علی آقاپور نظرات سه شنبه 24 اردیبهشت 1398 ، 07:49 ب.ظ
رابطه/74

اون همه سال بهم گفتن نازا، گفتن نمیتونی بچه دار بشی، خودمم چسبیده بودم به دهن اون شهاب نامرد که چی داره میگه! انگار که بی عقل و بیشعور بودم، چرا یه بار نرفتم یه دکتر دیگه؟ یه دکتری که چند نفر ازش رضایت داشته باشن؟ کافی بود توی اینترنت سرچ کنم! از یه زن باسواد بعید بود!
وقتی رسیدم خونه در مورد عکسی که باید میگرفتم توی اینترنت سرچ کردم تا ببینم چطوریه. چه مراحلی رو باید طی کنم و چه کسایی نتیجه گرفتن؟ کاری که باید سال ها قبل انجام میدادم، اگر زن درایت نداشته باشه میکوبنش، مخصوصا توی فرهنگی که همیشه مرد سالاری بوده بدون هیچ دلیل و استدلال محکمی!
دارو هامو مصرف کردم و برای اینکه جلوی چشم سهیل نباشه تو کیفم گذاشتم. حوالی ساعت هفت بود که سهیل زنگ زد و گفت:
-حاضرشو میام دنبالت بریم خونه‌ی بابااینا.
اینم گذاشته حالا که من فردا نوبت عکس دارم یاد باباش کرده!
-سهیل جان میشه فردا بریم؟ من شام درست کردم.
سهیل-شامو با خودمون میبریم.
-نه سهیل، زشته شیدا خانم ناراحت میشه، حالا فردا شب میریم الان.....
سهیل-بابا میخوایم سر بزنیم کاری نداریم.
-نه تو میری شب اونجا میمونی.
سهیل-کارمندی؟ نگران چی هستی حالا شب بمونیم!
-نه من فردا باید مادرمو ببرم دکتر.
سهیل-ساعت چند؟
-هشت! هشت صبح.
سهیل-مطمئنی دکتره؟ کله پزی نیست؟
-نه دکتر بیمارستانه، بیمارستان زود وقت میده.
سهیل-برای چی برید....
«عاصی شده و بلند گفتم:» واااای واااای سهیل! سهیل فردا بریم.
«خندید و گفت:» شام چی داریم؟ اوه اوه پشت خطم این یاروئه بعدا زنگ میزنم.
تماسو قطع کردم و شام درست کردم، توی اینترنت نوشته بود تا چند روز ممکنه درد داشته باشم. کارای نیمه تموم رو تا اومدن سهیل انجام دادم.
سهیل که رسید اولش کلی غر زد که به باباش گفته میایم و پیرمرد منتظر مونده. بعد سر غذا غر زد که چرا برنج نیست؟ بعد هم نشست سر xbox دو ساعت بازی کرد، وقتی دیدم سرگرم بازیه لباساشو تند تند اتو کردم که اگر توی اون یکی دو روز حالم بد شد غر نزنه. چون سهیل کلا خیلی غر میزد و گیر میداد!
سهیل-گلاب؟ گل.....گل؟
«از اتاق جواب دادم:» بله؟
سهیل-بیا بریم بخوابیم.
-بازیت تموم شد؟ من یکم کار دارم.
وارد اتاق شد و گفت:
-این وقت شب چرا لباس اتو میکنی؟ خب فردا اتو کن. بیا بریم بخوابیم.
-تو برو بخواب منم میام.
«اخمی کرد و گفت:» نه الان بیا، من نمیتونم منتظر باشم خوابم میاد.
-خب میگم برو بخواب دیگه!
پریز اتو رو از توی برق کشید و مچمو گرفت و توی اتاق خودمون برد.
-سهیل؟ سهیل لباسه...
سهیل-لباس چی میگه الان؟ فردا صبح. الان باید به شوهرت برسی.
ای وای دکتر گفته نباید شب قبلش با هم باشید، لبمو محکم گزیدم و گفتم:» سهیل چیزه...
برگشت نگام کرد، چی بگم؟ هیچی به ذهنم نمیرسید، سهیل یکم نگاه کرد و بعد دستمو کشید و روی پاش نشوندم.
-سهیل میشه امشب...
«محکم و شاکی گفت:» نه! چته تو؟ خونه بابا نه، امشب نه، هان؟
-آخه....


نگاش کردم، با اخم بهم زل زده بود، لبامو محکم روهم گذاشتم، مغزم قفل شده بود، هیچی به ذهنم نمیرسید.
-آخه نمیشه...
سهیل-چرا؟
-فردا....فردا عکس رادیولوژی دارم.
با چشمای خیره و متعجب و متحیر گفت:
-عکس رادیولوژی داری؟ از کجا؟
-رفتم دکتر سهیل، دکتر زنان و زایمان! برای دکتر توضیح دادم، آزمایش نوشته، آزمایش دادم، تست دادم، گفت همه چی اکیه، تو آزمایش اصلا مشکلی توش نیست، باید عکس بگیرم ببینه مشکل چیه، بعد گفت ممکنه با عکس لوله های فالوپ باز بشه اگر مسدود باشه.
منو کنار کشید و روبروی هم قرار گرفتیم، شاکی گفت:
-باید الان به من بگی گلابتون؟!!! مگه من غریبه ام؟ شوهرتم.
-آخه گفتم برم دنبال درمان اگر نتیجه داد بهت بگم.
سهیل-نتیجه یعنی یکی زاییدی بگی؟ سهیل بیا بچه امونه؟
-نه! آخه گفتم دعوا میکنی دیگه....
«با خجالت گفتم:» یاد....یاد....
سهیل-یاد بچه ای که انداختی میوفتم باز گیر میدم؟
-آره.
«سهیل شاکی تر گفت:» آرررره! خوب میکنم اگر گیر میدم حقته، ساعت چنده عکست؟
-یازده.
«سری به طرفین تکون داد:» از تو باید فرار کنم، موضوع به این مهمی رو نگفته.
-آخه تو سرِ کاری...
سهیل-سرِ کار چیه؟ متوجهی عکسی که میگی چیه؟
-مگه تو میدونی؟
سهیل-آره.
«با تعجب نگاش کردم، با حرص دو سه تا روی بازو و پاش زدم:»
-تو از کجا میدونی؟ دوست دخترات میرفتن تو همراهشون میرفتی؟
«خندید و گفت:» نه پس خودم میرفتم.
صبح به آتیه زنگ زدم و گفتم که نمیخواد همراهم بیاد، استرس داشتم و سهیل هم از استرس لام تا کام حرف نمیزد؛ دوتایی به در اتاق رادیولوژی زل زده بودیم.
-تو هم میای تو؟
سهیل-بزارن میام، میگم بیهوش اینا میکنند؟
-نه مسکن داده، بیهوش کنند مسکن نمیدن.
«در اتاق باز شد و دکتر گفت:» بفرمایید داخل.
«سهیل با عجله پرسید:» منم میشه بیام؟
دکتر-نه آقا، شما کجا بیایی؟
«سهیل هول زده و مضطرب گفت:» آخه چیزه، خانمم ترسیده.
»دکتر سهیلو نگاه کرد و پوزخندی از خنده زد و گفت:»
-شما خودت بیشتر ترسیدی، نگران نباشید، بیا خانم مشکلی نیست.
داخل اتاق رفتم. دکتر انقدر رفتارش خوب بود که تموم استرس و نگرانی هام همون چند دقیقه ی اول از بین رفت و درد رو راحت تحمل کردم. وقتی دلت روشن باشه عقل هر سختی رو آسون میکنه.
دکتر بعد عکس گفت:
-لوله های فالوپ کاملا باز شده، احتمال بارداریت افزایش پیدا میکنه.
این خبر برای من به قدری خوشحال کننده بود که شور زندگی گرفته بودم. جوری که این حسو به سهیل هم منتقل کردم و بعد تحویل عکس ها با سهیل پیش دکتر رفتیم. دکتر بهمون یه سری دارو داد و کلی امیدوارمون کرد. بعد از دکتر هم با خبرای خوب پیش پدرش رفتیم.
شیدا برام تعریف کرد که یکی از دوستاش با همین کار بچه دار شده و مطمئنه که ما هم نتیجه میگیریم. چقدر خانواده ی همسر توی ازدواج مهم هستن، خانواده‌ی کم جمعیت سهیل اندازه ی یه گردان بهم امید دادن و امید دقیقا همون کدی هست که قفل آرزوها رو باز میکنه.
زمستون کم کم میگذشت و جاشو به بهار میداد و ما هنوز منتظر و امیدوار بودیم.
عید اون سال عمو سهراب تمام خوانواده امو به باغش دعوت کرده بود اما احمد اینا بهونه‌ی پسرشونو گرفتن و گفتن پرهام کوچیکه و نمیشه توی حومه ی شهر بیایم، انگار داشتیم توی اعماق غارهای کوه آلپ میرفتیم!
پرهام با اینکه برادرزاده ام بود اما هیچ حسی بهش نداشتم، اصلا نه دلم براش تنگ میشد و نه میخواستم ببینمش، عذاب وجدان میگرفتم وقتی این طفل معصومو میدیدم، ولی نمیدونم چرا اینطوری بودم! شاید به خاطر بی محبتی برادرم و خصلت سمانه بود. البته از خدام بود که نیان و بهمون خوش بگذره.
سال تحویل اون سال ساعت ده شب بود، با شیدا سفره چیده بودیم






نظرات

  1. fereshte سه شنبه 24 اردیبهشت 1398 09:14 ب.ظ
    ممنوووووون بابت این پارت بزرررررگ
    • علی آقاپور
      ممنون بابت نظرتون

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر