علی آقاپور نظرات پنجشنبه 26 اردیبهشت 1398 ، 09:24 ب.ظ
کنار نرگس ها جا ماندی/63


تا یک جایی همیشه نگران این بودم که نکند فصل شروع با هم بودن ما همزمان با فصل نرگس‌ها نباشد، اما وقتی تو را از دست دادم برعکس نگران این بودم که اگر قرار است فصل مشترکی با مردی غیر از تو داشته باشم نکند که در فصل رویش نرگس‌ها باشد! نرگس‌ و عطرش را فقط با تو می‌خواستم.
آن روزها که دیگر در زندگی من تثبیت شده بودی همه جا نرگس می‌‌دیدم، سر هر چهارراه، هر گل‌فروشی ...
چه خوب که وقتی قرار بود از داخل آینه در چشمانت زل بزنم و قشنگ‌ترین "بله"ی همه‌ی عمرم را بگویم تمام شامه‌ام از عطر نرگس پر می‌شد، چه خوب که می‌توانستم دستبندی از نرگس به دستم ببندم و تاجی از نرگس بر سر داشته باشم.

تو را هر روز و زیاد می‌دیدم. آن روزهای شیرینی که مدام دنبال کارهای عقدمان بودی تا بالاخره جواب بگیری. ماه‌های سرد و نیمه سرد پاییز که درگیر حل مشکلاتت بودی و همزمان هم دنبال برداشتن موانع بین ما ...  ماه‌ها دوندگی و تلاشت برای درست کردن اوضاع باعث می‌شد جای همه‌ی آن‌سالهایی که یک‌طرفه عاشقی کرده بودم از زندگی‌ام لذت ببرم. خسته از یک روز پر کار هر روز هر جایی که بودی خودت را به من می‌رساندی و از نگاه و حرف‌های معنی دار مامان فقط رد می‌شدی و از دور برایم ابرو بالا می‌انداختی و برای خلوتمان التماس می‌کردی!
من چه قدر خستگی‌هایت را دوست دارم! خسته که می‌شوی آن پسرک مظلوم و ساکت وجودت بیرون می‌زند و فقط خیره می‌شوی و نگاه می‌کنی و گوش می‌دهی. من پرحرفی می‌کنم و تو دست روی شانه‌ام می‌اندازی و من را به طرف خودت می‌کشی تا به سینه‌ات تکیه کنم و حرف بزنم. باور کن من پرحرف نیستم، فقط به تو که می‌رسم دلم حرف زدن می‌خواهد.

دو روز مانده به عقد بود که عزیز را به تهران آوردی. زودتر از تو به خانه‌ات رفتم تا سروسامانی به آنجا بدهم. تا توانستم در خانه‌ات جولان دادم و به سبک و سلیقه‌ی خودم آن‌جا را به هم ریختم و مرتب کردم. وقتی با عزیز آمدید خودم در را برایتان باز کردم. همین که کمک کردی عزیز روی مبل بنشیند به سمت من آمدی. خودت را به طرفم خم کردی و با باز کردن دستانت گفتی:
-دکمه‌‌هام رو باز کن!
کاری که چند وقت طولانی‌ای جزو وظایف قشنگم شده بود؛ خوشت می‌آمد دکمه‌های پیراهنت را دانه به دانه باز کنم. جلوتر آمده و بین دستانت جا گرفتم و از بالا شروع کردم تا دکمه‌هایت را باز کنم. دو دکمه از بالا بیشتر باز نکرده بودم که بیشتر خم شدی و ناغافل صورتم را بوسیدی. عزیز "نوچ نوچ" کرد تا اعتراضش را نسبت به کارت نشان دهد. توجهی نکردی و نمی‌دانم برای درآوردن صدای عزیز بود که طرف دیگر صورتم را محکم‌تر بوسیدی یا دل‌تنگی دو روز ندیدن. وقتی تمام دکمه‌هایت را باز کردم به سمت عزیز برگشتی:
-چی می‌گی عزیز؟ من بِپا نمی‌خواما، آوردمت اینجا کیف کنی!
عزیز سگرمه‌هایش را در هم کرد:
-نامحرمین شما ... هی سر می‌بری تو صورتش!
اخم‌هایت از اخم‌های عزیز پیشی گرفت:
-ولمون کن تو رو خدا ... نامحرمیم ما؟ خبر نداری یلدا الان چند شبه که پیش من می‌مونه تا صبح. بعدشم دوتایی ...
جلوتر آمدم و به میان حرفت پریدم:
-دروغ می‌گه عزیز. دو روزی می‌شه که ندیدیم همدیگه رو. بعد از دو روز این‌جا هم رو دیدیم.
نیم چرخی زدی و با لبخند و اخمی که کمرنگ شده بود، گفتی:
-دروغ می‌گم؟ نموندی شب اینجا؟ حاشا می‌کنی؟!
به عزیز که بدون هیچ انعطافی در صورتش، جفتمان را زیر نظر گرفته بود نیم نگاهی کردم و گفتم:
-یه شب موندم اونم چون حالت خوب نبود. مجبور شدم که بمونم.
موذیانه گفتی:
-اون‌وقت تو موندی تا حال من رو خوب کنی؟ 
عزیز غرغر کرد:
-حیا هم خوب چیزیه! برید پی کارتون.
من از ترس عزیز به آشپزخانه پناه بردم، اما تو ماندی و به شیطنت‌هایت ادامه دادی:
-آره عزیز حالم بد بود، موند پیشم. دست به حال خوب کردنشم حرف نداره، شفام داد. چون مجبور بود که حالم  رو خوب کنه تا صبح تو بغلم موند. یه چند شبم من رفتم خونه‌شون و شب موندم، البته اینم بگم که زن دایی در کوفت کردن یه سور هم به شما زده. 
نشنیدم که عزیز چه گفت، فقط صدای بلند خنده‌ی تو را شنیدم و تا دقایق طولانی پیش چشم عزیز ظاهر نشدم. حتی وقتی که رفتی اتاقت و صدایم کردی از آمدن سر باز زدم،

تا تلافی حرفی که به عزیز گفته بودی را دربیاورم. آن شب تا توانستی سر به سر عزیز گذاشتی و وقتی موقع خواب با عزیز به یک اتاق رفتیم تهدیدش کردی که به محض این‌که بخوابد به اتاقمان می‌آیی و کنار من می‌خوابی. حرفی که اولش فکر می‌کردم فقط برای اذیت کردن عزیز گفتی، اما وقتی که عزیز خوابید آمدی! آمدی و مجبور شدی  بارها صدای ریز خندیدنم را با دست گذاشتن بر روی دهانم کنترل کنی که عزیز بیدار نشود.

راستش را بگو، خنده‌های من فرق نکرده؟ قشنگ‌تر نشده؟ چشمانم چی؟ شفاف‌تر نیست؟  
آن موقعی که بی‌خبر از تو مشغول کارم هستم و به ناگاه با حس سنگینی نگاه تو سر برمی‌گردانم و می‌بینم به من زل زده‌ای، به چه فکر می‌کنی؟ من که هر وقت به تو زل می‌زنم جز این‌که چه قدر تو را دوست دارم فکر دیگری از سرم نمی‌گذرد.
مرد دوست‌داشتنی‌تر از همیشه‌ی من! نگرانی‌هایت را برای گذشته‌ ای که فکر می‌کنی هنوز در آن غوطه‌ورم تمام کن. من یک یلدای قوی‌ام. قوی شده‌ام. می‌دانم که بعضی چیزها حتی به درد این نمی‌خورند که در کورسوترین نقطه‌ی ذهنت باشند. فقط باید دورشان انداخت و از داشته‌ها لذت برد.

من یک یلدای قوی‌ام چون خودم را هم به اندازه‌ی تو دوست دارم، یلدایی که سال‌ها در بند علاقه به تو بود، اما در بند بی‌انصافی نه. من همیشه یک عاشق خوش انصاف بودم. برای داشتن تو هرگز بد نشدم، هرگز بی‌رحم نشدم و تو را به هر قیمتی نخواستم.

#پارت289
#کنار_نرگس‌ها_جاماندی 


صبح روز عقدمان زود از خانه بیرون زدم تا بیایم و در حاضر کردن عزیز برای آوردن به خانه‌ی ما کمکت کنم. نتوانسته بودی مامان را راضی کنی که مراسم عقد در خانه‌ی خودت باشد و در نهایت به‌خاطر نگاه التماس‌وار من کوتاه آمدی. 

ماشین را درست مقابل خانه پارک کردم و همین که خواستم پایین بیایم متوجه شدم که دم در ایستادی و با مردی در حال صحبت هستی. خوب که دقت کردم کیوان را شناختم. به محض شناختنش خواستم در ماشین را ببندم و صبر کنم تا برود، اما تو زودتر من را دیدی و به دنبال دیدن تو کیوان هم به عقب برگشت و من را دید. دیگر پنهان شدن فایده‌ای نداشت، چون تو لبخند زدی و با سر اشاره کردی که بیایم. از این‌که این‌قدر پیش کیوان خونسرد رفتار می‌کردی تعجب نمی‌کردم، تو را می‌شناختم و می‌دانستم که اگر از کاری لذت ببری، برایت مهم نیست دیگران چه واکنشی خواهند داشت.
قدم‌هایم برای قدم برداشتن آماده نبودند. از حضور کیوان ترسیده بودم. حضورش در ساعات اولیه‌ی صبح روز عقدمان دم در خانه‌ات باعث تعجبم بود و این تعجب در نهایت منتهی می‌شد به ترس ...
آری؛ ترس! داشتن تو آن‌قدر شیرین بود که هر لحظه به این فکر کنم که نکند از دستت دهم و از هر چیزی ساده‌ای به این نتیجه برسم. کیوان که جای خود داشت برادر نازنین هم بود! همان نیم نگاه کوتاهش آن‌قدر گویا بود که بفهمم چه حسی نسبت به من دارد. به طرف‌تان آمدم و نزدیک‌تر شدنم باعث شد کیوان دست دراز کند و برگه‌های داخل دستت را بگیرد تا هر چه زودتر برود و با من برخوردی نداشته باشد. وقتی به تو رسیدم او چند قدمی دورتر شده بود. اصلاً حرفی نزدم و فقط نگاهت کردم. بدون این‌که چیزی بپرسم گفتی:
-یه حساب کتابایی با هم داشتیم. اومده بود تسویه کنه. 

در تمام مدتی که با هم بودیم من از هر سوالی که مربوط به نازنین باشد پرهیز می‌کردم، گاه‌گاهی ستاره بود که حرف‌هایی می‌زد و از جزئیات دقیق به هم خوردن رابطه‌تان هر بار چیزی می‌گفت. دوست نداشتم به نازنین فکر کنم، همان یک‌باری که برایم توضیح داده بودی کافی بود.
 از پله‌ها که رد می‌شدیم یک‌باره شانه‌ام را گرفتی و نگهم داشتی. روبرویم ایستادی و گفتی:
-ببینمت! 
نگاهت کردم. در چشمانم خیره شدی. دستت از روی شانه‌ام گذاشت و به پشتم رفت. به پشتم فشاری آوردی و من را به سینه‌ات فشردی. این‌طور رفتارهایت، این‌که حرفی نمی‌زدی و فقط عمل می‌کردی مثل موسیقی بی‌کلام بود. قرار نبود توضیحی بدهی و کلی حرف رد و بدل کنیم که کیوان برای چه آمده، حساب و کتابتان چیست و من چه قدر برایت اهمیت دارم، همین حس حامی بودن دستانت کفایت می‌کرد.

تو را دوست دارم. گاهی به خودم مغرور می‌شوم و می‌گویم آن‌قدر دوست داشتنت با کیفیت بوده که تمام جهان هستی را مجبور کردی در مقابلت سر تعظیم فرود بیاورند. حس مغرورانه‌ام وقتی بدون این‌که من بخواهم از ریز ریز جزئیات کارهایت می‌گویی و نظر من را می‌خواهی بیشتر شکوفا می‌شود. " چه کنم "ی که  به آخر توضیحاتت بند می‌کنی، شاید به رویت نیاورم، اما من را تا اوج آسمان می‌برد. تو آدم این حرف‌ها نیستی، اصلاً به تو نمی‌آید که به کسی بگویی " چه کنم" و وقتی به من می‌گویی، من خودم را نه زن این زندگی، ملکه‌ی این زندگی می‌بینم.

وقتی که کنار هم نشستیم و سفره‌ی عقد را هزاران بار نگاه کردیم و لبخند زدیم، وقتی که " بله " دادم تا این‌که بقیه‌ی زندگی‌ام را کنار تو سر کنم،  از دوست‌داشتنت بی‌نهایت پر بودم. بلافاصله به تو نگاه کردم. اول از داخل آینه‌ای که روبرویمان بود و سپس به سمتت برگشتم. تو را دیگر داشتم. برای داشتنت از یک مسیر پر پیچ و خم و سخت گذشته بودم. داشتنت داشت اشکم را درمی‌آورد. داشتنت داشت ضربان قلبم را نامتعادل می‌کرد، داشتنت داشت سبکم می‌کرد، انگار که از زمین کنده شوی و قانون جاذبه را زیر پا بگذاری. داشتنت شیرین‌ترین نوع داشتن‌ها بود. حس می‌کردم که آقاجون در صدر مجلس نشسته و به ما لبخند می‌زند. که دیگر قرار نیست تو را برای بی‌توجهی به من مورد بازخواست قرار دهد.

مطمئن بودم روح آقاجون آرام‌تر از قبل است. 
تا لحظاتی بعد از عقد نمی‌توانستم از جایم جم بخورم. فقط دوست داشتم شانه‌ام را به شانه‌ات تکیه دهم و مدام نفس عمیق بکشم. به بقیه در جواب تبریکاتشان لبخند بزنم و هر از گاهی از صورت بی‌نهایت راضی و بشاش عزیز یادم بیاید که به کی تکیه داده‌ام. تو هم گله‌ای نداشتی، همین طوری که نشسته بودیم خیلی راضی بودی و دستم را بهتر از قبل در دستانت گرفته بودی و نوازش می‌کردی. و هر بار رهایش می‌کردی و به ثانیه نکشیده دوباره در دستت می‌گرفتی. تا زمانی که همه بروند و فقط خودمان و عزیز و مامان بمانیم در کم‌ترین فاصله با تو ایستادم. نه این‌که لوس بازی باشد، من واقعاً نمی‌توانستم در آن لخظاتی که پیوند بین ما اسم و رسم دار شده بود و آسمانی، از تو جدا شوم. دلیل دیگرش خود تو بودی، خودت تو که  اگر ذره‌ای فاصله می‌گرفتم، نگهم می‌داشتی و به خودت نزدیک می‌کردی؛ نگاهت بود که تا به من می‌افتاد باعث می‌شد که آرزو کنم تا کاش همه‌ی جهان در نگاهت خلاصه شود و من جای دیگری معطل نشوم. لباس بلند سفیدم هم کارم را راحت کرده بود. قدم برداشتن با آن سخت بود و این یعنی ماندن پر از بهانه‌‌ی من کنارت.
دیگر نه عزیز برای خلوتمان روی ترش می‌کرد، نه مامان اخم می‌کرد. مشتاق خلوت دو نفره‌ی بعد عقد بودم. وقتی به اتاقم پناه بردیم نگاهی به تاج گلم انداختی و گفتی:
-تو رو با تمام این متعلقات بغل کنم ایرادی داره؟
جوابت را عملی نشان دادم و به آغوشت آمدم. عقب عقب رفتی و روی تختم نشستی. نشستنت در حد چند ثانیه‌ی کوتاه بود. خودت را روی تختم انداختی و دراز کشیدی. من را هم با خودت همراه کردی و وقتی سرم روی بازویت جای گرفت نه نگران به هم خوردن موها و خراب شدن تاجم بودم، نه چروک شدن کت و شلوارت. دستت را از زیر کمرم رد کردی و من را کاملاً در برگرفتی و گفتی:
-خیلی خسته‌م، چی می‌شه تا صبح همین جوری بمونیم.


حالت غریبانه‌ و ناآشنای لحنت باعث شد همان نیمچه نگرانیِ کمرنگی که درباره‌ی لباس خودم و کت‌وشلوارت داشتم دود شود و به هوا برود و من بی‌توجه به آن‌ها سر از روی بازویت برداشتم و دستانم را بند شانه‌ات کردم. همان‌طوری که دستت دور کمرم بود چرخیدی و طاقباز دراز کشیدی. به سینه‌ات تکیه دادم و با نگاه به چشمانت که خیره‌ام بود پرسیدم:
-چرا خسته‌ای؟ الان که وقت خسته شدن نیست!
دستت پشت کمرم نوازش وار بالا و پایین رفت:
-خسته بودن مگه وقت داره؟
سرم را بالا و پایین بردم:
-آره، الان هم وقتش نیست، چون من پیشتم.
دستت را از روی کمرم بالاتر آوردی و از زیر آوار موهایم و رد کردی و به پشت گردنم رساندی:
-واسه همین می‌گم بمونیم همین‌جا دیگه، چون تو پیشمی! همیشه یه حس تنهایی نفرت انگیزی رو داشتم. حسی که فقط می‌رفتم خونه‌ی عزیز دست از سرم برمی‌داشت. خیلی باهاش کلنجار می‌رفتم که تموم شه، هیچ کس هم عرضه‌ش رو نداشت این حس رو ازم بگیره، اما تو نه یلدا، تو دست انداختی و این تنهایی رو از ریشه درآوردی و انداختی دور. این چند ماهی که با همیم، چه وقتایی که کنارم بودی، چه وقتایی که نبودی، من انگار یه شهر آدم دوستم دارن و حواسشون بهم هست. حالا می‌خوام تمام اون خستگیا رو کنار تو رفع کنم.

با دستت فشاری به گردنم آوردی تا صورتم به صورتت نزدیک‌تر باشد. قبل از این‌که نسبت به کلمه به کلمه‌ی حرف‌هایی که بر زبان آورده بودی واکنش عملی‌ای نشان بدهم، با ذوق گفتم:
-من یک شهر آدمم برات؟!
سرت را کمی بلند کردی و ریز ریز گفتی:
-تو همه چی منی!
دیگر نشنیدم حرفی بزنی، من را در بر گرفتی و برای همه‌ی تنهایی‌هایت فاتحه خواندی. حال من هم گفتنی نبود، باید فقط نگاهم می‌کردی و می‌دیدی که خوشبختی بیرون زده و از همه‌ی وجتاتم چکه می‌کند.
عزیز آن موقع‌هایی که هنوز به هم محرم نشده بودیم، وقتی چشم تو را دور می‌دید به گوشم می‌خواند که تو را تحت فشار قرار دهم تا هر چه زودتر عقد کنیم. می‌گفت که:" هزار برابر بیشتر از الان برای هم عزیز می‌شوید" آن موقع فقط می‌خندیدم و سر‌به‌سرش می‌گذاشتم، اما وقتی شب عقدمان برای صرف شام به خانه‌ی ستاره رفتیم و تو به اجبار شلوغی جمع از من دور شدی، فهمیدم عزیز راست می‌گوید. تو دور بودی و من هر بار که نگاهت می‌کردم و قامت کشیده و بلندت را در آن کت‌وشلوار مشکی رنگ می‌دیدم یک جور دیگری ضعف می‌کردم. تو را بارها با کت‌وشلوار دیده بودم، اما هیچ‌وقت به آن اندازه از شیفتگی نرسیده بودم. وقتی نگاهم می‌کردی و لبخند صورتت را از هم باز می‌کرد دلم می‌خواست همه را کنار بزنم و خودم را به تو برسانم به همه‌ی فاصله‌ها دهن کجی کنم.
دلبستگی قشنگ‌ترین حسی است که خدا به آدمیزاد داده؛ اصلاً تو بگو اگر دل‌بستگی آدم‌ها به همدیگر نبود این دنیال قابل تحمل می‌شد؟ من دل‌بسته‌ات بودم و داشتم با همه‌ی بدی‌هایِ زشت دنیا کنار می‌آمدم. با بدی داشتن بابایی که به اسم کلاهبردار فراری بود و در یک جای دور و در بهشت دروغینش روزگار می‌گذراند؛ بهشتی که معلوم نبود کی به جهنم ختم می‌شود. با بدی داشتن برادری که هر روز بیشتر از دیروز مهمل می‌بافت و به هر ریسمان پوسیده‌ای چنگ می‌زد. با بدی دیدنِ غم عمیق چشم‌های مامان که انگار قرار نبود هیچ‌وقت شاد شوند. تو بودی، و دل‌بستگی من داشت به ثمر می‌نشست. 

دختر ستاره را در آغوشم تاب می‌دادم و زل زده بودم به چشمانش که آخرین مقاومت‌شان را برای بیداری می‌کردند. همزمان حواسم به تو و مامان هم بود. به مامان اصرار می‌کردی که شب همه به خانه‌ی تو بیاییم، اما مامان مخالف بود و می‌گفت:" تو یلدا رو ببر، من تنهایی می‌مونم، طوری نیست"‌ درک می‌کردم که دوست داشتی اولین شب عقدمان را کنار هم بمانیم. آن لحظه و در جمع بقیه نمی‌خواستم دخالت کنم، ترجیح می‌دادم با خودت در خلوتی حرف بزنم.

دختر ستاره چشمانش کامل بسته شده و به خواب رفته بود. از ستاره اجازه گرفتم تا دخترش را به اتاق خواب ببرم و روی تخت بخوابانمش، اما وقتی به اتاق رفتم نتوانستم از خودم جدا کنم و حس خوب داشتنش در آغوشم را از دست بدهم. همان طور در آغوشم تابش دادم تا بهتر بخوابد. کسی انگار در سرم پچ‌پچ می‌کرد که تو خیلی زود به سراغم خواهی آمد. برای همین وقتی در آرام و بی‌صدا باز شد و تو پیدایت شد اصلاً تعجبی نکردم و فقط لبخند زدم. در را بستی و آهسته جلو آمدی.  لازم نبود تو را به سکوت دعوت کنم، خودت می‌دانستی که باید سکوت کنی. فقط سکوت نبود، حرکاتت هم با حوصله‌ی بیشتری همراه شده بود. پشتم ایستادی و آرام دستانت را دورم حلقه کردی و چانه‌ات را روی شانه ام گذاشتی و نزدیک گوشم گفتی:
-خوش‌به حالش! چه جای خوبی خوابیده!
سرم را به سمتت متمایل کردم. بوسه‌ای به گردنم زدی و زمزمه کردی:
-مامانت نمی‌آد، می‌گه یلدا رو ببرین من تنها می‌مونم.
باید کامل برمی‌گشتم و نگاهت می‌کردم تا بتوانم حرفم را بزنم؛ اما موقعیت ایستادنمان آن قدر لذت بخش بود که نگاه کردن را فاکتور گرفتم و گفتم:
-اتفاقاً از تنهایی و تنها موندن می‌ترسه؛ نه امشب! کلاً ترس داره من ازش جدا شدم، نمی‌بینی خیلی حرف نمی‌زنه، نگرانه، تو برو خونه، بذار من امشب پیشش بمونم.
من می‌گفتم و تو ریز ریز شانه و گردنم را می‌بوسیدی و در دنیای خودت بودی، سکوت من باعث شد سرت را کمی بالا بگیری و بگویی:
-باشه، امشب تو رو بهش قرض می‌دم، اما فردا دارم عزیز رو می‌برم کرج، تو هم می‌آی و شب رو اونجا می‌مونیم.
موافقتم را با تکیه دادن دوباره‌ی سرم به سرت نشان دادم. با این‌که حالت ایستادنمان با بچه‌ای که در بغل داشتم نرمال نبود، اما گله‌ای هم نداشتم. اگر تو نمی‌گفتی که بچه را روی تخت بخوابانم، من توانایی این را داشتم ساعت‌ها همان طور بایستم و فقط تو بوسه خرج من کنی.






نظرات

  1. صدف شنبه 28 اردیبهشت 1398 05:34 ب.ظ
    سلام روزتون به خیر و ایام به كأم
    ببخشید میخواستم بدونم چرا بعضی پارتها جا میفته مثل الان كه از 62به 64رفته شده
    • علی آقاپور
      سلام ممنون همچنین. اشتباه تایپی شده بود که درست شد ممنون که اطلاع دادین

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر