علی آقاپور نظرات شنبه 28 اردیبهشت 1398 ، 04:12 ب.ظ
استاد متجاوز من/14
از ترسش داشتم از خنده میمردم‌. عجب توله سگیه این بشر. خندم داشت کش میومد که نگاه مشکوکشو بهم انداخت و گفت:
_امشب پایین بخواب‌
ابروهام بالا پریدن و گفتم: عمرا!
با لب و لوچه ی اویزون  غر غر کرد و همونطور که زیرلب فحش می داد و من می شنیدم بالشت و از کنارم گرفت و رفت پایین تختم خوابید
از خنده داشتم میمردم. از بالای تخت بهش نگاه می کردم و بی صدا می خندیدم. روی شکم دراز کشیده بود و قوس کمر و برجستگی باسنش توی دید بود

لعنتی هیکلش عالی بود هرلباسی می پوشید بهش میومد. خیره به باس.نش بودم و داشتم تو فکرم صحنه های منحرفی می ساختم که یهو برگشت سمتم.
با غیض گفت: چیه؟ خوردی تموم شدم؟
به خودم اومدم و دراز کشیدم و چشام بستم و گفتم: گوشت تلخی بدردم نمیخوری

حرف ارومشو شنیدم: حتما بارانا خانم شیرینه.
اخمام رفت توی هم و با یاد چشمای جذاب و صورت خوشگل بارانام گفتم: به تو ربطی نداره
ادام و در اورد و با فحش ابدار روشو کرد اون سمت که گفتم: خودتی.
بروبابایی گفت و خوابید. کم‌کم چشام گرم شد پتورو کشیدم‌روی پاهام و خواب رفتم.

یهو با حس پرت شدن از بلندی از خواب پریدم و با منگی بلند شدم. اوف لنتی حالم ازین خواب های مسخره بهم میخورد. پوفی کردم و خواستم دوباره بخوابم یاد آیسان افتادم.

سریع پریدم و دیدم زیرتخت خودشو جمع کرده و بازوهاش مورمور شده و حالت دون دون پیدا کرده. اروم دستم روی بازوی باریک و کشیدش کشیدم دیدم‌یخ شده.

دلم سوخت! خاک برسرت دامون هرچی نباشه حالا محرمته. کف سرامیک سرد بود و من گاو با فکر به بارانا اینو یادم رفته بود.
عذاب وجدان داشت خفم میکرد اروم بلند شدم و دست انداختم زیرش و محکم بغلش کردم و اروم گذاشتم روی تخت و واسه اینکه از تخت نیافتیم کشیدمش توی بغلم.

نگاهی به چهره ی مظلومش توی خواب کردم و لبخندی زدم. حیف که نمیتونستم به کسی جز بارانا فکر کنم. نفس عمیقی ‌کشیدم و سرم و به سرش که روی بازوم بود تکیه دادم. انگار با آرامش بیشتری خوابم برده بود.


با حس گرمای چیزی اروم چشامو باز کردم. با حس عطر خنک و ملایم متعجب به روبروم خیره بودم.
چشام گردشد من سرم توی گردن دامون چیکار می کرد؟ با بهت کشیدم عقب ک متوجه دستاش شدم که دور کمرم بود.

ناخوداگاه ازین حالت انقدر خوشم اومد که با لبخندی دوباره خزیدم توی بغلش. ته دلم غنچ رفت ازین نزدیکی. ازینکه مردی به جذابیت دامون منو بغلش گرفته بود.

ازینکه سرم روی بازوهای سفت و مردونش بود و صورتم توی گردن عضله ایش مخفی بود. دستاشو محکمتر دور کمر باریکم حلقه کرد که ضربان قلبم بالا رفت.

تقه ای به در اتاق خورد که پریدم. خواستم بلندشم اما دستای دامون محکم دور کمرم حلقه شده بود. پس سعی کردم سرمو دوباره ببرم توی گردن دامون و خودمو ب خواب بزنم.

آروم در باز شد. نمیدونم کی بود اومد توی اتاق پشت به در بودم. با صدای زنونه ی عاطفه جون از خجالت اب شدم.

عاطفه جون با عشق اروم گفت: فدای جفتتون بشم من اخه‌. خدایا شکرت که پسرمو از دام اون دختره ی عفریته نجات دادی. خدایا شکرت‌.

سایش افتاد رومون که با ترس پلکامو روی هم فشردم. که بوسه ای روی سرم گذاشت. از محبتش شرمنده شدم، اگه یه روزی می فهمید ازدواجمون صوریه چی؟

اروم از اتاق بیرون رفت. با نفس عمیقی چشامو باز کردم که دیدم دامون غرق خوابه. با ترس نگاهی به ساعت کردم دیدم ساعت ۸ صبح و نشون میده ساعت ۹ کلاس داشتم. این چند وقته کلی غیبت داشتم از همه چی افتاده بودم.

اروم دست دامون و از دور کمرم باز کردم و نگاهی به دستای پر و مردونش کردم. با حسرت توی دلم گفتم خوشبحال بارانا که این دستا با عشق نوازش می کنن. سری تکون دادم و سریع لباسامو پوشیدم.

سریع رفتم سمت سرویس بهداشتی و بعد از انجام کارم دست و صورتمو شستم اومدم بیرون. برگشتم سمت تخت دیدم دامون غرق خوابه. امروز کلاس نداشت پس استراحت کنه.
تند تند لباسمو عوض کردم و رژ صورتی به لبای قلوه ایم زدم با گرفتن کیف و کتابام از اتاق زدم بیرون. بعضی از وسایل و کتاب هام و اورده بودم خونه ی دامون. 

دلم برای مامان تنگ شده بود بعد از کلاس می رفتم پیشش. از پله ها تند تند اومدم پایین که دیدم عاطفه جون مشغول حرف زدن و صبحانه خوردن با پدرجونه.

اروم رفتم جلو که حواسشون به من نبود عاطفه جون با شعف گفت:
_وای نمیدونی چجوری دامون دو دستی آیسان و بغل کرده بود. انقد ملوس و س.سی خوابیده بودن از شدت ذوق نمیدونم چیکار کنم.

پدرجون با تشر گفت: خجالت بکش بدون اجازه میری توی اتاقشون زشته اگه دامون بیدار بود ناراحت میشد..
بااینکه ازاون لحظه ای که اومد توی اتاق و بااون وضع من و دامونو دید ازش خجالت می کشیدم اما خوب اون که نمی دونست من بیدار بودم. پس رفتم جلو و با صدای بلندی گفتم: صبح بخیرر

عاطفه جون با دیدنم باذوق پرید سمتم و یه ماچ محکمی از صورتم گرفت منم محکم بوسیدمش و گفتم: سلام به خانم و اقای سرمست.
جفتشون به روم لبخند زدن و پدرجون گفت: صبحت بخیر عروس خانوم.
یهو عاطفه جون گفت: کجا بری مادر؟
قبل اینکه عاطفه جون بلندشه به زحمت بیافته سریع یه لیوان گرفتم واسه ی خودم چایی ریختم اما بلند شد اعتراض کنه که گفتم: عاطفه جون الکی بلندنشو ریختم تموم شد.

لبخندملوسی زد که نشستم کنارش و گفتم: برم دانشگاه این چندوقته درس خوندنم سر و ته نداشت والا.
پدرجون خندید و گفت: نگران نباش دامون استادته هواتو داره.

چشامو گرد کردم گفتم: دامون؟ هه باباجون دلتون خوشا دامون اب به امام حسین نمیده تازه اون از همه کمترم بم نمره میده تا بشینم بخونم.

با دیدن ساعت ازجا پریدم و گفتم: وای دیرم شد. 
پدرجون گفت: صبرکن آیسان جان. من میرسونمت.
با هول گفتم: نه نه! خودم میرم زیاد راه نیست.
با تحکم گفت: میرسونمت.
رفت سمت اتاقشون که لب و لوچم‌اویزون شد و رو به عاطفه جون گفتم: زشت شد. 
چشم غره ای رفت: انقد تعارف نکن ما ازین به بعد پدر و مادرتیم. فهمیدی آیسان؟
_چشم.


بعد چند دقیقه پدرجون اومد با ظاهری شیک و آراسته گفت: بریم عزیزم؟
با لبخند مهربونی گفتم: بریم باباجونم.
نگاهش غرق لذت شد و از عاطفه جون خداحافظی کرد و رفت سمت در. منم برگشتم سمتش و بوسه ای روی صورت عاطفه جون زدم و گفتم: من شاید بعد دانشگاه برم خونه خودمون پیش مامانم اگه اشکالی نداره؟

عاطفه جون گفت: نه عزیزدلم برو پیش مادرت تنهاست. به دامون اطلاع دادی؟
نگاهی به طبقه بالا کردم و گفتم: نه هنوزخوابه بیدار شد بهش زنگ میزنم میگم.
_باشه عزیزم. برو مواظب خودت باش.
خداحافظی کردم و تند تند رفتم سمت ماشین پدرجون که منتظرم بود. سوار شدم و با تشکر و تعارف بالاخره رسوندتم دانشگاه.
***
به ساعت نگاه کردم و دویدم سمت کلاس. استاد پشت در بود و قبل از ورودش سریع با سلام بلندی رفتم توی کلاس.
سرها به طرفم برگشت با دیدن عطیه که کنار سپهر نشسته بود اخمام رفت توی هم. نامرد بی معرفت! یه زنگ نباید می زدی.
نیش بازش با دیدن اخمام بسته شد و منم بی توجه بهش رفتم ته کلاس نشستم و کتابام و در آوردم. با ورود استاد بچه ها از جاشون بلند شدن که با بفرماییدی درس و شروع و کرد.
 
اخرای کلاس چندتا سوال از من پرسید که چرا غایب بودم و منم الکی یه چیزی پروندم که سری تکون داد‌. با خسته نباشیدی بلند شد و ماهم نفس ازاد کشیدیم.
مرتیکه یه بند درس میده نمیزاره تکون بخوریم‌. کتابم و جزوه هایی که نوشتم و جمع کردم. تنهایی هم بد نیستا درس میخونم.

عطیه سریع اومد بالای سرم و گفت: احوال خانوم بی معرفت؟
بی توجه بهش کیفم و انداختم روی دوشم و بلند شدم. با تعجب گفت: آیسان؟ انشالله لال شدی شوهر کردی؟
با اخمی به سمت در حرکت کردم که محکم‌بازومو کشید و با حرص گفت: با توام ایسان؟ که چی این کارات؟
با سردی گفتم: با ادمای بی معرفت کاری ندارم.
با لب و لوچه ی اویزون نگاهم کرد و گفت: من کجا بی معرفتم؟
با طعنه گفتم: آره انقدر زنگ زدی بهم شارژ کم آوردی. یهو پرید بغلم که طبق معمول خر شدم و نیشم باز شد.
با پشیمونی گفت: غلط کردم ببخشید خوب فکر کردم درگیر نامزدی بازی مزاحمت نشم.
نگاه عاقل اندر سفیهانه ای کردم که خندید و دستم و کشید شروع کرد به چرت و پرت گفتن صدای خنده هامون رفته بود هوا با شنیدن صدای دامون....


*اینم یه پارت بلند تقدیم دوستامون که با صبرتون منو شرمنده کردین ممنون از تک تکتون*







نظرات

  1. جمعه 10 خرداد 1398 12:27 ق.ظ
    سلام
    اینجا چ خبره مثل اینکه اینجا سایت رمانه
    اینجارو با کجا اشتباه گرفتین؟
    ای کاش مردم یکم فرهنگ داشتن فرق سایت رمان و با فضای مجازی میفهمیدن سایت رمان جای این کارا نیست
    • علی آقاپور
      سلام ممنون بابت نظراتتون
  2. نیلای پنجشنبه 9 خرداد 1398 05:41 ب.ظ
    دوستان کسی عکس یا قیافه آقای آقاپورو دیده که سرش جنگ شده . آقای آقاپور اگه در این حد جذابین منم تنهام
  3. یکشنبه 5 خرداد 1398 02:24 ب.ظ
    پااااااااااارت 15بذارییییییییید
  4. سکینه یکشنبه 5 خرداد 1398 11:21 ق.ظ
    اون دفعه هم که از حرفای رکیک استفاده کردم به خاطر این بود که با خودم گفتم این پسرا این ارزش ها رو ندارن .امیدوارم درک کنید من از پشت خنجر خوردم و حال روحیم افتضاح بود . یه دنیا ممنون
  5. سکینه یکشنبه 5 خرداد 1398 11:18 ق.ظ
    سلام .شرمنده اونروز حالم بد بود روز بعدشم پسرعمم نوشت من نبودم.واقعا شرمندتونم نمیدونم چطور معذرت بخوام
    بلع هر چی شما گفتین درسته .به خدا خجالت میکشیدم بنویسم ولی گفتم لااقل قضاوت بد نشه
    من چون یه چند روزی بود که کسی که دوسش داشتم رفت برای همین تو سایت ها قربون صدقه پسر مردم میرفتم فقط برای انتفام و خالی کردن خودم .ولی خیلی از شما ممنونم که با حرفاتون منو بیدار کردین . از شما هم ممنونم اقای اقاپور واقعا از ته قلبم از همه مچکرم چون فهمیدم که نباید خودمو به خاطر یه خدانشناس هرزه نشون بدم
    • علی آقاپور
      سلام خواهش میکنم پیش میاد
  6. hana یکشنبه 5 خرداد 1398 01:00 ق.ظ
    خخخخ الان این پیاما رو دیدم این سکینه با خودشم درگیره هااا خوب خانم به ظاهر محترم اگه رفتی چرا باز خودتو کوچک کردی و برگشتی یکم شخصیت هم خوب چیزیه درضمن اقای اقاپور ممنون بابت احترامی که به خواننده های سایتتون قائلین و پیگیر رمان هستین
    • علی آقاپور
      سلام خواهش میکنم اینقدرم لایق تعریف نیستیم واقعا اگه جای تعریف باشه باید از شما دوستان باشه که با صبرو و ادب احترامتون مارو شرمنده کردین و امیدواریم میشتون رو سیاه نشیم
  7. جمعه 3 خرداد 1398 05:36 ب.ظ
  8. سلام خوبم جمعه 3 خرداد 1398 05:36 ب.ظ
    پپپپپپپپپاااااااااررررررررررتتتتتتتتتت بببببببببببببعععععععععدددددددددییییییی
    ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
  9. سلام خوبم جمعه 3 خرداد 1398 05:33 ب.ظ
    سسسسسسسسسسللللللللللللااااااااااااااااامممممممممممممممم
  10. ؟ جمعه 3 خرداد 1398 05:32 ب.ظ
    ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
  11. سلین جمعه 3 خرداد 1398 05:32 ب.ظ
    سلام ..وقت بخیر
    فکر کنم امروز قرار بود پارت 15 رو بزارید
    اقای اقا پور چی شد پس ؟
    ما منتظریم
    • علی آقاپور
      سلام ممنون خوب اطلاعیه نوشتیم اول سایت
  12. سکینه جمعه 3 خرداد 1398 05:30 ب.ظ
    و اگه رعایت نکنم ؟
    • علی آقاپور
      فقط میتونم سکوت کنم
  13. تینا جمعه 3 خرداد 1398 07:49 ق.ظ
    سلام لطفا پارت نوزده هم بزارید اگه کانالم دارین ایدیشو بزاربن ممنون میشم
    • علی آقاپور
      سلام منظورتون فک کنم پانزده هست میزاریم خیالتون راحت دوستان
  14. سکینه جمعه 3 خرداد 1398 01:39 ق.ظ
    سلااام
    من باز اومدم

    • علی آقاپور
      سلام خانوم محترم فقط رعایت کنید خوش اومدین
  15. نازنین پنجشنبه 2 خرداد 1398 11:21 ب.ظ
    سلام ببخشید پارت بعدی رو کی میزارید من خیلی مشتاق خوندنشم
  16. ..... پنجشنبه 2 خرداد 1398 02:23 ب.ظ
    خدا رو شکر
    صلوات بفرستید که یه ننگ از سایت بیرون جهید
    اقای اقا پور من از طرف ایشون از شما معذرتمیخوام
    لطفا پارت بعدی رو امروز بزارید ...ممنون میشم
    • علی آقاپور
      خواهش میکنم لطف دارین شما چرا باید معذرت خواهی کنین. میزان پارتی که داریم کمه واقعا سعی میکنیم بیشترشه بعد پارت گذاری کنیم
  17. سلین پنجشنبه 2 خرداد 1398 01:39 ب.ظ
    خدانگهدار خانم سکینه
  18. سکینه پنجشنبه 2 خرداد 1398 01:38 ب.ظ
    سلین جون منم اویزون نیستم فقط خواستم تشکر کنم
    خو من اینجوری تشکر میکنم
    به هر حال لطفا زود قضاوت نکن
    بای
  19. سکینه پنجشنبه 2 خرداد 1398 01:36 ب.ظ
    علی فکر نمی کردم اینقدر بی لیاقت باشی
    من فقط خواستم اینجوری تشکر کنم
    خاک تو سرت
    من دیگه با این سایت و اون ادمین مزخرفش کاری ندارم
    عنترا .......ایشالله بمیرین که لیاقت ندارین
    خدافظ برای همیشه
    • علی آقاپور
      خیلی ممنون از لطفتون خداحافظتون
  20. سلین پنجشنبه 2 خرداد 1398 01:33 ب.ظ
    سکینه خانم شما رو به مقدسات قسم میدم بس کنید ..لطفا سایت رو به لجن نکشید
    (ببخشید اقای اقاپور این حرفو میزنم تا دیگه حرفی نزنن وگرنه قصد توهین ندارم متاسفانه با اینجور ادما باید اینجوری صحبت کرد )سکینه خانم اگر میخوای پسرا ازت متنفر نشن اینقدر اویزون نشو منظورم اقاقی اقا پور نیستا هر کی
    • علی آقاپور
      چی بگم والا کلا درست نیست کارشون
  21. سکینه پنجشنبه 2 خرداد 1398 01:30 ب.ظ
    نیلای تو غلط میکنی ادمین ما رو بگیری
  22. نازنین چهارشنبه 1 خرداد 1398 10:28 ب.ظ
    سلام ببخشید میشه پارت15رو زودتر بگذارید من خیلی به ای رمان علاقه مند شدم و زودتر می خوام تمومش کنم
    • علی آقاپور
      سعیمونو میکنیم حتما
  23. نیلای چهارشنبه 1 خرداد 1398 06:39 ب.ظ
    دوستان کسی عکس یا قیافه آقای آقاپورو دیده که سرش جنگ شده . آقای آقاپور اگه در این حد جذابین منم تنهام
    • علی آقاپور
      سلام لطفا رعایت کنید یهو چیشد خدا میدونه ولی واقعا سایت جای این حرفا نیست ازتون خواهش میکنم با این حرفا سایتو زیر سوال نبریم
  24. مهدیه خانوم چهارشنبه 1 خرداد 1398 06:25 ب.ظ
    سلام.وقت بخیر.شما مطمئنیدکانال این رمان وجود نداره؟؟
    • علی آقاپور
      سلام بله
  25. سکینه چهارشنبه 1 خرداد 1398 10:07 ق.ظ
    خانم پنج نقطه تو خدای لیاقت
    ولی تورو سننه
  26. سکینه چهارشنبه 1 خرداد 1398 10:06 ق.ظ
    همه ی اینایی که در مورد اخلاق من حرف زدین
    بهتون بگم که حسودان در جهان اب کوثر میخورند بازم خرند
    به شما چه مربوط اخه منو تو قبر خودم میزارن شما هم تو قبر خودتون
    پس ببخشیدا ببخشیدا دور از ادبه ولی زر اضافه موقوف
  27. ماهان چهارشنبه 1 خرداد 1398 10:03 ق.ظ
  28. سلین چهارشنبه 1 خرداد 1398 10:03 ق.ظ
    نسلام و عرض خسته نباشیدبه سایت .نویسنده و ادمین
    بله سکینه خانم دارن درست میگن
    یه دختر حیا و شرمشو نباید بزاره لای اشغالا
    البته ناراحت نشین منظوره بدی نداشتم اما واقعا جای تاسف داره
    مممنون اقای اقا پور پارت بعدی هم خواهشا زودتر بزارید ...متشکرم
  29. ..... چهارشنبه 1 خرداد 1398 09:59 ق.ظ
    نمیخواستم اینجوری صحبت کنم
    یعنی در شان من نی
    ولی من با هر کسی اندازه لیاقتش صحبت میکنم
  30. ..... چهارشنبه 1 خرداد 1398 09:58 ق.ظ
    سلام خسته نباشید
    سکینه جونببخشیدا ولی اینجا چاله میدون نی که خودت بچسبونی
    درضمن با این قربون صدقه هاهم پارت بعدی گذاشته نمیشه
    لطفا یکم فقط یکم از دختر دهاتی بودن دربیا

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30