علی آقاپور نظرات دوشنبه 30 اردیبهشت 1398 ، 07:17 ب.ظ
عاشقانه اشتباه کردم/69


انگار از یه جدال سخت برگشتیم؛ کنار یه مقصد نامعلوم، له هستیم و داغون، خسته و پژمرده!

جاده و جاده...
تماس های مکرر و بی پاسخ...
نفس های بلند و پی در پیِ پر از حرصش.
و؛ و منِ تماما آشفته ای که رو به جاده ی نامعلوم به پشتی صندلی تکیه دادم آسمون ابریه اما بارونی در کار نیست، کم توجهی ام به محیط اطرافم یا بهتر بگم بی حواسیم و فکرهای مشوشم باعث شده نتونم تشخیص بدم که کجاییم!

صدایی که تو گلوم توسط بافت های حنجره ام زنجیر شده، خودشو رها می کنه. با آروم ترین و مظلوم ترین وجهه ای که از خودم سراغ دارم سخت ترین و شاید مسخره ترین سوالی که پاسخش مشخصه رو انتخاب که نه؛ به اجبارِ حرف های ناگفته ی بیخ گلوم می پرسم.
-شر خر بودی؟
-بودم!
-خون مردم و تو شیشه می کردی؟
-می کردم!

من داغون تر از اونی هستم که اون تصورشو کنه!
این‌ دختری که با کف دستش محکم رو داشبورد ماشین ضربه می زنه و صداشو می ذاره روی سرش تو کدوم قسمت از من پنهان شده بود که انقدر برای خودم هم غریبه ست؟!
- حداقل انکار کن، دروغگو باش! انقدر با من روراست نباش!  مگه من قلب و روحم از چی ساخته شده که همه ی صداقتتو می ریزی تو چشماتو می گی که آره همه ی این کارها رو کردی! دروغگو باش... زل بزن تو چشمامو در نهایت پلیدی بگو، نه خوشگلم دروغه!

از پس مردمکای لغزونِ نگاهم می بینم که شرمنده ست! شایدم از وقتی وارد اون‌ پارک کوفتی شد شرمنده بود؛ حتی وقتی تو ماشین نشستیم من دیدم سرشکستگیشو؛ شونه های هنوز خمیده اشو! حتی اگه بخواد پشت لحن جدیش هم حال بدشو پنهون کنه باز هم من می بینم پرش عصبی و پی در پی پلک های لعنتیشو!

خدا منو بکشه که دارم برای حال بدش؛ بیشتر از حال بد خودم؛ دق می کنم! 


-من و ببر خونه!
-خونه نه؛ دارم خفه میشم!
-می خوام...می خوام برم خونه پیش بابام!

سرش که یه ضرب سمتم می چرخه و  چهره ی سرخ شده اش پر از اضطراب میشه بیشتر می میرم اما لاکردار نمیشه که خفه شد! نمیشه...
 
-دلم می خواد بشینم پیش بابا و از اول و آخر تو رو تعریف کنم! می خوام بدونم من و یه احمق می دونه یا که نه؟! بهم حق میده یا که نه؟! بگم موندن با تویی که هر روز امکانش هست از یکی از گندهات رونمایی بشه؛ چقدر می تونه احمقانه باشه!
کنار جاده ترمز می زنه.
-گند دیگه ای نمونده...باید قبل از این اتفاقا قبل از این که دستتو تو دستم می ذاشتی؛ قبل از این که مزه ی  داشتنت بره زیر زبونم؛ راجع به انتخاب احمقانه ات با بابات حرف می زدی، نه حالا که شدی رگِ توی گوشت و پوستم!
بعد از جملات خالی از عصبانیتش و سرشار از غم و ناراحتیش پیاده میشه. در ماشین و می بنده و پشت به من به کاپوت ماشین تکیه میده هق هق های خفه ام رو زیر دستام جمع می کنم و به قامت افتاده از اسبش نگاه می کنم.
اره از اسب افتاد از اصل اما نه...


دقایق طولانی می گذره و خیال برگشتن به ماشین رو نداره تحمل بیشتر موندن تو این جاده ی خلوت و ندارم اونم وقتی کیلوگرم ها، بار از غم، رو قلب ها مون سنگینی می کنه.

خم میشم، دستمو رو روی بوق ماشین به طرز خودخواهانه ای فشار می دم! یهویی از وحشت پریدنش از این زاویه هم باعث نمیشه که از بار غمم کم بشه!
بر خلاف همیشه نه تنها برام چشم غره نمیره که با همون حالت غمگینش به داخل ماشین میاد هر دو دستش رو روی فرمون می ذاره و نگاهم می کنه.
-امشب میریم یه جا، من حرف می زنم تو گوش میدی؛ تو حرف می زنی من گوش می دم! فرداش اگر خواستی بری پیش بابات تا مراسم رونمایی از افتخاراتمو براش بگی خودم همراهیت می کنم!

گاز ماشین و که می گیره نگاه آخرش روی چشمام، قلبمو بی قرار تر از همیشه می کنه.
توقع نداشت مراسم رونمایی براش بگیرم؟!

*     *     *


کنسرو باز شده ی ماهی رو داخل ماهی تابه که روی پیکنیک گذاشته خالی می کنه‌، با قاشقی که دسته اش کجه همشون می زنه صدای زوزه ی گرگ باعث میشه چشمام بر اثر وحشت گرد بشن! 
حتما من و آورده اینجا تا بده آقا گرگه بخورتم! 
خدایا جا کم بود که می بایست تو یه کانکس؛ در یک جای پرت حرف بزنیم؟!

غم نشسته تو چهره اش خیال رفتنی نداره و چقدر دیدن این حالتش برام سخته! نه که همیشه قیافه ی طلبکارشو رو برام عرضه کرده...
چقدر بده آدم به همون اندازه که عاشقه یکیه به همون اندازه هم دلخور باشه! این دلخوری مانع از این میشه که برای عشقِ دلت از روح و جسمت خرج کنی! خساست به خرج میدی حتی اگه ببینی دهنه ی فلزی کنسروِ خراب شده دست عشقتو بریده! 
آره تماشا کردم؛ دلم اما ریش ریش شد و دستم نرفت سمتش برای کمک و نوازش. من الان همون دختری هستم که محکم کوبید رو داشبورد ماشین و صداشو براش بلند کرد؛ قابلیت های دختر بدجنسِ درونم یکی یکی رو میشه و من هم مطیعشم! 
-سختی ها یه باره میان و ازت عبور می کنند و تموم میشن؛ بعدش میگی هر چی بود تموم شد و رفت! اما سختی های من دو بار اومدن سر وقتم، یه بار وقتی پشت کردم به بابام و خانواده ام؛ یه بار هم وقتی خواستم تو رو داشته باشم! هیچی بدتر از تکرار روزهای بد زندگیت نیست. زخم های کهنه امو داشت یادم می رفت اما حالا زخمام تازه شده! 
با قاشق توی دستش به من اشاره می کنه.
-یادته یه بار گفتی بهای با من بودن و می پردازی؟ امروز همون روزه!

-من هرلحظه که کنارتم دارم بهاشو می پردازم! امروز صبح...وقتی گفتی گند زدی با انتخابت، بهاشو پرداختم ردش هنوز هم تازه ست روی قلبم! وقتی که هر بار با خودخواهی هات از کنارم گذشتی و من هر بار بیشتر دوستت داشتم بهاشو پرداختم! من شب عروسیم بهاشو پرداختم! من هر بار که تو چشمات نگاه کردم و خودم رو یادم رفت بهاشو پرداختم...من وقتی صورتم رفت زیر تیغ بهاشو پرداختم! وقتی برای حفظ جونت پیش بابات رفتم و نتیجه اش شد ناراحت کردن خانواده ات؟! بهاشو پرداختم! من و از دایره ی اونا خط زدی و من حالا هم اینجا نشستم! اینا بها نیست مرتضی؟! من وقتی اون زخم بزرگ روی کتفتو دیدم؛ وقتی که تو روز خواستگاریم لقبت رو برام گفتی و من خودمو زدم به نفهمی؛ از همون زمان دارم بهای با تو موندن و می دم!
امروز و اتفاق های شگفت انگیزمونو هم بشمارم برات؟!

بعد از حرف هایی که حناق شده بودن بیخ گلوم، نفس عمیقی می گیرم.
پیشونیش سرخ شده نگاهم نمی کنه و ماهی تابه رو توی سینی روی تنها تخت یه نفره ی وسط کانکس می ذاره.

-کسی که درست نمی شینه تا با شریک زندگیش صحبت کنه و از اتفاق های زندگیش بگه، حقشه که یکی این جوری دستشو رو کنه و زندگیش برسه به جایی که سرشو هم نتونه بالا بگیره!

بعد این جملات سمت در خروجی کانکس میره؛ اما دستش به دستگیره نرسیده سمت من برمی گرده.
-حداقل یکی ار خصلت های خوب با من بودن و که می تونستی کنار این همه عذابی که باعثشون من بودم بشماری! که حداقل بتونم راحت تر نگات کنم و باهات حرف بزنم!
خدای من...
دوباره دستشو سمت دستگیره بلند می کنه اما باز پشیمون میشه و به سمت من حرکت می کنه.

-من...من وقتی اومدم سراغت هیچ قصد جدی ای نداشتم مثل یه تفریح جالب بودی برام! این وسط خواهر زن بهادر بودنت باعث میشد که بخوام عقب بکشم اما نمی شد! چشم وا کردم دیدم هر روز جلو چشمامی. تو بامزه بودی من دوست داشتم ببینمت، دلم می خواست سر به سرت بذارم باهات شوخی کنم کنارت بخندم انگار این مسائل شده بودن نیازهای روزانه ام! من اون روزی که بهت پیشنهاد یه دوستی جدی و دادم تا چند روز برای خودم هم ناباور بود! کنارت که قرار می گرفتم کارهام غیر قابل پیش بینی می شد اختیار عقل و دلم با من نبود! یه جوری داشت مهرت تو دلم فرو می رفت که هر روز هر روز نیاز دیدنت و داشتم. خواستم رهات کنم، حس من به تو چیزی فرای باورم بود نمیشد ادامه بدم! من آدم بده ی داستان زندگیم بودم چطور می تونستم برات بگم که چه غلط های گنده ای کردم؟ پس بهترین راه تموم کردن رابطه ی پاکی بود که شده بود بلای جونم! تموم کردم که بری که رهات کنم بلکه فراموش بشی، اما اشتباه می کردم! نمی شد ولت کنم که بری؛ من خسته بودم از بی کسی! دلم تو رو می خواست؛ اونم نه به هر قیمتی من دلم می خواست به عنوان عروس بیای تو خونه ام دلم می خواست مامان و بابام ببینن که انتخاب من کی بوده! من برای درست به دست اوردن تو قسمم و شکوندم! منتی نیست اول از همه برای دل خودم این کار و کردم! و بعد برای غرور تو کنار خانواده ات! 

دستاشو روی بازوهام می ذاره محکم تکونم میده!
-آره من بد بودم؛ اما نه وقتی با تو پیمان یه زندگیو خوب و بستم‌ من توبه کردم سال ها پیش درست وقتی که فهمیدم چقدر از خودم فاصله گرفتم! اون رستوران تمام درامدش به حساب بابا فرستاده میشه سودشو درست مثل یه شریک  برای خودم برداشت می کنم! همه اش چند وقته که تونستم ماشینمو عوض کنم عرق ریختم پای اون رستوران تا چیزی دستمو بگیره! اون رستوران توی رامسر همه اش با سودیه که از بغل رستوران درمیارم و همه اشو با بابا نصفم. 
همین روزها هم رستوران اینجا رو به بابا برمی گردونم رامسر و هم باهاش شریک میشم. این خونه رو می بینی من اینجا مستاجرم! نتونستم برات یه خونه ی خوب جور کنم موجودیم نرسید! آره من لقبم اصلان بوده می دونی که یعنی چی؟ اره بهم می گفتن شیر! چون تو کارم مثل یه شیر بودم و اون زخم روی کتفمم برای دوران خریتمه! من هر پولی که تو اون دوران دراوردم و پس دادم آره نفرین یه عده اشون هنوز هم دنبالمه! نمی بینی چقدر حقیر شدم جلوی چشمات؟ آهشون دامنمو گرفت! من مجازاتمو کشیدم اون همه سال تنهایی کشیدم این مجازات برای چیه؟! من با تو خوب شروع کردم؛ پاک شروع کردم...‌ این چه بدبختی هستش که دست از من نمی کشه!

شده برای یکی که همه ی زندگیتونه بخواین زار بزنید؟ چطور دستامو برای حال داغونش باز نکنم؟ چطور محکم از گردنش آویرون نشم تا آرومش کنم! آخه دل وا داده ی براش مرده ام؛ چطور بی تفاوتی خرج این همه پریشونیش کنه!

دستاش دورم به محکم ترین شکل ممکن حلقه میشن.
- ولم نکن نیکی! من بدم؛ خرم؛ اما تو منِ بد رو ولم نکن!

-چطور ولت کنم آخه؟‌ مال بد آدم بیخ ریششه! توکنار همه ی بدی هات مال منی!


هر دو با حال و روز آشفته بیرون از کانکس روی زمین سرد نشستیم، بدنه ی کانکس شده تکیه گاهمون هیچ روشنایی جز نور کمی که از در باز مونده ی کانکس به بیرون راه پیدا کرده نیست!
هلال نازکی از ماه که به زحمت دیده میشه کنار دو تا ستاره ی کم نور آسمون و مزین به حضورشون کردند حداقل شما برای لحظات سخت و بدمون بتابین! درخت های کمی اطرافمونو گرفتند که سایه هاشون کنار زوزه ی آروم باد، به لطف دل غمگینم؛ ترسناک به نظر نمی رسه! جدا وقتی آدم ناراحته، فقط ناراحته؛ هیچ حس دیگه ای نمی تونه باهاش برابری کنه یا ازش پیشی بگیره!
-چیزهایی که امروز دیدی و شنیدی رو فراموش می کنی؟
-نه! فقط میشه باهاشون کنار اومد...

غم هنوز نشسته تو نگاهش اخر من و بیچاره می کنه! عادت ندارم این طوری مظلوم ببینمش درمونده ست و خستگی از وجناتش پیداست اما حس خوب رها شدن از غم ها با من هست!
این نیز می گذرد...
آروم زمزمه می کنم:
- نمیریم خونه؟
-خونه خودمون یا خونه ی پدرت؟!
لبخند محزونم همراه میشه با آه خسته ی توی سینه ام.
-خونه ی خودمون! راستی نگفتی اینجا کجاست!؟
-محل خلوت کردن من با، بالاسری! در اصل میام اینجا با هم دعوا می کنیم گاهی هم کشتی می گیریم بعد که با هم کنار اومدیم جمع می کنم برمی گردم تو دل مشکلات!
دستمو بین موهاش فرو می کنم و میگم:
-پس جمع کن برگردیم تو دل مشکلاتمون!‌

با لبخند قشنگی خم میشه تو صورتم که از جام بلند میشم و به لبای مونده ی در حال بوسیدنش پشت می کنم!
والا زوده زیادی لی لی به لالات بذارم! این همه گند بالا اورد بوس هم  می خواد؟!






نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر