علی آقاپور نظرات دوشنبه 30 اردیبهشت 1398 ، 06:56 ب.ظ
رحم اجاره ای/36


_من نمیخوام اینجوری افسرده باشم نمیخوام تا آخر عمرم تو اتاق زندگی کنم و مادرم همیشه با غصه خوردن به زندگی من زندگی کنه ، اما هر موقع که میخوام دوباره خوب بشم یاد تجاوز تو میفتم تموم وجودم پر از ترس میشه میفهمی!؟
_با هم درستش میکنیم ستایش بهت قول میدم
اشک تو چشمهام شده بود
_چجوری درست میشه این ترس رو چجوری از خودم دور کنم تو هیچ میفهمی چی داری میگی!؟
سیاوش به چشمهام خیره شد و گفت:
_بهم اعتماد کن ستایش ناامیدت نمیکنم
_میترسم سیاوش خیلی زیاد
_از هیچی نترس بهت قول میدم همونطوری که خرابش کردم همونطوری درستش کنم.
هنوز بهش خیره شده بودم که صدای سامان من رو از جا پروند
_دارید چیکار میکنید شیطونا
صدای عصبی سیاوش بلند شد:
_سامان
سامان ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چته باز آب روغن قاطی کردی
سیاوش خواست به سمتش بره که دستاش رو بالا برد و گفت:
_من تسلیم!
_چه خودش رو مظلوم کرده داری میبینی!؟
سیاوش عصبی نفسش رو بیرون فرستاد و گفت:
_این عادتشه همیشه خروس بی محل باشه
با شنیدن این حرفش شروع کردم به خندیدن که صدای سامان بلند شد
_چی به این ور وره گفتی که اینجوری داره میخنده!؟
_ببند سامان دهنت و 
_خوب باشه!
صدای مامان از پشت سرم اومد:
_ستایش 
با خنده ای که روی لبهام بود به سمتش برگشتم و گفتم:
_جانم
با دیدن لبخند روی لبهای من چشمهاش برق زد و با شادی گفت:
_امروز غذای مورد علاقه ات رو درست کردم
_ممنون مامان
_خدا بده شانس منم میخوام
سیاوش با حرص بهش خیره شد و گفت:
_من امروز حساب تو یکی رو میرسم مطمئن باش!
صدای مامان بلند شد
_سامان چیکار کردی سیاوش انقدر عصبیه!؟
_من کاری نکردم این خودش سیماش اتصالی داره
سیاوش افتاد دنبالش که صدای قهقه ی من و مامان بلند شد ..


روی مبل نشسته بودم و داشتم کانال های تلویزیون رو بالا پایین میکردم که صدای قهقه ی خواهر سیاوش همراه چند تا دختر بلند شد تلویزیون رو خاموش کردم و بلند شدم که به سمت اتاق خودم و سیاوش برم داشتم از کنارشون رد میشدم که صدای خواهر سیاوش باعث شد باایستم
_این همون دختره اش که خودش رو به داداشم قالب کرد!
صدای یکی از دخترا بلند شد:
_دختر خدمتکارتون!؟
_آره بابا یه شب که داداشم مست کرده بود رفت تو اتاقش بعدش باهاش رابطه برقرار کرد آخرش ادا دراورد ک بهش تجاوز شده و فلان تا داداشم بگیرتش
_عجب آدم هایی پیدا میشند!
سرم رو بلند کردم که چشمهای اشکیم به سامان افتاد بدون توجه بهش به سمت اتاق خودمون رفتم من چجوری میتونستم اینجا زندگی کنم من بدون سیاوش هم میتونستم خوب بشم من اصلا نمیخواستم خودم رو قالب کنم به کسی!
حتما سیاوش هم همینجوری فکر میکنه باید باهاش حرف بزنم

* * * * *
_سیاوش
_جانم
_میخوام باهات صحبت کنم
نشست و بهم خیره شد و گفت:
_بگو میشنوم
_من حالا که میخوام حالم بهتر بشه اون اتفاقات رو فراموش کنم نمیخوام تو فکر کنی خودم رو بهت قالب کردم من میخوام طلاق بگیرم من ....
اخماش بشدت تو هم رفت
_چ قالبی کی بهت این چرندیات رو گفته!؟
_هیچکس به من چیزی نگفته اما ....
سیاوش عصبی بلند شد و از اتاق خارج شد که دنبالش حرکت کردم و اسمش رو صدا زدم
_سیاوش وایستا کجا داری میری
سیاوش رفت پایین و وسط سالن داد زد:
_امروز کدومتون به ستایش چرت و پرت گفته هان!؟
صدای پدر سیاوش بلند شد:
_اینجا چخبره!؟
سیاوش عصبی گفت:
_منم دارم همینو میپرسم پدر من اینجا چخبره!؟کی در نبود من همسرم رو پر میکنه  چرت و پرت  بهش میگه


صدای سامان بلند شد:
_خواهرمون!
با شنیدن این حرف سامان چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم ، نمیخواستم سیاوش بفهمه و دعوا راه بندازه همینجوریش هم به اندازه کافی خواهرش با من لج بود و ازم متنفر بود!دیگه با شنیدن اینا نور علی نور میشه
_چی!؟
_خواهرمون داشت بهشت چرت و پرت میگفت
سیاوش عصبی اسمش رو خواهرش فریاد زد طولی نکشید که خواهرش اومد متعجب به سیاوش خیره شد و گفت:
_چیشده داداش؟!
سیاوش با خشم بهش خیره شد و گفت:
_تو به ستایش چی گفتی!؟
خواهرش به سمت من برگشت با پوزخند نگاهی بهم انداخت و گفت:
_من اصلا باهاش حرفی نزدم!
سیاوش عصبی به سمت سامان برگشت که صدای سامان بلند شد:
_داشت به دوستاش کسشعر میگفت درمورد ستایش
سیاوش با عصبانیت گفت:
_واقعا همچین کاری کردی؟!
خواهرش با خونسردی بهش خیره شد و گفت:
_من هیچ دروغی نگفتم که بخوام بترسم 
سیاوش عصبی فریاد زد:
_تو خیلی غلط میکنی همچین حرف هایی میزنی فهمیدی!؟
_اون لیاقتش همین حرف هاست
صدای پدرشون بلند شد:
_واقعا متاسف شدم برات دخترم چجوری میتونی همچین حرف هایی بزنی تو چ مشکلی با ستایش داری !؟
_من هیچ مشکلی باهاش ندارم ، اما اون دختر یه خدمتکار و خودش رو به داداش من انداخته اون لیاقت داداش من رو ....
هنوز حرفش تموم نشده بود که سیاوش سیلی محکمی بهش زد ساکت شد بهت زده به سیاوش خیره شده بود
سیاوش دستش رو به نشونه ی تهدید جلوش گرفت و تکون داد گفت:
_دفعه ی آخرت باشه به خودت همچین جرئتی میدی فهمیدی تو حق نداری تو زندگی من دخالت کنی و نظری بدی!
_داداش
سیاوش عربده زد:
_به من نگو داداش تو امروز من رو له کردی!


_داداش 
سیاوش سرش رو با تاسف تکون داد به سمت من اومد دستم رو گرفت و به سمت طبقه بالا برد با خشم بهم خیره شد و گفت:
_حالت خوبه!؟
_سیاوش این چه کاری بود انجام دادی خواهرت فکر میکنه من پرت کردم و بیشتر ازم متنفر میشه!
سیاوش عصبی دستش رو لای موهاش کشید و غرید:
_به جهنم هر فکری دوست داشت بکنه فکر کرده برام مهمه اصلا ، اون دختر باید دست از کاراش برداره زیادی پرو شده ای مدت معلوم نیست چه مرگشه
با نارحتی به سیاوش خیره شدم که دوباره صداش بلند شد:
_تو هم بهتره فکر طلاق رو از سرت بندازی بیرون من طلاق بده نیستم!
_اما ...
_هیش ساکت باش ستایش الان به اندازه کافی عصبی هستم!
ساکت بهش خیره شدم که خودش دوباره ادامه داد:
_من هیچوقت طلاقت نمیدم پس فکرش رو از سرت بنداز بیرون
سیاوش بعد از تموم شدن حرف هاش بلند شد از اتاق رفت بیرون ، قلبم داشت درد میکرد هجم این اتفاقات برای قلب شکسته ام کافی نبود! بهتر بود میرفتم پیش مامان باهاش حرف میزدم از سرجام بلند شدم و از اتاق خارج شدم که با خواهر سیاوش روبرو شدم با خشم داشت بهم نگاه میکرد سرم رو پایین انداختم تا برم که صداش بلند شد:
_کجا بسلامتی چیه خجالت کشیدی!؟
_نمیخوام باهات بحث کنم پس تمومش کن لطفا!
شروع کرد به خندیدن وقتی خنده اش تموم شد گفت:
_مطمئن باش هیچوقت به خواسته ات نمیرسی حداقل من نمیزارم فکر نکن تونستی رابطه ی من و داداشم رو بهم بزنی
با خونسردی بهش خیره شدم و گفتم:
_حرفات تموم شد!؟








نظرات

  1. xxxx پنجشنبه 2 خرداد 1398 03:30 ب.ظ
    پارت سیو هفت رو کی میزارید ممنون از سایت خوبتون کاش زود زود پارت میزاشتید
    • علی آقاپور
      فردا سعی میکنیم بیشتر رمانارو امروز پارت گذاری کنیم

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر