علی آقاپور نظرات دوشنبه 24 تیر 1398 ، 01:34 ب.ظ
رحم اجاره ای/49


سیاوش با شنیدن این حرف من به فکر فرو رفت خیلی خوب میدونست حق با منه نمیشه خیلی یهویی شهلای مهربون و آروم تبدیل بشه به دختری که فقط میخواد بقیه رو آزار بده باید سیاوش دلیلش رو میفهمید بلاخره شهلا خواهرش بود!
_سیاوش 
بهم خیره شد و گفت:
_جان
_حالت خوبه !؟
_آره 
بعد گفتن این حرف از اتاق خارج شدم باید میزاشتم یکم تنها بمونه با خودش فکر کنه به این تنهایی نیاز داشت نفس عمیقی کشیدم که صدای سامان اومد:
_ستایش !؟
با شنیدن صداش بهش خیره شدم و گفتم:
_جان !؟
_کجا داری میری !؟
_میرم تو حیاط قدم بزنم به هوای آزاد نیاز دارم
سر تکون داد و گفت:
_بریم منم میام
همراه سامان به سمت حیاط رفتیم داخل حیاط روی میز ها نشستیم که صدای سامان بلند شد:
_سیاوش حالش چطوره !؟
بهش خیره شدم و گفتم:
_میخواستی چطور باشه داغون داغون اصلا حال درست و حسابی نداره همش گیج و درگیره نمیدونه چی درسته چی غلط  ، میدونی سیاوش از همه بیشتر تحت فشاره
_چرا !؟
_هم بخاطر من هم شهلا ، من وبال گردنش هستم میدونم فقط بخاطر قضیه تجاوز باهام ازدواج کرد و قصد داره جبران کنه اما من بخشیدمش و حاضرم جدا بشم اون با هر کی دوست داره ازدواج کنه
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت:
_سیاوش رو دوست نداری !؟
با شنیدن این حرفش جا خوردم بهت زده بهش خیره شدم که گفت:
_یه سئوال ساده پرسیدم چرا رنگ از صورتت پرید
دستی به صورتم کشیدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_دوستش دارم!
_پس چرا داری میگی طلاق میتونی تحمل کنی با یکی دیگه باشه !؟
بهش خیره شدم و صادقانه جوابش رو دادم:
_نه
_پس زهره مار که نشستی داری اراجیف میگی 
وبعد تموم شدن حرفش چشم غره ای بهم رفت



مگه میشد سیاوش رو دوست نداشت اون یه مرد ایده آل بود از نظر من تو این مدت زمان کم که باهاش زندگی کرده بودم واقعا دوستش داشتم حتی فکر جدا شدن ازش هم سخت بود!
_ستایش !؟
با شنیدن صدای سامان سری تکون دادم و بهش خیره شدم که ادامه داد:
_من عاشق شدم
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد بی اختیار جیغی از شادی کشیدم و گفتم:
_چی !؟
_هیش آروم باش چخبرته میخوای همه ی اهالی خونه خبر دار بشن !؟
بدون توجه به حرفش به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_زود باش حرفت رو بزن ببینم طرف کی هست من میشناسمش !؟
_شبنم!
با شنیدن این حرفش کمی به مخم فشار آوردم شبنم  دختر خاله اش بود یه دختر تپل و ریزه میزه که خیلی خوشگل و شیطون بود اما برعکس بقیه فامیل سامان اینا شبنم مهربون و باوقار بود
چشمهام برق زد با خوشحالی بهش خیره شدم و گفتم:
_نمیخوای با خانواده ات درمیون بزاری !؟
_فعلا زوده نمیخوام از دستم ناراحت بشند میدونی این روزا اوضاع زیادی خرابه!
با شنیدن این حرفش نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم و گفتم:
_کسی قرار نیست از دستت ناراحت بشه همه با شنیدن این خبر خیلی خوشحال میشن بنظرم تو میتونی با این خبر یه شادی به خانواده نظرت چیه !؟
_فعلا بهش فکر نکردم اما از طرفی شنیدم برای شبنم قراره خواستگار بیاد من اصلا طاقتش رو ندارم
با شنیدن این حرفش حرصی بلند شدم و گفتم:
_حالا که تو عرضه نداری چیزی بگی خودم به همه میگم 
صدای سیاوش اومد:
_چی رو میخوای بگی !؟
به سمتش برگشتم و خواستم چیزی بگم که صدای سامان بلند شد:
_هیچی داداش!
به سمتش برگشتم چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
_تو نمیخواد حرف بزنی
سپس به سمت سیاوش رفتم و گفتم:
_سامان عاشق شده عاشق شبنم میخواد براش برید خواستگاری.
سیاوش چشمهاش گرد شد با بهت به سامان خیره شد و گفت:
_جدی !؟
سامان با خجالت فقط سرش رو تکون داد که سیاوش به سمتش رفت و محکم بغلش کرد ، وقتی از هم جدا شدند سیاوش بهش خیره شد و گفت:
_چرا زودتر به خودم نگفتی یعنی انقدر غریبه شدم!؟
_نه داداش قصد داشتم بگم اما اوضاع خونه زیادی خراب بود.








نظرات

  1. parmida سه شنبه 15 مرداد 1398 01:26 ق.ظ
    این رمان عالیه
    • علی آقاپور
      ممنون
  2. ×_× دوشنبه 24 تیر 1398 03:18 ب.ظ
    میدونید خیلی کمه؟
    همش دو خطه
    حداقل بیشترش کنین ی کم
    • علی آقاپور
      بخاطر زود بودن پارت گذاریه

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر