علی آقاپور نظرات سه شنبه 24 اردیبهشت 1398 ، 07:44 ب.ظ
رحم اجاره ای/35


سیاوش به سمت خواهرش برگشت و گفت:
_حرف های ستایش درسته!؟
خواهرش با همون نیش تلخش ادامه داد:
_آره درسته این دختره خودش رو انداخته بهت چرا نمیخواد دست از سرت برداره چی از جون تو میخواد  
چشمهام رو تو حدقه چرخوندم و گفتم:
_هی من ساکتم هیچی بهت نمیگم پرو میشی من نمیخواستم با داداشت ازدواج کنم میفهمی یا نه!؟
پوزخندی زد و گفت:
_تو گفتی و منم باور کردم
_میخوای باور کن میخوای باور نکن برام مهم نیست!
صدای سیاوش بلند شد
_بسه!
جفتمون ساکت شدیم ، سیاوش عصبی رو به خواهرش کرد و گفت:
_دفعه ی آخرت باشه همچین حرف هایی میزنی فهمیدی الانم برو بیرون
بهت زده گفت:
_داداش
_بیرون 
با نفرت نگاهی به من انداخت از اتاق رفت بیرون سیاوش به سمتم برگشت که سریع گفتم:
_من هیچ کاری انجام ندادم همش تقصیر خواهرت
_دیگه نمیخواد باهاش همکلام بشی فهمیدی!؟
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم و گفتم:
_آره فهمیدم
خوبه ای گفت و گذاشت رفت نفسم رو پر حرص بیرون دادم نمیدونستم در جواب این رفتارش بهش چی بگم خواهر و برادر پرو بودند.
* * * * *
داخل اتاق نشسته بودم که صدای در اتاق اومد با صدای گرفته ای گفتم:
_بیا داخل 
در اتاق باز شد و مادرم اومد داخل اتاق با دیدنش لبخندی زدم و گفتم:
_سلام مامان بی وفا 
با چشمهای پر از اشک بهم خیره شد
_ببخشید 
بلند شدم به سمتش رفتم و گفتم
_چرا باید ببخشم مگه شما کار بدی انجام دادید 
ساکت بهم خیره شده بود فقط محکم بغلش کردم و گفتم:
_خیلی دلم برات تنگ شده بود مامان
_منم همینطور 
ازش جدا شدم و گفتم:
_بیا بشین
 مامان اومد روی تخت نشست منم کنارش نشستم و بهش خیره شدم که صدای گرفته اش بلند شد
_اذیتت نمیکنه درسته!؟
لبخند تلخی بهش زدم و گفتم:
_نه اذیت نمیکنه
_پس چرا انقدر ناراحتی
_برای خراب شدن زندگیم مامان منم مثل هر دختری ارزو داشتم با عشق ازدواج کنم نه این شکلی!
_شاید عاشق سیاوش شدی
_غیر ممکن عاشق سیاوش بشم مامان!


_اما سیاوش پسر خوبیه تموم این مدت سعی داشت حال تو رو خوب کنه میخواست کاری که در حقت کرد رو جبران کنه!
_نمیشه جبران کنه من دلم شکسته روحم زخمیه اون صحنه ی تجاوز کابوس هر شب منه
مامان نفسش رو با آه بیرون داد و با غصه به صورتم خیره شد دوست نداشتم اینجوری ببینمش بنابراین لبخندی زدم و گفتم:
_مامان از خاله ستاره چخبر کجاست؟!
_رفته سر کار مثل همیشه این روزا خیلی بیشتر خودش رو تو کار غرق کرده یه چیزی داره اذیتش میکنه اما نمیدونم چی!
لبخندی زدم و گفتم:
_نکنه عاشق شده
_اون فقط یکبار عاشق شد که بدترین ضربه ی عمرش رو خورد!
متعجب گفتم:
_یعنی چی خاله عاشق کی شد مگه!؟
_عاشق برادر پدرت.
با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم و گفتم
_چی!؟
_خیلی عاشقش بود منتها اشکان ستاره رو برای هوس و خوشگذرونی میخواست ستاره یه مدت بستری بود تا حالش بهتر شد!
_باورم نمیشه مامان
_کاش میشد برگشت به گذشته
پوزخندی زدم و گفتم:
_اون وقت چیکار میکردید!؟
_اون شب که اون زن بهم پیشنهاد رحم اجاره ای داد رو قبول نمیکردم
_مامان
_جانم!؟
_از اینکه من دخترت هستم ناراضی هستی!؟
_نه
_پس چرا اینجوری میگی!؟
_شاید این همه مشکل برای شما پیش نمیومد همه ی اینا تقصیر منه که نتونستم از شماها مواظبت کنم
محکم بغلش کردم اصلا دوست نداشتم مامان همچین فکر هایی پیش خودش بکنه
_مامان انقدر بخاطر گذشته خودت رو ناراحت نکن!


دوباره میخواستم از نو خودم رو بسازم میخواستم با تجاوزی که بهم شد کنار بیام فقط بخاطر مادرم دوست نداشتم مادرم رو تا این حد درمونده بودم اون بخاطر من داشت به هر دری چنگ میزد فقط میخواست حال من خوب بشه منم میخواستم خوب بشم تا حال مادرم خوب بشه تا حال دلم خوب بشه!
با باز شدن در اتاق از افکارم خارج شدم سیاوش بود نگاهی به من انداخت و گفت:
_شام خوردی!؟
_نه
_پس بریم پایین میز شام حاضره
_باشه
میتونستم تو چشمهاش ببینم متعجب شده از من که انقدر آروم جوابش رو دادم و امروز برای اولین بار میخوام از اتاق خارج بشم ، اما من به خودم قول داده بودم که خوب بشم  همراه سیاوش به سمت پایین رفتیم همه سر میز شام نشسته بودند
_سلام
با شنیدن صدام به جز خواهر سیاوش مامان و بابای سیاوش و سامان با خوشحالی ازم استقبال کردند
_ستایش حالت خوبه دخترم
لبخندی زدم و گفتم
_ممنون بابا
صدای خواهر سیاوش بلند شد
_شاید از اولش حالش بد نبود که بخواد خوب بشه.
صدای عصبی سامان بلند شد
_درست صحبت کن باهاش 
عصبی به سمت سامان برگشت و گفت:
_چرا مگه حرف من کجاش مشکل داره!؟


قبل از اینکه کسی بخواد حرفی بزنه دخالت کردم:
_تو با من مشکل داری ، دوست نداشتی همسر سیاوش بشم نه من نه سیاوش دلمون نمیخواست این اتفاق بیفته حالا که افتاده خودمون به اندازه کافی روزای سختی رو داریم میگذرونیم مرهم زخم هیچکدوممون که نیستی حداقل نمک نپاش فکر نمیکنم خواسته ی زیادی باشه!
عصبی بهم خیره شد و گفت:
_تو به چه حقی با من اینجوری حرف میزنی هان!؟
_من فقط واقعیت هارو گفتم نه حوصله ی دعوا با تو رو دارم نه قصدش رو!
تا خواست چیزی بگه صدای خشک و بم سیاوش بلند شد:
_بهتره این بحث تموم بشه!
خیلی جدی داشت به خواهرش اخطار میداد خواهرش با عصبانیت بلند شد و میز رو ترک کرد با رفتنش به سیاوش خیره شدم و گفتم:
_بهتره با خواهرت بهتر حرف بزنی اینجوری فکر میکنه من دارم همتون رو ازش میگیرم
صدای مادر سیاوش بلند شد:
_ببخشید دخترم نمیدونم چش شده از وقتی برگشته اخلاقش به کل عوض شده
_شاید یه چیزی داره اذیتش کنه اینجوری شده!
صدای سامان بلند شد:
_چیزی اذیتش کرده باشه باید به بقیه نیش بزنه این درسته اصلا
شونه ای بالا انداختم و از سر سفره بلند شدم که صدای سیاوش بلند شد
_چیزی نخوردی!؟
_ممنون من سیر شدم
خواستم به سمت اتاقم برم که صدای سیاوش بلند شد:
_ستایش واستا بریم داخل حیاط!
ایستادم با تعجب بهش خیره شدم اون میدونست من اصلا دوست ندارم از اتاق برم بیرون الان این حرفش جلوی بقیه چی بود آخه با حرص بهش خیره شده بودم که به سمتم اومد و گفت:
_بریم
با حرص بهش خیره شدم و آروم گفتم:
_من نمیام
لبخند حرص دراری زد و دستش رو پشت کمرم گذاشت و گفت:
_بریم خانومم
و خودش حرکت کرد ناچار دنبالش حرکت کردم .

وقتی از عمارت خارج شدیم با حرص بهش خیره شدم و گفتم:
_چرا من رو آوردی بیرون میدونی که دوست ندارم از اتاق بیام بیرون 
با خونسردی تمام بهم خیره شد و گفت:
_تا ابد نمیتونی خودت رو داخل اتاق حبس کنی به فکر بقیه باش که بخاطر تو انقدر ناراحت هستند میفهمی چی دارم میگم بهت!؟
با شنیدن این حرف سیاوش بغض کردم من تموم کار هام غیر عمد بود اصلا نمیخواستم کسی رو ناراحت کنم ، صدای عصبی سیاوش بلند شد:
_بغض نکن!
به چشمهاش خیره شدم
_من قصد ناراحت کردن هیچکس رو ندارم اما هیچ کششی ندارم دوست ندارم از اتاق خارج بشم میفهمی!؟
_تا کی میخوای داخل اتاق خودت رو حبس کنی هان!؟
با گریه فریاد زدم:
_تا موقعی که اون صحنه ی لعنتی یادم بره
_با زندونی کردن خودت با عذاب دادن بقیه یادت نمیره اینجوری فقط داری خودت رو نابود میکنی و تو اصلا هواست نیست!
_خوب بزار نابود بشم
_پس مادرت چی به مادرت فکر کردی!؟
_بسه سیاوش تمومش کن نمیخوام دیگه صحبت کنم
_بهتره با خودت کنار بیای ستایش داری خودت زندگی خودت رو نابود میکنی دوباره!








نظرات

  1. Aida دوشنبه 30 اردیبهشت 1398 09:57 ق.ظ
    سلام ممنونم برای رمان خوبتون ولی کی پارت بعدی را می گذارید
    • علی آقاپور
      سلام بین سه یا چهار روز پارتامون باهم فاصله دارن

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر