علی آقاپور نظرات شنبه 28 اردیبهشت 1398 ، 09:36 ب.ظ
رابطه/77


عصر ما تازه از باغ به سمت تهران حرکت کردیم، تا به خونه برسیم و لباس عوض کنیم و خونه‌ی عمه بریم تقریبا ساعت هشت شب بود. خونه شلوغ بود و همه زن ها و مردها توی خونه بودن. با ورود ما همه سرها به سمتمون چرخید. من ساعد دست سهیلو گرفته بودم. 
بعد از اون دعوایی که سهیل با شهاب توی کوچه داشتن فضای این خونه بیشتر از قبل معذبم میکرد. زن ها یه سمت خونه نشسته بودن و مردا یه سمت دیگه بودن. بابا به سمتمون اومد و من به سمت زن ها نگاه کردم. مامان اشاره کرد کنارش برم و سهیل با بابا رفت. به زینت خانوم که تنها عروس و بازمانده ی عمه بود تسلیت گفتم. کنارش سمیرا با بچه اش نشسته. 
یه سلام خشک و خالی بهش کردم که جوابمو نداد و رفتم کنار مامان نشستم. 
مامان-چرا مراسم خاکسپاری نیومدی؟ اینا انقدر حرف بار من کردند که نگو. 
-چه حرفی؟ 
مامان-کم مونده بود بگن دخترت شعور نداشت که برای مراسم بیاد. 
-سهیل نزاشت. 
مامان-حالا قرار نبود که تنها بیای، با خودش میومدی. 
-آخه یه اتفاقی افتاد. 
«مامان عاصی شده گفت:» باز چیشد؟ 
-باز چیه مامان! اتفاق خوب افتاده. 
مامان-خیره چیشد؟ 
«با صدای خفه و آروم گفتم:» من حامله ام. 
«با تعجب و بلند گفت:» حامله ای؟!!!! 
صدای مامان توی جمع زنونه چنان پیچید که خجالت کشیدم. لبمو گزیدم و با خجالت سر به زیر انداختم: 
-مــــامــــان!!!!!! 
«زینت خانم از دور گفت:» مبارکه کی حامله است؟ آتیه؟ 
سر بلند کردم و به زینت خانوم با اون جنس خرابش نگاه کردم، برگشتم به سهیل که کنار بابا نشسته بود نگاه کردم، به زینت خانوم زل زده بود و پوزخندی زد. بابا با ذوقی که کنترل میکرد گفت: 
-مبارک باشه باباجان، توی این مصیبت تنها خبر خوشحال کننده ای که دل آدمو شاد میکنه همینه. 
سهیل-ممنون بابا. 
مامان-تو که دیروز گفتی نه. 
-خب هنوز مشخص نبود. 
«مامان با ذوق و خوشحالی دستمو گرفت:» 
مامان-خداروشکر، خداروشکر گلابتون. 
زینت خانم با قر و قمیش گفت: 
-ان شاء الله که مبارکه، آزمایشگاهیه؟ 
«زیرلب گفتم:» وااای الانه که صدای سهیلو در بیارن. 
مامان-آزمایشگاهی چیه؟ 
سهیل-یادمون رفت ویدیو چک تحویل بدیم. 
وای تنم عرق سرد نشست، سهیل هم رُکه و حرف دهنشو نگه نمیداره! لبمو محکم گزیدم و چشمامو روی هم گذاشتم، زینت خانم با خجالت گفت: 
-اِوا ! آقا این چه حرفیه؟ خب ما که غریبه نیستیم، میدونیم گلاب جان.... 
سهیل-گلاب جان مشکل نداشت، اگر داشت که دومین بچه ی منو باردار نبود! اولیو سرِ سهل انگاری از دست دادیم چون یه عده از سر نامروتی توی گوشش خونده بودن نازاست، کدوم نازایی توی یکسال دو بار باردار میشه؟ 
«با خجالت گفتم:» سهیل جان! 
سهیل-بله؟ 
«شاکی سری تکون داد و از جا بلند شد:» 
سهیل-چرا نگم؟ چطور نُه سال به تو جلوی همه برچسب زدن، الان چرا نگم که دکتر به نازا بودنت چقدر خندید و کم مونده بود جای مقصرها منو به رگبار فحش ببنده که چرا به زن سالمم انگ زدم. 
زینت خانم-آقا سهیل چرا دعواشو با ما میکنی؟ خب مبارکت باشه ان شاء الله ده تا برات بزاد. 
سهیل-جواب اون آزمایشگاهیِ اولت رو دادم خانم! آدم یا حرف نمیزنه یا میزنه جوابشو میشنوه و قِسِر در نمیره. 
-سهیل! 
سهیل-پاشو؛ رسم ادب بود تسلیت بگیم که گفتیم، رسم ادب بود مهمان نوازی کنید که نکردید، خداحافظ. 
زینت خانم-آقا اسدالله انگار آقا دامادت شمشیر از رو بسته بود. 
سهیل به سمتم اومد و دستامو گرفت و از جا بلندم کرد. مامان هم بلند شد و بابا گفت: 
-زنشو پر از زخم زبون دیده، غیرتش صبوریشو کوتاه کرده، شیر مادرش حلالش! 
چه سکوتی توی خونه بود، بابا و مامان هم دنبال ما از خونه بیرون اومدم. از در بیرون اومدیم و شهابو جلوی در دیدیم، از ترس دعوا قلبم فرو ریخت، آرنج سهیلو محکم تر گرفتم و برگشتم به بابا نگاه کردم. سهیل خم شد کفشمو جلوی پام گذاشت و شهاب گفت: 
-آفرین آفرین، باباتم بعد مادرت خیلی هوای دومی رو داره. 
«سهیل زیرلب گفت:» ببند دهنتو، جلوی داییت آبرودار باش. 
شهاب-توی عزا افتاد نشد سور بگیری سهیل. 
سهیل بلند شد و سینه به سینه ی شهاب ایستاد: 
سهیل-سور رو برای گوشِ کرِ تو میخواستم بگیرم که از قضا اینجا بودی و فهمیدی که مشکل تو بودی و مرد میخواسته که لیاقت پدری کردن برای بچه ی گلابتون داشته باشه. 
شهاب-اوهو، مرد! نمردیم و معنیشم فهمیدیم. 
سهیل-تو بمیری هم معنیشو نمیفهمی. 
«زیرلب گفتم:» سهیل بریم، توروخدا ول کن. 
سهیل-حرفی ندارم بریم، مامان بابا بفرمایید. 
چهار نفری در مقابل چشمای پر حرص و کینه ی شهاب که همراه رذیلت ذاتیش بود رد شدیم و از حیاط بیرون اومدیم. تا یه قدم دور شدیم سهیل گفت: 
-بابا مامان ببخشید من تند رفتم؛ من نتونستم خودمو کنترل کنم...


بابا-دستت درد نکنه پسرم.
سهیل به من نگاه کرد، فکر کردیم داره طعنه میزنه اما همونطور که جلوتر از ما راه میرفت تا به سرکوچه برسیم گفت:
-من یه عمر به خاطر خواهرم که از من بزرگتر بود حرفامو خوردم، حرفایی که باید میگفتمو نزدم و همه فکر کردن زبون ندارم، فکر کردن میتونند هرچیو به زن و بچه ام بگن و جلوی خار کردن دخترمو نگرفتم، امشب نفسم بالا اومد، وقتی جای من از دخترم دفاع کردی فهمیدم دخترمو به خوب کسی سپردم.
به سهیل نگاه کردم و لبخند زدم، مامان با حرص گفت:
-آقا اسدالله به خدا به خودم گفتم اگر آقا جلوی سهیلو بگیره دیگه نه من نه اون.
بابا-دیگه دلیلی ندارم که به این خونه رفت و آمد کنیم یا با این خانواده نشست و برخاستی داشته باشیم. الهی شکر که دخترم عاقبت به خیر شد.
«سهیل آروم گفت:» چاکریم.
با خنده ی بی صدا یه سقلمه به پهلوش زدم و سهیل آروم گفت:
-ببین چه شوهری داریا.
به همون آرومی درحالی که بهش چشمک میزدم گفتم:
-قربون این شوهر.
وقتی آدم میدونه نتیجه ی همه سختی ها و درداش خیر و خوبه و انتظار آرزوشو داره، همون درد و سختی براش لذت بخش میشه، بارداری برای من یه آرزو بود و بنابراین هیچ سختی ای برام نداشت.
تموم حرف ها و گوشزد ها و باید و نباید هایی که دکتر بهم میگفت رو مو به مو انجام میدادم که این بچه رو به ثمر برسونم. خدا میدونه که مامان و آتیه چه کارا نمیکردن! از همون موقعی که فهمیدن بچه دختره مامان لباس دوختنشو شروع کرد. آتیه هم دست کمی از مامان نداشت و هر دفعه که میومد منو ببینه یه چیزایی برای بچه میگرفت.
آتیه و مامان کم بودن که عموسهراب هم بهشون اضافه شد. به قول سهیل میگفت میدونستم انقدر تحویلش میگیرن همون اول یکی می آوردیم!!!
وارد هفت ماهگی میشدم ولی انگار پا به ماه بودم، شکمم خیلی بزرگ بود، بچه ی درشتی بود، اصلا نفسم کوتاه میشد و زیاد نمیتونستم فعالیت کنم. اوایل بارداری وزنم بالا رفته بود ولی دکتر یه رژیم بارداری بهم داد و تونستم وزنمو کنترل کنم ولی انگار بچه نمیتونست وزنشو کنترل کنه. هر روز صبح پیاده روی میرفتم تا زایمانم آسون تر بشه.
اون روز هم پیاده روی رفته بودم و تلفنی داشتم با شیدا حرف میزدم:
شیدا-سهراب رفته ده بسته پوشک بچه خریده، میگم از الان برای چی خریدی میگه از الان جمع کنیم داشته باشن، بعد سهیل زنگ زده میگه بابا همه یه سایز نخری ها، سایز های دیگه هم بخر.
خندیدم و با خجالت گفتم:
-ای واااااای این سهیل چقدر پر روئه اُرد هم داده.
صدای بوق ماشین از توی خیابون اومد؛ توی پیاده رو رفتم و گفتم:
-بابام این دفعه براش بار اومده اونم چند تا کنار گذاشته؛ فکر کنم همه دارن یاری میکنند تا ما بچه داری کینم.
بازم صدای بوق اومد، سرمو برگردوندم ببینم با منه یا نه، یه ماشین داشت پا به پای من میومد، با تعجب گفتم:
-وا!!!! مگه به زن حامله هم گیر میدن؟!!!! این شکمو نمیبینه؟
شیدا-چیشده؟
-چه میدونم یارو گیر داده، چی میگه!
شیدا-بگو شماره پلاکتو به پلیس میدم، چه رذله! کوره اون شکمو نمیبینه!
دوباره بوق زد و عاصی شده گفتم:
-شیدا خانم وایستا ببینم این چی میگه بهت زنگ میزنم.
شیدا قطع کرد، روم نشد به اون یارو نگاه کنم و به جاش قدم تند کردم؛ جلوتر اومد و صدای توش گوشم پیچید:
-زمین میخوری ها، بدبخت میشی این یکی هم طلاقت میده.
انگار آب یخ روی سرم ریختن، توی جام ایستادم، این چی میگه؟ از کجا پیداش شد؟ به سمتش برگشتم و دیدم واقعا شهابه. ماشینشو عوض کرده بود، نگه داشت و پیاده شد. با کینه و لحن گزنده گفتم:
-چیکار داری؟ چی میگی؟ خجالت نمیکشی توی خیابون دنبال زن مردم راه افتادی و هی بوق بوق؟
شهاب-زن مردم؟!!! خوشحالی زن اون چلغوزی؟
«با حرص گفتم:» چلغوز توی بی غیرت و ناحسابی هستی که هرچی صفت بد توی دنیائه یکجا داری. تن باباتم توی گور لرزوندی با این رذالت هات.
«خندید و گفت:» رذالت رو خوب اومدی.
به قد و بالام نگاه کرد:
شهاب-نه واقعا حامله ای، قیافه اتم عوض شده.
با حرص زیر لب درحالی که قصد رفتن میکردم گفتم:
-مرتیکه ی کثافت.
جلوی راهمو گرفت:
شهاب-اُو اُو! خیلی بی ادب شدی گلابتون، با سهیل گشتی فحش میدی.
-بیا کنار، به خدا سهیلو به جونت میندازم ها.
شهاب-توروخدا منو نترسون، واسه همین هر روز باشگاه میره که گنده بشه منو بزنه؟
«با حرص بیشتر و دندون های روی هم گفتم:» تورو که خدا میزنه، ان شاء الله حقتو کف دستت میزاره.
شهاب-سهیل میدونه وقتی با اون بودی با منم بودی؟
لبمو محکم گزیدم و با چشمایی که داشت از حدقه درمیومد نگاش کردم:
-بمیری ان شاء الله، چرا حرف درمیاری خدا نشناس؟
«با صدای خفه ادامه دادم:» خدا نبخشتت لعنتی، تو بهم تجاوز کردی کثافت.
شهاب-خودت با پای خودت اومدی.



برچسب ها رابطه ,



نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر