علی آقاپور نظرات پنجشنبه 26 اردیبهشت 1398 ، 09:37 ب.ظ
رابطه/76


سهیل-ولی اگر به مادرتون بود نمیرفت ها. 
آتیه-مگه ندیدی قیافه و لب و لوچه اشو؟ من فکر کردم بخاطر خبر فوت عمه است، مامان میگه الهی شکر. 
درحالی که میخندیدم لب گزیدم و بهروز گفت: 
-خودتونم خواهرشوهرید ها، انقدر کُرکُری نخونید. 
آتیه-ولله ما به عجوزه امون کاری نداریم. 
عموسهراب-عجوزه؟ 
«خندید و گفت:» خواهر شوهر بازی و این حرفا. 
آتیه شونه بالا داد: 
آتیه-تازه روم نمیشه اسم اصلیشو بگم. 
سهیل با خنده گفت: 
-ولی این غیبت زن ها واقعا شنیدنیه. 
آتیه-توهم چقدر بدت میاد. 
شیدا-ای وای زنه مرده اینا چی میگن؟ من موندم! 
«سهیل روی مبل نشست و گفت:» گلاب اون آجیلو بیار، آتیه بیا بشین. اصلا روایت داریم شب سال تحویل باید غیبت بشه. 
«آتیه نشست و با خنده گفت:» بهروز بچه رو بخوابون من کار دارم، این عمه ام سر سه تا شوهرو خورده... 
«عموسهراب کنار سهیل نشست و گفت:» نه بابا؟ سه تا مردن؟ 
«شیدا با خنده گفت:» سهراب؟!!!! ای وای پدر و پسر!!!! 
صبح جلوتر از همه بیدار شدم، به شدت گرسنه بودم و ولع داشتم، کله ی سحر املت درست کردم و تنهایی خوردم، بعدا برای بقیه هم درست کردم ولی باز با اونا هم صبحونه خوردم. دوباره روی روند خوردن افتاده بودم. اصلا سیر نمیشدم، دور سفره نشسته بودیم که آروم به سهیل گفتم: 
-سهیل من فکر کنم از دیشب معده ام سوراخ شده، سیر نمیشم. 
«با خنده گفت:» چک داریما. 
«با حرص روی پاش زدم:» من میگم سیر نمیشم تو میگی چک داریم؟ 
-میگم خورد و خوراکت بیشتر از توانمون نشه دیگه. 
شیدا-یه روزایی آدم اینطوری میشه؛ حالا یه وعده زیاد بخوری که نگرانی نداره. 
آتیه-آره منم اینطوری میشم؛ واااای سر پویان یادتونه؟ 
بهروز-سر پویان من قایم میشدم آتیه منو نخوره، امنیت جانی نداشتم. 
همه خندیدن و آتیه گفت: 
-به خدا شبا نون و پنیر بالاسرم میزاشتم. این چی بود؟ خونه ی مادرشوهرم اینا نمیرفتم خجالت میکشیدم، مگه میشه آدم ده بار توی دوساعت گرسنه بشه؟ 
شیدا-اضافه وزن گرفته بودی؟ 
آتیه-آره بابا سی کیلو، مامانم میگفت سر احمد اینطوری بوده. 
سهیل بهم نگاه کرد و منم به آتیه نگاه کردم. آتیه دقیق تر نگام کرد. 
عموسهراب-ان شاء الله که دعای دیشب من گرفته. 
«سهیل با خنده گفت:» دعات میگرفت پشتش دعا میکردی چکای من پاس بشه. 
بهروز-منو بگو این ماشینو روی اقساط برداشتیم، داداش لعنتی سه ماه یه بار سه و.... 
آتیه به من و شیدا اشاره کرد تا بلند بشیم و به سمت اتاق رفتیم. 
آتیه-بیبی چک داری؟ 
شیدا-فکر کنم توی کمد دستشویی باشه، سهرابو وقتی میفرستی چیزی بخره زیر چهارتا نمیخره؛ وقتی دارم میفرستمش خرید باید بگم مثلا قرص نخر، گوجه نخر که بره دوتا بگیره، دوکیلو نخره.... 
در دستشویی اتاقو باز کرد و کمد دستشویی رو زیر و رو کرد و گفت: 
-عه مطمئنم یکی اینجا بود. 
آتیه-سهیلو بفرست بگیره. 
-نه اول مطمئن بشم بعد، سهیل الکی به ذوق میوفته بعد که توی ذوقش میخوره دیگه دمغ میشه و اخم هاش باز نمیشه. 
«شیدا با ذوق گفت:» بیا بیا پیدا کردم. 
آتیه-زود باش. 
بیبی چکو گرفتم و توی دستشویی رفتم. صدای سهیل اومد: 
-گلاب کو؟ 
آتیه-توی دستشویی. 
سهیل-شما چرا پشت در دستشویی ایستادید تو صفید؟ 
شیدا-مگه پارکه؟ 
آتیه-نه رفته بیبی چک بزنه. 
سهیل-مگه علائمی داشته؟ 
آتیه-نه حالا اونطوری، گفتیم یه چک بزنه. 
«سهیل در زد و گفت:» گلابتون؟ چیشد؟ 
آتیه-باید چند دقیقه صبر کرد همون آن که نشون نمیده. 
در دستشویی رو باز کردم و بیبی چکو دستم گرفتم. همه به بیبی چک زل زده بویدم. دستمو روی قلبم گذاشتم: 
-ناامیدم نکن. 
سهیل دست دور گردنم انداخت و شقیقه امو بوسید و گفت: 
-نشه هم مهم نیست، نگران نباش. 
آتیه-من دلم روشنه هست. 
سهیل-دیگه بابا گفته و لامپ دل آتیه هم روشنه حتما... 
دو خط شد! خودم یه جیغی از خوشحالی زدم که عموسهراب و بهروز با هول توی اتاق دوییدن. سهیلو بغل کردم و سهیل با خنده گفت: 
-زیاد حالا بپر بپر نکن. 
آتیه-الهی شکر، الهی شکر. 
شیدا-مبارک باشه، خداروشکر، سال نیکو از بهارش پیداست، امسال چه سالیه. به به. 
عموسهراب-به ما هم بگید. 
«با شور بهمون نگاه کرد:» چیشده؟ 
شیدا-عزیزم بابابزرگ شدی. 
عموسهراب با شور و شوق منو به آغوش کشید، بهروز هم به سهیل تبریک میگفت. 
عموسهراب-مبارک باشه دخترم، خداروشکر که روی بدگوهاتو سیاه کردی. 
بهترین لحظه ی زندگیم بود که با سربلندی و دلخوشی باردار شدم، گرچه عذاب بچه ی سقط شده ام همچنان روی دوشم بود اما چیزی از خوشحالیم کم نمیکرد. برای خاکسپاری به قبرستون نرفتیم و سهیل گفت برای ادب فقط عصر یه سر میزنیم اما آتیه و بهروز رفتن.
عصر ما تازه از باغ به سمت تهران حرکت کردیم، تا به خونه برسیم و ...



برچسب ها رابطه , رمان ,



نظرات

  1. fereshte جمعه 27 اردیبهشت 1398 06:34 ب.ظ
    وای اخجوووون گلابتون وسهیل دارن والدین میشن !!! هورااااااااا
    مرسی بابت این پارت
    • علی آقاپور
      ممنون بابت حضورو نظرات خوبتون

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر