علی آقاپور نظرات چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398 ، 07:24 ب.ظ
رابطه/75


سال تحویل اون سال ساعت ده شب بود، با شیدا سفره چیده بودیم و عموسهراب و سهیل هم ماهی هارو آماده کرده بودن که روی باربیکیوی حیاط کباب کنند، ساعت هشت مامان اینا و آتیه و بهروز اومدن و جمعمون کامل شد. مردها توی حیاط ماهی کباب میکردن و ماهم سفره رو میچیدیم. 
شیدا-چرا احمد آقا نیومدن؟ 
مامان-این نوه ام خیلی حساسه همش مریضه. هر دفعه یه جای بچه درد میگیره، باید جایی باشن که نزدیک مرکز شهر باشه. 
آتیه-بچه طوریش نیست، زن داداش من مریضه، الکی بچه رو انگولک میکنه و خود درمانی میکنه حال بچه بد میشه. 
شیدا-شاید چون بچشون ضعیفه نه؟ 
مامان-ولله چی بگم شیر مارد نمیخوره، شیر خشک هم یه ذره میخوره. 
آتیه-بچه همش گرسنه است بابا، جون نداره گریه کنه. 
«مامان رو به من گفت:» رفتی آزمایش بدی؟ 
-من؟ آخه همش دو روز گذشته یه هفته بگذره بعد برم، اون ماه کلی ذوق کردم اما این انتظار و استرسه باعث شده بود عقب بندازم. 
شیدا-همه چی سر وقت صورت میگیره. نگران نباش، کسی از سهمش توی دنیا جا نمی مونه. 
-به سهیل نگفتم، هی ذوق الکی میکنه و توی ذوقش میخوره. 
شیدا-حالا دیرم نشده، چرا انقدر عجله دارید؟ 
-چون من قبلا این مشکلو داشتم الان وسواس گرفتم. 
شیدا-چرا هنوز به خودت برچسب میزنی؟ تو حامله شدی! من نمیفهمم چرا ما زن ها انقدر خودمونو کوچیک میکنیم؟ 
«مردها داخل خونه اومدن و سهیل با سر و صدا گفت:» 
-ای وای دیگه انگشتم ندارید، الان با غذا انگشت هاتونم میخورید، الکی رفتید آرایشگاه این همه هزینه روی دست ما گذاشتید ناخن درست کردید. 
آتیه-اوووو حالا چقدر تعریف میکنه. 
«سینی آوردم و گفتم:» بزار روی این، بوش که خیلی خوبه. 
سهیل-خب چون من درست کردم. 
«خندیدم:» انقدر ذوق داری از این به بعد تو غذا درست کن. 
«سهیل منو با سکوت نگاه کرد و گفت:» خب عزیزم جنبه داشته باش. 
همه خندیدن و موبایل بابا به صدا دراومد. 
مامان-ای بابا کیه این وقت؟ 
«بابا گوشیشو قطع کرد و گفت:» 
-بعد شام تماس میگیرم مهم نیست. 
همه دور هم شام خوردیم و چقدر خوب بود. 
آتیه-خوب شد احمد و سمانه نیومد. احمد خوبه ها، داداشمونه خب، ولی سمانه واااای خوبه نیومد. 
-حالا میومد غذارو کوفتمون میکرد با حرفا و اداهاش. 
عمرسهراب-بیست دقیقه دیگه تا تحویل ساله، سریع جمع کنیم بریم دورهم بشینیم چند تا عکس بگیریم. یادگاری خوبیه. این اولین دورهمی خانوادگیمونه و ان شاء الله سال دیگه کنار پویان جون، بچه ی سهیل و گلابتون هم توی بغلمونه. 
همه آمین گفتن و دوباره گوشی بابا زنگ خورد. 
مامان- وا !!!! کیه آقا اسدالله انقدر زنگ میزنه؟ 
بابا-خروس بی محل! کی میخواد باشه؟ 
با تعجب به بابا نگاه کردم، به کسی این حرفو نمیزد!!! بلاخره گوشی رو جواب داد و گفت: 
-بله دایی جان؟ 
آهـــــان شهاب! واسه همین جواب نمیداد؟ بابا سکوت تلخی کرد و به روبرو خیره شد، قلبم هری ریخت، چی داره میگه؟ مثلا چند دقیقه مونده به سال تحویل زنگ زده چیو بگه؟ بگه سهیل و دختر باهم بودن؟ خیلی مسخره است اگر این حرفو بزنه!!! پس چی میگه که بابا دمغ شده؟ شونه هاش افتاده شده و رنگ به زردی نشسته؟ 
مامان-آقا اسدالله؟ اِوا ! چیشده؟ 
آتیه-بابا چی میگه؟ 
بابا-باشه ما میایم خداحافظ. 
سهیل-بابا خیره! 
بابا-خواهرم فوت کرده. 
«مامان به گونه اش چنگ زد:» وای! چطوری؟ چیشد؟ 
«بابا با بغض مردونه ای سری به طرفین تکون داد و گفت:» 
-میگه ایست قلبی کرده، نمیدونم، پاشید برگردیم. 
«همه به هم نگاه کردن و مامان با غصه لبشو گزید و پشت دستش زد:» 
مامان-بنده خدا حالا میزاشت دو ساعت دیگه می مرد. 
منو سهیل و آتیه بهم نگاه کردم و سهیل رفت توی اتاق که بزنه زیر خنده و منو آتیه هم محکم جلوی دهنامونو نگه داشتیم که بابا نفهمه خنده امون گرفته. بابا به مامان نگاه کرد و گفت: 
-خانم چه حرفایی میزنی ها! مگه دست خودش بوده؟ پاشید راه بیوفتیم بریم. 
شیدا-خدا رحمتشون کنه ولی حداقل بزارید سال تحویل بشه بعد برید. 
آتیه-آره بابا، بعد سال تحویل ما هم میایم. 
بابا-شما چرا؟ من و مادرتون میریم شما برای خاکسپاری بیاید. 
«سهیل از اتاق بیرون اومد و گفت:» بابا جان؟ بعد سال تحویل برید، ده دقیقه دیگه سال تحویله! 
بابا سرجاش نشست، از صورتش غم میبارید. خب به هرحال خواهرش بود، چه خوب و چه بد! من که ککم هم نگزید، نه ناراحت شدم و نه خوشحال. همه دور هم نشستیم و سال تحویل شد. همه روی همو بوسیدیم و طبق رسم پدرها عیدی دادن؛ و بعد بابا و مامان راهی تهران شدن. 
مامان که اصلا دلش نمیخواست بره ولی مجبور بود و این اجبار خیلی واضح توی صورتش هویدا بود...






نظرات

  1. مهدیه چهارشنبه 15 خرداد 1398 03:20 ق.ظ
    فوق العاده بود خیلی خوشم اومد درست و غلط و واضح آموزش میداد و اینکه ارزش زن و بالا میبرد.
    خسته نباشی نویسنده جان
    • علی آقاپور
      خیلی ممنون بابت نظراتتون
  2. ....... شنبه 28 اردیبهشت 1398 05:43 ب.ظ
    خوب بود ولی عالی اصلا
  3. شنبه 28 اردیبهشت 1398 05:43 ب.ظ
    خوشم نیومد
  4. fereshte چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398 10:45 ب.ظ
    مرسی

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر