علی آقاپور نظرات دوشنبه 30 اردیبهشت 1398 ، 07:28 ب.ظ
رابطه/78

.
شهاب-خودت با پای خودت اومدی. 
-من اومدم دهن تورو ببندم که به بابام حرفی نزنی بعد تو بهم....خدا لعنتت کنه، شهاب تو چطوری میخوای بمیری؟ من که به زندگی تو کاری ندارم، زن و بچه ای که میخواستی هم داری، برای چی میخوای منو اذیت کنی؟ 
شهاب-چون با رفیقم روی هم ریختی. 
یکه خورده با همون حرصی که داشت سکتم میداد گفتم: 
-خدا لعنتت کنه، منو از خونه ام بیرون انداختی رفتی با خواهر زن داداش من، اونوقت من چند ماه بعد طلاق با سهیل آشنا شدم به این میگن روهم ریختن؟ 
«پوزخندی زد:» آشنا شدی؟ شما نبودی رفتی توی رختخوابش. 
به دوروبرمون نگاه کردم و با صدای خفه و دندون های روی هم گفتم: 
-به تو چه؟ تو چیکاره ی منی که داری بازخواست میکنی؟ 
شهاب-حق نداشتی! سمیرا برای من یه هوس زودگذر بود... 
اول با تعجب نگاش کردم: 
-برو بمیر داغت به دل مادرت بمونه، تو مریضی، تو روانی شدی، مرتیکه تو بچه داری میفهمی؟ خاک تو سر اون سمیرا که فکر کرده تو آدمی. 
خواستم برم که آرنجمو گرفت، هولش دادم اما محکم تر آرنجمو گرفت و گفت: 
-نکنه اون بچه‌ی اولی که سهیل میگفت بچه ی من بود؟ 
قلبم از جا کنده شد، انگار با تبر وسط قلب من زدن. با وحشت به خیابون روبروم نگاه کردم، گلاب به خودت مسلط باش، جیغ و هوار کن، توی گوشش بزن، بزن....یه بار بزن لعنتی، یک بار بزن! زدم! 
«محکم توی گوشش زدم و با نفسی که بالا نمی اومد و دندون های رو هم انگشت اشاره امو به سمتش گرفتم:» 
-کثافت، فکر کثیف و نجستو به بچه ی من نچسبون، من بعد از اون روز رفتم پزشک قانونی و ازت مدرک دارم؛  دهن کثیفتو باز کنی و زر مفت به سهیل بزنی آبروتو توی دستم میگیرم و همه جا میبرم؛ زن و بچه اتم میگیرم. سهیل از من به خاطر بچه اش نمیگذره ولی تورو میکشه وقتی بفهمه بهم تجاوز کردی، به همون وکیلی که جهیزیه ی منو بعد از اونهمه ماه بعد طلاق زنده کرد پول میدم، شده بابام خونه اشو میفروشه پول میده به وکیل و حکمی برات میگیرم که فقط خدا به دادت برسه. حواستو جمع کن، من اون گلابتون زن بی عرضه و بی دست و پا نیستم، منتظرم زر بزنی تا با پلیس سراغت بیام، یادت باشه من با تو تسویه حساب زندگیمو نکردم، اگر زندگیمو با دروغ از هم بپاشی میشم تیغ و شاهرگتو میزنم. 
شهاب با چشمای خیره و بدون حتی یه پلک نگام میکرد. هیچ وقت از حقم دفاع نکرده بودم. ته مونده ی حرفمو زدم، با نفس سوزان و متحرص انگشت اشاره امو به سینه اش زدم: 
-کاسب های تموم نمایشگاه های دوروبرت حالمو دیدن که چطوری و با چه سر و وضعی از اونجا بیرون اومدم، پلیس وقتی شروع به تحقیق بکنه همون رقبات چهار تا هم روش میزارن و تحویل پلیس میدن؛ حالا برو قبرتو با دستات بکن ببین چی برات رو میکنم بدبخت. 
از جلوش رد شدم، همونجا ایستاده بود، آفرین، آفرین خوب گفتی، نترس، دیگه هیچ غلطی نمیکنه نترس....سرم گیج میرفت، دیوارو گرفتم، تنم می لرزید، میخواستم از اون محوطه دور بشم. قلبم داشت توی دهنم میومد. دروغم رو بشه چی؟ چه دروغی؟ من مطئنم که کاسب ها اون روز منو اونجا دیدن، همه ی نمایشگاه ها دوربین مدار بسته داشته و همه چی رو ضبط کردن، موضوع برای یک سال و اندی پیشه! 
چشمام هی سیاهی میرفت، همونطور که دیوارو گرفته بودم آروم آروم جلو رفتم تا کوچه رو پیچیدم. یکم جلوتر یه سوپرمارکت بود، روی پله اش نشستم و صدا کردم: 
-آقا؟ اقا؟ 
«یه پسر جوون اومد و گفت:» بله؟ چیشده خانم؟ 
از توی کیفم پول درآوردم و گفتم: 
-یه آب معنی میدی؟ من حالم زیاد خوب نیست. 
پسر-به اورژانس زنگ بزنم؟ 
-نه در اون حد فقط بی زحمت تو شیشه چندتا حبه قند میندازی؟ 
پسره یه آب معنی کوچیک از یخچال آورد و چند تا حبه قند توش انداخت و تکون داد و به سمتم گرفت. پولو به سمتش گرفتم و گفتم: 
-دستتون درد نکنه بفرمایید. 
«پسره که با هول و نگرانی نگام میکرد گفت:» نه خانم مهمون من. 
-نه آقا بگیر. 
پسره-خدا شاهده نمیگیرم؛ میخوایید به اورژانس یا همسرتون زنگ بزنم؟ 
-نه الان بهتر میشم. 
پسر-خواهر منم توی وضعیت شماست، من الان حالتونو میدونم. 
-خدا از برادری کمتون نکنه. 
گوشیم زنگ خورد، آتیه بود؛ تماسو باز کردم: 
آتیه-سلام کجایی؟ چرا برنگشتی؟ من جلوی خونه اتم. 
-آتیه من کوچه پشتیم، فشارم یکم افتاده جلوی یه سوپر مارکت نشستم اینجا بیا. 
آتیه-وای خاک بر سرم خوبی؟ 
-خوبم خوبم نگران نشو، حالم جا اومده. 
آتیه-الان میام. 
یه دقیقه بعد آتیه خودشو رسوند؛ با ماشین بهروز اومده بود، از صاحب مغازه تشکر کردم و سوار ماشین شدم. 
آتیه-خیلی پیاده روی کردی؟ 
-نه شهابو دیدم. 
یکه خورده نگام کرد و همونطور که بین در ماشین ایستاده بود لبشو با زبون تر کرد و گفت: 
-مرتیکه این دور و بر چیکار میکنه؟


آتیه-یا خود خدا. 
آتیه توی ماشین نشست و درو بست، به سمتم برگشت و با چشمای نگران و لحن دلواپس گفت: 
-خب؟ 
-تو راه بیوفت، جلوی مغازه یارو بگم؟ به ما زل زده و حالا دایه مهربان تر از مادر شده. 
آتیه استارت زد و زیر لب گفت: 
-کِی شر این شهاب لعنتی از سر ما کم میشه؟ 
-برگشته میگه نه انگار راسته واقعا حامله ای قیافه اتم عوض شده. 
«آتیه با حرص و دندون قروچه گفت:» میگفتی تو خفه شو مرتیکه ی هرزه. 
پوزخند تلخی زدم: 
-میگه سمیرا برای من یه هوس بوده؛ حالا فیلش یاد هندوستان کرده. 
آتیه یه گوشه نگه داشت با چشمای گرد گفت: 
-چه غلطی کرده؟ پشیمون شده؟ گه خورده؛ مگه تو بازیچه اشی؟ مرتیکه ی بی همه چیز. 
-میگه نکنه اون بچه ای که سهیل گفته سقط کردی بچه‌ی من بوده. 
رنگ باخت و با هول گفت: 
آتیه-توووو.تووو....چی گفتی؟ 
نفسی کشیدم و به بیرون نگاه کردم؛ دستمو روی شکمم کشیدم و بعد به آتیه نگاه کردم: 
-برای اولین باز نمیدونم چطوری حرف زدم، یه حرف گنده، یه جوری حرف زدم که شهاب زل زده بود خیره نگام میکرد، انگار ترسیده بود، یعنی فکر کنم ترسیده بود، نه کاری میکرد نه جوابی میداد فقط بهم خیره شده بود و نگاه میکرد. 
آتیه با همون حالت قبلی گفت: 
-چی....چی گفتی؟ 
-گفتم رفتم پرشک قانونی ازت مدرک دارم، گفتم حرف مفت بزنی و به گوش سهیل برسه و توی دلش تخم بدبینی بندازی چادر به کمرم میبندم و راه میوفتم و ابروتو هرجایی که برسه میریزم با سند و مدرک، اون وقت دیگه نه آبروی کاری داره... نه زن و بچه ات! 
«آتیه با تعجب گفت:» گفتی؟ 
-گفتم. 
«با شور و شوق نگام کرد:» آفرین آفرین خواهر، دهنتو طلا بگیرم. 
-آتیه چی میگی؟ 
«سری به طرفین تکون دادم:» کو مدرک؟ الان میره میشینه فکر میکنه سبک سنگین میکنه بعد به خودش میگه انگولکی بکنم ببینم چی واسه رو شدن داره. بعد من چیکار کنم؟ این مریضه، روانیه، میخواد زندگی منو از هم بپاشونه. 
آتیه-میدونی چرا؟ چون سمیرا اونی نبوده که شهاب فکر میکرده؛ حالا دیده تو رفتی با کسی که خوشحالی، داره از کینه و حسادت میمیره. 
-آتیه چیکار کنم؟ 
آرنجشو به لبه ی پنجره تکیه داد و پشت شستشو به دندون گرفت و چشماشو ریز کرد و به دور دست نگاه کرد، نفسی کشیدم و دستمو روی شکمم کشیدم. 
-من نمیخوام سهیلو از دست بدم. نمیخوام زندگیم بهم بخوره. من یه بچه ی توی راه دارم. 
بهم نگاه کرد: 
آتیه-میدونم خواهر، برای قدم اول همین بلوفی که زدی عالی بوده، باید به بقیه اش فکر کنیم، الان چیزی که مهمه اینه که یه جوری رفتار کنیم که اره مدرک داریم. 
-جلوی کی رفتار کنیم؟ شهابو که نمیبینیم. آتیه میشه مدرک دست و پا کرد؟ 
آتیه-بعد یکسال با این شکمت چطوری مدرک درست کنیم؟ 
«سری تکون دادم:» نمیدونم. 
آتیه-حواست باشه یه وقت سراغ سهیل نره؛ گرچه اگر به سهیل بگه میکشتش، عاقلانه اش اینه که نره. 
-عاقلانه؟ هه! اون کینه و حسد داره. 
آتیه-آره ولی تو حواست به سهیل باشه. 
-من باید از یکی سوال بپرسم، از یه وکیل یا مشاور. 
آتیه-چه سوالی؟ 
-من مدرک میخوام. 
آتیه-آخه خنده داره، بعد یک سال و چند ماه چه مدرکی؟ 
«شونه بالا انداختم:» نمیدونم، حتی شده یه مدرک درست کنیم. 
«با صدای خفه گفت:» جعلی؟! 
-جعل یا اصل چه اهمیتی داره؟ مهم اینه که صدای شهابو خفه کنم. 
«آتیه با حرص و صدای خفه گفت:» خدا لعنتش کنه، خدا از روی زمین برش داره. 
گوشیم زنگ خورد؛ از توی کیفم درآوردم دیدم سهیله، قلبم هری ریخت، شاید همینطوری زنگ زده! شایدم... 
-بله؟ 
سهیل-کجایی؟ 
«لحنش آرومه، دنیام آروم شد!» 
-اومدی خونه؟ 
سهیل-آره ساعت یک و نیمه. 
-همین نزدیکام الان میام. 
سهیل-بیام دنبالت؟ 
-نه با آتیه ام. 
سهیل-باشه منتظرم بیا. 
تماسو که قطع کردم آتیه گفت: 
-حواست باشه یه وقت برخوردی نکنی که سهیل بفهمه شهابو و مسئله ای درگیرت کرده. باید بی سر و صدا حلش کنیم وگرنه این ماجرا سر دراز پیدا میکنه. 
-مخصوصا حالا که پایه بچه ام درمیونه. 
«سری تکون داد:» باید یه فکر اساسی کرد گلابتون، قشنگ بشین به قضیه اون روز فکر کن، ببین چه چیزایی دیدی و شنیدی، توی زندگی با شهاب چه نقطه ضعف هایی وجود داره. 
-نقطه ضعف؟ 
آتیه-آره نقطه ای که شهابو میتونه بترسونه و باهاش گرو کشی کرد. 
آتیه جلوی خونه نگه داشت: 
-با هم در تماسیم. 
صورت آتیه رو بوسیدم و از ماشین پیاده شدم، رفتم بالا دیدم سهیل نشسته و داره xbox بازی میکنه، با تعجب گفتم: 
-سهیل تو به عشق بازی میای خونه نه؟ 
سهیل-سلام! 
«با خنده بدون اینکه چشم از تلوزیون برداره گفت:» عشقم این چه حرفیه؟ 
-با لباس نشستی داری بازی میکنی؟ پاشو لباستو عوض کن. 
رفتم توی آشپزخونه و زیر غذا رو روشن کردم تا گرم بشه؛ فکرم درگیر شده بود، اتفاقات یک ساعت قبلو زیر و رو کردم، بالا سر قابلمه ی غذا ایستاده بودم و غذا توی قابلمه غل غل میکرد و بخار بالا می اومد و به صورتم میخورد؛ پوستم ریز میسوخت و گرم شده بود.


حرص مثل خورشت توی قابلمه توی سینه ام غل غل میکرد، بعد نُه سال خیانت کرد و رفت با فامیل من زندگیمو داغون کرد، حالا که ازدواج کردم باز هم میخواد زندگیمو خراب کنه، این مرد مریضه، نمیزارم ازم سوء استفاده بکنه، از اینکه هیچ وقت حرف نزدم و هیچ وقت از حقم دفاع نکردم متاسفم! اینبار من تنها نیستم، بچه ام هست، عشقم، باید از این عشق دفاع کنم! 
سهیل-گلابتون؟ 
با صداش منو از فکر بیرون کشوند. برگشتم نگاش کردم، با چشمای نگران نگام کرد و جلو اومد و دو طرف کمرو گرفت: 
سهیل-الان چند دقیقه است دارم نگات میکنم فقط به قابلمه زل زدی! 
-الان....الان غذارو میکشم. 
سهیل-چیزی شده؟ 
-نه! شیدا.... 
حرف تو حرف انداختم تا یادش بره، آتیه گفته بود کاری نکنم که سهیل شک کنه، نباید از رفتارم این فکر به سرش بزنه که یه چیزی هست و پیشو بگیره و سرنخو پیدا کنه. 
-شیدا زنگ زد گفت بابات رفته... 
نمیدونم از کجا حرف می آوردم. حرف میزدم و سهیلو وادار به حرف میکردم، انگار من دو نفر بودم، یکی اون گلابتون که داره به مسئله ی شهاب فکر میکنه و یکی این زنی که داره روزمرگی هاشو به سهیل میگه. 
هیچ وقت این شکلی نبودم! چطوری میتونم؟ لبه یه بوم بلند ایستاده بودم، ارتفاع انقدر زیاد بود که نمیتونستم زمینو ببینم و ممکنه هر آن از بالا به پایین بیوفتم. این وضعیت بارها برام پیش اومده بود ولی اینبار داره منو متحول و مبدل میکنه. 
ظرفارو شستم و صحنه ای که از نمایشگاه بیرون میومدم رو تجسم کردم، کی اونجا بود؟ کیارو میشناختم؟ قیافه هاشونو ندیدم و فقط از نمایشگاه بیرون زدم! صاحب اون نمایشگاه روبرویی منو دید، مطمئنم که منو دید، حتی وقتی اون گوشه ی دیوار نشستم فقط به من نگاه میکرد. 
سهیل-گلابتون؟ 
نزاشتم شونه هام بپره، خودمو کنترل کردم ولی هول شدم و با هول گفتم: 
-بله؟ بله؟ 
سهیل-من.... 
«یکم مکث کرد و نگام کرد:» دسته چکمو پیدا نمیکنم، رنگت پریده خوبی؟ 
-آره خوبم، الان میام پیدا میکنم. 
دستکش ها رو درآوردم و به سمت اتاق رفتم، شروع کردم به گشتن کمد ها، سهیل هم روی تخت نشسته بود و با گوشیش بازی میکرد. وسایل کشوها رو خالی کردم، قبلا توی این کشوهارو اینطوری وارسی نکرده بود، ته کشو یه پاکت بود، یه پاکت کوچیک مستطیلی ، به سمت سهیل گرفتم و گفتم: 
-بیا شلخته، اینه؟ 
سهیل گوشیشو کنار گذاشت و گفت: 
-این چیه؟ 
-لابد توی پاکت گذاشتی دیگه، پاکتش شبیه ایناست که دسته چک توش میزارن. 
سهیل در پاکتو باز کرد و چندتا ورق و عکس از توش بیرون آورد، یه نیم نگه بهم کرد و سریع توی پاکت گذاشت و گفت: 
-این نیست! 
-اون چیه؟ 
سهیل-چرت و پرته بابا. 
-خب چیه؟ عکس چی بود؟ 
سهیل-عکس چیه؟ واسه قبله. 
«دستمو دراز کردم:» خب ببینم. 
«سهیل با شلوغ بازی و عاصی شده گفت:» 
-ای بابا!!!! چیو ببینی؟ چیز به درد بخوری نیست، دسته چکو پیدا کن. 
با حرص نگاش کردم و جری شده گفتم: 
-میگی چیه یا نه؟ 
«قاطع و تخس گفت:» نه. 
-نه؟ پس به من چه؟ خودت بگردن تا سُمِت گرد بشه. 
سهیل-عه! گلاب چرا اینطوری میکنی؟ اَه، گلابتون با توام ها. 
«از اتاق بیرون اومدم:» 
-با نامحرمت حرف نزن، عکس زندگی خصوصیته؟ من یه احمقم که خودم باز نکردم ببینم، به تو دادم که اینطوری برای من ادا در بیاری. 
«بلند و عصبانی گفت:» عکس اون مرتیکه ی کثافته. 
«برگشتم با تعجب گفتم:» شهاب؟!!!! 
سهیل-نه پس برد پیت. 
-عکس اونو چرا نگه داشتی؟ 
سهیل-مدرک بود. 
«توی سرم یه چیزی گفت آهــــان! سر به زنگاه و مدرک؟» 
-چه مدرکی؟ 
سهیل-انقدر عوضی بود که من وجدانم قبول نمیکرد بهت نگم، چندتا عکس و کاغذه... 
«عجولانه پرسیدم:» عکسِ چی؟ 
سهیل اول یکه خورده نگام کرد و بعد اخم کرد و گفت: 
-هرچی، الان مگه مهمه؟! 
گلابتون! داری سوتی میدی، سهیل حساسه، با نگرانی و عجله گفتم: 
-نه بابا، چی میگی سهیل؟ منظورم اینه که چه آتویی گیر آوردی و چطوری؟ برام جالب بود که پرسیدم. 
سهیل-دیگه... 
«با همون اخم و با یه مکث طولانی و صدای آروم گفت:» اهمیتی نداره، گورش از زندگیمون دور باشه. 
چشمم به پاکت بود که به سمت شلوارش رفت و بلند گفتم: 
-داری تو جیبت میزاری؟ یادگاری ازش نگه میداری؟ 
«سهیل یکه خورده و عاصی شده گفت:» آخه گلابتون از اون نکبت چی یادگاری نگه دارم؟ 
-داری میبری سمت شلوارت.....نحسه نگه ندار بنداز سطل آشغال. 
سهیل-چرا به این گیر دادی؟ مرده شور شهاب و زندگیشو ببرن. 
پاکتو باز کرد و ریز ریز کرد وتوی سطل آشغال انداخت و گفت: 
-راحت شدی؟ 
هاج و واج و حیرون بهش نگاه کردم و به خودم نهیب زدم:" فهمید تو اینطوری هنگ کردی! عادی بودن یادت رفته؟" 
-آ....آ....آره خوب شد. 
«عصبی گفت:» من از دست تو بدبختی دارم، چه گرفتاری شدیما. شر خود یارو رو کم میکنم مادرش میمیره مراسم میگیرن، شر مراسم ها کم میشه خاطراتش از جا بیرون میاد. 
-سهیل جان اعصاب خودتو خرد میکنی؟ من گفتم باز توی جیبت میزاری و نگاه میکنی حرص میخوری.


*دوستان عزیز اینم یه پارت بلند تقدیم شما*

 فقط خواهشا نظراتتونو از پست دورهمی که تو اول صفحه سایت گذاشتیم برامون حتما بفرستین*






نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر