علی آقاپور نظرات دوشنبه 16 اردیبهشت 1398 ، 09:34 ب.ظ
رابطه/71


ماشین شهابو که دیدم دلواپس گفتم: 
-این ماشین شهابه، اینجاست؟ 
مامان-نخیر، ماشینشو به زن عزیزش داده. 
«آتیه پوزخندی زد:» معلومه خوب چوب توی آستین شهاب کرده، دمش گرم. 
-آره زورش فقط واسه من بود. 
آتیه-خواهر خودکرده را تدبیر نیست، این آدم پتانسیل چوب تو آستین کردنشو داشت، توهم چوب توی آستینش میکردی سوارش میشدی. 
مامان-وا ! الان سهیل هرچی بخواد بهش میده، چوب توی آستینش کرده؟ 
آتیه-سهیل آدمه ما در مورد آدم ها حرف نمیزنیم. 
مامان زنگ خونه رو فشرد و در باز شد، یه خونه ی ویلایی شمالی بود، سر و صدا از توی خونه میومد، قلبم چنان می کوبید که انگار از خونه تا اونجا رو دوییده بودم، هزاران هزار خاطره از ذهنم گذشت، ولی هیچکدوم دلپذیر نبود. همه جلوی در ورودی مثلا برای استقبال ایستاده بودن ولی همه ی نگاه ها روی من بود. زینت خانم اول بسم الله گفت: 
-عه! گلابتون اومدی؟ 
«آتیه هم رک و راست گفت:» مگه دعوت نکردید؟ 
زینت خانم-من که نه، حضرت عباس دعوت کرده بفرمایید. 
با کسی روبوسی نکردم و فقط دست دادم. انگار همه اشون غریبه ان. انگار نگاهاشون تیغ داشت، خار داشت و توی تنم فرو میرفت، میخواستم برگردم ولی نمیشد؛ سر بلند نمیکردم که کسیو ببینم، پشتم از اینهمه سنگینیِ نگاه داشت خم میشد. عمه ته سالن نشسته بود، رفتم جلو باهاش دست دادم، دستمو جلو کشید و مجبورا باهاش روبوسی کردم و گفت: 
-شنیدم ازدواج کردی. 
-بله، بابا بهتون زنگ زد. 
عمه-بچه هامو دعوت نکردی. 
«یه ابروشو همراه شونه ها بالا داد و گفت:» من هرگز جایی که بچه هامو دعوت نکنند نمیام. 
جواب بده، یه جواب بده و از حقت دفاع کن، مثل بز نگاهش نکن که برات شاخ و شونه بکشه. این زن یه بار زندگیتو بهم ریخته، با زور گفتنش، با صلاح و صلاحیت های بیخودش. 
-به هرحال دعوت شما انتخاب ما بوده، نیومدن هم انتخاب شما بوده، من ترجیحا شب عروسیم نباید کاری میکردم که اولویت زندگیم دلخور بشه. 
«سری به معنی تایید تکون دادم:» خوشحال میشدیم میومدید. 
عمه با سکوت تلخی نگام کرد، سرد و تلخ نگاش کردم، باید میگفتم بابا خوشحال میشد نه ما! بابا هم تازه خوشحال نمیشد. 
صحرا-لباساتونو میتونید توی اتاق من بزارید. 
حالا اونو ببین! یه جوری داره منت لباس آویزون کردن مارو توی اتاقشو روی سرمون میزاره انگار نه انگار که من نُه سال عروس این خونه بودم! 
آتیه-همینجا رو مبل میزارم صحرا جان. 
زهر کلامشو آتیه رو هوا زده بود، سربلند کردم، سمیرا کجا بود؟ ندیدمش، روی مبل نشستم و یکی از دختر های فامیل پرسید: 
-حالا شوهرت خوبه؟ چیکاره است؟ چطوری آشنا شدید؟ 
«آتیه با خنده گفت:» عزیزم انقدر سوال داری میخوای دعوتت کنه خونه اش در حضور سهیل جوابتو با سند و مدرک بده. 
«آتیه خنده اشو غلیظ تر کرده و شونه اشو بالا داد و رو به جمع گفت:» ولله. 
-سلام. 
سرمو به سمت گوینده چرخوندم، هزاران حس و صدا در دردونم گفتن سمیراست! برگشتم نگاش کردم، به خودش خیلی رسیده بود و شیک شده بود. بچه اشم توی بغلش بود. انصافا بچه ی بامزه و خوشگلی بود. اما حسادت ته قلبمو ریش ریش میکرد، درست عین گربه ای که میخواد رو پارچه های ضخیم ناخن بکشه تا تیز بشه. حضور سمیرا و بچه ی بی گناهش قلب منو ناخن میکشید. 
زینت خانم-چیشد سمیرا؟ نخوابید؟ 
سمیرا-نه شیطون شده اصلا....آره مامان؟ آره قربونت برم ،شیطون شدی شما؟ 
شروع کرد همون وسط به حالت نمایشی و تصنعی با بچه حرف زدن و بازی کردن. آتیه زیر لب گفت: 
-وای خدا چقدر اینا چیپ و داغونند. 
پویان-با نی نی بازی کنم. 
«آتیه آهسته گفت:» یییه مرده شور نی نی و ننه اش، بشین با تبلتت بازی کن.

خنده ام گرفت و لب گزیدم تا نخندم، مامان صم و بکم حرف نمیزد و فقط نگاه میکردو لپشم گل انداخته بود و معلوم بود از درون داشت حرص میخورد، ناگهان یاد شب عید افتادم خبر بارداری سمانه رو داد، چقدر خوشحال بود و از خوشحالی به منم زنگ زده بود! حتما بعدش کلی خودخوری کرده بود. 
بچه ی شهاب جوری توی دستای خانواده دست به دست میشد که بچه کلافه شده بود. مامان زیرلب گفت: 
-حالا انقدر بچه رو دست به دست میکنند تا از دستشون بیفته، لااله الاالله، امان از این خاندان ندید بدید. 
«سمیرا جلو اومد و گفت:» مامان گفت تو هم شوهر کردی، مبارک. 
آتیه-سمانه یعنی بهت نگفت؟ 
«سمیرا یکه خورده گفت:» چیو؟ شوهر کردن گلابتونو؟ 
آتیه-اون عروسی که سهیل گرفت دیگه. 
«پوزخندی زد و ادامه داد:» خواجه حافظ شیرازی نفهمید، ما هر شبکه ی مجازی رو باز میکردیم کلیپ جلو در آرایشگاه گلابو میدیدیم. 
«سمیرا سرشو به طرفین تکون داد:» نه ندیدم، من با بچه فرصت ندارم گوشیمو نگاه کنم. 
آتیه-من فیلم و عکسارو تیو گوشیم دارم میخوای ببینی؟ 
خنده ام گرفت، آتیه به زور میخواست سمیرا رو حرص بده! سمیرا یکی دو ثانیه به آتیه کلافه و شاکی نگاه کرد و گفت: 
-حالا بعدا میبینم. 
یه ابروشو بالا داد و برگشت بچه اشو از صحرا گرفت. ناخودآگاه یاد عمه افتادم، خوب در و تخته باهم جور شده بودن، آریو رو توی بغلش گرفت و گفت: 
-به هر حال شوهری که تو کردی دوست شهاب بوده .... 
سریع گارد گرفتم، چی میخواد بگه؟ 
سمیرا-باید شهابو دعوت میکرد؛ شهاب خیلی ناراحت شد. 
«آتیه با خنده گفت:» آب خنک میخورد، خیلی فشار اومده بود دیازپام میخورد، دوست نداشت دعوت کنه ما بریم اصرار کنیم که شوهر سابق گلابم دعوت کن؟ هان میشه؟ تو شوهر سابقتو توی عروسیت دعوت کردی؟ 
آتیه!آتیه رو باید من طلا بگیرم! آخه چقدر خوب حرف زد، قربونت برم من خواهرم، سمیرا با حرص و خشم خفته به آتیه نگاه کرد تا خواست حرف بزنه زینت خانوم شروع کرد به سروصدا کردن و بلند بلند حال بابارو میپرسید! 
همونطور که مامان گفته بود سفره حضرت عباس بهانه بود و تموم مدت به هر طریقی میخواستن از زندگی من سوال جواب کنند، سهیل چیکارست؟خونه کجا گرفته؟ مهریه چقدره؟ 
اون وسط یه دعای توسل هم خوندن و چهارتا نون پنیر سبزی تقسیم کردن که سفره اشون دروغ نباشه! مامان با حرص زیرلب گفت: 
-حضرت عباس به کمرتون بزنه که مسخره بازی درآوردید! 
یه نگاه به ساعت کردم، شش و نیم بود. تا گوشیمو از توی کیفم درآوردم سهیل زنگ زد، تماسو باز کردم: 
سهیل-عشقم من دارم میام لوکیشین بفرست. 
-سهیل میخوای آژانس.... 
سهیل-نه دارم میام، بیرون بارونم گرفته فقط آدرس بفرست. 
-باشه خداحافظ. 
به آتیه نگاه کردم که با حرص به جمع خیره شده بود. بچه ی طفل معصوم سمیرا داشت از خواب هلاک میشد اما داشتن همش توی دستاشون جا به جا میکردن انگار توپه! 
سمیرا-خاله اش میخواد همبازی برای پسرم بیاره آره؟ 
آتیه-سمانه کی میزاد پس؟ چقدر طولانی شد! 
سمیرا-طولانی نشد که پیش دکتر خودم فرستادمش، فوق تخصص از آلمان داره، انقدر دقیق و با علم به سمانه گفته از بیست و دوم آذر دیگه میتونه بیاد. 
«آتیه سری به طرفین تکون داد:» ولی من هرجور حساب میکنم تا حالا باید زاییده بود. 
«سمیرا با خنده گفت» دکتر هم شدی؟ 
«آتیه لبخند مسخره ای تحویل سمیرا داد و زیر لب گفت:» 
-بزنم دهنشو پاره کنما، زنیکه ی دهن گشاد. 
مامان-گلابتون سهیل کجاست؟ 
-گفت راه افتادم. 
مامان-خب با آژانس میرفتیم! نشستیم اینجا خودخوری کنیم و ادا اطوار ببینیم؟ 
-مامان جان شما اصرار داشتی بیایم، دیدی خبری نبود؟ فقط خودمونو اذیت کردیم، خواهر شوهرت حتی یه کلمه هم با ما حرف نزد، انگار من رفتم سر نوه اش هوو آوردم. درخت هرچی پر بارتر افتاده تر، عمه ی ما هر چی سنش بالاتر میره خرفت تر میشه. 
گوشی سمیرا زنگ خورد و سریع جواب داد، یهو شروع کرد به داد و هوار کردن، زینت و خانم و صحرا با هول میپرسیدن چیشده. سمیرا با گریه و جیغ گفت: 
-خواهرم وااای خواهرم.... 
«مامان عین فنر از جا پرید و گفت:» سمانه چیشده؟ 
سمیرا-دردش گرفته بیمارستان بردنش. 
«آتیه با تعجب و چشمای گرد گفت:» بسم الله الرحمن الرحیم این زن خله! 
-چرا اینطوری کرد؟! 
«آتیه به من و مامان نگاه کرد و گفت:» این انگار مغزش کوچیکه! 
مامان-پاشید، پاشید بریم. 
آتیه-ما کجا؟ 
مامان-بیمارستان دیگه. 
آتیه-مگه من زاییدم اومدن؟ 
مامان-من مادرشوهرشم باید برم. 
آتیه-اسنپ میگیرم تو برو. 
«آتیه از سمیرا پرسید:» کدوم بیمارستانه؟






نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر