علی آقاپور نظرات شنبه 28 اردیبهشت 1398 ، 12:50 ق.ظ
عاشقانه اشتباه کردم/68

-به ولای علی، حسام پیدات کنم زنده ات نمی ذارم!
من دچار حس و حال پر تشویشی هستم نه پای فرار کردن دارم نه جون حرف زدن. فقط دارم به دیوونه بازی مردِ حسام نام نگاه می کنم.
-نترس کاریش ندارم پسر، ناموس دوستمون ناموس ما هم هست! فقط می خوام براش قصه امونو بگم. اخی الان مثل گنجیشک بارون زده می لرزه! زودتر قصه امونو بگیم، نه؟!
-نیکی...
صدای زمخت و پر تشویش وقتی اسممو صدا می زنه باعث هیچ آرامشی نمیشه! 
-به به نیکی خانوم چه اسم قشنگی هم دارند! بذار با خودش صحبت کن!
دهنه ی گوشیو سمت من نگه می داره.
-حرف بزن داداشم نگرانه!
نگاه دیوانه طورش باعث میشه لب از لب باز کنم و یک جمله ی تک کلمه ای بگم:
-م...مرتضی!
-نیکی...نیکی‌‌...نیکی‌‌... تو کنار اون روانی چه غلطی می کنی؟!
صدای به شدت مشوشش باعث شورش اشک هام میشه.
گوشی و دوباره سمت خودش می بره.
-خوب دیگه بسه! بذار قصه امونو بگم! تو که نمی خوای تعریف کنی پس گوش کنید. خوب کجا بودیم آبجی؟ آهان اونجا که رفتم از زور بی پولی شرخر شدم! تو همون دوران این داداشمونم رفت زن گرفت! اوضاعشون خوب نبود اکثر وقت ها پیش من بود فراری بود از خونه و خانواده! خلاصه پسری که می مرد برای ننه باباش حاضر بود صبح تا شب با من شرخر بگرده! ما هم رفیق باز؛ مرام خرجش می کردیم. روزگارمون می گذشت تا این که یه روز با یه ساک تو دست اومد پیشم و گفتش که از این به بعد من همه ی کسی هستم که داره! منم بچه احساساتی محبت ندیده گفتم خودم نوکرتم! دستشو گرفتم با هم شدیم یه گروه خفن که خون مردم و تو شیشه می کردن!

-حسام خفه شو...خفه شو...

التماس پشت تهدید صدای پر از لرزشش و منی که زبونم به سقف دهنم چسبیده!
-رفته بود کلاه باباشو برداشته بود رستورانو کش رفته بود مونده بود تو هزینه هاش! می خواست بهشون ثابت کنه که جربزه اشو داره منم کمکش کردم. آخ که با هم چه غلط های نکردیم آبجی؛ یادش بخیر! ماشالله بروبازو داره یه مشت می زد طرفش تا یه هفته اب جاش پا نمی شد! آخ آخ  ناز ضربه شستت داداش! بعد یه مدت اسم و رسم خوبی بهم زدیم پول خوبی به جیب می زدیم همه چی خوش و خرم بود تا اینکه دل ما رفت!
لبخند غمگینش با حالت دیوانه وار چهره اش سنخینی نداره و من دارم می میرم صدایی هم از مرتضی بلند نمیشه. 
-آره آبجی دلم رفت! واسه یه دختر نجیب و پاک مثل شوما! همچین ریزه میزه و خوش برو رو! اول از همه هم رفتم به داداشم گفتم بهم خندید و گفت برو بابا کی به تو زن میده! اما دله دیگه غلط اضافه کرد. رفتم بهش گفتم تو داروخونه کار می کرد بس زدوخورد داشتیم همه اش یه جامون زخمی بود آخه! یادش بخیر چقدر داروی الکی خریدم. یادته داداشم؟
بلند می خنده و صدای بیچاره مرتضی از گوشی پخش میشه.
-تمومش کن حسام؛ تمومش کن!
-نه جون داداش نمیشه؛ بذار قصه امونو تموم کنم! اصلا از اول هم باید همین کارو می کردم! الکی صورت ابجیمو زدم ناکار کردم. تو ببخش آبجی من خریت کردم آدم فرستادم سر وقتت! راستش فکر نمی کردم این قدر خانوم باشی...

نفس بلندی می کشه و با ذوق ادامه میده:

-خوب داشتم می گفتم؛ قبولم کرد! من و قبولم کرد! از ذوقم اون روز چک چند نفر پاره کردم یادته که داداشم! یادته گفتی دیوونه شدم. دیوونه شده بودم! ابجی اسمش ستاره بود شده بود ستاره زندگیم داداشم می دونه، نه داداشم؟! 
-کجایین حسام...کجا؟!
-جای دوری نیستیم داداش. داداش یادته چطور ازم گرفتیش؟ آره؟!


همون قدر که دلم برای خودم می سوزه؛ برای بغض توی صدای مردی که اصلا نمی دونی کی هست و از کجا پیداش شده،‌ بیشتر می سوزه!
من می ترسم خیلی هم می ترسم.
از این مرد که مثل دیوونه ها پشت تلفن‌ می خنده می ترسم. از شوهرم از کسی که با تموم وجودم دوسش دارم هم می ترسم.
-نمیگی داداشم؟ باشه این هم خودم میگم! آبجی واقعیتش این بود که وقتی تو چشام زل می زد و صحبت می کرد باید این ور و اون ور،  رو نگاه می کردم تا متوجه حرفاش باشم! بی شرف یه چشایی داشت مثل آهو، حواس برام نمی موند!
سنمون کم بود اما دلمون نه! سردوگرم چشیده بودیم که اگه نبودم هنوز این طوری براش نمی زد این کوفتی!
با مشت آروم روی قلبش می زنه.
-چه آرزوها که براش نداشتم! چه آرزوها که پرپر نکردی داداشم؟‌
-مزخرف بهم نباف! من فقط کاری که درست بود و انجام دادم! بگو کجایین بگو بیام بقیه قصه اتو چشم تو چشم بشنوم.
-دِ نامرد،‌ رفتی خام خودت کردیش، کجای کارت درست بود! باشه بیا چشم تو چشم برات بگم! پارک دو تا خیابون بالاتر از عمارت حاج بابات!
گوشی و قطع می کنه، نمی دونم حالت صورتم چطوریه که برام دل می سوزونه.
-خیلی سخته؛ می دونم! نشد فقط واگذارش کنم به خدا؛ آخه خدا برای امثال من سرش شلوغه تا بخواد یه گوشه چشم به ما نشون بده، کچل شدیم رفت! اینه که خودم دست به کار شدم. اینجا نبودم تازه برگشتم که اگه بودم زودتر از اینا خدمت می رسیدم!
نگاهی به زخم روی صورتم می کنه.
-خیلی که درد نداشت!؟ یعنی اون چقدر درد کشید؟! درد کشیدن‌ سخته؟! مثلا یکی خودشو از یه بلندی پرت کنه پایین درد داره؟! اصلا چجوری میشه که یه آدم برای دختری که واسه یکی دیگه خودشو می خواد بکشه این طوری سینه سپر می کنه؟! شما زن ها چی هستین؟ اصلا کی هستین؟ از کجا پیداتون میشه؟ نمیشه همه اتونو انداخت تو یه گونی و پرت کرد تو دریا نسلتون منقرض بشه؟! 
می خنده و لبه های کاپشنش رو بهم نزدیک می کنه.
-منقرضم بشین دردین ؛ منقرضم نشین درد ترین!

عمیق و پر از سوال نگاهم می کنه.
-راستی نگفتی چجوری خامش شدی؟‌ وقتی شنیدم که به خاطر زنش با خانواده اش اشتی کرده گفتم حتما رفته دختر وکیل رییس شهر و گرفته که حاضر به این کار شده اما دیدم نه! داداشمون دلباخته شده! این بود که خدمت رسیدم تا از دماغش درارم‌. حیفی براش!

-سا...ساکت باش!
نگاهشو ازم می گیره، صدای قدم های تندی و تو نزدیکیم می شنوم‌ سخت نیست تشخیص صاحب این قدم های تند و پر شتاب!
-نیکی...
صدای فریاد بلندش هم باعث نمیشه نگاهمو از چشم های پر زرق و برق از کینه اش، که مرتضی رو نشونه گرفته ببینم.

چنگش روی بازوهام سفت و سخته وقتی ‌که از کنارش بلندم می کنه و درست می برتم پشت سر خودش نفس هاش بلند و کش دارن! از ورای شونه ی مرتضی لبخند شیطانیش رو می بینم.
-داداش چته!؟ چند ثانیه با ابجیمون فقط اختلاط کردیم! این چه حال و روزیه؟ نبردم سرشو ببرم که...
میون خنده ی پر کینه اش بلند میشه و درست مقابلمون می ایسته.
-حالا چشم تو چشمیم! بسه هر چقدر زدیمو خوردیم نه داداشم! خوب خودت میگی یا من؟! بهت یه فرصت میدم که خودت بگی؟ شاید کمتر ازت متنفر شد!

-راهتو بکش و برو حسام؛ اون اتفاق نه تقصیر من بود نه تو! 
هر دو دستشو تو جیب کاپشنش فرو می بره.
-اومدی و نسازی که! خوب پس خودم می گم آبجی، ستاره امونو اغفال کرد بهش وعده سر خرمن داد! خرش که از پل گذشت ولش کرد به امون خدا. اون بچه هم خودشو ناقص کرد! گفتم برات که چجوری؟ رفت بالای یه ساختمون پرید پایین تا خودشو خلاص کنه! اما خلاص نشد موند و شد اینه ی دق ننه و باباشو منِ خاک‌ بر سر! 

-چی داری میگی؟ من اغفالش کردم؛ من؟! تا کی می خوای این اراجیف و باور کنی؟
 هجوم میاره سمت مرتضی دستاشو می ذاره بیخ گلوش من جیغ می کشم چرا هیشکی تو این خراب شده نیست؟
-خودم عکساتونو دیدم نارفیق! تو کافی شاب روبری هم نشسته بودین دست به دست هم!

مرتضی در تلاش برای رهایی از چنگال مثلا دوستش منو هم به عقب هل می ده.
جیغ می کشم و به اطراف که نگاه می کنم خبری از کسی نیست. 
جلو میام و با کیف محکم می کوبم تو سر حسام.
عقب می کشه و مرتضی با کله می کوبه تو دماغش.

-پسره ی احمق؛ اون دختر اگرم خودشو خواست خلاص کنه به خاطر توی بی شرف بوده! فهمیده بود شغل شریفمون چیه! فهمیده بود با اون سیمینِ کثافت که هم سن مادرت بوده سر و سری داری! اون دختر و تو کشتی بی لیاقت؛ تو! اون فقط اون روز تو کافی شاپ از من پرسید من نتونستم منکر بشم! چطور بهش دروغ می گفتم چطور ازت دفاع می کردم!؟ دنیا رو تو براش به اخر رسوندی‌! تو با هوس های بی جات‌... بی شرف من کجای قصه ی تو بودم؟ منی که از هر چی زن و دختر بود فراری، کجای اون روزهای نحست بودم؟‌!

حسام با همه ی نفرتش اب دهنشو به کناری پرت می کنه و دوباره سمت مرتضی حمله می کنه دوباره جیغ های من به هوا می ره با هم گلاویز میشن و حسام فریاد می زنه.
-دروغگوی کثیف! مثل سگ دروغ میگی! کی این چیزها رو جز تو می دونسته؟! جز تو کی از جیک و پوکم خبر داشته؟! 

-دِ لعنتی اون خواهرت رفته همه چیو گذاشت کف دستش!

حسام تبدیل به مات ترین آدم دنیا میشه، مشتش که قصد فرود اومدن تو صورت مرتضی را داشته رو هوا مونده؛ چشم های از حدقه بیرون زده اش بدون پلک زدنی به مرتضی دوخته شده.
مرتضی یقه اشو از بین دستش با خشونت بیرون می کشه.
-برو سراغش، حرف های زیادی برای گفتن بهت داره! 
مرتضی به سمت من میاد دستمو می گیره اون مرد از پایه ویرون شده رو پشت سرمون جا می ذاریم و می ریم.

*دوستان عزیز کم کم داریم به پایان داستانمون نزدیک میشیم*






نظرات

  1. .... یکشنبه 29 اردیبهشت 1398 11:09 ب.ظ
    baz ham az in nevisande roman bezarid matneshon kheyli zibast
  2. fereshte شنبه 28 اردیبهشت 1398 10:40 ق.ظ
    خیلی ممنوننننن بابیت این پارت
    • علی آقاپور
      ممنون

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر