علی آقاپور نظرات یکشنبه 22 اردیبهشت 1398 ، 07:18 ب.ظ
کنار نرگس ها جا ماندی/61

همه‌ی دل‌آشوبه‌هایم خط خورد و تمام شد. دیگر کسی نمی‌توانست جلودارم باشد که لبخند نزنم که دوباره هر چه زودتر آمدن فربد را طلب نکنم و چه خوب بود که فربد شبیه بابا نبود:
-واقعاً همینا رو بهش گفتی؟
-یلدا من مثلاً اومده بودم یه خبر بهت بدم و برم، اما الان یه ربعه داریم حرف می‌زنیم، دقیقاً همینا رو بهش گفتم، بدون حتی یه کلمه این‌ور و اون‌ور. باباتم فقط  تهدید کرد. منم از قوانین براش گفتم.
-از تهدیداش نمی‌ترسی؟ نمی‌ترسی کارایی که گفته بکنه؟
لجبازانه گفت:
-باید بترسم؟ کسی که زیاد تهدید می‌کنه زیاد هم می‌ترسه. بعد هم سر تو باهاش شوخی ندارم.
بلند شدم و به سمت میز آرایشم رفتم. نیم رخ ایستادم تا اندازه‌ی موهایم را ببینم. حرکتی غیرارادی که در نتیجه‌ی خیالِ جمعی‌ بود که از حرف‌های فربد نصیبم شده بود:
-حالا می‌شه یه بار دیگه برای منم با حوصله بشینی و بگی چطور می‌شه بدون اذن پدر اجازه‌ی عقد دختری رو گرفت؟
-شما همون منتظر بمون بیام راه‌حل عملیش رو بگم. اون‌طوری تا آخر توی ذهنت می‌مونه.
آهسته گفتم:
-خسته شدم از انتظار! فقط می‌خوام هر چند تا روزی که قراره منتظر بمونم یهو بگذره و ببینم که برگشتی. راستش تا وقتی که اونجا هستی می‌ترسم.
انگار یک‌دفعه به ذهنم جمله‌ای دیکته شده باشد، جمله‌ای که فوراً آن را به فربد هم گفتم:
-کاش به بابا این حرف رو نمی‌گفتی! می‌ترسم یه کاری کنه!
-باز هم زنگ بزنه تکرارش می‌کنم. این دفعه با آب و تاب بیشتری!
-تو خیلی کله شقی فربد!
-باید یه جوری راه بیای دیگه، آش کشک خاله‌ست.
لبخند زدم:
-هر جور که باشی من دوست دارم. برو به کارت برس. سعیتم بکن زود بیای.
قبل از این‌که قطع کنم و حداحافظی کند گفت:
-خانوم دکتر عین یه آرام بخش قوی می‌مونی، از اینا که تا می‌زنی یهویی همه چی خوب می‌شه! نامبر وان آرام‌بخشا!

تا وقتی که مامان به داخل بیاید هنوز در رویای حرف فربد بودم. برای خودم با آینه بازی می‌کردم، می‌چرخیدم و از همه‌ی ابعادی که می‌شد خودم را تماشا کردم، اما نگاه سنگین مامان اجازه‌ نداد. از همان اول که وارد اتاق شد تیر خلاص را زد:
-این تیر و طایفه ازشون شوهر خوب درنمی‌آد، بابات رو ببین، اون‌وقت باز دنبال اینی که بری توی این فامیل؟ بدبختی من رو نمی‌بینی؟ آوارگی اونم توی این سن و سال حق من بود؟
با سرزنش گفتم:
-مامان چی رو داری به چی ربط می‌دی؟ فربد و بابا شبیه همه‌ن؟ اصلاً وضعیت ما مگه تقصیر فربده؟
با اخم نگاهم کرد و گفت:
-اگه داره می‌آد طرفت، از لج باباته! واسه همین نازنین رو ول کرد.
کلافه نگاهش کردم:
-تا دیروز می‌گفتی دل نبندم چون محاله نازنین رو ول کنه و بیاد طرف من، اونم با کاری که بابا باهاش کرده، الان می‌گی اومده طرفم به‌خاطر لجبازی با بابا. هر بار یه چیزی می‌گی مامان!
حق به جانب گفت:
-دروغ که نمی‌گم، برای چی یهو نامزدیش به هم خورد؟ اگه همه چی عادی بود که نازنین رو ول نمی‌کرد بیاد سمت تو، اومده چون فکرایی داره.
به سمت در رفتم:
-بچگانه حرف نزن مامان، بیاد طرف من چه نفعی براش داره؟ لج بابا درمی‌آد، خب بیاد، فربد چه سودی می‌کنه؟ چرا این‌قدر بهش بدبینی؟ یادت رفته می‌گفتی برای دادسرا تا بهش گفتی سریع خودش رو رسوند، خب اگه لج و لجبازی بود که تا الان هزار بار فرصتش رو داشت. من دارم می‌رم آشپزخونه شام درست کنم، لطفاً نیا، اگه هم می‌آی از این حرفا نزن.
بابا به مامان هم خیلی بد کرده بود! مامان آدم دیگری شده بود، آدم به شدت اجتماعی که دیگر حتی حوصله نداشت تا دم در برود! تنها من برایش مانده بودم، دلم می‌خواست بقیه‌ی عمرش را در آرامش بگذراند. به عقب برگشتم و کنارش جای گرفتم. نگاهش با حرف‌هایی که بر زبان آورده بود فرق داشت، دلش می‌خواست واقعاً همه چیز بر وفق مراد من پیش رود، فربد همان‌طور که گفته بودم باشد، نه آن‌طور که خودش فکر می‌کرد.


برای چندمین بار بود که با ماشین مامان به درمانگاه رفته بودم. دلیلش هم این بود که این روزها خانه‌نشین شده و دیگر نگران این نبودم که نکند به ماشینش نیاز پیدا کند!
همین که پیچ منتهی به محوطه‌ی جلوی درمانگاه را دور زدم و وارد مسیر مستقیم خروجی شدم، ملیحه را دیدم که کنار در ورودی ایستاده بود. تا من را دید قدم زنان جلوتر آمد و راهم را سد کرد. ماشینم را که نگه داشتم با قدم‌های پرشتاب‌تر به طرفم آمد و در ماشینم را باز کرد و نشست:
-منم باهات می‌آم.
از جایم تکان نخوردم و فقط به حالت سوالی نگاهش کردم که گفت:
-راه بیوفت دیگه! 
دست راستش دور مچ دست چپش حلقه شده بود. نیم‌نگاهی به آن انداختم و گفتم:
-چرا هر وقت می‌خوای حال مهران رو بگیری می‌آی سمت من؟ الان هم لابد مهران یه جا همین دور و برا ست تا بیاد و بعدش روی سر من آوار بشه! ملیحه من تحت فشارم که دیگه باهات رابطه‌ای نداشته باشم. من رو بی‌خیال شو.
 ژیلا صبح گفته بود که رابطه‌ی ملیحه و مهران شکراب‌تر از هر زمانی شده است و باندی هم که دور دست ملیحه پیچیده شده دسته‌گل جدید مهران است. با حرفم غمی که خیلی هم ناخوانده نبود و این روزها همراه همیشگی ملیحه بود روی صورتش چادر زد:
-دیگه مهم نیست! می‌خوام این بار واقعاً ازش جدا شم. وکیلم گرفتم. نامه‌ی پزشکی قانونی رو هم دارم.
چندمین باری بود که این تصمیم تکراری‌اش را می‌‌شنیدم و هر بار هم می‌توانستم حدس بزنم چه می‌کند. ماشین را راه انداختم و راه افتادیم. وقتی دید عکس‌العملی نسبت به حرفش ندارم گفت:
-راست می‌گم یلدا، واقعاً تصمیمم رو گرفتم، مامان یه خرده ناراحته، اما بابا سفت وایستاده که هر جور شده من رو از دست مهران خلاص کنه. درست شدنی نیست.
با تاسف سر تکان دادم و به طعنه اصافه کردم:
-بعدش چی؟! نمی‌ترسی اذیتت کنه؟ چیزی که همیشه ازش می‌ترسیدی!
با سرعت سرش را تکان داد:
-مرگ یه بار، شیونم یه بار! مگه الان چه راحتی دارم که بترسم بعدش از دستش ‌بدم؟ به خودشم گفتم که هر کاری می‌خواد بکنه بکنه؛ من فقط طلاق می‌خوام.
ابرویم را بالا دادم:
-آفرین! نباید فکر کنه می‌ترسی، همین فکر رو کرده که تا الان ازش به عنوان نقطه ضعفت استفاده کرده و تازونده، هر چی از بعدش گفت و خواست بترسونتت تو هم بی‌تفاوت باش. تو هم بترسونش، تو هم از بعدش بگو. این وکیل رو برای چی گرفتی بگو چهارتا چیز بگه مهرانم بترسه.
سپس نامطمئن نگاهش کردم:
-حالا ملیحه واقعاً این بار جدیه؟ 
-آره، پدر و مادرشم در جریانن. دیگه نمی‌کشم باهاش زندگی کنم. بدتر شده که بهتر نشده. هم بیشتر می‌زنه، هم حساس‌تر شده، به همه چیم گیر می‌ده، شک داره بهم. خسته شدم بس که بهش توضیح دادم کجا رفتم و کجا نرفتم.
-اگه همیشه تشویقت کردم به جدا شدن چون واقعاً امیدی بهش نداشتم، باز ملیحه خودت می‌دونی ولی خواهش می‌کنم این‌بار مثل همیشه سرسری ازش نگذر. 

نزدیک منزل پدری‌اش از من خواست ماشین را نگه دارم تا پیاده شود وقتی دلیلش را پرسیدم گفت:
-امکان داره مهران همین دور و برا باشه، نبینتت بهتره!
سرعت ماشین را بیشتر کردم:
-باور کن من یه ذره هم ازش نمی‌ترسم. 
بعد با لبخند به سمتش برگشتم:
-از زندگی من که خبر داری! آخرین بار بابک کلی تهدیدم کرد، الان هم که رفته ترکیه و مطمئن شده که دیگه هرگز دستش به بابا نمی‌رسه. با توپ پر قراره برگرده!
سریع گفت:
-تو ازش نمی‌ترسی چون پشتت به پسرعمه‌ت گرمه!
به طرفم برگشت و ادامه داد:
-راستی چرا برنگشته هنوز؟ مگه نگفتی حال دوستش بهتر شده؟

دو تا موضوع متفاوت را مطرح کرده بود. از اولی شروع کردم و گفتم:
-اولاً چه با فربد چی بی فربد من از بابک هیچ‌وقت نترسیدم. تو هم بابات رو داری که می‌گی این‌بار اونم باهات موافقه! پس پشت رو بهونه نکن و تو رو خدا تمومش کن، دوم این‌که فربد هنوز یه سری کار داره، گفت چند روز بعد می‌آد.
دقیقاً مقابل خانه‌اش با فاصله‌ای کم پیاده‌اش کردم که باعث شد خنده‌اش بگیرد و بگوید:
-تو هم کم تنت نمی‌خاره‌ها!
به سمتش خم شدم و گفتم:
-بی‌خبرم نذار، اگه کمکی خواستی بگو.
غمگین لبخند زد:
-مثل این‌که دلت هوای یه شب دیگه تو بازداشتگاه رو کرده‌ها!
-ببینم می‌تونی انتقام من رو از مهران بگیری یا نه، حداقل یه شب بفرستش اون تو ...
با لبخند از ماشین فاصله گرفت و من هم بعد از زدن بوقی خداحافظی کردم. دوست داشتم این بار واقعاً به نتیجه برسد و خودش را از شر مهران رها کند. هنوز خیلی از خانه‌ی ملیحه دور نشده بودم که زنگ گوشی‌‌ام به صدا درآمد. معمولاً هنگام رانندگی جواب تماس کسی را نمی‌دادم، اما وقتی دیدم که شماره‌ی افتاده بر صفحه‌ی گوشی شماره‌ی فربد است گوشی را برداشتم. ماشین را کناری نگه داشتم و حین نگه داشتن آیکون تماس را هم لمس کردم و آن‌طوری که فربد خوشش می‌آمد جوابش را دادم:
-جانم؟
جواب جانمم یک سلام کشیده شد و سوال اینکه کجا هستم. در جوابش گفتم:
-ملیحه رو رسوندم، الان هم تازه راه افتادم که برم خونه‌.
تا این را گفتم با تعجب اسمم را صدا زد:
-یلدا! مگه قرار نبود که دیگه ...
حرفش را قطع کردم:
-امروز ماشین مامان دستم بود، ازم خواست برسونمش، نشد بگم نه. قراره از مهران جدا بشه، این دفعه جدیه!
با مکث جواب داد:
-دیگه بدتر! اون شوهرش دیوانه‌ست؛ بعد اون‌وقت تو دقیقاً وسط دعواشون روت نمی‌شه بهش بگی نه؟
برای این‌که به کل از این موضوع دور شویم گفتم:
-از راه دور زنگ زدی، امروزم که اصلاً با هم صحبت نکردیم، دعوا نکن دیگه. چرا امروز زنگ نزدی؟
-کدوم راه دور؟ راه دیگه دور نیست!
دستم را که روی فرمان ماشین بود برداشتم و گفتم:
-تو ترکیه‌ای، من این‌جا، راه دور نیست؟
-نه، من خونه‌مم؛ ترکیه نیستم و دارم آماده می‌شم برای پذیرایی از یه خانوم دکتر که دلش برام خیلی تنگ شده!
دلم می‌خواست حرفش راست باشد، اما مطمئن بودم که دارد اذیتم می‌کند:
-فربد کی برمی‌گردی؟
-برگشتم یه ساعت پیش، الان هم خونه هستم. چرا باور نمی‌کنی؟
-فربد اذیتم نکن.
-چه اذیتی؟! می‌گم خونه‌م! مگه نمی‌گفتی دوست داری چشمات رو ببندی و باز کنی و بعد ببینی که من برگشتم؟ الان هم همین‌طوری شده. فقط فعلاً چشمات رو باز نکن، بیا اینجا ببینم باز می‌کنی و من رو می‌بینی چه شکلی می‌شی!


تنها کلمه‌ای که آن لحظه از دهانم بیرون می‌آمد و می‌توانستم بایستم و به اندازه‌ی همه‌ی سال‌های گذشته تکرارش کنم فقط و فقط تکرار اسم فربد بود. آن‌قدر از حضور یک‌باره‌اش غافلگیر شده که کلمات را گم کرده بودم. از تمام روزهای گذشته با ترس عبور کرده بودم. ترس این‌که نکند آسیبی به فربد برسد. فقط منتظر این بودم که بیاید و دلم از فشار این همه ترس و اضطراب رها شود که اگر این نیامدن ادامه پیدا می‌کرد بی‌شک مریض می‌شدم!
چندین بار اسمش را صدا زدم و گله کردم که چرا زودتر خبرم نکرده است و مگر نمی‌دانسته چه قدر در انتظار آمدنش هستم. بلافاصله ماشین را راه انداختم و تمام نیرویی که از خبر آمدنش گرفته بودم را به دست و پاهایم دادم تا زودتر برسم. 
 اطراف خانه‌اش اصلاً جای پارک نبود. ماشین را همان مقابل خانه‌ی فربد پارک کردم و سریع از آن پیاده شدم و به سمت در رفتم. زنگ در را زدم و منتظر ماندم در را برایم باز کند. بدون این‌که جوابی به من دهد آیفون را زد. در را هل دادم و طول حیاط را با سرعت طی کردم. ردیف اول پله‌ها را طی کردم و به اولین پاگرد که رسیدم فربد را بالاتر از خودم در انتظار دیدم. چند تا پله را پایین آمده و منتظرم بود. همان‌جا ایستادم و نگاهی به سرتاپایش انداختم. به پایان خط رسیده بودم. تمام مسیر را دویده بودم و منتظر این بودم که فربد بیاید و این دوری نفرت‌انگیز برای همیشه تمام شود. با طمانینه پایین آمد، لبخندی روی لبش شکل گرفت و قبل از این‌که به من برسد دستانش را از هم باز کرد. حتی یک لحظه هم منتظرش نگذاشتم و سریع خودم را بین دستانش جا دادم. دستان گرمش را دور کمرم حلقه کرد و من را به سینه‌اش فشرد. تمام تنم گرم شد و مست و مدهوش در آغوشش رها شدم. سرم را روی سینه‌اش گذاشتم و بوی تنش را نفس کشیدم. دلم می‌خواست من را در وجود خودش حل کند تا شاید کمی درد دل‌تنگی این روزها کم شود. آغوشش تنگ و تنگ‌تر شد و سرش هم تا نزدیک صورتم رسید. سر بلند کردم و قبل از این‌که بخواهد کاری بکند دستانم را بالا بردم و دور گردنش حلقه کردم.ـکمی خودم را بالا کشیدم و صورتش را بوسیدم. مخلوطی از عطر بکر و تازه‌ای در مشامم پیچید که آن‌لحظه فقط می‌توانستم بگویم بهترین عطر دنیاست. اصلاً دلم نمی‌خواست این تماس پایان یابد و دلم تکرار دوباره‌اش را می‌خواست. نگذاشت عقب بکشم و نگهم داشت و برخلاف من که در نهایت متانت گونه‌اش را بوسیده بودم، سرش را پایین آورد و سرش را کج روی شانه‌ام جا داد و چندین بار گونه‌ام را سخت بوسید و برای تکرارش هم مثل من دست دست نکرد. از ذوق بوسه‌هایش و یا شاید شرم از نوع بوسه‌اش که بی‌امان بود و پشت هم، سر در سینه‌اش فرو بردم. این ممانعت من باعث نشد که مقاومتم را در هم شکند، برعکس استقبال کرد و این‌بار به حالت مهربان‌تر و مالکانه‌تری در آغوشم گرفت و گذاشت در این حس و حال بمانم و سر بر سینه‌اش داشته باشم. مقصد اگر همان مقصدی باشد که سال‌ها در پی آن دویده باشی چه اشکالی دارد که هنگام رسیدن اشک شوق بریزی. که هر چه شرم و حیاست رها کنی و دستانت هر چه مهر و محبت بلدند به کار بگیرند. دنیای تلخی را پشت سر گذاشته بودم؛ تلخ و غمگین، تلخ و پر از ناامیدی، اما سرانجام  به یک دنیای بهتر و قشنگ‌تر رسیده بودم. فربد دستانش را از کمرم جدا کرد و بالا آورد. دور صورتم را قاب گرفت و گفت:
-گریه برای چیه الان؟
هیچ تلاشی نکردم تا اشک‌هایم بند بیاید:
-از الان تا آخر عمر شاید هر وقت که بیام تو بغلت گریه‌م بگیره. 
انگشت شستش را آرام زیر چشمانم کشید:
-این‌جوری که کلاهمون می‌ره تو هم!
-خیلی دلم برات تنگ شده بود!
-این جمله‌ی تکراری رو هر روز می‌شنوم، اما باز وقتی می‌گی انگار اولین باره.
یک‌بار دیگر  خودم را به سمتش کشیدم و این‌بار طرف دیگر صورتش را بوسیدم. یک‌بار نه، دوبار! وقتی عقب کشیدم گفتم:
-من هرگز فرصت دیوونگی نداشتم. وقتی پای عشق می‌آد وسط منطقی‌ترین آدم  دنیا هم که باشی یه خرده دیوونگی رو می‌کنی. من نکردم، همیشه مواظب بودم که نکنم این‌کار رو، کار راحتی نبود، خیلی درد داشت، اما حالا می‌خوام فقط دیوونگی کنم. 
صورتم را سفت‌تر بین دستانش گرفت. سرش را تا نزدیک لبانم جلو آورد و گفت:
-این دیوونگی که می‌گی به شدت ازش استقبال می‌شه، فقط خدا کنه به یه بوسیدن صورت خلاصه نشه که من اصلاً تو کتم نمی‌ره.
فاصله را تمام کرد و بوسه‌هایش را به جایی زد که از اول منتظرش بود و بقیه بوسه‌ها برایش انگار حکم دست‌گرمی را داشتند. همراهی‌اش نکردم. دوست داشتم این حالت ولعش را. خودش بود که عقب کشید و من را از حالت خوشایندی که داشتم جدا کرد. وقتی فاصله گرفتیم یادم آمد که ماشینم در خیابان است. سوئیچ ماشینم را از جیب مانتوام بیرون کشیدم و گفتم:
-ماشین رو بدجایی پارک کردم، همین‌جوری ولش کردم اومدم.
اخم دلنشینی کرد و سوئیچ را دستم گرفت و گفت:
-برو تو من می‌رم می‌آرمش تو پارکینگ.

سوئیچ را به دستش دادم و تا لحظه‌ای که از پله‌ها پایین برود نگاهش کردم. با دور شدنش بالا رفتم. در خانه‌اش باز بود. با لبخند داخل خانه شدم و در را پشت سرم باز گذاشتم تا برای داخل آمدن مجبور به در زدن نشود. به سمت سالن رفتم و شال را از سرم برداشتم. مانتو‌ام را از تنم بیرون کشیدم و با باز و بسته‌ کردن موهایم سروسامانی به وضع آشفته‌شان دادم. نگاهی به اطراف انداختم. چمدان فربد گوشه‌ی سالن رها شده بود و درش هم باز بود. نصفی از لباس‌هایش هنوز داخل آن بود و نصفی دیگر در اطرافش رها بود. تمامی آثار یک مسافر تازه از راه رسیده از جای جای سالن پذیرایی‌اش معلوم بود. به سمت چمدانش رفتم و لباس‌هایی که اطرافش رها بودند را برداشتم. کنار چمدان نشستم و با بستن درش لباس‌های اضافه‌ی داخل دستم را رویش گذاشتم تا کمی مرتب‌تر به نظر آیند. با بسته شدن در بلند شدم و به عقب برگشتم. این بار فاصله‌ام از فربد بیشتر بود و بهتر می‌توانستم براندازش کنم. تیشرت بدون آستینی به تن داشت، از همان‌هایی که عزیز خوشش نمی‌آمد و همیشه به او ایراد می‌گرفت که پوشیدنش چه فرقی با نپوشیدنش دارد! آن قدر نزدیک آمد که خنده‌ام گرفت و خنده‌اش گرفت. دستش را از هم باز کرد و گفت:
-ماشینتون رو پارک کردم خانوم دکتر، حالا برگرد سر جات!
یک قدم به عقب برداشتم و گفتم:
-هنوز چند روز نمی‌شه که تهدیدت کردن بهم نزدیک بشی چه عواقبی داره!
به سمتم خیز برداشت و شانه‌ام را گرفت:
-اتفاقاً من بدجور منتظر عواقبشم.






نظرات

  1. یکشنبه 22 اردیبهشت 1398 11:27 ب.ظ
    وای که چقدر قشنگ و با احساس توصیف میکنید.خیلی عالی بود.خسته نباشید.
    • علی آقاپور
      ممنون بابت نظراتتون
  2. صدف یکشنبه 22 اردیبهشت 1398 08:18 ب.ظ
    نمیدونم این پارت طولانی تر گذاشته بودید یا از بازگشت فرید بود كه اینهمه لذت بخش بود
    • علی آقاپور
      خوشحالم که بلاخره راضیین

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر