علی آقاپور نظرات جمعه 20 اردیبهشت 1398 ، 01:14 ب.ظ
عاشقانه اشتباه کردم/65


انگار تمام این وقایع همین حالا براش اتفاق افتاده که رگ گردنش این طور برجسته شده و چشماش سرخ از دریای خون. 
حالش بده اما حرف زدن بهتر از حرف نزدن محسوب میشه.
-بابا بت من بود، مقابل چشمام فرو ریخت‌‌! با تصمیمات ناعادلانه اش نابودم کرد! چطور می تونم اون صحنه ای که با خفت و خواری بردتم دکتر برای مشکلی که وجود نداشت، فراموش کنم‌؟! بعد اون روز اولین دعوای من و بابا به بدترین شکل ممکن شکل گرفت! حتی یه درصد هم احتمال نمی داد که این قضیه دروغ باشه! می دونی نیکی یه سوال تمام این سال ها مثل خوره تو جونمه! چیکار کردم که باورم نمی کرد؟! من دروغگو نبودم! من پسر بدی نبودم براش! چطور اونا رو به من ترجیح داد؟

صدای مردونه اش که می لرزه سکوت می کنه، کف دستشو محکم روی صورتش می کشه و با غمی که تو چهره اش بیداد می کنه ادامه میده:
-فقط چند روز طول کشید که از همه اشون ببرم! بابتش هنوز هم شرمنده نیستم. می موندم باید به هر چی می گفتن تن می دادم! اما من رفتن و به موندن پر خفت ترجیح دادم. یه روز قبل رفتنم هم رفتم سر وقت هما! ابلیس خانواده تو کل فامیل چو انداخت که من مشکلم حاد تر از این حرف هاست و عملم کنم درست نمیشم! باید می رفتم و حقشو می ذاشتم کف دستش؛ باید! بهاش هم هر چی بود می پرداختم. وقتی رفتم پشت سرمو هم نگاه نکردم کسی هم دنبال ردپایی از من نگشت! این شد که یک سال گذشت و دو سال گذشت و شد این همه سال. دو سال پیش مامان اومد سراغم راستش خودم انقدر دلتنگ بودم که نتونستم طبق قرارم با خودم عمل کنم! یادمه گوشه ی چادرشو گرفته بودم و ولش نمی کردم...
اشک توی چشمام حلقه می زنه مرتضی لبخند پردردی می زنه.
-حالا همه چیو می دونی! دلم می خواد این رو هم بدونی، داشتن تو؛ به کوچیک کردن خودم و رفتنم پیش پدری که این همه سال خبری ازم نگرفت می ارزید! من برای برگشتنم هم متاسف نیستم چون نتیجه اش تو بودی...
دستامو دور زانوهای تا شده اش حلقه می کنم و پیشونیمو روی سر زانوش قرار می دم.

چه واژه ای به کار ببرم که هم سنگ، دردی که این همه سال تنهایی به دوش کشیده، باشه!؟ 
جز سکوت واژه ای هم مگه هست! بعضی حس ها، نباید به زبون بیان، در حقشون کم لطفی میشه؛ چون واژه ایی درحد و اندازه اشون نیس که قابل  وصفشون کنه و اگ بخوای یه حس نامحدود رو در کلماتی محدود جا بدی؛ظلمه! دارم درد می کشم برای همه ی سال های بدی که در تنهایی خودش گذرونده!
حتی نمی دونم اگه دهن باز کنم چی قراره ازش خارج بشه! میگن عمیق ترین زخم ها رو نزدیک ترین ها به آدم می زنند و اینو دارم به عینه از نزدیک میبینم.ولی من اون نزدیکترینی نیستم که زخم بزنه؛ من اون نزدیک ترینی ام که بستن زخمها رو بلده نوازش رو بلده...
پیشونیمو روی سر زانوش می مالم که صدای زمخت و گرفته اش بلند میشه.
-داری به چی فکر می کنی؟!
-به این که دخترای کدوم رمان ها رو صد بار تو رویاهات بوسیدی که برم از خجالت نویسنده هاشون درام!

صدای آروم خنده هاش که تو فضای ساکت و نیمه تاریک خونه ی کوچیکمون می پیچه، تو همون حالت لبخند می زنم انگشتاش لای موهام می پیچن‌.
-هیچ کدوم و اندازه ی تو نبوسیدم!
پیشونیمو از روی زانوش بلند می کنم و برای نگاه هنوز غمیگنِ خندونش، می خوام که بمیرم.
هیچ مردی نباید کنار زنِ عاشقِ خودش‌، این حال و روز و داشته باشه؛ آخه هیچ کس جز یه زن عاشق نمی تونه برای این چشم ها حکم جنگ بده! خلاصه می زنیم اوضاع رو داغون تر از هر چیزی که بوده، می کنیم! ایجاد آشوب و هرج و مرج هم جز قابلیت های امثالِ منِ عاشق هست.

-زمان زیادی گذشته حالا من و تو اینجاییم نیکی، تو خونه ی کوچیکمون؛ که تو با دل بزرگت بهش یه دنیا وسعت دادی! نمی دونی چقدر کیف داره که هی من می ریزم و می پاشم و تو هی سرم غر می زنی و آخرشم می گی حیف که دوست دارم! دوستم داشته باش همیشه؛ حتی اگر که حیف باشی برام!

با حلقه ای که با دست هام دور زانوهاش ایجاد کردم خودمونو تاب می دم و پر بغض نگاهش می کنم.
-من خیلی دوستت دارم؛ خیلی! هیچم برات حیف نیستم.

دستاشو برای تو آغوش کشیدنم سمتم دراز می کنه استقبال می کنم و برای فرو رفتن تو آغوشش بی تاب.
گرمای تنش  که تنمو در بر می گیره روی قلبشو می بوسم.
قلبم تمنای بیشتری داره! بوسه هام تا زیر گلوش پیشروی می کنند، چشم های بسته و لبخند پر رضایتی که روی لباش نقش بسته، به تمنای دلم دامن می زنه.
*   *   *


-مامان جان حالا چرا شما انقدر نگرانی؟ چیزی نشده که انقدر شلوغش می کنید، همه اش دو روزه!
-نگران نباشم؟ تو که می شنایسش خون همه امونو تو شیشه می کنه و تا عمر داره سرکوفتشو می زنه! از یه طرف آقاجونت می گه باید برم نذر هر ساله ام هستش از طرف دیگه هم دکتر سفر های طولانی مدت و برای مامان اختر فعلا ممنوع کرده! یه قدم دو قدم هم که نیست! اینجا تا مشهد کلی راهه! می شناسیشونم که سوار هواپیما نمی شن، بابات بنده خدا افتاده تو هچل نمی دونه چه کنه! میگم من و مادرش هستیم با پدرش برن زیارت و برگردن چیزی نمی گه!
مرتضی در حال راست و ریست کردن موهاش برام سر تکون میده که چی شده لب می زنم چیزی نیست و میگم:
-مامان جون می خوای به مامان اختر بگو ببین میاد پیش ما این چند روز رو!؟ 
علاوه بر مامان که صداش قطع میشه، مرتضی هم با حیرت برمی گرده سمتم و من براش ابرو بالا می ندازم که چیه؟! 
-نه مامان جان! مزاحم شما نمی شیم.
-چه مزاحمتی مامانم! منم تنهام میاد چند روز پیش من دلم وا می شه.
مرتضی با اخم برام خط و نشون می کشه و من می خندم و مشکل کجاست؟!
-علو... نیکی مادر!
-سلام مامان اختر، الهی قربونتون برم من دلم براتون شده قد یه مورچه!
-بازم به معرفت تو که یه تعارف زدی بیام پیشت اون خواهر ورپریده ات که اصلا به روی مبارکشم نیاورد! 
-مامان اختر بخدا تعارف نکردم بیا پیش خودم دلم برات تنگ شده دلم می خواد موهامو برام ببافی! اون ورپریده هم حتما سرش شلوغه وگرنه که عاشقته!
صدای خنده هاش منو یاد دندونای خوشگلش می ندازه.
-باشه میام، فردا میگم بابات بیارتم، لواشکم درست کردم برات میارم بخوری کیف کنی!
-قربونت برم مامانی.
بعد از این که قطع می کنم مرتضی برسی که تو دستشه سمتم می گیره.
- که تنهایی و دلت وا شه؟!
می خندم و میگم:
-خوب تو میری سر کار! سرت شلوغه، بده مگه چند روز مامان بزرگم پیشم باشه؟
جوابی نمیده و پوف بلندی می کشه برس و روی میز می ذاره.
-کی فکرشو می کرد یه روز یه زن بگیرم که ننه بزرگ هم داشته باشه!
به غرغرش بلند می خندم و مرتضی هم می دونه مامان اختر قراره گیس هاشو کوتاه کنه!؟
-مرتضی اگه دوست نداری زنگ بزنم بگم نیاد؟!
-حالا که گفتی بیاد، حالا می پرسی!؟ بخدا من ازش می ترسم مور و از ماست می کشه بیرون!

برای خنده ی بی پایانم اخم پررنگی می کنه.
-چایی ریختی برام اینجا هرهر می خندی؟
بفرما جون به جونش کنی پرو تشریف داره.
-آره که ریختم! حالا اجازه هست هرهر بخندم؟
مشت نه چندان محکمی به بازوم می زنه و دستمو می گیره و از اتاق خارج می شیم.
-اگه نن جونت باعث میشه هرهر برام بخندی تا اخر عمر حاضرم پیشمون بمونه!


ورود مامان اختر به خونه ی ما همراه شد با سرمای بدی که گریبانگیر مرتضی شد!
تا دیروز بچه ام سالمِ سالم بود اما یکهو به حال و روز بدی افتاد! امیدوارم هر کی عامل انتقال این ویروس به مرتضی بود؛ انواع و اقسام دیگه ای از ویروس سرماخوردگی و هم مبتلا بشه!
والا که حق نفرین هم دارم! چون آقای مبتلا به ویروسم شدیدا بد عنق شده!

و جالب اینجاست که اصرار داره حالش خوبه و یه سرماخوردگی ساده ست که با دو تا دونه قرص رفع میشه! من و فرمایشاتمم کشک محسوب میشیم.
مامان اختر با دقت کل خونه و همین طور مرتضی رو زیر نظر داره و شوهر بیچاره ام که شق و رق روی صندلی نشسته و با لبخند و صدای گرفته به مامان اختر تعارف می کنه که از خودش پذیرایی کنه!
-پسرم چرا رنگ به رو نداری! سرما خوردی؟
قبل از این که مرتضی جوابی بده رو به من می کنه.
-یه قابلمه آب بذار رو گاز شعله اشم زیاد کن جوش بیاد! یه حوله تمیز هم بیار.
با لبخندی موذیانه به مرتضی چشمکی می زنم و بخور درمانی های مامان اختر و باید تجربه کنی تا فرمایشات منو بذاری بالای سرت! 
مرتضی نگاه بی حالش بین من و مامان اختر در گردشه، من که بلند میشم برام سر تکون میده بالا که نری ها! اما من میرم.
وقتی هم که برمی گردم یه قابلمه با خودم میارم که مرتضی رو از جاش بلند می کنه.
-خوب دیگه، من برم یه کم دراز بکشم حتما حالم بهتر میشه!
-کجا بچه جون! بگیر بشین؛ این قابلمه ی بخور برات معجزه می کنه.

نگاه کمی ملتمسش روی من که تاثیری نداره به اجبار می شینه و کاملا مشخصه که با مامان اختر رودوایسی داره!
مامان اختر دامن پیراهن گل گلیشو که مرتب می کنه من هنوز سرپا ایستادم.
-نیکی دختر زیر لفظی می خوای؟ اون قابلمه رو تو یخ نکرد بذار روی میز جلوی شوهرت.
به دستورش عمل می کنم کنار مرتضی می ایستم در قابلمه رو برمی دارم بخار آب به بیرون که سرایت می کنه درست مثل روش مامان اختر دستمو پشت گردن مرتضی می ذارم و خیلی دور از انتظارش سرشو سمت قابلمه خم که چه عرض کنم، فرو می برم!
-چیکار می کنی؟
صدای بلند مرتضی باعث خنده ام می شه حوله رو روی سرش می ندازم که مامان اختر میگه:
-داره سرتو می بره مادر! کاری نمی کنه که؛ داریم بخور میدیم تا مجارهای تنفسیت از هم باز بشه!

چی؟ با تعجب به مامان اختر نگاه می کنم اینا رو از کجا یاد گرفته؟ مجارهای تنفسی؟!
-مامان اختر مجرای تنفسی!
با اخم برام سر بالا میده.
-حالا مگه چه فرقی می کنه! فهمیدیم شیش تا کلاس بیشتر سواد داری!
سر مرتضی که زیر دستام محکم به تکون خوردن میفته میفهمم بله آقا داره می خنده اونم بی صدا.
-پسر جان انقدر سرتو تکون نده، یکباره با کله فرو میری تو دیگ آب جوش، خوشگلتر میشی!
یا خود خدا! مامان اختر خیلی زوده از روی قشنگت برای شوهرم پرده برداری کنی، خیلی...
مامان اختر خودش به شوخیش می خنده مرتضی هم از تکون شونه هاش مشخصه که اون زیر داره طنز زنده می بینه!

وقتی که حوله رو از روش برمی دارم نفس بلندی می کشه و سرش و بالا می گیره تمام صورتش سرخ شده و خیس از قطرات عرق! چشمای پر خنده اشو به من می دوزه با حوله صورتشو پاک می کنم و می پرسم:
-خوبی؟
-به لطفتون عالی!
لبخند پر خنده ام و کنترل می کنم.
-نیکی مادر یه لیوان جوشونده هم براش دم کن!
مرتضی با اخم نه ی التماس آمیزی میگه که نمی شه نخندید!
من و جوشونده هام شیرینیم نترس پسر جان.


خلاصه این که چند بار بخور به خورد آقا می دیم تا مامان اختر دلش به رحم میاد و دستور توقف میده. هوا تاریک شده و من می دونم که مامان اختر شامشو زود می خوره‌. غذای رژیمی و بدون چربی که براش درست کردم آماده شده و ما هم باید شاممونو کنار مامان اختر و همین طور زود بخوریم. 
مامان اختر براش سخته روی صندلی های کنار کانتر بشینه در نتیجه سفره رو روی زمین پهن می کنم. نمی تونم جلوی لبخند های گاه و بی گاهمو که علتش حضور مامان اختر هست و بگیرم جدا از حضورش تو خونه ام خوشحالم و دل تو دلم نیست که صبح بشه تا پشت بهش بشینم تا برام موهامو ببافه!
سفره رو که می چینم تازه متوجه نگاه اخم الود مامان به مرتضی میشم که سرش تو گوشیش هست.
-نیکی مادر دستت درد نکنه خسته شدی، این همه خم و راست شدی کمرت درد گرفت!
همین جمله کافیه تا سر مرتضی یک ضرب از گوشیش بالا بیاد و دست پاچه بلند بشه و سمت آشپزخونه بیاد و تنها پارچ دوغ باقی مونده از تدارکات شام رو روی سفره بذاره!
واقعا قیافه ی مرتضی برام دیدنیه! خیلی بامزه و گیج به مامان اختر نگاه می کنه و میگه:
-بفرمایید سر سفره مادر جان!
مامان اختر سمت سفره میاد و در همون حال هم دعامون می کنه.
-خدا برای هم نگهتون داره! به زندگیتون محبت و برکت بیشتری بده‌، دستتون درد نکنه شدم باب زحمت‌!
-مامان جون نگو اینطوری، هم من هم مرتضی خیلی خوشحالیم که اینجا هستین! بعدم همین دعای شما میشه برکت زندگیمون.
مرتضی برای مامان اختر غذا می کشه.
-نیکی جان درست میگه شما رو تخم چشم ما جا دارین! اولین مهمون خونه ی مایین و قدمتون پر خیر و برکت هست برامون.

مامان اختر با لبخند پر رضایتی نگاهمون می کنه و به مرتضی که داره برای خودش خورشت می ریزه میگه:
-اونو نخور پسر جان برات خوب نیست گلوت چرک می کنه!
مرتضی مصنوعی می خنده و وقتی مجبور میشه از غذای بی مزه ی مامان اختر بخوره، چشماشو برای من چپ می کنه!
الان دقیقا من کجای داستانم؟! گیری افتادیم ها...


بعد از شام وقتی از ترس مامان اختر کلیه ی بند و بساط سفره رو جمع می کنه، به خنده های یواشکی من چشم غره میره و والا تقصیر من چیه آخه؟! 
وقتی مشغول شستن ظرف ها میشم و مرتضی تلویزیون و روشن می کنه تا فوتبال ببینه و مامان اختر میگه:
-بزن شبکه دو سریال داره مادر! 
همون جا کنار سینک ظرف شویی از خنده تا می شم البته بی صدا خندیدنم مزید به علت نمیشه که مرتضی منو نبینه و برام چشم و ابرو نیاد!
بدتر از همه این که کل داستان سریال و برای مرتضی تعریف می کنه و مرتضی هم فقط سر تکون میده که بله حواسم به شما هست!
و اونوقته که مامان اختر می پرسه:
-تو نظرت چیه مادر؟ به دخترعموش می رسه یا میره همون دختره ی از خدا بی خبرو می گیره!

من و سینی چای وسط سالن قصد سرنگونی داریم اما خودداری می کنیم! مرتضی که مشخصه حواسش اصلا به فیلم نبوده نگاهی به من می کنه که بیا و کمکم باش!
براشون چای می ذارم و میگم:
-مامانی مرتضی اهل فیلم و سریال نیستش زیاد! 
مامان اختر چیزی نمی گه و بی خیال آزمون پرسش و پاسخش میشه. 
چاییشو که برمی داره عمیق بو می کشه و رو به مرتضی میگه:
-زنی که چاییش عطر و بوی بهشت بده نصیب کم کسی میشه!
مرتضی لبخند پهنی می زنه و چیزی نمی گه من هم کنار مامان اختر می شینم و ما دست پرورده ی خودشونیم خوب!


از این که مرتضی با حال نامساعدش کنارمون موند واقعا خوشحال شدم‌ حتی برای خوابیدن هم گفت که بهتره کنار مامان اختر بخوابم که مامان اختر با تشری ساکتش کرد.
-من که بچه نیستم مادر! دو قدم با هم فاصله داریم کاری داشتم صداتون می کنم تشک منو همین جا پهن کنید یه سجاده هم برام بذارین کله ی سحر زا به راهتون نکنم‌.

مرتضی تشک مامان اختر و پهن می کنه، براش زنجبیل دم می کنم با عسل تشکر می کنه و از چهره اش مشخصه که خسته است شب بخیر میگه و برای خواب که راهی اتاق خواب میشه کنار مامان اختر می شینم‌.
-پاشو برو ببین چیزی احتیاج نداره، بچه رنگ به رو نداشت! منم خوابم میاد مادر برق و خاموش کن روشنایی و بذار بمونه خواستم برم دست به آب کار دست خودم ندم!
گونه اشو محکم می بوسم.
-چشم مامان جونم‌. من بیدارم هر کاری داشتی صدام کن.
-برو مادر کاری نیست.
بلند میشم و به اتاق خواب که میرم مرتضی روی تخت دراز کشیده برای اولین بار رکابی و شلوار راحتی پوشیده و چشماشو بسته کنارش می شینم دستمو روی پیشونیش می ذارم خداروشکر گرم نیست و بخور مامان اختر مگه میشه معجزه نکنه‌!
-خیلی خوابم میاد نیکی!
-بخواب عزیز دلم.
آروم موهاشو نوازش می کنم انقدر به کارم ادامه میدم که نفس های آرومش نشون از خواب عمیقش میده. گونه اشو آروم می بوسم و خودمم کنارش دراز می کشم.


نیمه های شب با سروصدایی که می شنوم از خواب می پرم! جای خالی مرتضی باعث میشه زود هوشیار بشم از تخت پایین میام و از اتاق که خارج میشم می بینم مامان اختر قامت بسته و مرتضی هم روی صندلی نشسته و تماشاش می کنه.
چشمامو می مالم و به آشپزخونه میرم کنارش می شینم آروم می پرسم:
-بیداری؟
-اومدم آب بخورم انقدر قشنگ دعا می کرد دلم خواست بشینم و نگاه کنم. من مادربزرگامو یادم نمیاد زود فوت شدند بهت حسودیم میشه!
-آره خوب حسودیم داره! مخصوصا که نصفا شبا یکی با عصا به خدمتت برسه و زا به راهت کنه تا پاشی نماز شب بخونی!
ناباور نگاهم می کنه‌.
-داری شوخی می کنی؟
شونه بالا می ندازم و میگم که.
-کاملا جدی ام!
آروم می خنده و سر تکون میده.
مامان اختر که نماز دو رکعتیش تموم شده برمی گرده سمت ما.
-به جای این که بشینین اونجا پچ پچ کنید در گوش هم؛ پاشین وضو بگیرین! هیچی مثل نماز اول وقت نمیشه.

موهای بهم ریخته امو که مرتب می کنم مرتضی بلند میشه آستین پیراهنی که روی رکابیش پوشیده رو که بالا میده ناباور نگاهش می کنم تو این مدت ندیدم که اصلا نماز بخونه چند بار هم خواستم به روش بیارم ترسیدم ناراحت بشه!
با دیدن من وا رفته اخم می کنه و آروم می توپه.
-چیه؟
دستپاچه شونه بالا می ندازم.
-هیچی بخدا!
با حفظ اخم هاش میره که وضو بگیره من هم تماشاش می کنم، نه بچه ام بلده احکام وضو رو!
نگاه خیره ام خوشایندش نیست که آروم می غره:
-می خوای با عصا به خدمتت برسه؟! پاشو دیگه!

میون اخم چشمای خندونش هم عضو دوست داشتنی من محسوب میشن.
وقتی که جلوی مامان اختر براش جانماز کوچیکی می ذارم قلبم به شدت براش بیشتر از هر زمان دیگه ای می زنه به قدری که اگر رعایت حضور مامان اختر و نمی کردم بین دو کتفشو موقعی که قنوت کرده بود می بوسیدم.
عزیز دلم چقدر آخه موقع نماز خوندن چهره ات بغض داره!






نظرات

  1. سه شنبه 24 اردیبهشت 1398 11:37 ق.ظ
    سلام خسته نباشید رمان خیلی قشنگیه ولی متاسفانه پارت گذاری خیلی بی نظمی داره.
    • علی آقاپور
      سلام چرا امروز پارت دارم حداکثر دو روز در میان پارت میزاریم

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر