علی آقاپور نظرات سه شنبه 24 اردیبهشت 1398 ، 08:20 ب.ظ
کنار نرگس ها جا ماندی/62

عقب رفتنم به همان قدمی که از سر شیطنت برداشته بودم محدود شد! وقتی شانه‌ام را گرفت با آغوشی باز پذیرایش شدم و خودم را به سینه‌اش فشردم. فشردم و دلم می‌خواست بیشتر و بیشتر در مجاورتش باشم، حتی از پیراهن تنش هم گله داشتم. دوباره دستانش دورم حلقه شد. سرش را پایین آورد و در حجم موهایم فرو برد و گفت:
-موهات یلدا موهات ...
می‌خواستم سرم را از سینه‌اش جدا کنم تا صورتش را ببینم، اما سنگینی سرش مانع می‌شد، بیشتر تلاش کردم که سرش را کمی عقب کشید و نگاهم کرد. نگاه از بالا به پایینش را دوست داشتم، با لبخند پرسیدم:
-موهام چی؟
جواب این سوال همان‌قدر برایم مهم بود که در آغوشش بودن!
-قشنگه! اونم خیلی!
و بعد کمی فاصله را بیشتر کرد و دستانم را گرفت:
-بیا بشینیم! 
همراهش شدم و رفتم. من را کنار خودش نشاند. دستش را از روی شانه‌ام بالا آورد و آرام به داخل موهایم برد و زمزمه کرد:
-اون موقع‌ها که ستاره و احمد کارشون بالا گرفته بود و به هیچ صراطی هم مستقیم نبودن؛ یه روز عصبی رفتم خونه و گوشی ستاره رو ازش گرفتم. 
لبخندی زد و بخشی از موهایم را در دستش گرفت و ادامه داد:
-خوب موقعی هم رسیده بودم. دقیقا وسط دل و قلوه دادنشون گوشی رو از دست ستاره گرفتم. احمد براش نوشته بود:" عشق هر کس از یه جایی آغاز می‌شه، عشق من از اولین اخمی که بهم کردی آغاز شده" 
لبخندم عمیق‌تر شد، اصلاً به احمد نمی‌آمد این‌‌چنین احساساتی باشد. فربد با دیدن لبخندم ابروهایش رو به حالت اعتراض بالا برد و گفت:
-مرتیکه هیچی که نبود مخ زن خوبی بود! حالا من می‌خوام بهت بگم که موهات اولین چیز قشنگی بود که من توی صورتت می‌دیدم. که به خودم می‌گفتم چه موهای قشنگی داره یلدا! راست می‌گفت احمد، از یه جایی شروع می‌شه و بعد کلت رو درگیر می‌کنه. از یه چیز ساده؛ از یه چیز ساده که به نظرت قشنگ می‌آد و بعد با خودت می‌کشه و می‌بره! عزیز هم وقتی می‌گفت موهات شبیه موهای مامانمه، بیشتر و بیشتر حواسم جمع موهات می‌شد.
نزدیک‌تر شدم و خودم را بیشتر در دسترسش قرار دادم. 
-یادمه؛ بابای خدابیامرزتم می‌گفت شبیه عمه حرف می‌زنم!
هیچ وقت به اندازه‌ی آن لحظه از تشابهاتی که با عمه داشتم لذت نبرده بودم. با این حرفم فربد عمیق‌تر نگاهم کرد و گفت:
-آره خیلی وقتا می‌گفت. اون موقع‌ها استثنائاً توی یه مورد با مامانت موافق بودم! بدش می‌اومد موهات رو کوتاه کنی.
 سر روی شانه‌اش گذاشتم و دستش را آزادانه‌تر داخل موهایم گرداند. آرام گفتم:
-الان داری مخم رو می‌زنی؟
سرش را به سرم تکیه داد:
-تو که نخ بادبادکت دست منه، مخ زدن نداری!
نفس عمیقی کشیدم:
-فربد واقعاً به حرف بابا فکر نمی‌کنی؟ نمی‌ترسی که یه کاری بکنه؟
همزمان هر دو واکنش نشان دادیم تا صورت همدیگر را ببینیم:
-چی کار می‌تونه بکنه؟ هر کاری بلد بود کرد! بهش فکر نکن.
-چطوری از ترکیه رفته؟
متفکر نگاهم کرد:
-کمکش کردن. خودش به تنهایی نمی‌تونسته راحت در بره. همین برادرزنش، پسر عادل و خدا می‌دونه چند تای دیگه مثل اون هستن که از خداشون بود یکیو بندازن وسط و بفرستن کانادا و بگن اونی که خورده و برده ما نبودیم، اون الان این‌جا نیست تا راحت به کارشون برسن، معاملات کثیف وقتی گندش درمی‌آد چاره‌ش یه چیزه فقط!  یکی رو بندازی وسط تا قربونی بشه و همه چیز بیوفته گردنش. اون وقت همه‌ی نگاه‌ها می‌ره سمتش، تو می‌مونی و ادامه‌ی کثافت‌ کاریات، اونم با خیال تخت! 
خیره در صورتش گفتم:
-خب این‌جوری که براشون باز خطریه، نجات دادن بابا به چه دردشون می‌خوره؟ می‌تونستن بلایی سرش بیارن و برای همیشه خودشون رو راحت کنن.
ابرویش را به نشانه‌ی " نه" بالا داد:
-یه شاهد زنده می‌خواستن، که نشون بده پولای تو جیبش چه قدره و از اینجا تا یه زندگی راحت و بی‌دردسر تو کانادا کش می‌آد. مرده که با خودش پول نمی‌تونه ببره اون دنیا! یکی باید باشه که بگن پول‌ها تو جیبشه، بلدین برین ازش بگیرین.
نوازش وارتر از قبل پنجه‌هایش را لابه‌لای موهایم گرداند:
-البته اگه بابک گند نمی‌زد بابات عجله نمی‌کرد تا از ترکیه بره، بابک همه جا جار زد که گیرش می‌ندازه، باباتم به خودش اومد و خوب فرصت کرد تا راحت از ترکیه بره.
-بابکم برگشته الان؟ یا هنوز ترکیه‌ست؟

حالت صورتش سوالی شد:
-نمی‌دونی؟ صبح امروز تو فرودگاه گرفتنش!
با تعجب گفتم:
-بابک رو گرفتن؟ چرا؟
-آره؛ چون اون‌قدری زرنگ نبود که مثل بابات حداقل یه قربانی زنده باشه!
ذره‌ای از تعجبم کم نشد:
-مگه بابک چی کار کرده؟ جرمش چیه؟
-بابک جرم خرده کاری زیاد داره، یکی دو تا نیست! همین که جای بابات رو می‌دونسته و عید هم دیدتش کم جرمی نیست. بالاخره باید بگه ربط و ضبطش به بابات چی بوده.
با نگرانی گفتم:
-نیان تو رو هم بگیرن؟ 
با خنده پرسید:
-من رو برای چی بگیرن؟ چون دخترِ داییِ فراریم الان بست نشسته تو بغلم؟
کلافه گفتم:
-چون فروشگاهت رو آتیش زدی. سراغ تو هم می‌آن!
-من زدم؟ کی می‌گه؟ من خودم شاکیم.
خودم را عقب کشیدم:
-تو رو خدا فربد جدی باش، بابک رو گرفتن، اون الان از هیچی نمی‌گذره، آخراشم شک کرده بود که آتیش زدن فروشگاه‌ها کار خودته، ممکنه چیزی بگه لوت بده.
-اولاً  هیچ کس جز تو نمی‌دونه که من آتیش زدم، دوم این‌که بابک جز حرف و حدس اگه مدرکی داشت تا الان رو کرده بود. سوم آتیش زدم که زدم، مال خودم بوده. 
وقتی دید نگران نگاهش می‌کنم و با هیچ کدام از جواب‌هایش قانع نمی‌شوم گفت:
-بار اول کی آتیش زد، من؟ بابک مجبوره اعتراف کنه که بار اول کار کی بوده، پس می‌شه بار دوم رو هم انداخت گردنشون. من که بیکار ننشستم، حواسم هست.
-چرا آتیش زدی؟ چه فایده‌ای داشت؟ 
-که دست کنم تو لونه زنبور، که بیوفتن به جون هم. داشتن با هم راه می‌اومدن، عین دو انگل از هم تغذیه می‌کردن. بابک همه جا، نه فقط جلوی تو، به خودش می‌نازید که جلوی آتش سوزی فروشگاه من رو اون گرفته، که اگه نباشه سر یه ماه به‌خاطر جنسای توی دستم که پس نمی‌فرستم ترکیه دونه دونه فروشگاهم رو به آتیش می‌کشن، منم درس خوبی بهش دادم، البته خودش هیچ کاره بود، کسی که شاخ تو شاخ شد با دوماد عادل، خود پسرش بود، که نمی‌خواست این آتش سوزیا برای بابات و خودش داستان درست کنه، بابک رو هم کرده بودن مترسک سر جالیز. اما بعد آتیش سوزی دوم، افتادن به هول و ولا دنبال مقصر گشتن. می‌خواستن با دادن نمایندگی به یارو ساکتش کنن، یه جور باج دادن. بعد آتش سوزی فکر کردن که این آدم بشو نیست، کلی از برنامه‌هاشون رو همین دوماد قبلی عادل به هم ریخت؛ نمی‌دونم چی‌کارش کردن که خفه شده، اصلاً موش شده!
با ناراحتی گفتم:
-دلم برای آنا می‌سوزه، تکلیف این بچه چی می‌شه؟
-مادرش هست دیگه، بدتر از بابک که نیست!
به دنبال این حرف در سکوت کامل همدیگر را نگاه کردیم. فربد لبخند زد به معنی این‌که نگران هیچ چیز نباشم. در جواب لبخندش گفتم:
-می‌آی بریم پایین توی پارکینگ؟
سرش را به صورتم نزدیک کرد، بوسه‌ای به گونه‌ام زد، صورتم با ته‌ریش‌های صورتش در تماس مستقیم بود، صورتم را کمی جمع کردم تا از حس لذتی که آرام آرام لبریز می‌شد فاصله بگیرم، اما سرش را به صورتم چسباند و زیر گوشم گفت:
-پارکینگ چه خبره؟ اگه خبریه بریم!
-می‌خوام ماشینی که برام گرفته بودی و الان روش چادر کشیدی رو ببینم.


 به سرعت عقب رفت:
-دیدیش؟
سرم را به نشانه‌ی مثبت پایین بردم. تک خنده‌ای کرد و گفت:
-کِی؟
بیشتر خندید و گفت:
-من رو بگو که فکر می‌کردم اون بخش فضول مغزت فیوزش پریده و از کار افتاده، آخه اون موقع که با عزیز اومدی اینجا منتظر بودم وجب به وجب خونه رو بگردی، اما همه‌ش مظلوم و ساکت یه جا می‌نشستی و برای روده‌ درازیای عزیز لبخند ژکوند می‌زدی، نگو که یواشکی به مراد دلتم رسیده بودی!
در دفاع از خودم گفتم:
-اتفاقی شد که دیدمش! همون موقع که با عزیز اومده بودم؛ حالا می‌آی بریم؟
مات و متفکر نگاهم کرد:
-بریم ...
به دنبال حرفش بلند شد و به طرف اتاقش رفت. با سوئیچی در دست برگشت. در حالی که تمام نگاهم به سوئیچ بود کمی به سمتم متمایل شد و دستم را گرفت. وقتی دست به دستش دادم لبخندی زد و به طرف راه پله‌ها رفتیم. وقتی اولین پاگرد را پشت سر گذاشتیم دستم را بین دستش فشرد. برای این فشردن یک‌دفعه‌ای نگاهش کردم و نگاهم کرد. آرام پرسیدم:
-چرا نگهش داشتی ماشین رو؟
-چرا نباید نگهش می‌داشتم؟
آخرین پله را پشت سر گذاشته و به سمت پارکینگ راه کج کرده بودیم که گفتم:
-هیچ‌وقت کسی هدیه‌م رو پس نفرستاده که بدونم باهاش چی کار می‌کردم!
ایستاد و دستم را رها کرد. نیم چرخی زد و روبرویم ایستاد:
-سطل آشغال! اگه کسی پس فرستاد بندازش تو سطل آشغال!
جوابش تقریباً شوکه‌ام کرد:
-پس چرا تو ننداختی؟
سرش را کمی پایین آورد:
-تو پسش نفرستادی، تو فقط بین خواستن و نخواستنش گیر کرده بودی! 
بعد از گفتن این حرف سریع به سمت انتهای پارکینگش رفت و من هم نتوانستم بگویم که "چه فرقی می‌کند، به هر حال نخواستن را انتخاب کرده و پس فرستاده بودم"!
نمی‌دانم پارکینگ اکسیژن کم داشت که من سخت‌تر نفس می‌کشیدم و قدم برمی‌داشتم و یا هجوم خاطرات تلخ گذشته اکسیژن نرمال فضا را دور کرده بود. فربد یک طرف چادر ماشینش را بالا داده و درِ  جلو و عقب را هم باز گذاشته بود؛ نگاهم مستقیم به روبرو بود و چشمانم لحظه‌ای از این خط راست ممتد پا را فراتر نمی‌گذاشتند. همه‌ی آن روز پیش چشمم پدیدار شد. فربدی که با ذوق و امید آمده بود تا هدیه‌اش را نشانم بدهد و با ناامیدی محض برگشته بود. سمت راننده هنوز رویش چادر کشیده و فضای داخلی ماشین نیمه تاریک بود. فربد به سمتم برگشت و خط ممتد نگاهم را در هم شکست. نگاه‌مان یکی شد، تا لحظه‌ای که برسم و نزدیکش باشم همدیگر را نگاهم کردیم، یک دورِ تند همزمان با نگاه‌های در هم گره خورده آن روز را مرور کردیم. از کنارش رد شده و در عقب ماشین را بیشتر باز کردم و سوارش شدم. هوای داخلش خفه بود و بویی شبیه بوی پلاستیکی که در مرحله‌ی مقدماتی سوختن است به مشام می‌رسید؛ خیلی بوی تندی نبود، اما تاثیرش را همان اول ورود روی شامه می‌گذاشت. تا به انتها عقب رفتم. فربد دستش را روی ماشین گذاشت و به سمت داخل خم شد:
-‌چرا عقب نشستی؟ بذار چادرش رو بکشم بیا جلو بشین.
اکشیژن داخل ماشین واقعاً کم بود. این بار مطمئن بودم که تقصیر خاطرات نیست. حال من بلافاصله بعد از نشستن داخل ماشین بهتر شده بود. این‌بار تاریخ داشت به شکل مهربانانه‌تری تکرار می‌شد:
-بیا تو!
مکث نکرد و سوار شد. سوار شد و خودش را به طرف من کشید:
-یه سرویس اساسی می‌خواد، خیلی وقته بی‌حرکت این‌جا مونده!

جرقه‌ زدن خاطره‌ای دور از سال‌های دورتر باعث شد لبخندی روی لبم شکل بگیرد و بی‌ربط بگویم:
-رز و جک!
ابروهایش به حالت سوالی جمع شد. با همان لبخند توضیح دادم:
-تایتانیک رو می‌گم. تو جکی، کشتی نداری، اما ماشین خوشگلی داری!
 تا این را گفتم بلند خندید و وسط خنده‌ی از سر تعجب و بلندش گفت:
-جان؟ تو هم آب ببینی شناگر ماهری هستیا. کشتی، ماشین، جک و رز، فقط چشم عزیز روشن!
نزدیک ‌تر آمد؛ در حالی که داشت بلندتر از هم قبل می‌خندید و معلوم نبود چه با خودش فکر می‌کند. فقط خنده‌هایش کشدارتر شده و دست بردار هم نبود.
-تو یادت نیست، اما این حرفیه که خودت زدی!
خنده‌هایش کمی جمع شد:
-من یادم نمی‌آد درباره‌ی تایتانیک، اونم چی، اون صحنه‌ی خوشگلش باهات حرفی زده باشم!
خیره در چشمانش قاطعانه گفتم:
-فکر می‌کنی راجع بهش با من حرفی نزدی! یه روز می‌خواستم ببینم بهت پیام بدم و ادای یه دختر غریبه رو دربیارم چی کار می‌کنی، برات پیام فرستادم که من رُزَم، تو هم معطلش نکردی و گفتی که:" منم جکم، کشتی ندارم، اما ماشین خوشگلی دارم"!
-کِی؟
-خیلی وقت پیش! ده سالی می‌شه!
خندید و گفت:
-حقت بود پس همچین جوابی! ده سال پیش ادای یه دختر غریبه رو درآوردی که چی بشه؟
زمزمه کردم:
-می‌خواستم ببینم می‌گی که "‌ هر کسی می‌خوای باش، من یلدا دارم" 
نگاه خیره‌اش از من کَنده شد! پلکی زد، اما عقب نکشید. گذشته‌ها خوشایندش نبود، مخصوصاً گذشته‌های خیلی دور ... خوشایند من هم نبود! دوباره که نگاهم کرد، بدون لبخند قبل گفت:
-عید تو حیاط عزیز بهم گفتی بیا برم‌ گردون به اون روزی که بهم ماشین دادی، اگه برمی‌گشتیم چی کار می‌کردی؟
این سوال یعنی این‌که می‌خواست از آن زمان و مکان -ده سال پیش- کمی به جلوتر بیاید و اتفاق بهتری را مرور کند.
-اول جیغ جیغ می‌کردم و بالا و پایین می‌پریدم، بعد دستم رو دور گردنت حلقه می‌کردم و شاید چند بار می‌بوسیدمت.
-تو خیابون؟ وسط اون همه آدم؟
-آره! تو خیابون، وسط هر چند تا آدمی که می‌خواست باشه!
سرش را جلوتر آورد. دستانم را گرفت و من را به طرف خودش کشید:
-همین الان این کار رو بکن!
*   *  *






نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر