علی آقاپور نظرات شنبه 29 تیر 1398 ، 12:12 ب.ظ
رحم اجاره ای/50


سیاوش با تاسف سرش رو تکون داد و گفت:
_من ازت معذرت میخوام سامان همه ی اینا بخاطر منه!
صدای سامان بلند شد:
_هیچکدوم از این اتفاقات تقصیر هیچکس نیست جز دریا و خواهرمون شهلا پس سعی نکن هی به خودت بگی مقصر من بودم 
صدای مامان سیاوش از پشت سرمون اومد:
_چیشده بچه ها !؟
سیاوش به سمت مادرش برگشت و گفت:
_مامان یه خبر خیلی عالی 
مامان سیاوش با تعجب بهش خیره شد و گفت:
_چه خبریه که انقدر سرحال و شنگول شدی !؟
_سامان عاشق شده
مامان بهت زده بهش خیره شد و گفت:
_ چی !!!!؟
_عاشق شبنم دختر خاله 
مامان اشک تو چشمهاش جمع شد به سامان خیره شد و گفت:
_درسته پسرم تو واقعا عاشق شبنم شدی !؟
سامان به سمت مادرش رفت بهش خیره شد و گفت:
_خیلی وقت بود میخواستم تو یه فرصت مناسب به شما بگم اما وقتش نمیشد تا الان که دیگه مجبور شدم
مامان محکم بغلش کرد سامان دستش رو دورش حلقه کرد با چشمهای پر از اشک بهشون خیره شده بودم که صدای سیاوش بلند شد:
_مامان !؟
مامانش بهش خیره شد و گفت:
_جانم پسرم
_با خاله صحبت کنید برای فردا شب
_باشه
صدای سامان بلند شد:
_مامان
مامانش بهش خیره شد و با عشق گفت:
_جانم
_خواستگار جدیدش چجوریه شما دیدینش !؟
_خاله ات همیشه آرزو داشت تو و شبنم با هم ازدواج کنید 
سامان لبخندی روی لبهاش نشست و گفت:
_بریم با خاله صحبت کنیم پس
جفتشون به سمت خونه رفتند با خوشحالی بهشون خیره شده بودم که صدای سیاوش بلند شد:
_خوشحال شدی !؟
با شنیدن این حرفش به سمتش برگشتم و گفتم:
_خیلی زیاد سامان از بچگی مثل یه دوست و داداش همراه من بود همیشه هوام رو داشت خیلی براش خوشحال هستم میخوام خوشبخت بشه
با شنیدن این حرف من به چشمهام خیره شد.


_میدونی چیه سیاوش سامان همیشه تو هر شرایطی به من کمک کرده همیشه برای همین دوستش دارم 
سیاوش دستش رو دو طرف صورتم گذاشت و با لحن خاصی گفت:
_تو فقط باید من رو دوست داشته باشی خوشگله
با شنیدن این حرفش حس کردم گونه هام گل انداخت با صورتی که شک نداشتم شبیه لبو شده بهش خیره شدم که صداش بلند شد:
_منم باید فقط تو رو دوست داشته باشم
به چشمهاش خیره شدم خیلی از این حرفش خوشم اومده بود سیاوش واقعا یه مرد واقعی بود.
* * * *
_ستایش
با شنیدن صدای سیاوش بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_یادم بنداز باید یه روز بریم بازار برات خرید 
_اما من چیزی نیاز ندارم سیاوش نمیخواد زحمت بکشی 
با شنیدن این حرف من اخماش تو هم فرو رفت با غضب بهم خیره شد و گفت:
_دیگه نشنوم اینجوری بگی فهمیدی !؟
بی اختیار فقط سری به نشونه ی تائید تکون دادم که دوباره صداش  بلند شد
_افرین
به سمت پایین رفتیم که صدای شاد مامان سیاوش بلند شد:
_فردا شب قراره بریم پسرم
سیاوش با شنیدن این حرف مادرش ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چقدر هول این سامان
مامان بهش چشم غره ای رفت و گفت:
_پسرم و اذیت نکن
تا سیاوش خواست چیزی بگه صدای شهلا اومد:
_چخبره برای کی قراره خواستگار بیاد ؟!
مامانش بهش خیره شد و گفت:
_برای سامان!
_کجا طرف کیه !؟
_شبنم دختر خاله ات
شهلا با شنیدن این حرف مادرش اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_اما مامان ما ....
مامانش وسط حرفش پرید
_بسه باشه برا شب من باید برم

سلام نفسای من حالتون چطوره ؟ 







نظرات

  1. Tina شنبه 29 تیر 1398 03:04 ب.ظ
    وااایس کی پارت بعدیومیزارید
    • علی آقاپور
      سه روز بعد

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر