علی آقاپور نظرات چهارشنبه 19 تیر 1398 ، 10:49 ق.ظ
رحم اجاره ای/47


هر چقدر سعی کردم کاری کنم سیاوش خواهرش رو ببخشه! اصلا انگار نه انگار هیچ فایده ای نداشت اون انگار قصد نداشت خواهرش رو ببخشه البته کاری که شهلا هم میخواست انجام بده اصلا کار قابل بخششی نبود آه دلسوزی کشیدم که صدایی از پشت سرم اومد:
_چرا داری آه میکشی !؟
با شنیدن صدای پدر سیاوش بهش خیره شدم و گفتم:
_سلام پدرجون
لبخند مهربونی زد و گفت:
_سلام دخترم حالت چطوره !؟
_خوبم پدر جون داشتم به اتفاقات اخیر فکر میکردم شاید راه حلی پیدا کنم اما هیچ راه حلی پیدا نمیشه تازه پسر شما خیلی لجباز
پدرجون آروم خندید خیره به چشمهام شد و گفت:
_باید درکش کنی نمیخواد بیشتر اصرار کنی اونطوری بیشتر لج میکنه بزارش به حال خودش
_من نمیخوام اون شما رو تنها بزاری اینجا!
_نگران نباش اون انقدر معرفت داره که هیچوقت پدر و مادرش رو فراموش نمیکنه مهم نیست کجا باشه من فقط میخوام اون خوشحال باشه
با شنیدن این حرفش ساکت شدم حق با اون بود مهم نبود کجا فقط خوشحالیش مهم بود
صدای پدر جون بلند شد:
_ستایش !؟
با شنیدن صداش بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_میخوام هیچوقت سیاوش رو تنها نزاری و همیشه کنارش باشی بهم قول میدی !؟
_آره
صدای سیاوش اومد
_بابا!
پدرش با شنیدن صداش بهش خیره شد و گفت؛
_جان
سیاوش به سمتش اومد و با صدای گرفته ای گفت:
_قراره فردا بریم
پدرش لبخندی زد و گفت:
_بسلامتی
سیاوش با صدای گرفته ای گفت:
_ببخشید بابا
پدرش بهش خیره شد و گفت:
_چرا معذرت خواهی!؟


سیاوش با شرمندگی بهش خیره شد و گفت:
_چون هیچوقت قصد نداشتم جدا از شما زندگی کنم
پدرش لبخند مهربونی زد و گفت:
_مگه تقصیر تو ، تو که نمیخوای بری و برای همیشه ما رو تنها بزاری فقط داری با همسرت مستقل میشی و جدا زندگی میکنی الان خودت عاقل و بالغ شدی تشکیل خانواده دادی پس انقدر شرمنده نباش ، اونی که باید شرمنده باشه منم که دخترم ...
سیاوش وسط حرفش پرید:
_بابا لطفا بهش فکر نکن نمیخوام حالت بد بشه!
پدرش ساکت شد دیگه هیچ حرفی از شهلا زده نشد وقتی پدر سیاوش رفت سیاوش عصبی دستش رو تو موهاش کشید و گفت:
_بابا خیلی شکسته شده
بهش خیره شدم و گفتم:
_همش بخاطر شهلا اون داره شرمنده میشه اما در صورتی که بابات هیچ تقصیری نداره پس نباید شرمنده کار اشتباه بقیه بشه.
_حق با تو 
لبخندی بهش زدم که اسمم رو صدا زد:
_ستایش!؟
_جان 
_تو ناراحت نیستی قراره جدا از مادرت زندگی کنی !؟
_نه منم قراره تشکیل خانواده بدم پس نمیتونم تا آخر عمرم بااین حسرت زندگی کنم درضمن مامان و خاله ستاره قراره خونه جدید بگیرند و مادرم دیگه کار نکنه
سیاوش لبخندی زد و گفت:
_این که خیلی خوبه
چشمهام از خوشحالی برقی زد بهش خیره شدم و گفتم:
_آره خیلی زیاد من همیشه دوست داشتم مادرم دور از همه چیز زندگی کنه و اصلا سختی نباشه تو زندگیش 
_ستایش
_جانم سیاوش
_دوست داری مادرت بیاد با ما زندگی کنه !؟
با شنیدن این حرفش چشمهام برق زد
_یعنی میشه !؟
_آره میشه چرا نشه من با مامانت صحبت میکنم بیاد با ما زندگی کنه
با شنیدن این حرفش حس کردم قلبم پر از شادی شد به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم و گفتم:
_خیلی خوبی سیاوش 
صداش کنار گوشم بلند شد:
_آرامش زندگیمی!







نظرات

  1. asma جمعه 21 تیر 1398 02:22 ق.ظ
    ممنون
  2. sahar چهارشنبه 19 تیر 1398 06:48 ب.ظ
    سلام ممنون از رمان خوبتون و امیدوارم همیشه موفق باشید .
    پارت بعدی رو کی میذارید[سوال
    میشه پارت بعدی رو هم طولانی تر هم زودتر بذارید ....
    ممنون میشم

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر