علی آقاپور نظرات دوشنبه 17 تیر 1398 ، 08:33 ق.ظ
رحم اجاره ای/46



سیاوش با دیدن خواهرش شهلا سر میز شام خواست بلند بشه که دستش رو محکم فشار دادم و آروم زمزمه کردم:
_بیتفاوت باش انگار اصلا وجود نداره
عمیق به چشمهام خیره شد نفس عمیقی کشید و بدون توجه به حضور خواهرش شروع کرد به خوردن غذا که صدای سامان بلند شد:
_سیاوش 
سیاوش دست از خوردن غذا کشید بهش خیره شد و گفت:
_جان
سامان تک سرفه ای کرد و گفت:
_من میخوام برم خونه ی مجردیم زندگی از این به بعد.
سیاوش بهش خیره شد و گفت:
_من و ستایش هم قراره بریم یه ویلا بزرگ خریدم میخوام تو هم بیای با ما زندگی کنی 
سامان بهش خیره شد و گفت:
_نه من میخوام ...
سیاوش وسط حرفش پرید و گفت:
_اما و اگر نداره من میخوام تو با ما زندگی کنی پس انقدر بهونه نمیخواد بیاری 
با شنیدن این حرف سیاوش ساکت شد که صدای پدر سیاوش بلند شد:
_چیزی لازم داشتی بهم بگو پسرم
_چشم بابا
بلاخره صدای شهلا بلند شد:
_میخوای بری !؟
مخاطبش سیاوش بود سیاوش سرد بهش خیره شد و گفت:
_مشکلی داری با رفتن من !؟
اشک تو چشمهام جمع شد
_نمیتونید من رو تنها بزارید
سیاوش پوزخندی زد و گفت:
_از رفتن من و سامان ناراحتی ؟! تو که داشتی جفتمون رو به کام مرگ میفرستادی حالا چیه ناراحت شدی از رفتن من و سامان نکنه نقشه ی جدیدی داری میترسی ناکام بمونه !؟
با شنیدن این حرف سیاوش نفس عمیقی کشید و گفت:
_داری تهمت میزنی
سیاوش پوزخندی زد و گفت:
_بهتره خفه خون بگیری شهلا داری اعصابم رو خورد میکنی من نمیخوام باهات همکلام بشم حتی پس سعی نکن با اعصاب و روان من بازی کنی فهمیدی !؟
با شنیدن این حرف سیاوش شهلا عصبی بلند شد
_تو بخاطر این دختره داری تموم خانواده ات رو پشت سرت میزاری و اصلا حالیت نیست داری چیکار میکنی!


سیاوش هم با عصبانیت بلند شد و داد زد
_خفه شو دختره ی احمق با نادونی داشتی زندگی من و سامان رو خراب میکردی حالا طلبکار هم هستی شانس آوردی پای مامان بابا وسط وگرنه جوری آتیشت میزدم هیچوقت نتونی فراموش کنی فهمیدی !؟
با شنیدن این حرف سیاوش ساکت شد هیچ حرفی انگار برای گفتن نداشت سیاوش با تاسف سری تکون داد و گذاشت رفت با رفتنش شهلا به من خیره شد و گفت:
_همش تقصیر تو!
صدای پدرش بلند شد:
_کافیه
شهلا با گریه و عصبانیت فریاد زد:
_چرا باید ساکت باشم نمیبینی بخاطر اون ...
صدای فریاد سامان بلند شد:
_خفه شو!
شهلا ساکت شد با چشمهای گشاد شده از تعجب بهش خیره شد که سامان عصبی بهش خیره شد و گفت:
_دیگه پات رو بیشتر گلیمت دراز کردی داری اراجیف میبافی.
_من ..
_تو میخواستی من رو نابود کنی سیاوش رو نابود کنی فقط بخاطر خودخواهی خودت حالا هم ستایش رو بیخیال شو  برو خودت رو درست کن.
من هم بلند شدم و همراه سامان از اونجا رفتم سیاوش تو حیاط بود من و سامان پیشش رفتیم اسمش رو صدا زدم:
_سیاوش!
به سمتم برگشت چشمهاش شده بود کاسه خون 
_حالت خوبه ؟!
_بنظرت میتونم خوب باشم ؟!
_بهتر نیست فراموشش کنی اون خواهرت یه اشتباهی انجام داده 
_اشتباه ؟!
_سیاوش 
عصبی دستی لای موهاش کشید و گفت:
_فقط یه اشتباه نبود اون داشت با زندگیمون بازی میکرد من نمیتونم ببخشمش







نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر