علی آقاپور نظرات جمعه 20 اردیبهشت 1398 ، 01:19 ب.ظ
رابطه/73

شهاب-الــــو. 
سهیل به ضرب و یهویی پیاده شد، دو دستی به گونه ام چنگ زدم و پیاده شدم: 
-خاک بر سرم، یا اباالفضل. 
سهیل رخ به رخ شهاب ایستاد، قدش یه سر و گردن از شهاب بلند تر بود، به شهاب نگاه نمیکرد و به زمین زل زده بود. عصبی ولی با لحن صدای آروم گفت: 
-چیه؟ 
شهاب-تو چیه؟ دعواتو که کردی شاخ و شونه ات برای چیه؟ 
سهیل-واسه زیاده روی توئه، مگه دعوا نکردیم؟ چرا منو میبینی باز زر میزنی؟ 
به مامان و آتیه نگاه کردم، انگار دوتایی دارن فیلم اکشن و ترسناک میبینن، توی جاشون خشک شده بودن. 
شهاب-زر چیه بی تربیت؟ 
«صورتشو خاروند و ادامه داد:» گفتم تبریک بگم. 
«به من اشاره کرد و سهیل با همون حالت و لحن گفت:» 
-منو ببین! 
شهاب-چرا؟ شکاکی؟ اوه اوه گلابتون شکاکه! هان شکاکی که زل زدی توی چشم من اونورو نبینم؟ 
سهیل-هرکی زن منو ببینه چک و چونه اش پیاده است، تو که سهیل، هرکی کجا؟ تو کجا؟ 
«شهاب یه شیشکی با دهنش صدا درآورد و گفت:» 
-تو کجا بودی؟ 
سهیل-من ریز میبینمت، هان؟ من، تو هَوَل این و اون بودی، من مرد بودم، خواستی ادای منو در بیاری چاییدی، چاییده اتم سلیطه از آب در اومد نتونستی بزنی زیرش زدی زیر زندگی خودت. 
شهاب-واسه تو که بد نشد، چاییده ی تو نشونه اش قطع بود وگرنه خدا میدونه.... 
سهیل یقه ی شهابو گرفت و همزمان در خونه‌ی عمه باز شد. سهیل جای اینکه به بزندش به عقب هولش داد و گفت: 
-بابام همیشه میگه هوا که تاریک بشه فرق سگو با کفتار نمیشه تشخیص داد. شب بود فکر کردم سگی، پارس کردی، باهات حرف زدم دم تکون بدی، در حد یه آدم نیست کفتار بازی کنه. 
«سمیرا اومد و با عجله گفت:» شهاب...شها..... 
به سهیل رسید و بهش یه جوری نگاه کرد که قلبم از جاش در اومد. قدم تند کردم و نزدیک سهیل ایستادم و آرنجشو گرفتم. سهیل و شهاب هنوز چشم تو چشم هم بودن، انگار داشتن با چشم با هم دوئل میکردن. به سمیرا نگاه کردم، اولین بار بود که با حرص و کینه و خشم بهم چشم دوخته بود، سمیرا نگاه ازم گرفت و گفت: 
-سمانه بیمارستانه، حالش خوب نیست، بچه اش داره میاد. 
شهاب-داغ بی بچه ای رو دلت نمونه بیای پاچه ی مارو بگیری، نگی نگفتی. 
«یکه خورده به شهاب نگاه کردم و آتیه از دور گفت:» 
-لال بشی ان شاء الله شهاب، سهیل مگه مثل توئه بی شرفه که واسه زاد و ولد زن بگیره؟ 
سمیرا-هــــو حرف دهنتو بفهم، اینجا گاراژ نیست هر زری بزنی. 
آتیه-تو ساکت شو بابا دوزاری، انقدر بدبختی که آدم دلش برات میسوزه، فکر کردی طلا زدی؟ این برای چی تو رو گرفت؟ دنبال بقاء نسل بوده که زاد و ولد کنه. 
شهاب-اینطوری ایراد خواهرتو میپوشونی؟ با سلیطه بازی؟ 
مامان-شهاب دهن منو باز نکن که هرچی لیاقتت بوده و خوردم و به حرمت فامیلی دم نزدم بهت بگم و سکه ی یه پولت کنم ها!!!!! مگه این دختر حامله نبود از قصد به کوه و کمر زدی و بچه اش افتاد که از علافی و الواتیت کم نشه؟ 
سمیرا-اگر این کارم کرده حتما بخاطر این بوده که نمیخواسته مادر بچه اش همچین زنی باشه. 
آتیه-آره از ژن تو باشه نه؟ از ژن تو و اون مادرت، بدبخت یه دوره بزارید با خواهرتون برید DNA بدید ببینید باباتون کیه. 
«سمیرا خواست بره سمت آتیه که شهاب گرفتش و سمیرا جیغ کشید:» 
-میام اون بچه اتو بی مادر میکنما 
«شهاب با اخم و خشم گفت:» بسه بسه سمیرا، برو تو ماشین. 
«سمیرا رو توی ماشین فرستاد و درو بست. مامان سری با تاسف تکون داد و گفت:» 
خلایق هرچه لایق. 
«مامان رفت توی ماشین نشست و آتیه رو شهاب با حرص و کینه گفت:» 
-خدا ازت نگذره، امیدوارم جواب کاراتو ببینی. 
«آتیه هم یاد بلایی که سرم آورده بود افتاده که اینطوری نفرین میکنه، آتیه هم رفت توی ماشین نشست و شهاب پوزخندی زد و گفت:» 
-بهش میگم. 
«به من رو کرد و گفت:» زن داداشت داره میزاد بگو وقت زاییدن دعات کنه تو هم بچه ات بشه. 
سهیل-برو بشین توی ماشین. 
«راهمو به سمت ماشین برگشتم و شهاب گفت:» میگن دعای زن زائو میگیره. 
سهیل-بگو برای جونِ تو دعا کنه، خدا میدونه کی شهاب توی دهنت میزنم تا بترکی. 
شهاب-تو بهت رفاقت نیومده دارم راهکار نشونت میدم تا حسرت بچه توی دلت نمونه. 
آتیه شیشه رو پایین داد و گفت: 
-ببین مرتیکه، منو ببین گوشتو باز کن که خوب چو بندازی، خواهر من حامله بوده، اون که مشکل داشته تو بودی، مغزت مشکل داشته وگرنه اگر خواهرم ایراد داشت که چطور باز حامله شده؟ دِ اگر این بیچاره ی من افکاری که تویِ نامرد تویِ سرش فرو کردیو باور نداشت الان سهل انگاری نمیکرد که بچه اش بیوفته.


«مامان با هول گفت:» خاک بر سرم! مادر چیشده؟ چرا به من نگفتید؟ 
شهاب-عه!!! هه مبارک! دعا و طلسم افاقه کرده. نشنیده بودیم گلاب هم حامله میشه. 
آتیه-دعا و طلسم؟ 
«رو به سهیل گفت:» رفته زن جادو جنبلی گرفته خودشم مغزش عین اونا شده. 
«سهیل برگشت به من نگاه کرد و با عصبانیتی که شبیه آتیش زیر خاکستر بود گفت:» 
-گفتم توی ماشین بشین. 
در ماشینو باز کردم و سوار شدم. 
سهیل-ایندفعه سور میگیرم، گوش کرت بشنوه ببینم بازم زری داری بزنی یا خفه خون میگیری که من قاتل نشم! 
«سهیل توی ماشین نشست و زیر لب گفت:» 
-مرتیکه ی پر رویِ لمپن. 
«شهاب با خنده به سهیل نگاه میکرد و آتیه با حرص زیر لب گفت:» 
-مرده شور قیافه اتو ببرن، این چقدر پرروئه به خدا. 
«سهیل حرکت کرد و آتیه ادامه داد:» 
-اومده به شوهر این داره حرف میزنه، خب برو بمیر زندگیتو بکن دیگه، ما کی از دست اینا راحت میشیم خدایـــا. 
«سهیل با حرص گفت:» کِی؟ کِی؟ هر وقت که شماها ولشون کنید. 
«با حرص و عصبانیت رو به من گفت:» واسه چی بلند میشی میای خونه‌ی کس و کار این؟ اینجا خونه ی همسایه است؟ دروغ میگی؟ 
مامان-نه آقا سهیل آخه فامیلیم... 
«سهیل با همون لحن و خشم گفت:» حاج خانم! حاج خانم توروخدا شما دیگه این حرفو نزن، چه فامیلی؟ به خدا، به خدا، من این یارو رو میکشما. 
«رو به من گفت:» تو نمیدونی من حساسم؟ نمیدونی دوست ندارم دورو.... 
«یهو داد زد، قلب من و مامان و آتیه ترکید:» به من نگاه کن. 
آتیه-وااای سهیل! 
«پویان زد زیر گریه، با هول برگشتم و به عقب نگاه کردم:» 
-بچه ترسید. 
سهیل-تقصیر توئه دیگه. 
-الان باید دعوا کنی؟ 
سهیل-کِی دعوا کنم؟ هر وقت خستگیت در رفت؟ یارو مرتیکه برگشته داره بهت چرت و پرت میگه، تو داری بِر و بِر نگاه میکنی؟ نفهمیدی گفت از قبل طلاقمون شما با هم بودید؟ 
«وارفته گفتم:» نه!!! 
مامان-خاک بر سرم، خاک بر سرم! شهاب گفت؟ 
«سهیل سری به طرفین تکون داد:» 
-من از دست تو چیکار کنم؟ من نمیخوام ریخت این یارو رو ببینم، حاج خانم اگر رفت و آمد نکنید نونتون قطع میشه؟ سایه ای از سرتون کم میشه؟ 
مامان-مادر چَشم چَشم، منو کفن کنند اگر ما با اینا رفت و آمد کنیم. 
-عه مامان خدا نکنه. 
مامان-من اصرار کردم اینا بیان، گفتم بیان بدونند دختر من روی زمین نمونده. 
سهیل-من نمیخوام بی احترامی کنم ولی اینا آدمند که شما بخوایید بهشون چیزی ثابت کنید؟ 
مامان-جهل کردم مادر، نادونی کردم پسرم. 
«سهیل سری به طرفین تکون داد:» 
سهیل-منو درک کنید، من غیرتم نمیکشه، نمیتونم ببینم این حتی به گلابتون نگاه میکنه... 
مامان-حق داری آقا سهیل! 
برگشتم به آتیه نگاه کردم که داشت پویانو سرگرم میکرد تا گریه نکنه. 
سهیل-پویان؟ عمویی چی برات بخرم؟ 
پویان-داد نزن. 
سهیل-ببخشید عمو، خاله گلابت آدمو خُل میکنه. 
«شرمنده به سهیل نگاه کردم.» 
سهیل-آخه من برای چی باید در مورد مسائل خصوصی خودمون حرفی به اون عوضی.... 
«نفسی کشید و ادامه ی حرفشو خورد.» 
مامان-گلابتون؟ جریان حاملگی چیه؟ 
«قلبم هری ریخت و به سهیل نگاه کردم. آتیه با عجله گفت:» 
-واسه الان نیست، همون ماه اول بود، نمیدونست سقط شد، انقدر هم ازش نگذشته بود. 
مامان-مادر! چرا به من نگفتی؟ 
«برگشتم به مامان نگاه کردم:» چی بگم؟ داغ تازه کنم؟ 
مامان-چه داغی؟ من مراقبت باشم، دکتر رفتی؟ دکتر چی گفت؟ گفت دیگه خوب شدی؟ 
«به مامان اشاره کردم تا جلوی سهیل حرف نزنه، مامان سری تکون داد و گفت:» 
-الهی شکر که خوب شدی؛ وای خدا دلم روشن شد. 
«سهیل پوزخندی زد:» حاج خانم شما چقدر ساده اید، فکر کردی شهاب عوضی یه عمر گفت گلابتون مشکل داره حرفش راست بوده؟ 
«از توی آینه به آتیه نگاه کرد و ادامه داد:» 
-چه خداروشکرِ غلیظی هم میگن، دیگه به اینطور مسائل مشکل نمیگن، شهاب عوضی همه رو به حرف دروغ خودش وا میده. 
مامان-آقا سهیل، خدا آدم بد رو از همه دور کنه، از ما دور کرد، از بقیه هم درو کنه. مادر توروخدا به بچه ی من خرده نگیر. من انقدر اصرار کردم این دختر دلش نیومد نه بگه، صدبار گفت سهیل دوست نداره من اصرار کردم، تو منو ببخش. 
سهیل-حاج خانم این چه حرفیه؟ ولله من صدام در میاد از سر گنده بازی که نیست... 
مامان-میدونم پسرم تو حق داری شوهرشی، غیرتت اجازه نمیده، من مقصرم. 
سهیل-حالا دیگه منو انقدر شرمنده نکنید. 
آتیه-سهیل مامانمو بیمارستان امام خمینی برسون، میخواد بره بچه ی احمدو ببینه. ببینم این چه آکله ای زاییده، خدا به دادمون برسه.

*دوستای عزیز پارت شصت رمان رابطه که اپلود نشده بود امروز با گفتن شما دوستان عزیز دوباره اپلود شد و درسایت گذاشه شد*








نظرات

  1. fereshte سه شنبه 24 اردیبهشت 1398 12:57 ب.ظ
    سلام میشه بگین دقیقا کی پارت بعدی میاد؟ برای رمان عاشقانه اشتباه کردم هم بگین که کی پارت بعدیش میاد؟؟؟؟
    • علی آقاپور
      امروز بیشتر رمانا پارت گذاری میشن
  2. fereshte شنبه 21 اردیبهشت 1398 02:34 ب.ظ
    سلام ببخشید من میتونم یه خواهش بکنم ؟ اینکه میشه بعد از اتمام این رمان ورمان استاد متجاوزمن ، رمان هارو به صورت پی دی اف بزارید که ادم بتونه هروقت خواست بخونش ...چون اینطوری ادم باید نت داشته باشه اما اگه پی دی افش کنید راحتتره
    میشه سعیتون رو بکنین!!
    • علی آقاپور
      بله حتما سعی میکنیم
  3. fereshte جمعه 20 اردیبهشت 1398 07:46 ب.ظ
    ممنون بابت این پارت

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر