علی آقاپور نظرات دوشنبه 16 اردیبهشت 1398 ، 12:29 ق.ظ
کنار نرگس ها جا ماندی/59


-نه؛ ندارمش.
-چی کارش کردی؟
سماجتش دوباره من را به همان شب عروسی ستاره و یک شب تا صبح گریه کردن برد:
-نمی‌دونم، فقط همون عروسی ستاره پوشیده بودم، بعدش مامان داد به کسی! می‌دونی که کلاً از چیزای تکراری خوشش نمی‌آد، چرا سراغش رو می‌گیری؟
مکثی کرد و ادامه داد:
-دراز کشیدم که بخوابم، اما مطمئنم نهایتش می‌شه دو ساعت زل زدن به سقف!
-چرا حرف رو عوض می‌کنی فربد؟ برام حرف بزن. یه جا دیگه رو نگیر. من الان فقط می‌خوام که برام حرف بزنی.
-چون نمی‌دونم چی رو باید به چی وصل کنم و از کجا بگم. آخرین باری که خیلی نگاهت کردم در حالی که نمی‌خواستم اصلاً نگاهت کنم، همون روز عروسی ستاره بود! همیشه می‌شد که راحت بگذرم، ولی اون روز نمی‌شد؛ خیلی خوشگل شده بودی! این رو ستاره هم تا من رو می‌دید هی یادآوری می‌کرد. هر بار هم به شدید‌ترین حالت ممکن باهاش برخورد می‌کردم. از من می‌پرسید که چی شده که تا اسم یلدا می‌آد این‌قدر عصبانی می‌شی. یه سری چیزا رو هر چه قدر هم دهن لق باشی باز به کسی نمی‌‌شه گفت، واسه همینه هر کسی یه رازی داره که مال خودشه، می‌برتش توی دنیایی که مال خودش تنهاست و خودش خدای اون دنیاست. بهش نمی‌تونستم بگم که چی شده و چرا من عصبانیم.
-چرا عصبانی بودی؟ به من می‌تونی الان بگی؟
-گفتم دیگه یه‌ کمش رو! درست یک هفته بعد عقد ستاره، وقتی قرار بود بری خونه‌ی عزیز بهت زنگ زدم که می‌آم دنبالت با هم بریم، گفتی می‌خوای با دوستت بری، همون لحظه که همچین جوابی دادی بهم تعجب کردم، مطمئن بودم که داری دروغ می‌گی و تنها می‌ری کرج، فقط نمی‌خوای با من بیای. کارام رو بی‌خیال شدم و از همون‌جا یه راست با سرعت رفتم  کرج که زودتر از تو برسم و مثلاً ببینم که تنهایی و بعد ببرمت یه جایی و تا دلیل این موش و گربه بازیت رو نفهمیدم ولت نکنم، اما خب تو راست گفته بودی، هم تنها نبودی، هم دوستت باهات بود.

دستم از باغچه جدا شد، بند بند وجودم از هم جدا شد. نگاهی به اطرافم انداختم، چه خوب که نبود و فرسنگ‌ها از من فاصله داشت و این حرف‌ها را می‌زد. بلند شدم و ایستادم؛ مثل آدم کوری که در لحظات اولیه‌ی بینا شدن نور اذیتش می‌کند، نور اذیتم می‌کرد، بعضی نفهمیدن‌ها از فهمیدن‌ها بهتر است، بعضی وقت‌ها تاریکی از روشنایی بهتر است، بعضی‌ وقت‌ها دروغ از راست بهتر است و هیچ چیز خوب مطلق و یا بد مطلق نیست. گوشی را از خودم دور کردم تا نفس بگیرم. بدشانسی این بود که من همه‌ی آن روز یادم بود، همه‌ی آن روزی که فربد به مانند یک طوفان به خانه‌ی عزیز آمد و خرابی به بار آورد و رفت، همان روز که نگاهم نمی‌کرد و من حتی برای یک نگاه پر از خشمش هم داشتم جان می‌دادم. کاری جز سکوت از من برنمی‌آمد. فربد در این مورد خاص همیشه برای دفاع از خودش، اول حمله می‌کرد. ادامه داد:
 -من همون موقع که باغچه‌ی نرگسیت اون شکلی شد، فهمیدم که کار گربه و جک و جونور نیست و کار توئه، یعنی راستش اولین بار که دیدمش نفهمیدم؛ اما بعد که دیدم عزیز اصرار داره هر طور شده به آقا‌جون بگه اون جای رد کفش و پا نیست و کار گربه‌ست مطمئن شدم که کار توئه و عزیز نمی‌خواد آقاجون بفهمه. وقتی باهاش تنها شدم گفتم چرا یلدا همچین کاری کرد، توپ و تشر کرد که کی گفته کار یلداست و خلاصه من رو از گفته‌م پشیمون کرد و البته بیشتر مطمئنم کرد که کار خودته، منم دنباله‌ش رو نگرفتم؛ اما خب همیشه یه گوشه‌ی از ذهنم این سوال بود که چرا این‌کار رو کردی و بعدتر متوجه شدم که چی شده.
جرعه جرعه حسرت قورت دادم تا بتوانم چند کلمه حرف بزنم:
-کی و چطوری متوجه شدی که چی شده؟ من هیچ به کسی حرفی نزده بودم.
-کسی لازم نبود بگه، خودم یه سری چیزا رو گذاشتم کنار هم و بعد به این نتیجه رسیدم. دلیل زیاد بود که من رو برسونه به این‌که تو چی دیدی! رفتارات خیلی تغییر کرده بود، مهم‌ترینش خراب شدن باغچه‌ی نرگسیت شب همون روز بود. جایی که نباید می‌رسیدیم، رسیده بودیم و چیزی رو که نباید می‌دیدیم دیده بودیم. بهترین کار همونی بود که انجام دادیم، دور شدن و ندیدن! تا مدت‌ها حتی اتفاقی دیدنت اذیتم می‌کرد، حتی باغچه‌ی نرگستم هنوز اذیتم می‌‌کنه و وقتی هم که می‌ری اون‌جا از همه چیز بدتره! 
پشت به باغچه‌ی نرگس ایستاده بودم، به سمتش برگشتم و گفتم:
-من خیلی برات گریه کردم، برای نداشتنت، برای نبودنت، اگر دیدار اتفاقی ما اذیتت می‌کرد، من رو تا روز‌ها بیچاره می‌کرد! اما من باغچه‌‌م رو دوست دارم فربد، چون پشت اتاق توئه. چون اگه یه بار یه خاطره‌‌ی بد باهاش دارم، چندین خاطره‌ی خوب ازش دارم، چندین بار من کنار این باغچه وایستادم و باهات حرف زدم. آقا‌جون برام درستش کرده، نمی‌تونم ا‌زش متنفر باشم، حتی اگه بدترین خاطره رو ازش داشته باشم.

-خب الان همه چیز فرق کرده، ما با هم کنار اومدیم، با وجود همه‌ی اتفاقاتی که در گذشته افتاده! دیگه مهم نیست تو یک جا و مکانی سال‌های پیش چه اتفاقی افتاده.
چند روز دوری و استرس تاثیر خودش را روی من گذاشته بود، دلم می‌خواست بهانه گیری کنم، آن قدر بگویم و بگویم تا فربد هم بگوید و بلکه از این همه خستگی رها شوم. این همه دوری، مسئله و مشکل کلافه‌ام کرده بود.
-‌فربد به نظرت کی می‌تونی بیای؟ یه روز دیگه، یه هفته دیگه، یه ماه دیگه، کی همه‌ی این مشکلات تموم می‌شه. من دیگه واقعاً بریدم فربد!
آرام زمزمه کرد:
-‌تو که می‌دونی چی شده، خبر داری از وضعیت محمد، تا خبری ازش نگیرم نمی‌تونم بیام یلدا! و گر نه من دوست داشتم الان کنار تو باشم، حتی اگه کنار باغچه‌ت وایستاده باشی!
صداقت کلامش آن قدر برنده بود که من هم خالصانه حرف دلم را بزنم:‌
-‌من دلم برات تنگ شده فربد!
-می‌دونی وقتی آدما برای هم حرف می‌زن، وقتی که می‌گن دلتنگ همن برای هم عزیزتر می‌شن. سال پیش که دم در خونه‌م دیدمت؛ چند ثانیه فقط دورتر وایسادم و نگات کردم. بعد اومدم جلو‌تر، با این فکر اومدم جلو که خب من مثل هزار‌تا آدم دیگه‌ای ام که در گذشته یه دختری رو حالا دوست داشتم ولی نشده، مهم هم نیست که نشده! دختر داییم بوده و این جور علاقه‌ها معمولا پیش می‌آد و همه هم تجربه‌ش کردن؛ الان زندگی خودم رو دارم و همه چی هم آرومه. یه چیزی بود که تموم شده رفته، می‌فهمی یلدا تموم ... با این فکر اومدم و باهات از پشت آیفون حرف زدم. وقتی هم با نازنین اومدم خونه‌تون، برام همه‌ی اون حسای گذشته تموم شده بود. توی خط پایان وایستاده بودم. اما همه چیز یه جور دیگه پیش رفت، تو بهم هشدار می‌دادی یا می‌گفتی که مثلاً رسیدم زنگ بزنم، یا نرم پی محسن و کاراش و یا وقتی می‌اومدم می رفتی تو اتاقت؛ با هر حرف و هر رفتارت من یه قدم از اون خط پایانی که وایستاده بودم می رفتم عقب‌تر. ترجیح می‌دادم که نگی نگرانمی.
-یعنی هر کی نگرانت باشه و بهت بگه دلتنگته برات عزیز می‌شه؟
 -نه؛ بعدش متوجه شدم که هر رفتار عادی تو هم داره برام مسئله می‌شه، حتی وقتی رفتی توی اتاقت و بعدش با یه سکه برگشتی هم ساعت‌ها فکرم رو به خودش مشغول نگه می‌داشت. از بعضی چیزا گریزی نیست.
ترسی که در انتهای ذهنم بود را بیرون کشیدم:
-اگه محمد یه طوریش بشه چی؟ باز هم گریزی نیست؟
محکم جواب داد:
-من با محمد برمی‌گردم، غیر این به چیز دیگه‌ای فکر نمی‌کنم.






نظرات

  1. چهارشنبه 18 اردیبهشت 1398 07:30 ق.ظ
    سلام صبحتون به خیر رمان به این قشنگی رو اینقدر پارت کوتاه و دیر به دیر میزارین که آدم جرات نمیکنه به کسی خوندنش رو پیشنهاد بده.
    • علی آقاپور
      امروز پارت گذاری میشه . سعی میکنیم زود تر بزاریم تا راضی باشین

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر