علی آقاپور نظرات چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398 ، 07:15 ب.ظ
عاشقانه اشتباه کردم/67

هر دو تا خود صبح پلک روی هم نذاشتیم از نفس های عمیق و گاه و بی گاهمون و تکون خوردن مداوممون می شد پی برد که چقدر آشفته ایم! من اما درست وقتی نماز صبحمو می خوندم می دونستم چه تصمیمی دارم!
تمام تلاشم این بود که به عواقبش فکر هم نکنم! 
درست تا زمانی که اومدن و نشستن روبروم صدای مرتضی تو مغزم اکو می شد" دیگه برات اون آدم سابق نمیشم"!
شاید خبرهای ناخوشم و از بر بود که کنار صلابتش رنگ به رو نداشت! نگاهش روی زخم باند پیچی شدم پر از ابهام و آشفتگیه! سلام آرومم با تکون دادن سرش جواب میده و انگار که جرات این که بپرسه  چی به سرت اومده رو نداره!
-کار بچه ی من نیست!
از این که این ترس تو وجودشو با انکار بروز داد، دلم سوخت! اون یه پدره؛ و بر خلاف حرف های مرتضی یه پدر خوب!
-معلومه که نیست!
نفس راحتی که از سینه اش خارج میشه از چشمام دور نمی مونه.
-چی شده دخترم؟ نصفه عمرم رفت تا رسیدم اینجا!
شرمنده سرم به پایین میفته. 
-بابا جان ببخشید با این حال بدتون شما رو تا اینجا کشوندم! اما قضیه جدیه؛ نتونستم با شما درمیون نذارم.
متفکر و نگران؛ منتظر به من چشم دوخته.
-راستش...راستش‌‌...دیروز صبح یه نفر دم خونه رو من چاقو کشید!
-یا پیغمبر...
هر دو کف دستشو روی صورتش می ذاره و تسبیح لای انگشتاش کنار لرزش دستاش می لرزند! خدا منو ببخشه؛ که باعث این حالشم.
-از مرتضی خواستم...خواستم با شما درمیون بذاره قبول نکرد گفتم قانونی پی گیری کنه قبول نکرد دیشب رفت بیرون، وقتی برگشت سر و صورتش داغون شده بود! بابا جان من می ترسم که بلایی سر خودش بیاره کمکش کنید، نذارین اوضاع بدتر بشه! نمی دونم دلیل این دشمنی چی می تونه باشه؛ به من  که چیزی نگفت. من نگرانشم. 
اشک های من با صلوات های پی در پی و متزلزلش، همراه میشه.
-درستش می کنم دخترم؛ نگران نباش! فقط دیگه اونجا نمی مونی خطرناکه! میای خونه ی ما.
-نمیشه! مرتضی گفته حق ندارم بهتون بگم الان هم بفهمه این کار و کردم...
گریه مجال بیشتری به ادامه ی صحبت هام نمی ده.
-چند نفر و می ذارم اون اطراف مراقب باشن؛ مرتضی پسر منه یه اشتباهاتی داشته که باعثشون منِ گردن شکسته ام!

التماس آمیز نگاهش می کنم.
-بابا چیو نمی خواین من بدونم؟
-همون بهتر ندونی بابا!


خیلی وقت بود که تنهایی خیابونا رو متر نکرده بودم! به حقیقت فکر می کنم، چقدر می تونه این واژه زشت باشه و بدقیافه! هیچ وقت فکرشو نمی کردم که به خاطر دونستن حقیقت بترسم.
 میگن حقیقت مثلِ، مثل یه جوون کله شق و یک دنده 
می مونه؛ که براش مهم نیست چی بهش میگن یا چی صداش می زنن؛ یا چی تصورش می کنن! اون همیشه همون چیزیه که خودش می خواد؛ همون چیزی که هست، درست مثل مرتضی!


زانوهام که به گزگز میفتن قصد برگشت به خونه رو می کنم؛ دلم می خواد برم خونه ی مامان اینا کنار مامان اختر و شهنازم بشینم به صحبت هاشون و دلخوری هاشون گوش بدم! دلم تنگ شده اما این صورت زخمی دست و پامو بسته.

به خونه که می رسم، از پله ها که بالا میرم؛ درست وقتی کلید رو توی قفل می چرخونم، پا که به داخل سالن می ذارم و در رو پشت سرم می بندم؛ هیچ وقت نمی دونستم که قراره این طوری و شاید این قدر زود باهاش رو در رو بشم.

حال و روز سگ وفادار گله ای و داره که از زخمی که چوپانش بهش زده؛ به خودش می پیچه.
-کار خودتو کردی؟
بر خلاف حال و روز داغونش، تن صداش محکم هست و همین طور آماده برای بهم کوبیدن من!
-الان که رو تخت بیمارستان افتاده، خیالت جمع شد؟! همینو می خواستی که حال همه ی خانواده امو بد کنی!

خانواده امو؟! 
یخبندون نگاهش تنمو به لرز می ندازه.
نمی تونم زبونم رو به بچرخونم تا بپرسم بیمارستان چرا؟ 
-فکر می کردم تو محرم رازی! آدم که زندگیشو با یکی شریک میشه انگار که یه چک سفید امضای در وجه حاملِ بدون تاریخ میده دستِ شریکش تا هر وقت هر جور خواست ازش استفاده کنه؛ من خیلی مراقب بودم که شریکمو درست انتخاب کنم! اما گند زدم...

به سمت اتاق خواب میرم! بیشتر از این نمی خوام بشنوم، نه وقتی حال و روز هیچ کدوممون مناسب یه صحبت منطقی و به دور از تنش نیست! هر چند که با حرفاش سوختم و جزغاله! اما عیبی نداره مرتضاست دیگه؛ یه چیزی می گه بعدش پشیمون میشه!
مطمئنی؟!

-صبر کن! کجا؟ تموم نشده حرفام!
دستش که  از پشت سرم روی کتفم با آرامش می شینه و می چرخونتم سمت خودش، فواره های پر آتیشش می شینن تو فواره های پر آبی که حتما سیل عظیمی و با خودشون به همراه دارند!

لب هاش  برای حرف زدن یا که جزغاله کردن بیشترم از هم وا میشن اما نگاه عصبی و خیره اش روی رد اشک هام و لعنتی بلندی که از گلوش خارج میشه. 
محکم تخت سینه ام می کوبه و به عقب هلم میده‌.
-لعنتی، همین جا همه چی تموم نمیشه!
با شتاب از خونه خارج میشه. کینه ی شتری که میگن هم جز خصوصیات بارزش هست!
چرا نمی خواد قبول کنه که من باید با کسی درمیون می ذاشتم‌!

-الان حالشون چطوره؟
-خوبه خداروشکر! دکترش گفت یه کم فقط عصبی شده، محض احتیاط چند ساعت نگهش داشتن بعد گفتن می تونیم بریم. 
نفس راحتی می کشم.
-خداروشکر مامان جان؛ ببخشید من تازه متوجه شدم گفتم یه تماس بگیرم‌، مرتضی بیاد با هم میایم!
-مرتضی اینجاست! بهش گفتم چرا تو رو نیاورد گفت ناخوش احوالی! 
کلافه دستمو روی پیشونیم می گیرم و به اجبار می گم:
-آره مامان جان یه کم سرم درد می کرد.
-عزیزم مراقب خودت باش، به مرتضی هم میگم یه آژانس بگیری بیای اینجا میگه نه دیروقته خودشم داره میاد خونه!
-فردا میام پیشتون.
-قربونت برم دخترم. من برم وقت داروهاشه!
-خدانکنه، خدانگهدارتون.

تماس و قطع می کنم، چشمام به قدری می سوزن که توان یک ثانیه از هم باز موندن و ندارند.
یه کم خوابیدن و دور شدن از غصه ها رو احتیاجم‌؛ مقاومتی در برابر خستگی چشم هام ندارم!


صبح که پا میشم و عاملش صدای سوت زدن های آروم مرتضاست، سر درد بدی باهامه.
نیم خیز میشم تو جام، تازه از حموم برگشته و داره با خیالی آسوده و راحت لباس می پوشه!
-سلام...
توجهی حاصلم نمی شه به سوت زدنش ادامه میده و از تو آینه موهای خیسشو با حوله ی روی سرش خشک می کنه. 

خیلی خوب قهر باش! 
از تخت پایین میام و از کنارش با قلبِ به تپش افتاده ی پر از دلخوری ام می گذرم.
به آشپزخونه میرم به دنبال مسکنی تا از شر این درد وحشتناک خلاصم کنه.
ای کاش یکی هم بود وقتی ناخوش احوال بودیم یه لیوان گل گلو زبون دم می کرد برامون! دو تا قرص و با یک لیوان آب می خورم و کتری رو روی گاز می ذارم.
همون جا بالا سر کتری انقدر وایمیسم  تا به جوش بیاد و چرا از چایی ساز استفاده نکردم؟‌! 
چای و که دم می کنم میرم سراغ یخچال روی کانتر وسایل صبحانه رو می چینم و تو توستر نون روز قبل و گرم می کنم.
صدای سوت هاش بلند تر از قبل شده و بوی ادکلنش کل خونه رو برداشته. حوصله ی جمع و جور کردن موهامو ندارم بی حوصله بالای سرم جمعشون می کنم و در نهایت بی سلیقگی و برای نرفتن دوباره به اتاق خوابم یه چنگال بینشون فرو می کنم تا به رسم ژاپنی ها، پشت سرم پایدار بمونند!
البته این کار رو،  من و نرگس خیلی انجام می دادیم مخصوصا وقتی "جومونگ و سوسونا'*" رو نگاه می کردیم! 
دو تا لیوان و پر از چای می کنم،‌ صدای سوت زدناش قطع شده؛ با لیوان های چای که به سمت کانتر برمی گردم با دیدنش که خیره به من مونده کمی دست و پامو گم‌ می کنم و نمی دونم که چرا با صدای وحشتناک  بلندی که زمان زیادی با من کاری نداشت می پرسم:
-نیمرو هم می خوری؟
به قدری صدام مثل همیشه بلند هست که مرتضی پوف کلافه ای بکشه و من دلم برای خودِ الانِ هیجان زده ام بسوزه! 
آخه این قوزمیت چی داره که هی براش هیجان زده هم میشی؟!
من هیجان زده رو پشت سر می ذاره! وارد آشپزخونه میشه از داخل یخچال یه سیب سرخ درشت برمی داره و قبل از این که بره، چنگال و هم با اخم های درهمی از لای موهام درمیاره و روی کانتر پرتاب می کنه. 
بدون حرف دیگه ای به سمت در خروجی میره!
-می خوام برم خونه مامانت اینا!
جوابم میشه خارج شدنش از خونه و در بسته ی خونه!

وا رفته روی صندلی می شینم،‌ میز صبحانه برام دهن کجی می کنه! در بسته ی خونه هم؛ بوی به جا مونده از خود لعنتیِ من آزارش هم!

یا صاحب صبر مددی نرسان زین پس را.


سوال و جواب های یگانه خانوم تمومی نداره!
زخم باند پیچی شده ام باعث نگرانی شدیدش شده به دروغ گفتم تصادف کردم و تا باند و باز نکردم و با چشم های خودش ندید که یه زخم سطحی هستش آروم نگرفت!

حال بابا خوبه اما نگرانیشو من می فهمم حضور یگانه خانوم اجازه ی صحبتی به ما نمیده منیژه هم نیست. یگانه خانوم اصرار داره که ناهار و بمونم اما من نبود مرتضی رو بهونه می کنم بلافاصله بلند میشه.
-خودم زنگ میزنم بهش بیاد اینجا.
برای تماس با مرتضی که از کنارمون میره فرصت و غنیمت می شمرم.
-بابا جان ببخشید که این حال و روز رو براتون درست کردم!
-این حال و روز رو فقط خودمون برای خودمون ساختیم نه تو بابا جان! با مرتضی حرف زدم، ازش قول گرفتم خود سر کاری نکنه! اولش قبول نمی کرد بعد که حالم بد شد قول داد که کوتاه بیاد! 
-بابا مشکلشون‌ چیه با مرتضی؟!
طبق عادت، هر دو دستشو روی صورتش می کشه.
-جوون بودن سنی نداشتن بابا! یه خبطی کردن با هم، تموم شد رفت! 
با دلهره میگم:
-یعنی دوستش داره باهامون این کارو می کنه؟ اگر تموم شد و رفت این چه دشمنی هستش که با مرتضی داره!
- چی بگم در جوابت؟! ازت خواهش کنم که پیگیر نباشی که نخوای بدونی چی شدو چی کار کردن قبول می کنی بابا جان؟‌!
اه از نهادم بلند میشه و لب می زنم:
-ته دلمو خالی نکنید بابا!

با اومدن یگانه خانوم حرفمون نیمه کاره می مونه اما چهره ی اشفته و رنگ پریده ام یگانه خانوم رو به هول و ولا می ندازه که حتما دردی چیزی دارم.
درد و که دارم!
-مرتضی بچه ام گفت سرش شلوغه نمی رسه بیاد! تو بمون مادر.
-نه.دستتون درد نکنه..باید برم یه سر به مامان اینا هم بزنم.
-رنگ‌ به روت نیست دختر کجا می خوای بری؟! مادرت بنده خدا پس میفته، بذار یه شربت برات درست کنم بخور!
اجازه ی مخالفت به من نمیده.
-غصه نخور دخترم، من درستش می کنم نبین اینجا نشستم اون بیرون هزار تا چشم دارم، پا از پا خطا کنه می رم سر وقتش.

لبای پر حرفم و با دیدن دست مردونه اش که روی قلبش می شینه، به سکوت دعوت می کنم.
آه عمیقی جای حرف های نگفته ام از سینه ام خارج میشه.

راه و بی راهِ بعد از خروجم از خونه ی پدری مرتضی می رسه به یه فضای سبز! روی نیمکت قهوه ای رنگ می شینم نگاهی به گوشیم می ندازم و هیچ ردپایی ازش نیست!

زود نیست برای فصل سرمامون؟! 
شیطونه میگه زنگ بزنم چهار تا لیچار بارش کنم دلم خنک بشه! فقط حیف که تربیت خانوادگیم مانع میشه.
کیفمو که کنارم روی نیمکت گذاشتم روی زمین میفته، خم میشم تا برش دارم که یه جفت کفش قهوه ای رنگ جلوی سر خم شده ام سبز میشه قبل از این که کیفمو بردارم دست مردونه ای کیفمو از روی زمین برمی داره به سرعت سرمو بالا می گیرم با دیدن مرد ناآشنایی که چهره ی داغون و پر از زخمش منو به وحشت می ندازه هینی از ترس می کشم و به  عقب میرم.
کیفمو سمتم می گیره! 
هیچ حس خوبی به این مرد که یهو جلوم سبز شده ندارم. کیفمو ازش می گیرم و راهمو می کشم تا برم.
-صبر کن! تو زن مرتضایی؟!
همین جمله می تونه من و دچار ترس بدتری کنه بر خلاف میل قلبیم به سمتش برمی گردم و با دقت بیشتری نگاهش می کنم یک سر و گردن از مرتضی بلند تره! 
زخم های عمیق صورتش و کبودی هایی که اطراف پیشونی و چشماشه من و وادار می کنه تا به این باور برسم که این مرد همون دشمنیه که باعث شده زندگی به کاممون تلخ بشه!
جراته یا حماقت نمی دونم اما می پرسم:
-از کجا نازل زدی شدی سرمون؟!
-بشینی برات حرف های جالبی دارم!
از نگاهش کینه و دشمنی و هر آن چه بد هست می باره!
-برای حرف های جالبت وقتی ندارم!
-حتی اگه بگم که اونی که باهاش تو یه خونه زندگی می کنی اونی نیست که نشون میده!

دل آشوبه امو به دست می گیرم و همه چیو به جون می خرم و روی نیمکت می شینم. اونم کنارم می شینه ازش فاصله می گیرم که نیم خنده ی بلندش باعث اخمم میشه.
-نه؛ خوشم اومد! همیشه خوش سلیقه تر از من بود!‌
-اگه حرف های جالبتون به این اراجیف خلاصه میشه زحمت و کم کنم!
با جدیت نگاهم می کنه.
-ازش چی می دونی؟
-برای این نیومدین که من از دونسته هام بگم!
می خنده و از صدای خنده هاش منزجر میشم.
-باشه پس خوب گوشاتو وا کن! می خوام برات یه داستان بگم. من و شوهرت دو تا یار غار بودیم! از همون دوران دبیرستان پدرش مخالف دوستیمون بود چون من از نظرش یه بچه ی خرابکار بودم! اما بچه ی با معرفتی بود دور از چشم پدرش به دوستیمون ادامه دادیم ما مثل خونواده ی شوهرت، پول و پله نداشتیم خیلی زود مجبور شدم بزنم به کار! راجع به شرخری چیزی شنیدی!‌؟ اره می رفتم پول مفت از حلقوم ملت می کشیدم بیرون! خدا و پیغمبرم نمی شناختم. تا شد اینجا که...
به چهره ام که نگاه می کنه یهو پقی می زنه زیر خنده، از درون در حال سکته کردن و متلاشی شدنم اما در ظاهر فقط نگاهش می کنم.
- قسمت های جالبشو باید سه تایی بشنویم! این طوری کیفش کمه!
گوشیشو از جیب کاپشنش درمیاره و یه تماس می گیره و بلافاصله بعد اولین بوق گوشی و روی بلندگو قرار میده صدای بلندش به اندازه ی کافی معرف صاحب بی معرفتش هست.
-تنت می خواره مثل این که!
چشمکی به من می زنه که باعث جوشش اسید معده ام میشه.
-نه جون داداش! اومدم هوا خوری دلم لک زده برای قدم زدن.
-ببند دهنتو! چی می خوای؟
می خنده و من بیشتر تو خودم جمع میشم.
-چیزی نمی خوام. فقط تصادفی با خانومت آشنا شدم دارم براش قصه می گم! گفتم تو هم بشنوی سه تایی حالشو ببریم!
صدای فریاد وحشتناک مرتضی همزمان میشه با خنده ی بلندش‌.
-می کشمت من! قلم پاتو می شکونم سمت زنم بری!
-حرص نزن داداش! دیدم خانومت تنها نشسته تو پارک گفتم بیام از تنهایی درارمش!
-خفه شو آشغال!
-بسته پسر! بذار به قصه امون برسیم من براش تا اینجا تعریف کردم که از نداری و بی پولی رفتم شرخر شدم و خون ملت و کردم تو شیشه! باقیشو تو بگو!






نظرات

  1. fereshte پنجشنبه 26 اردیبهشت 1398 02:05 ب.ظ
    خخخخ .... واقعا ممنون که اینهمه زحمت میکشین!!!
    • علی آقاپور
      ممنون لطف دارین
  2. fereshte چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398 11:00 ب.ظ
    چراااااااا آخه این نویسنده دوسداره آدمو تا مرز جنون ببره ؟؟ وای وای این پارت خیلی خوب بود لطفا پارت بعدیو سریعتر بزارین تا نمردم وگرنه باید دیه بدین !!
    • علی آقاپور
      سلام سعیمونو میکنیم تا دیه ندیم

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر