علی آقاپور نظرات جمعه 14 تیر 1398 ، 07:01 ب.ظ
رحم اجاره ای/45

من نمیتونستم از خواهرش دفاع کنم واقعا کار خیلی بدی در حق برادرش میخواست انجام بده اصلا باورم نمیشد برای انتقام گرفتن از من حاضر بشه داداشش رو فدا کنه صدای در اتاق اومد که صدای سامان بلند شد:
_بیا تو 
در اتاق باز شد و مادر سامان اومد داخل از صورتش پیدا بود که اصلا حال درست و حسابی نداره با نگرانی بهش خیره شدم که صداش بلند شد:
_پسرم معذرت میخوام
سامان به سمتش برگشت و گفت:
_شما چرا معذرت خواهی میکنید آخه مگه شما کار اشتباهی انجام دادید ؟!
_نمیدونم چرا خواهرت داره همچین کارایی انجام میده جدیدا خیلی عوض شده حس میکنم میخواد از همه انتقام بگیره از همه متنفر شده این کارش رو اصلا درک نمیکنم
صدای سامان بلند شد:
_نمیدونم چی باید بگم
نمیخواستم بیشتر بمونم و به حرف های مادر و پسر گوش کنم با صدای آرومی گفتم:
_بااجازه
قبل از اینکه حرکتی کنم صدای مادرش بلند شد:
_ستایش 
ایستادم به سمتش برگشتم بهش خیره شدم و گفتم:
_جان !؟
_شهلا رو ببخش
لبخند تلخی زدم و گفتم:
_شهلا قبلا دوست من بود اگه کاری میکرد حتما ناراحت میشدم و نمیتونستم فراموش کنم اما الان اون حتی دوست من هم نبست پس اصلا ارزش ناراحت شدن نداره 
مادرش با ناراحتی بهم خیره شد و گفت:
_شرمنده ات هستم دخترم!
_دشمنتون شرمنده شما هیچ کاری انجام ندادید پس نباید شرمنده باشید
صدای سامان بلند شد
_حق با ستایش مامان کسی باید شرمنده باشه شما نیستید اون شهلا!



مامان سری با تاسف تکون داد و گفت:
_انگار دیوونه شده
با شنیدن صدای فریاد سیاوش وحشت زده نگاهی به سامان و مامان انداختم سریع از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق مشترکم  با سیاوش رفتم ، سیاوش داشت با شهلا دعوا میکرد
_گمشو بیرون
صدای گریه ی شهلا بلند شد
_من میخوام برات توضیح بدم داداش لطفا اینجوری باهام رفتار نکن قلبم داره آتیش میگیره
سیاوش عصبی بهش خیره شد و گفت:
_قلبت داره آتیش میگیره اما نمیدونی با من چیکار کردی حس میکنم هر لحظه ممکنه بمیرم دارم از درون آتیش میگیرم حتی نمیتونم بخوابم همش کابوس میبینم
_داداش من رو ببخش من جبران میکنم!
سیاوش پوزخندی زد و گفت:
_چی رو میخوای دقیقا جبران کنی کاری که نباید رو انجام دادی حالا میخوای جبران کنی !؟
با شنیدن این حرفش با گریه گفت:
_خام شدم!
_خام شدی یا نقشه ی کثیفیت رو شد داری اینجوری میگی دوست ندارم ببینمت پس گمشو از جلوی چشمم‌‌‌.
به سیاوش خیره شدم واقعا عصبی بود به سختی جلوی خودش رو گرفته بود صدای مامان بلند شد:
_شهلا برو بیرون!
شهلا با گریه از اتاق رفت بیرون سیاوش فریاد بلندی کشید که صدای سامان بلند شد
_سیاوش 
سیاوش بهش خیره شد و گفت:
_اگه بهت شک میکردم چی اگه ناخواسته قضاوت میکردم چی این فکرا داره من رو دیوونه میکنه!
صدای خونسرد سامان بلند شد
_آروم باش سیاوش 
سیاوش به سمتش رفت محکم بغلش کرد و گفت:
_این چرا ها داره من رو دیوونه میکنه
_آروم باش نمیخواد به این چیزا فکر کنی
_مگه میشه فکر نکنم








نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر