علی آقاپور نظرات سه شنبه 4 تیر 1398 ، 06:20 ب.ظ
رحم اجاره ای/43


به سمت سیاوش رفتم و با نگرانی بهش خیره شدم و گفتم:
_سیاوش چیشده چرا صدای داد و فریادت همه ی خونه رو برداشته !؟
سیاوش بدون اینکه بهم نگاه بکنه با صدای عصبی گفت:
_میخواستی چی بشه این خانوم نشسته داره نقشه میکشه میخواد فقط من رو دیوونه کنه قصدش فقط همینه من این زنیکه رو خیلی خوب میشناسم میدونم قصدش از اینکارا چیه 
_سیاوش آروم باش
به سمتم برگشت و عصبی گفت:
_چجوری باید آروم باشم میدونی این چیکار کرده !؟
_نه
پوزخندی زد و گفت:
_از کجا باید بدونی این زنیکه برات نقشه کشیده نقشه کشیده تو رو بدبخت کنه نقشه کشیده یه افطرا بهت بزنه.
با شنیدن این حرفش چشمهام گشاد شد یعنی چی قرار بود بهم افطرا بزنه به خاله اش دریا خیره شدم که رنگ از صورتش پریده بود و وحشت زده داشت به سیاوش نگاه میکرد صدای عصبی سیاوش بلند شد:
_بهتره هر چ زودتر این ماجرا تموم بشه!
_سیاوش من ...
_ خفه شو نمیخوام صدات رو بشنوم 
دریا با اشک بهش خیره شد و گفت:
_من نمیخواستم اینجوری بشه
سیاوش عصبی پوزخندی زد و گفت:
_همه فهمیدن قصد تو از اینکارا چیه پس نمیخواد ادا دربیاری برای من زود باش گورت رو گم کن دیگه هیچوقت نمیخوام این اطراف قیافه ی نحس تو رو ببینم
سوزش اشک رو داخل چشمهاش احساس میکرد باورش نمیشد این همه تحقیر شده باشه ، من فقط مات و مبهوت بهشون خیره شده بودم گیج شده بودم
یعنی دریا قصد داشت برعلیه من کاری بکنه که سیاوش تا این حد عصبی شده بود!
_اینجا چخبره !؟
سیاوش به سمت مادرش برگشت و گفت:
_خواهرت بخاطر خودش داشت گوه میزد به زندگی من!
_یعنی چی  تو چی داری میگی سیاوش !؟
سیاوش عصبی لبخندی زد و گفت:
_میخواست کاری کنه من فکر کنم زن من با داداشم رابطه داره میفهمید!؟
با شنیدن این حرفش همه بهت زده به دریا خیره شدیم باورم نمیشد دریا همچین نقشه کثیفی ریخته باشه صدای داد سامان بلند شد:
_ چی !؟
سیاوش با خشم بهش خیره شد و گفت:
_اینبار نمیتونی قصر دربری مطمئن باش باید تاوان اینکارت رو پس بدی
دریا با گریه گفت:
_من نمیخواستم اینکارو انجام بدم من فقط 
سیاوش عصبی حرفش رو قطع کرد
_داشتید با خواهر خودم نقشه میکشیدید!
صدای بهت زده و شکه سامان اومد
_ چی !!!!
صدای شهلا اومد
_داداش من نمیدونستم من ....
سیاوش با داد حرفش و قطع کرد
_ببند دهنت و حالم داره از دروغ هاتون بهم میخوره باورم نمیشه همچین کثافط هایی بوده باشین!


سامان به سمت شهلا خواهرش رفت بهش خیره شد و گفت:
_تو واقعا همچین نقشه ی کثیفی برای من کشیده بودی !؟
خواهرش با ترس سرش رو تکون داد و گفت:
_همش نقشه اس لطفا به حرف هاشون گوش نده من ...
سیاوش عصبی فریاد کشید
_من نقشه کشیدم آره منی که با گوشای خودم حرف هاتون رو شنیدم این که داشتید برای زن من و داداش خودم نقشه میکشیدید تو خواهرم بودی چجوری راضی میشدی همچین کاری کنی چجوری دلت میومد من و سامان با هم دشمن میشدیم هان !؟
سامان با خشم عربده کشید
_حزف بزن لعنتی اینا چی دارند میگن !؟
مامان بابای سیاوش و مامان من همه با بهت به شهلا و خاله اش دریا خیره شده بودند هیچکس باورش نمیشد همچین نقشه ی کثیفی کشیده بودند چجوری میتونستند اصلا به همچین موضوعی فکر کنند 
_ستایش 
با شنیدن صدای شهلا بهش خیره شدم که با گریه گفت
_تو یه چیزی بگو بگو اشتباه کردم من ...
سیاوش فریاد کشید
_اشتباه کردی میخواستی زندگی من رو تباه کنی میخواستی سامان رو دیوونه کنی اشتباه کردی چقدر پست شدی چقدر عوضی شدی
صدای سامان بلند شد
_باورم نمیشه میخواستی با من همچین کاری بکنی
شهلا با گریه بهش خیره شد و سرش رو تکون داد که صدای مادر سیاوش بلند شد
_دریا!
دریا به سمتش برگشت و گفت:
_همش دروغه اون ....
_چجوری میتونستی همچین نقشه ی کثیفی بکشی هان !؟
_من ...
_تو برای رسیدن به خواسته های خودت حاضر شدی بچه های من رو فدا کنی و زندگیشون رو خراب کنی من دیگه هیچ نسبتی باهات ندارم از اینجا گمشو نمیخوام ببینمت.
_ابجی تو رو خدا!
اینبار با صدای بلندی داد زد 
_بیرون
با بیرون رفتن دریا به سمت دخترش شهلا رفت و سیلی محکمی بهش زد و گفت:
_نمیدونم تو تربیت تو چ کوتاهی انجام دادم که الان این شکلی شدی و داری  برای من زبون میکشی!
با شنیدن این حرفش شهلا فقط داشت گریه میکرد که صدای سیاوش بلند شد
_من و ستایش از این خونه میریم!
صدای بهت زده مادرش بلند شد
_چی !؟
سیاوش عصبی دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_نمیخوام همیشه با ترس زندگی کنم با ترس اینکه خواهرم میخواد چ بلایی سر زن من بیاره چ نقشه ای کشیده دوباره زن من رو تو ذهنم خراب کنه من نمیتونم اینجا زندگی کنم
صدای سامان بلند شد:
_منم از این خونه برای همیشه میرم!
با شنیدن این حرف صدای گریه ی شهلا اوج گرفت اصلا دلم براش نمیسوخت حتی ذره ای چجوری میتونست انقدر پست باشه که برای داداش خودش نقشه بکشه میدونستم الان دل سامان بیشتر از هممون شکسته این انتظار رو از خواهرش نداشت سیاوش به سمت سامان رفت محکم بغلش کرد و گفت:
_تو داداش منی من تو هر شرایطی بهت اعتماد دارم
سامان محکم عین خودش بغلش کرد






نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر