علی آقاپور نظرات شنبه 22 تیر 1398 ، 07:30 ب.ظ
رحم اجاره ای/48



با شنیدن این حرفش که خیلی آروم زمزمه کرد ولی من شنیدم حس کردم قلبم پر از خوشی شد  سیاوش من رو آرامش زندگیش میدونست و چی بهتر از این درست بود شروع خوبی نداشتیم با هم اما میتونستیم یه زندگی خیلی عالی داشته باشیم
صدای سامان باعث شد جفتمون از هم جدا شدیم با دیدن نگاه شیطون سامان حس کردم گونه هام گل انداخت صدای حرصی سیاوش بلند شد:
_چی میخوای !؟
سامان با شنیدن صدای حرصی سیاوش لبخندی زد و گفت:
_چرا قاطی میکنی داداش من که چیزی نگفتم
سیاوش با حرص همچنان بهش خیره شده بودم که سریع از پیششون جیم شدم و به سمت پایین رفتم که شهلا رو دیدم همراه خاله اش دریا بدون اینکه باهاشون همکلام بشم از کنارشون رد شدم که خاله اش دریا بازوم رو گرفت ایستادم بهش خیره شدم و گفتم:
_دستم رو ول کن!
با شنیدن این حرف من عصبی شد نگاه خشمگینش رو حواله ام کرد و گفت:
_بخاطر تو هرزه خواهرم باهام صحبت نمیکنه 
با شنیدن این حرفش پوزخندی بهش زدم و گفتم:
_بخاطر من نیست بخاطر رفتار زشت خودته پس بهتره دهنت رو ببندی ساکت بشی فهمیدی !؟
صدای عصبی شهلا بلند شد:
_تو چجوری جرئت میکنی با خاله ی من اینجوری صحبت کنی هان تو فکر کردی کی هستی اصلا !؟
به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_من همسر سیاوش هستم آقای این خونه پس کسی حق توهین به من رو نداره اگه خیلی از بودن من ناراضی هستید بهتره با خودش صحبت کنید نه اینکه بشینید اینجا کسشعر تلاوت کنید.
دست دریا بالا رفت که صدای داد سیاوش اومد:
_داری چ غلطی میکنی !؟
دست خاله اش دریا تو هوا موند با ترس به سیاوش خیره شد که سیاوش به سمتم اومد کنارم ایستاد و گفت:
_خوبی ستایش !؟
_من حالم کاملا خوبه اما انگار حال خاله ات خوب نیست!
سیاوش عصبی بهش خیره شد و گفت:
_مگه بهت نگفته بودم حق نداری پات رو بزاری اینجا هان !؟


خاله اش دریا با شنیدن صدای سیاوش ساکت شد با ترس بهش خیره شد و گفت:
_سیاوش این دختره ...
سیاوش عصبی فریاد کشید:
_گفتم اینجا چ غلطی میکنی !؟
اینبار شهلا خواهر سیاوش بهش خیره شد و گفت:
_من به خاله ام گفتم بیاد مشکلی داری !؟
سیاوش با شنیدن این حرف خواهرش ساکت شد بهش خیره شد سری با تاسف تکون داد و گفت:
_اصلا لیاقت نداری حتی بخوام باهات همکلام بشم چ برسه به اینکه بخوام دست به یقه بشم
بعدش به سمت من برگشت و گفت:
_ستایش بریم
دست من رو گرفت و به سمت اتاقمون رفتیم داخل اتاق که شدیم سیاوش ایستاد من هم ایستادم و اسمش رو صدا زدم که بهم خیره شد و گفت:
_تو حالت خوبه مطمئنی ؟!
بهش خیره شدم و گفتم:
_نگران من نباش من حالم خوبه ، تو چی خوبی !؟
_نه
_میدونم ناراحتی بخاطر خواهرت اما میدونی چیه سیاوش حس میکنم خواهرت به کمک نیاز داره حتما یه دلیلی داره این رفتاراش  این اصلا اون شهلا قدیم نیست  سیاوش بهم خیره شد و گفت:
_حق با تو خودم هم حس میکنم یه چیزی داره اذیتش میکنه اما باید بیاد مشکلش رو بهمون بگه نه اینکه با زندگی بقیه بازی کنه!
_اون نمیتونه بگه


با شنیدن این حرف من به چشمهام خیره شد ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چرا اون وقت نمیتونه مشکلش رو درمیون بزاره !؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_چون اگه مشکلش گفتنی بود تا حالا گفته بود فهمیدی حالا !؟
_آره
_سیاوش 
با شنیدن صدام بهم خیره شد و گفت:
_جان 
_خسته شدی !؟
_خیلی زیاد
میدونستم چقدر براش سخته اما باید اول مشکل خواهرش رو حل میکرد وگرنه اصلا نمیتونست آروم باشه چون خواهرش دست از نقشه کشیدن برنمیداشت شهلا قبلا یه دختر اروم و مهربون بود که کاری به کسی نداشت درست مثل مادرش! اما الان شده یه ادم عصبی و بداخلاقش که همش دنبال اینه از بقیه انتقام بگیره حتی چراش رو هم نمیدونستم!
_ستایش !؟
با شنیدن صدای سیاوش از افکارم خارج شدم بهش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_جان
_حالت خوبه !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_آره
_هر چی صدات زدم جواب ندادی
بهش خیره شدم و گفتم:
_سیاوش میدونی باید از کسی کمک بگیریم
بهم خیره شد و گفت:
_چ کمکی !؟
_ببینیم چیشده که شهلا عوض شده یعنی حتما باید یه چیزی باشه شهلا این همه مدت از خونه دور بوده و هیچکدوم مواظبش نبودید پس حتما یه چیزی هست که باعث آزارش میشه درسته!؟

سلام نفسای من حالتون چطوره ؟ 







نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر