوت بود و آرامش اون هم دلش بخواد دردودل کنه و از مشکلش برات بگه به هر حال شهلا خواهر شماست شما باید باهاش خیلی آروم حرف بزنید.
_من باهاش صحبت میکنم ببینم مشکلش چیه.
با شنیدن این حرفش لبخند محوی زدم!


_چیشده مامان چرا داری گریه میکنی !؟
با شنیدن صدای من اشکاش رو پاک کرد و گفت:
_چیزی نیست من فقط دلم گرفته بود همین!
با شنیدن این حرف مامان اخمام رو توهم کشیدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_دروغ نگو ببینم چیشده داشتی گریه میکردی هان !؟
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت:
_هیچی دخترم بهت گفتم که من فقط ....
_مامان لطفا!
با شنیدن این حرف من ساکت شد پی در پی داشت نفس عمیق میکشید میخواست بغضی که داخل گلوش گیر کرده بود رو کنترل کنه به سمتش رفتم و گفتم:
_مامان میشه بهم بگی چیشده !؟
به چشمهام خیره شد و با صدای گرفته ای گفت:
_بابات رو دیدم
با شنیدن این حرفش برای چند لحظه بهت زده و متعجب بهش خیره شدم اما خیلی زود خودم رو جمع و جور کردم اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم:
_برای چی اومده بود !؟
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت:
_میخواست باهام حرف بزنه
با شنیدن این حرف مامان عصبی شدم و گفتم:
_غلط کرده میخواد حرف بزنه بعد از گذشت این همه سال چه صحبتی باقی مونده با چه رویی اصلا برگشته !؟
مامان به چشمهام خیره شد و گفت:
_آروم باش دخترم
_چجوری باید آروم باشم مامان اون مرتیکه بی شرف بدون اینکه ذره ای خجالت برگشته میخواد باهات حرف بزنه درمورد چی میخواد اصلا صحبت کنه اینکه زنش نتونست براش بچه ای بدنیا بیاره و حالا پشیمون شده یا عذاب وجدان داره !؟
مامان با صورت خیس شده از گریه بهم خیره شده بود 
_نمیدونم
با شنیدن صدای گرفته اس حس کردم قلبم رو میخوام از جاش دربیارم و تیکه تیکه کنم چرا باید سرنوشت مادر من انقدر غمگین باشه خیلی زیاد برای من ناراحت میشدم حق مادر من این نبوده همیشه برای همه فداکاری کرده و آخرش چیشد عشقش ترکش کرد!
اون هم با یه بچه و بدون هیچ پشتوانه ای
_ستایش 
با شنیدن صدای مامان دستش رو گرفتم و گفتم:
_لطفا مامان از اون مرد دفاع نکن!
_من نمیخوام ازش دفاع کنم فقط میخوام بهت بگم گریه نکن اصلا اهمیت نداره من فقط یاد گذشته افتادم دلم پر شد فقط همین.
محکم بغلش کردم و شروع کردم به گریه کردن چ دل بزرگی داشت که هنوز تو این حالش نگران حال من بود!


_گریه کردی !؟
با شنیدن این حرف سیاوش بهش خیره شدم و گفتم:
_نه
_دروغ نگو ببینم راستش رو بهم بگو چرا داشتی گریه میکردی !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_بخاطر مامان
با شنیدن این حرف من متعجب و نگران بهم خیره شد و گفت:
_مامان چیشده حالش خوبه !؟
_حالش خوبه نگران نباش
_پس چیشده برای چی گریه کردی !؟
_بابام رو دیده بود 
سیاوش با شنیدن این حرف من ساکت شد چشمهام دوباره پر شد با گریه بهش خیره شدم  که صداش بلند شد:
_ستایش لطفا گریه نکن
با شنیدن این حرفش قطره اشکی روی گونم چکید که محکم بغلم کرد و با صدای گرفته ای گفت:
_گریه نکن ستایش داری داغونم میکنی 
با شنیدن این حرفش ساکت شدم 
_مامان خیلی دلش شکسته
_اون خیلی زن قوی حتما از پس دلتنگیش برمیاد
_سیاوش
به چشمهام خیره شد و گفت؛
_جان
_میخوام بااون مرد صحبت کنم
با شنیدن این حرفم من رو از خودش جدا کرد بهم خیره شد و گفت:
_مطمئنی !؟
_آره 
_میخوای باهاش صحبت کنی چی بهش بگی !؟
_میخوام ببینم مادرم و دوست داره یا نه
با شنیدن این حرف من چشمهاش رو ریز کرد و گفت:
_اگه دوستش داشته باشه چیکار میکنی !؟
_میخوام مامان رو به عشقش برسونم بخاطر مامان اون مرد رو میبخشم ، وقتی میبینم مامان هنوز داره حسرت سال های گذشته رو میخوره دوست دارم خودم و آتیش بزنم.
_لازم نکرده خودت و آتیش بزنی
با دیدن اخم سیاوش ساکت شدم 
_سیاوش 
_بله
_یه اعترافی بکنم !؟
_چی !؟
_هرکی با تو ازدواج کنه خیلی خوشبخت میشه
با شنیدن این حرف من لبخند محوی زد و گفت:
_پس تو باید خوشبخت ترین زن دنیا باشی درسته !؟







نظرات

  1. Tina پنجشنبه 3 مرداد 1398 10:03 ق.ظ
    توروخداپارت بعدی روبزارید

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر