علی آقاپور نظرات چهارشنبه 18 اردیبهشت 1398 ، 11:29 ب.ظ
کنار نرگس ها جا ماندی/60

هر دو سکوت کردیم و در نهایت فربد بود که گفت:
-حالا هم بلند شو برو ... وقتی می‌شینی اونجا و به گذشته فکر می‌کنی و ناراحت می‌شی، می‌دونم چیا از ذهنت می‌گذره و همین حدس هم من رو ناراحت می‌‌کنه! بهت دوباره زنگ می‌زنم، فقط دعا کن بار بعد خبری از محمد شده باشه، بعید می‌دونم دایی منصور تا این حد بخواد خودش رو به دردسر بندازه. 
من هم فقط همین را می‌خواستم که بابا این یکی خطا را به حکم عقل نکرده باشد.

همان روز و حتی روز بعدترش را فقط با مرور حرف‌های فربد گذراندم. من هم وقتی با خودم کنار آمدم و برای کمک به بابا سراغ فربد رفتم، با این فکر رفتم که همه چیز تمام شده و قرار هم نیست اتفاق تازه‌ای بیفتد، اصلاً منتظر شروع چیزی نبودم، من هم در خط پایان ایستاده بودم. من هم احساسات گذشته را نادیده گرفته بودم، از نظر من هم علاقه‌ای بود که به اشتباه شکل گرفته و باید هم فراموش می‌شد؛ علاقه‌ای که جزو اولین‌ها بود و خیلی نباید محل توجه واقع می‌شد، اما عجیب این بود که وسط آن همه اتفافات در‌هم و برهم و تلخ، آن علاقه‌ی به ظاهر مدفون شده لایه‌ لایه‌‌ از وجودمان بیرون زد و سرانجام آن‌قدر عریان به نمایش درآمد که دیگر دلیلی نداشت پنهان بماند.

آن‌قدر انتظار زنگ زدن بابا را کشیده بودم که دیگر مفهموم انتظار برایم با ناامیدی برابری می‌کرد. فکر می‌کردم دیگر هرگز زنگ نخواهد زد تا من التماس کنم و بگویم بد بودن را به حد اعلا نرساند و لااقل از محمد بگذرد، اگر از مال بقیه نگذشته از جان محمد بگذرد و او را به حال خودش رها کند.
وقتی زنگ زد مامان خانه نبود. همین که صدایش را شنیدم چند بار " بابا " گفتم تا مطمئن شوم که خودش است و خواب و خیالش نیست و بعد فقط از محمد گفتم و با گریه التماس کردم که خبری از محمد دهد. با خونسردی که فقط مختص خودش بود، پرسید:
-تو داری واسه اون بهم التماس می‌کنی؟ واسه کسی که چند روز تموم زاغ سیاه من رو چوب می‌زد و آخرش هم فکر می‌کرد به خیال خودش جام رو پیدا کرده؟ واسه کسی که آدم فربده و اومده بودن دسته جمعی دنبالم بگردن؟
 وقتی دیدم که التماس‌هایم فایده‌ای ندارد تهدید کردم، تهدیدی که اصلا نمی‌دانستم اثر گذار خواهد شد و یا نه!
-بابا اگه طوریش بشه دیگه هرگز نه می‌تونی با من حرف بزنی و نه می‌فهمی کجام. بابا یه بلایی سر خودم می‌آرم. 
حرفی نزد، جوابی نداد و هر ثانیه‌ای که برای من در بی‌خبری گذشت مثل جان کَندن بود. اسمش  را صدا زدم، دو بار هم صدا زدم که مجبور شد شمرده شمرده جواب دهد:
-به فربد بگو برگرده ایران، بیخود به خودش زحمت نده، من ترکیه نیستم که بخواد بگرده پیدام کنه! قبل این‌که خودش رو برسونه از اونجا رفته بودم، الان هم جام این‌قدر امن هست که نگران چیزی نباشم. 
هیچ کدام این‌ها مهم نبود، حتی فرار و رفتن همیشگی‌اش از ترکیه:
-با محمد چی کار کردی بابا؟
-تا یکی دو ساعت دیگه پیداش می‌کنن، فقط باید یه ذره بهش برسن حالش جا بیاد. این ترس هم برای فربد بسه، می‌خوام بدونه که دنبال من راه بیوفته همینه؛ محمد می‌تونست خیلی راحت برای همیشه خفه شه، نشده چون باهاش راه اومدیم.
نفس راحتی کشیدم. نمی‌دانستم راست می‌گوید و یا دروغ، اما اندک امیدی در دلم روشن شد. "راه اومدیم " بابا از آدم‌های دیگری می‌گفت که پشت او و نقشه‌هایش بودند، که اگر نبودند  بابا نمی‌توانست به راحتی از ترکیه برود و به این رفتنش هم بنازد.
-به فربد بگو اگه می‌خواد دنبال من بگرده قول می‌دم این بار بهش آدرس سر راستی بدم، بگو منتظر باشه برسم کانادا اون‌وقت خواست دنبالم بگرده یه آدرس درست و حسابی توی دستش باشه. اونجا دستم بازتره بیشتر تحویلش می‌گیرم. 
داشت تهدید می‌کرد، به نوعی  هم من را و هم فربد را! می‌خواست من فربد را منع کنم از دنبالش گشتن! و بترسم از خطری که جان فربد را تهدید می‌کند.

مانع از صدای خفه‌یِ گریه‌‌ای که می‌رفت شکل زار زدن را به خود بگیرد، شدم و گفتم:
-بابا به‌خدا این کارا تاوان داره، فرقی هم نمی‌کنه  کجا باشی، کانادا یا هر جای دیگه‌ای؛ یقه‌ت رو می‌گیره.
-تو به تاوانش فکر کردی که هنوز اونجایی، کدوم تاوان، اگه بیای بهترین زندگی رو می‌تونی این‌جا داشته باشی، من  می‌تونم بیارمت، هر وقت که بخوای می‌تونی اینجا باشی، اونجا به هیچ جا نمی‌رسی. هم غد و یکدنده‌‌ای، هم عقل توی کله‌ت نیست.مطمئناً یه روز پشیمون می‌شی از کار امروزت.
یک کلام گفتم:
-هرگز نمی‌تونم بیام جایی که شما باشی بابا. حتی دیگه سختمه سر بلند کنم و تو چشم بقیه زل بزنم، چون شما بابای منی، چون اسمتون کلاهبرداره. چون از هیچی دریغ نکردین، حتی کلاه گذاشتن سر پسر خواهرتون. دیگه بهم زنگ نزنید، هیچ وقت زنگ نزنید. راحتم بذارین!
تلفن را قطع کرد، قطع کرد و من از گفته‌‌هایم همان لحظه پشیمان شدم! چرا که هنوز مطمئن نبودم که حرف‌هایش درباره‌ی محمد راست باشد و من فرصت التماس کردن و به رحم آوردنش را از دست داده بودم. بی‌حرکت و با صورتی که اشک رویش خشک شده بود آن قدر روی مبل نشستم تا مامان به خانه آمد. چشمش که به من افتاد از تعجب صورتش در هم جمع شد و بند کیف از شانه‌اش پایین افتاد. چشمم به بند کیفش بود که گوشی‌ام زنگ خورد. مامان جلوتر آمد و در حالی که نمی‌دانست از حال و روز من بپرسد و یا خم شود گوشی را به دستم دهد. سرانجام خم شد و از روی میز گوشی را برداشت و رو به من نگه داشت:
-بگیر ببین کیه، ماتت چرا برده؟ باز چی شده؟
شماره‌ی فربد روی صفحه‌ی گوشی باعث شد به سمت مامان خیز بردارم و گوشی را از دستش بگیرم و فقط روی یک هدف متمرکز شوم، جواب دادن به تماس فربد. وقتی " الو " گفتم با طنین آرام بخشی گفت:
-یلدا نمی‌تونم زیاد صحبت کنم، محمد پیداش شده، بیمارستانه ولی حالش خوبه، همین دو دقیقه پیش دیدمش، خواستم فقط بهت خبر بدم خیالت جمع شه.
از ته دره‌ی ناامیدی و یاس یک‌دفعه بالا پریدم . بالاخره یک خبر خوش به گوش من هم رسیده بود.

بلند شدم و با نگاه به مامان بلند گفتم:
-فربد راست می‌گی؟ پیداش کردی؟ واقعاً حالش خوبه؟ پس چرا بیمارستانه؟
مامان سرش را تکان می‌داد و با حرکت دادن دستش می‌پرسید که چه شده است و من هم فقط به سکوت دعوتش می‌کردم تا صدای فربد را بهترین با کیفیت بشنوم. فربد آهسته‌تر از قبل جواب داد:
-آره حالش خوبه، طوری نیست فقط دستش شکسته و یه خرده ضعف داره.
نگران شدم و گفتم:
-دستش شکسته؟ چرا؟ فربد راستش رو بگو، واقعاً حالش خوبه؟
با هر کلمه‌ای که از دهانم درمی‌آد واکنش مامان هم عوض می‌شد. تعجب، ترس و امید همه یک‌باره در صورتش پیدا شد.
-درگیر شده با کسی، بعداً مفصل برات توضیح می‌دم؛ ولی از خوب بودن حالش مطمئن باش. دروغ که نمی‌گم بهت.
به مامان پشت کردم و کمی هم از او فاصله گرفتم و گوشی را به دهنم نزدیک کردم:
-خدا رو شکر، خدا رو شکر فربد. کی برمی‌گردی؟
لحن کلامش عوض شد، انگار که با لبخند حرف بزند:
-مهلت بده! محمد هنوز وضعیتش درست نشده.
-نمی‌تونم مهلت بدم. قول بده زود برگردی و به محض بهتر شدن محمد بیای و دیگه معطلش نکنی، باشه فربد؟
-اینجا هنوز یه کارایی دارم.
در حالی که از عمد برای دور شدن از مامان به سمت اتاقم قدم برمی‌داشتم گفتم:
-می‌خوای بمونی و بابا رو پیدا کنی؟
بعد از ثانیه‌ای مکث گفت:
-ترکیه نیست، رفته از این‌جا!
غافلگیر شدم، فکر می‌کردم فقط خودم این را بدانم و می‌خواستم همین را هم به فربد بگویم:
-من می‌دونم، کی بهت گفته که نیست؟
-تو از کجا می‌دونی که نیست؟
این بار من با مکث آشکاری جوابش را دادم:
-خودش گفت، زنگ زده بود. گفت که بهت بگم دنبالش نگردی که ترکیه نیست، حتی گفت محمدم یکی دو ساعت دیگه پیدا می‌کنن و حالشم خوب نیست.
-کی زنگ زد؟ چرا خبرم نکردی؟
دیگر عجله‌ای برای قطع کردن نداشت.
-تازه زنگ زد، نمی‌‌دونستم که حرفاش راسته یا دروغ و واقعاً محمد رو پیدا می‌کنید یا نه. گفت قراره بره کانادا.
-حرف زدم باهاش من!
نتوانستم هضم کنم که چه گفته است. مغزم به عقب گریز زد و پرسیدم:
-با کی حرف زدی، بابا؟
-آره؛ خودش تماس گرفت، گفت ترکیه نیست و رفته و البته راست می‌گه.
به زور دهان باز کردم و پرسیدم:
-همین؟ فقط همینا رو گفت؟
-نه؛ حرف زیاد زد! تهدید کرد! تطمیع کرد! گفت اگه باز دنبال رد و نشونی ازش باشم همون‌جور که خیلی راحت جلوی آتش سوزی فروشگاه رو گرفته، خیلی راحت‌تر می‌تونه بی‌سروصدا همه‌شون رو دوباره به آتیش بکشه. گفت هر طور شده تو رو از ایران می‌بره و گردنم رو می‌شکنه اگه بهت نزدیک بشم. و اگه بکشم کنار و تو بری پیشش تا دو ماه آینده یه کاری برام می‌کنه که دو برابر پولی که ازم برده بهم برگرده!
فربد شمرده شمرده، با راحت‌ترین وضع ممکن همه‌ی این‌ها را گفت. حس قهرمان بیچاره‌ی یک فیلم را داشتم که قرار است از هر طرف تحت فشار قرار بگیرد. بابا برای فربد یک دو راهی گذاشته بود، دوراهی که یک‌سویش من بودم و تنها من! و سوی دیگرش ...
حتی در ذهنم هم نمی‌توانستم این مقایسه را به پایان برسانم. بابا تمام عمرش را با معامله و تجارت کردن زندگی کرده بود. برای هر هدفی هر راهی را امتحان کرده بود و برای او هدف وسیله را توجیه می‌کرد، غیر از این گفته‌ها از او انتظاری دیگری نداشتم، حرف‌های فربد خودِ خود حرف‌های بابا بود، اما چیزی که باعث می‌شد نگرانی از درونم سر بخورد و روی قلبم هوار شود، همان ترس قدیمی بود، ترس نداشتن و نبودن فربد و همان دومینوی تکراری همیشگی! دیگر اصلی‌ترین چالش ذهنم زمان برگشتن فربد نبود، انتخاب و جوابی بود که فربد به بابا داده بود. بابا تهدیدش کرده بود و در عین حال هم تطمیعش. بابا شده بود دمل چرکی زندگی من! مثل دری بود که همیشه بسته و من را در خودش زندانی کرده باشد. دیگر داشتم خفه می‌شدم و نفس کم می‌آوردم. این تصور تجسم واقعیت گرفت، واقعا حس خفگی داشتم و خفه می‌شدم اگر از فربد نمی‌پرسیدم که:
-تو چی گفتی؟
-من گذاشتم تا آخر هر چی دل تنگش می‌خواد بگه و بعد با حوصله نشستم براش توضیح دادم که در صورت فراری بودن پدرِ دختر چطور از راه قانونی می‌شه اجازه عقد گرفت.






نظرات

  1. یکشنبه 22 اردیبهشت 1398 09:21 ق.ظ
    سلام صبحتون بخیر میشه یه کم پارت رمان رو منظم تر بزارین که خواننده ی رمان از انتخابش پشیمون نشه.رپان فوق العاده قشنگیه و نویسنده ی قابلی اون رو نوشته ولی با این بی نظمی ها آدم دو دل میشه که ادامه بده و یا کنارش بزاره.
    • علی آقاپور
      بله چشم سعی میکنیم

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر