علی آقاپور نظرات یکشنبه 9 تیر 1398 ، 07:31 ب.ظ
رحم اجاره ای/44



کنار سیاوش نشستم دستش رو گرفتم و اسمش رو صدا زدم
_سیاوش 
با شنیدن صدام بهم خیره شد بدون اینکه هیچ حرفی بزنه وقتی چند دقیقه گذشت محکم بغلم کرد و با صدای گرفته ای کنار  گوشم زمزمه کرد
_معذرت میخوام زندگیت رو نابود کردم و حالا هر لحظه داری ...
دستم رو محکم دورش حلقه کردم و حرفش رو قطع کردم
_تو زندگی من رو نابود نکردی بلکه داری درستش میکنی انقدر مرد هستی که همیشه تو هر شرایطی هوای من رو داری و بهم کمک میکنی یه زن چی از شوهرش میخواد دیگه !؟
با بغض مردونه ای گفت:
_قلبم داره آتیش میگیره خواهرم خودم داشت نقشه میکشید اونم یه نقشه ی کثیف که هیچوقت حتی بهش فکر  هم نکرده بود
 با شنیدن این حرفش با صدای گرفته ای گفتم:
_مهم اینه تو فهمیدی و هیچ اتفاقی نیفتاد پس دیگه بهش فکر نکن و خودت رو مقصر ندون درضمن ..
ازش جدا شدم با اخم بهش خیره شدم و گفتم:
_مگه تو نورا رو دوست داشتی !؟
_نه
_اگه من نبودم و این اتفاق ها نمیفتاد باهاش ازدواج میکردی ؟!
اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_معلومه که نه
_پس هی به گذشته برنگرد بگو کاش کاش کاش حالا که اتفاق افتاده و تو شوهر منی خوشم نمیاد اسمی از اون بیاد 
چشمهاش گرد شد
_من اصلا اسمش رو به زبون نیاورم چی داری میگی !؟
برای اینکه ذهنش رو منحرف کنم ادامه دادم:
_یه جوری رفتار میکنی انگار دوستش داشتی
_من گوه بخورم عاشق همچین ادمایی بشم که دست پرورده کسی مثل خاله ام دریا هستند.
_میگم سیاوش 
با مهربونی بهم خیره شد و گفت:
_جان
_ من و تو همراه سامان فردا بریم گردش !؟
_باشه
_سامان امشب خیلی دلش شکست بیشتر از هممون!
سیاوش با شنیدن این حرف من کلافه چنگی تو موهاش زد و گفت:
_همش تقصیر من شد
با حرص اسمش رو صدا زدم
_سیاوش 
وقتی بهم خیره شد دستم رو دو طرف صورتش گذاشتم و با حرص به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_بسه دیگه هی نگو تقصیر من تقصیر من تو هیچ تقصیری نداری تقصیر خاله ات و خواهرت هست باز خداروشکر تو شنیدی
سیاوش با تاسف سرش رو تکون داد و گفت:
_باور میکنی نمیتونم باور کنم اتفاقات چند لحظه پیش رو که به چشم خودم دیدم؟!
_آره
_خیلی سخته ستایش خیلی!
_چ میشه کرد باید تحمل کنی و یه مدت بسازی تا موقعی که درست بشه.
_از اینجا میریم
_پس خانواده ات چی تنهاشون میزاری !؟
_نه
_پس چی !؟


_نمیدونم اما نمیتونم بعد از شنیدن اون حرف ها همچنان تو همین خونه زندگی کنم تو خونه ای که هر لحظه بعدش معلوم نیست قراره چ اتفاقی بیفته درک میکنی من رو ستایش !؟
_آره درکت میکنم اما خانواده هامون بهمون نیاز دارند نمیشه یهویی همه رو ترک کنیم
سیاوش سرش رو روی بالشت گذاشت و گفت:
_الان نمیتونم اصلا درست فکر کنم واقعا هم اعصاب و هم روان من بهم ریخته اس درکم میکنی !؟
_آره 
چشمهاش رو بست و گفت:
_میخوام بخوابم ذهنم آروم بشه 
_بخواب 
سیاوش چشمهاش رو بست بعد از گذشت یکساعت خوابش برد بلند شدم و از اتاق خارج شدم به سمت خدمتکار رفتم و پرسیدم سامان کجاست که گفت داخل اتاقش به سمت اتاقش رفتم تقه ای زدم که صدای عصبیش بلند شد:
_نمیخوام فعلا هیچکس رو ببینم
بدون توجه بهش در اتاقش رو باز کردم و داخل شدم کنار پنجره ایستاده بود و داشت تند تند سیگار میکشید با باز شدن در اتاقش توسط من عصبی به سمتم برگشت که چیزی بگه اما با دیدن من ساکت شد و کلافه دستی تو موهاش کشید
_سیگاری شدی!
سیگارش رو خاموش کرد و گفت:
_برای چی اومدی !؟
_نباید میومدم
_نباید میومدی 
_چرا !؟
عصبی پوزخندی زد و گفت:
_دیدی خواهرم و خاله ام میخواستند باهام چیکار کنند دیدی میخواست ...
وسط حرفش پریدم:
_من هیچوقت داداش نداشتم از وقتی چشم باز کردم تو شدی داداش دوستم همراهم چجوری میشه حتی برای یه لحظه به ذهن کسی فکر بدی خطور کنه حتی اگه اونا همچین نقشه ی کثیفی رو عملی میکردند سیاوش باور نمیکرد میومد از خودت میپرسید میدونی چرا !؟
سئوالی بهم خیره شد که ادامه دادم:
_چون انقدر بهت اعتماد داره میدونه هیچوقت همچین اتفاقی نمیفته!
_اماخواهرم انقدر از من متنفر شده بود که همچین نقشه ای کشیده برای من برای منی که همیشه پشتش بودم و دوستش داشتم
_نمیدونم چرا اینکارو با تو کرده اما ازش بپرس حرف های اون رو هم بشنو اون خواهرته سامان!
_میدونی چی داره من رو عذاب میده !؟
با چشمهایی ک نم اشک داخلش پیدا بود بهم خیره شد و گفت:
_اینکه خواهرم همچین نقشه ای برای من کشیده برای من داره قلبم آتیش میگیره
_سامان
بهم خیره شد و گفت:
_جان
_سیاوش تو هر شرایطی بهت اعتماد کامل داره و مطمئن باش هیچوقت به چرندیات بقیه توجه نمیکنه تو هم آروم باش نمیخواد خودخوری کنی حرف های بقیه اصلا ارزش نداره
_خواهر خودم برام نقشه کشیده!
واقعا  نمیتونستم چجوری آرومش کنم شهلا چرا باید همچین نقشه ی کثیفی بکشه آخه!
_باهاش صحبت کن
_چی ازش بپرسم ندیدی خودش هیچ چیزی نگفت فقط داشت میگفت دروغ حتی نمیخواست واسم توضیح بده
_سامان نمیدونم قصدش چیه اما حتما یه چیزی هست یه دلیلی داره بشین باهاش صحبت کن
_اون امروز برای من تموم شد!
_اون خواهرت
_کدوم خواهر حاضر میشه داداشش رو فدا کنه و بخواد براش همچین نقشه ی کثیفی بکشه هان!؟








نظرات

  1. parla جمعه 14 تیر 1398 04:59 ب.ظ
    جناب آقا پور عزیز برا شما هنوز فردا نشده
    • علی آقاپور
      الان گذاشته میشه
  2. parla چهارشنبه 12 تیر 1398 02:20 ب.ظ
    پارت بعدی رو کی میدید
    • علی آقاپور
      فردا

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر