علی آقاپور نظرات سه شنبه 24 اردیبهشت 1398 ، 07:36 ب.ظ
عاشقانه اشتباه کردم/66


مامان اینا خیلی زود از سفر برگشتند در واقع فقط یک روز مشهد موندند. 
به محض برگشت هم تماس گرفتن، مامان اختر هم بدو بدو شال و کلاه کرد؛ منم مجبور شدم ساعت هفت و نیم صبح باهاش همراه شم! البته خواستیم آژانس بگیریم که مرتضی مخالفت کرد و گفت خودش می رسونتمون.

و چقدر مامان اختر موقع پایین رفتن از پله ها سر مرتضی غر زد! مرتضی هم که هنوز خواب آلود به نظر می رسید فقط گوش می کرد و سر آخر هم قول داد که حتما یه جای مناسبی خونه بگیره تا دیگه مامان اختر اذیت نشه!
والا من نفهمیدم دست انداخت مارو یا جدی بود!

مامان اختر تا رسیدیم خونه امون نداد  یه زیارت قبول گفت و همون جا جلوی در کفش های آقاجون و پوشید و یه کم باهاشون راه رفت و رو به مرتضی که قیافه ی غیرعادیش تماشا داشت گفت:
-میگن کفش پای مسافری که از زیارت اومده رو بپوشن زود راهی میشن.
من و مامان که همو  بغل کرده بودیم می خندیم آقاجون انشالله بلندی می گه بابا رو می بوسم.
-دلم برات تنگ شده بود بابا جون.
-منم دخترم؛ خیلی دلتنگت بودم.

همه با هم وارد خونه می شیم مرتضی کنار بخاری می شینه براش لبخند می زنم مامان اختر چادرشو از سرش برمی داره.
-خوش گذشت بی من، حاج آقا؟!
-بی شما هیچ جا خوش نیست خانوم!
مامان اختر گل از گلش می شکفه من و مرتضی بهم نگاه می کنیم و آروم می خندیم لاو ترکوندنشونم قشنگه! 

-شدیم اسباب زحمت پسرم.
مرتضی در جواب آقاجون محترمانه میگه:
-نفرمایید! ما که از حضورشون لذت بردیم کنارمون.
همه لبخند می زنیم‌. مامان از شلوغی حرم می گه و مامان اختر با ذوق و حسرت گوش میده‌.
بابا از راحتی سفرشون با هواپیما میگه و اینکه مامان اختر اگ میخواد پابوس آقا بازهم نصیبش بشه باید کم کم ترسش از ارتفاع و پرواز رو فراموش کنه و آقاجون دعا می کنه برای تسریع این فراموشی.

صبحانه رو تو فضای خوب و خوشی کنار هم می خوریم مامان سوغاتی برامون زرشک و زعفرون و زردچوبه گرفته و گفت وقت نداشت تا خرید خوبی برامون کنه! آخه دیگه چیکار می خواستی بکنی مادر من؟!
مرتضی که قصد رفتن می کنه من هم پا میشم و موندن برای ناهار و به دعوت و اصرار مامان و بابا به روز دیگه ای موکول می کنم هر چند مرتضی هم گفت که دوست داشته باشم می تونم بمونم اما خوب مامان اینا هم خسته بودند من هم خونه کمی کار داشتم.


سوار ماشین که میشیم و حرکت می کنیم درست سر خیابونمون، مرتضی چند تا بوق پشت سر هم می زنه و برای قیافه ی سوالی من این جواب و داره.
-خیلی خوابم میاد یه کم صدای ناهنجار ایجاد کردم خوابم بپره!
-خوب بیا جامونو عوض کنیم من می رونم چه کاریه محله رو گذاشتی رو سرت!
-جز تاکسی ماشین دیگه ای روندی؟!

نمی دونم طریقه ی سوال کردنش بد بود یا من توقع این حرفو نداشتم.
-منظورت چیه؟
خمیازه بلندی می کشه و میگه:
-ماشینا با هم فرق دارن!
-آره خوب! روندن ماشین های گرونتون راحت تر از قراضه هایی هست که ما با بدبختی می رونیم!
-پس اگه اینجوریاست که...
ترمز می کنه در ماشین و باز می کنه پیاده میشه و ادامه میده:
-بشین پشت فرمون!
در و که محکم می بنده به خودم میام و همون طوری که نشستم پشت صندلی راننده جا می گیرم مرتضی هم می شینه جای من و بلافاصله هم دست به سینه میشه و چشماشو می بنده.
من و با فرمون و کلاژ و ترمز و خیابون تنها می ذاره! 
نهایتش اینه که بزنم تو در و دیوار دیگه...
بسم الله میگم و حرکت می کنم یه کم طول می کشه تا قلق ماشین دستم بیاد.
تفاوت روندن تاکسی بابا، با این ماشین، درست مثل سوار شدن تاب و ترن هوایی هستش. 
یه کم که سرعتمو زیاد می کنم و کمی هیجان زده میشم آقا با چشم های بسته اخطار میده.
-آروم!
تندتر میرم‌‌.
- مگه با تو نیستم؟
گوش نمیدم و لبای پر خنده امو به دندون می گیرم.
سرعتم که بالاتر میره کاملا هوشیار میشه و بهم تشر می زنه‌.
-نیکی!
-جون نیکی بی خیال! اصلا بریم پیست...
می خندم و قیافه ی خندونشو سعی داره برای من عبوس نشون بده.
-سرعتتو کم کن!
-سرعت زیاد فقط برای تو نیست پسرم!

و یه سبقت خفن باعث میشه بازومو محکم نیشگون بگیره.
-دیوونه چیکار می کنی؟ اومدیم دو دقیقه بخوابیما! اصلا دست زن جماعت نباید ماشین داد!
چه غلطا.
خلاصه بعد از اینکه تا مرز سکته می برمش می رسیم خونه کارد بزنی خون ازش درنمیاد! نگاه غیظ آلودش و منی که کنترل خنده هامو ندارم.
همین جا یعنی چالم می کنه؟!

ریموت و که میزنم مرتضی بدوبیراه گویان به خودش و تا قسمتی هم به من؛ به سمت خونه میره.
با شنیدن صدایی که حس می کنم مخاطبش من هستم با حفظ لبخند بزرگی که به همراه دارم به عقب برمی گردم.
-آبجی‌!

مرد جوون و ریز نقشی رو می بینم که ظاهرا با من بوده. نگاه تیز مرد جالب به نظر نمی رسه. صدای فریاد مرتضی که اسم منو صدا می زنه باعث میشه به عقب بچرخم مرتضی به سمتم می دوه!


با حرکت تند دستش جلوی صورتم و دیدن برقی که از شی توی دستش ساطع میشه؛ لبخند ماسیده روی لب هام با سوزش بدی که درست کنار چونه امه، همراه میشه
و...
-آشغال وایسا!
مرتضی  با وحشت بی اندازه ای به من می رسه از من عبور می کنه، به دنبال ماشین سفید رنگی که از ما دور میشه روونه میشه اما ماشین تو خیابون از دیدمون گم میشه.
من اما وحشت زده تر از تمامی صحنه های بد عمرم می لرزم. گرمی خونی که زیر چونه ام راه گرفته و منی که جرات ندارم حتی دستمو روی زخمی که خوردم بذارم مرتضی که به من می رسه رنگ به رو نداره مستاصله! خودشو باخته دستای لرزونش و بالا می گیره و من و بین آغوشش می کشه.
-چیزی نیست...چیزی نیست...
***

-زخمش سطحیه؛ احتیاجی به بخیه نداره براش شست و شو دادیم، پانسمان کردیم، خودتونم یه روز درمیون شست و شو بدین، پانسمانشو عوض کنید نیازی نیست دوباره بیاین! به سلامت.
پرستار اورژانس پنبه ی خون آلود و توی سطل آشغال کنار تخت پرتاب می کنه.

وقایع امروز مثل باد از جلو چشمام می گذره، زنگ زدن مامان، رفتن به خونه اشون، برگشتنمون ، رانندگی کردنم، جلوی خونه امون، اون مردک ریز نقش! مرتضی و فریادهاش!
چاقو خورده بودم من؟‌! انگشتای لرزونمو روی باند نازکی که از کنار چونه ام تا بناگوشم امتداد پیدا کرده می کشم.
دست مرتضی رو بازوم می شینه.
-پاشو بریم!
صداش از قعر چاه به گوشم می رسه! چهره اش به شدت کدر شده، حتی با این حال بد خودم متوجه میشم دست چپش درد می کنه و من و ترسی که به وجودم ریخته شده یارای حرف زدن نداریم. از بیمارستان خارج می شیم سوار ماشین می شیم و به خونه امون برمی گردیم.
من که انگار هنوز متوجه نشدم دقیقا چه بلای بدی سرمون اومده،وارد اتاق می شم دل نگاه کردن خودم تو آینه رو ندارم لباسامو عوض می کنم و حتی نمی تونم به مرتضی که مثل سایه دنبالمه توجهی کنم.
-باید یه چیزی بخوری...
توجهی نمی کنم یعنی نمی تونم توجهی کنم. 
دست و پام به اختیار من نیستن به هر طرف خودشون می خوان میرن! میرن به سمت سرویس نرفته برمی گردن! میرن سمت در اتاق و دوباره برمی گردن، میرن تا تن ترسیده امو روی تخت بندازن اما پشیمون میشن. 
سردرگم کل اتاق و میرم و برمی گردم و مرتضی هم به دیوار تکیه میده اسممو با بیچارگی صدا می زنه.
-نیکی...نیکی بس کن! بشین...
مگه میشه نشست؟!


سردرگم کل اتاق و میرم و برمی گردم و مرتضی هم به دیوار تکیه میده، اسممو با بیچارگی صدا می زنه.
-نیکی...نیکی بس کن! بشین...
مگه میشه که نشست؟!
همین و هم فریاد می زنم! اما نمی دونم چرا صدام حتی کمی از فضای این اتاق فراتر هم نمی ره!
-مگه میشه که نشست؟‌! چی شد واقعا مرتضی؟ چیو از سر گذروندیم! فقط  نگو که یه کیف قاپ بوده، نگو! من و خودتو با توضیحات مسخره، زیر سوال نبر! من...
به خودم اشاره می کنم و ادامه میدم:
-چاقو خوردم!
خنده ی مسخره ام باعث میشه جای زخمم درد بگیره.
-چرا پلیس خبر نکردی؟ چرا اصلا اسمی از شکایت نیاوردی؟تو چیکار کردی که نتیجه اش شده...
دستمو روی باند صورتم می ذارم و می نالم:
-این!

هنوز هم چهره اش کبوده، اونم ترسیده، درست به اندازه ی من شایدم بیشتر!
-نیکی من کاری نکردم! نه لااقل وقتی با تو وارد زندگی شدم!
-قبلش؟!
دست به کمر میشه تکیه اشو از دیوار برمی داره.
-قبلش و درد! رنگ به رو نداری! بیا برو یه آب قند بخور حالت جا بیاد بعد بیا از چیزهای سخت بپرس! 
-من کوفت بخورم! مگه چیزی از گلوم پایین هم میره؟! یکی می خواست جلو در خونه ام منو بکشه؟! 
-مگه شهر هرته! مگه آدم کشتن همین طور الکیه؟ فقط خواستن زهر چشم بگیرن؟!

جلوتر میرم و با وحشت می پرسم:
-از کی‌؟ از تو؟
از من فرار می کنند؛ خودشو چشماش!
دنبالش با قدم های بلند روونه ی سالن می شم.
-مرتضی باید برام حرف بزنی!
-نمیشه!
فریاد بلندش باعث میشه عقب نشینی کنم و دستامو به بغل بکشم‌. هیچ حال خوشی ندارم صبر و بردباری هم در کار نیست من توضیح می خوام!
-سر من داد نزن؛ بخدا اگه چیزی نگی میرم پیش پدرت!
با چشم های به خون نشسته نگاهم می کنه.
-تو غلط می کنی! هر اتفاقی امروز افتاد همین جا دفن میشه مرد نیستم بذارم اون آدم راحت واسه خودش بچرخه! تو هم سر تو بنداز پایین به زندگیمون برس...

خدای من!

نه جدا فکر کرده با یه توپ و تشر میگم باشه عزیزم هر چی تو بگی؟! 
-باشه! 
باشه ی پر تهدیدم کارساز نیست به سمت اتاق میرم مانتو و شالمو برمی دارم، کیف پولمو به دست می گیرم و مقابل چشماش به سمت در خروجی میرم.
-هی ببینم، کجا داری میری؟! بخدا بری خونه بابات دیگه نه من نه تو!
-دارم میرم خونه بابای تو! 

چیزی راجع به سرعت نور در ثانیه شنیدین؟! اگه شما شنیدین من همین الان دیدم! 
نمی دونم  با چه سرعتی این طوری خودشو به من رسوند و درست از یقه ی مانتوی بی صاحابم گرفت و پرتم کرد روی کاناپه! 
به قدری از حرکت فوق خشنش، شوکه میشم که از برخورد چونه ام به دسته ی کاناپه و درد بدی هم  که گریبانمو می گیره نمی تونم آخی بگم!
نفس های عمیق و بلندش سرتاسر خشمه! 
-می شینی سر جات!
فقط نگاهش می کنم که فریاد بلندش باعث میشه تو جام تکون سختی بخورم.
-شنیدی چی گفتم؟! 
-صداتو بیار پایین! فکر کردی من دختر چهارده سالم که با دو تا توپ و تشرت بترسم؟ پسره ی دیوونه من به کنار من به درک اصلا بیان کل صورتمو خط خطی کنند فقط برای اینکه ازت زهر چشم بگیرن! اصلا فدای سرت! اگه به این افاقه نکنند؛ اگه شبی نصفه شبی یه جا خفتت کنند و چاقو بذارن زیر گلوت من چه خاکی به سرم بگیرم؟ اون مادرت که برای یه تماس از تو خودشو به آب و آتیش می زنه چی؛ فکر اونو کردی!؟ اینجا ایستادی برای من ادای جیمز باند و درمیاری و برای آدم چاقو کش رجز می خونی؟ نمی ذاری راحت واسه خودش بچرخه؟ چجوری؟ تو بگو به من چجوری؟ می خوای بری تو هم با چاقو ناموسشو خط خطی کنی؟ آره؟!

این سیلابی که چشمام راه انداختن با جدیت کلامم هیچ سنخیتی ندارن! 
-به جون خودت که میرم به بابات میگم، نذاری زنگ می زنم! از این در بری بیرون میرم سراغش! من می ترسم مرتضی...
-به جون خودت که دور اسمتو خط می کشم لام تا کام حرفی بزنی! از این در رفتی بیرون دیگه اون آدم سابق نمیشم برات!
ناباور و با چشم های پر اشک نگاهش می کنم و با بغض سر باز کرده می گم:
-دیوونه؛ می فهمی چی می گی آخه؟!
-می فهمم! بذار به عهده ی خودم من از پسش برمیام سال هاست که براومدم! 
-چی می گی! چی؟!
گریه می کنم و روی کاناپه می شینم شونه هام از شدت گریه بالا پایین میشن.


دو ساعت  از خط و نشونی که برام کشیده می گذره! اونقدری جدی بوده که نشد ادامه بدم و سماجت کنم.
حال خوشی ندارم و پسر دیوونه ام هم رفته تو تراس کام می گیره از لعنتی های پردود و بوش!
من اینجا نشستم حی و حاضر اونوقت میره از اون میله های کاغذی کام می گیره؟! نه واقعا انصافه من زخمی و این همه دعوا کرده؟ 
آب قند رو حداقل می داد بعد می رفت! جون ندارم برم برای خودم یه آب قند درست کنم. بخدا که چیزی نمونده تا از حال رفتنم!
جون هق زدنم نمونده فک و دهنم سرویس شد قشنگ! وای خدا یکی بیاد نجاتم بده.
-نیکی...
یه ضربه ی آروم روی گونه ام و درد نه چندان زیادی که تو صورتم می پیچه.
حالا حتما برای اطمینان از زنده بودنم باید قسمت مورد ضرب واقع شده رو مورد عنایت قرار بدی؟!
از بین پلکای بی جونم نگاهش می کنم لعنتی بلندی می گه و سمت آشپزخونه میره تا وقتی که چند قلپ آب قند به زور وارد حلقومم کرد هر چی بدوبیراه بلد بود و نبود رو نثار کسایی که باعث و بانی این وضعیتمون شدن کرد!
سرمو روی سینه اش تکیه داده و در حالی که با دستش پشت کمرمو آروم ماساژ میده فنجون آب قند و بین لبام گرفته.
شیرینی آبی که وارد گلوم میشه باعث میشه از اون سرگیجه ی لعنتی خلاص بشم با ولع بیشتری کل محتویات فنجون و سر می کشم.
فنجون خالی و روی میز می ذاره و با دستاش منو بیشتر به خودش حلقه می کنه آروم و بی جون زمزمه می کنم.
-من...من جدی گفتم...به بابات...به بابات میگم!
حلقه ی دستاش دور استخون های در حال حاضر نحیفم محکم تر میشن.
-منم جدی گفتم! 
کله شقِ خر...

دوباره اشک هام راه می گیرن.
-برای چی این...این بلا رو سرمون آوردن!؟
-برای چیزی که ازش گرفتم؛ شایدم کسی که ازش گرفتم!

* * *


یه وقتایی یه دردهایی از همه ی مراحل سخت عبور می کنند تا درست بیان و بشینن روی قلبت! چمبره بزنن، قلبتو بگیرن تو مشت و به ریش تمام خوشی هایی که گذروندیم بخندند؛ با صدای بلند! صدای قه قه هاشون آزار میدن و دل می سوزونند! همه اش چند صباح از خوشی های یکی درمیونم گذشته، یه کم آروم تر بخندین؛ سوختم!

قلبم می سوزه درست مثل زخم روی صورتم و چه بسا که بیشتر هم. آفتاب غروب کرده خونه ی کوچیکمون تو تاریکی و سکوت دلگیری فرو رفته همچنان با منتهای غم و عصبانیتی که درونمه، تو آغوششم! قصد جدا کردن من از خودش رو نداره من هم مخالفتی ندارم.
صدای زنگ تلفن همراهش باعث شکستن این سکوت ناخوشایند میشه.
گوشی و روی گوشش می ذاره و خوبه ی پر غیظش گوشامو تیز می کنه اما بلافاصله گوشی و قطع می کنه.
-باید برم!
دلشوره با شدت بیشتری حمله می کنه به من.
-کجا؟
جوابم میشه بوسه ی آروم و متاسفانه قشنگی؛ روی لبام.
-خوب استراحت کن، زود برمی گردم.

هنوز نتونستم عکس العمل مناسبی نشون بدم که از خونه خارج میشه! کلافه و بی قرار هستم و دلم مثل سیر و سرکه شروع می کنه به جوشش!
دلهره نمی ذاره که بشینم، بلند میشم و جوشش اشک هم یه فرایندِ بی تربیت محسوب میشه!
آخه فرایند هم این همه پیگیر؟! برو پی کارت دیگه!

هزار بار دستم رفت سمت تلفن تا با پدر مرتضی تماس بگیرم اما تاکید مرتضی برای باخبر نشدنشون کار و برام سخت می کرد! صدای اذان تو گوشم می پیچه اما خیلی دور به نظر می رسه نمی دونم و شک دارم حوصله ی روشن کردن تلویزیون رو هم ندارم من که هر وقت دلم پر بود قامت بستم این بار هم نیازی به قانون نیست!
حی علی تسکین قلب ها!
این آشوب درونمو جز خودش راهی نیست.


ساعت از نه شب هم گذشته عین مرغ سرکنده هستم گوشیش خاموشه و کجا رفته؟ 
به قدری دلشوره و اضطراب بهم فشار میاره که میرم سمت تلفنم تا با پدرش تماس بگیرم اما درست وقتی که رو اسمش می خوام برای برقراری تماس ضربه بزنم صدای چرخش کلید توی قفل در، منصرفم می کنه با قدم های بلند به سمت در نیمه باز خونه می رم با ورودش به خونه هین بلندی از  ترس و وحشت می کشم!

پای چشماش کبوده! کنار لباش ورم کرده، بینیش کمی متورم و سرخ شده و این مرد مرتضای منه؟ همونی که از در این خونه سالم رفته بود بیرون؟!

پیراهنش پاره پورشو از همون لحظه ی ورودش از تن درمیاره و من اما حس می کنم می خوام روی پاهام سقوط کنم از ضعف و ترس.
-این...این...چه...چه سر و ریختیه مرتضی؟ چه...چه بلایی سرت اومده؟
پشت بند این حرفام بغضمم که بیخ گلوم تو این روزها مهمون ناخونده ام محسوب میشه، حمله ی بدی می کنه و اشک هام از کنترلم خارج میشن.
-به اندازه ی کافی امروز کشیدیم، لطفا بدترش نکن!

-نه، مثل این که متوجه نیستی چی شده! صبح به ما حمله کردن؛ شب هم که تو...تو...

گریه اجازه ی حرف زدن و ازم می گیره. 
می خواد منو تو آغوشش بگیره عقب می کشم و با بیچارگی به صورت داغونش نگاه می کنم.
-مرتضی... بیا قانونی حلش کنیم‌‌‌...ببین چه بلایی سرت اوردن!
پوزخند بلندی می زنه و می گه:
-ندیدی من چه بلایی سرشون آوردم!


وحشت بیشتر باعث میشه بلرزم و گلایه آمیز بگم:

-مگه تو اراذل و اوباشی که رفتی یقه کشی؟! یه مرد عاقل سی و چند ساله! آخه من چی بگم بهت...
-چیزی نگو؛ فقط گریه نکن!
به آشپزخونه می رم کیسه ی یخ آماده می کنم و به سالن که برمی گردم می بینم کف زمین دراز کشیده.
کنارش روی زانوهام می شینم کیسه رو زیر چشماش که می ذارم چهره اش از درد مچاله میشه.
-مرتضی به من بگو مشکلشون باهات چیه؟! این چه کینه ای ازت دارن؟
-سرم درد می کنه، هیچی نگو!
حرصی که کنار ترس توی وجودمه باعث میشه کیسه ی یخ و محکم روی کبودیش فشار بدم که اخ بلندی می گه.
-یعنی چی که هیچی نگو! اگه امشب با وضع بدتری می اومدی خونه یا که اصلا...اصلا...

حتی به زبون اوردنشم برام سخته از میون پلک های نیمه بازش که خستگی و کوفتگی و داد می زنن نگاهم می کنه.
- خرجش دو تا خرما بود دیگه!
واقعا دست خودم نیست که در حال گریه با کیسه ی یخ محکم روی بازوش می زنم! از درد نیم خیز می شه.
-تو روحت دختر!
-چطور تو این شرایط می تونی با من شوخی کنی و بدتر از اون شوخی های اینجوری! نمی بینی حال و روزمونو از صبح انگار داریم جون می دیم! به ما...به ما حمله...حمله کردن!
شدت گریه هام که بیشتر میشه مرتضی در حالی که آروم می خنده دستشو دور شونه هام می ندازه.
-قربونت برم که بهت حمله شده! مادرشونو به عزاشون می نشونم! گریه نکن که از صبح که نگات می کنم دست و پام می لرزه!

آروم که نمیشم هیچ حالمم بدتر میشه.
-مرتضی تو رو به جون من، به جون زندگیمون خودسر کاری نکن! من نگرانم برات.
-به جون تو؛ به جون زندگیمون من کارمو بلدم!

بیچاره ی مفلوک؛ خودم!
نگفت کاری نمی کنم گفت که یه کاری می کنه؛ گفت که حتما یه کاری می کنه.
-حداقل با یکی مشورت کن با یه بزرگتر با پدر خودت اصلا پدر من! با بهادر... تو رو خدا مرتضی تو کله ات باد داره الان؛ عصبانی هستی، کار می دی دست من و خودت!

جوابی حاصلم نمیشه جز قیافه ی جدی اش وچشمایی که خط و نشون می کشن برام و میگن حق گفتن این مسئله رو به احدالناسی ندارم!
خوب آخه مگه شوخیه به کسی نگم؟!
مگه یه موضوع ساده ست که به کسی نگم؟!
خدایا قضیه که فوتبال نگاه کردنش و پرت کردن پوست تخمه ها تو در و دیوار خونه نیست!

دوستان عزیز اینم یه پارت بزرگ برای جبران دیر کرد






نظرات

  1. fereshte سه شنبه 24 اردیبهشت 1398 09:02 ب.ظ
    ممنون بابت این پارت بلند ... اما من الان توی یه خماریه شدید با دوز بالایی هستم به خاطراین رمان
    • علی آقاپور
      لطف دارین ممنون . یکم دوری کنین رفع میشه

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر