علی آقاپور نظرات دوشنبه 16 اردیبهشت 1398 ، 12:23 ق.ظ
عاشقانه اشتباه کردم/64


بعضی از آدم ها، جلوی نفس کشیدنتو می گیرن! دقیقا مثل یه ماده ی آلوده یا سمی توی هوا. 
مثلا الان که نفسم گرفته و از نیمه شبم گذشته و هنوز اون تو تراسه و من روی کاناپه زانوی غم به بغل اشک می ریزم، حس می کنم اون آدمِ توی تراس مثل یه نقطه ی تاریکه و چرا دنیا همون اندازه که به نور احتیاج داره به تاریکی هم نیازمنده؟!
این همه ساعت اونجا تو تاریکی ایستاده و سیگار پشت سیگار دود کرده! منم اینجا نشستم و پای رفتن به اتاقمونو بدون اون ندارم.
نقطه های تاریک و خاکستری زندگی آدم چقدر می تونن مهم باشند و با ارزش؛ همیشه که نقطه های سفید نباید دوست داشتنی باشند!
خاکستریِ دوست داشتننیِ خودخواه...
بالاخره سایه ی بلندش توی راهرو پدیدار می شه چشمامو محکم روی سر زانوهام که تو بغلمم جمع کردم می کشم، سرمو که بالا می گیرم زیر نور کم رنگ شب خوابی می بینمش بدون هیچ اخم و عصبانیتی تو چهره اش؛ بدون داشتن هیچ حسی تو نگاهش.
-نخوابیدی؟
جوابی نمی دم و در واقع بیدارم و می تونه ببینه!
شایدم قصد باز کردن سر صحبت و داره که خوب برای شروع زیادی داغون شده این روش.
-چرا هر وقت می بوسمت آخرش میشه این اوضاعمون؟!
با تموم شدن این جمله اش درست روی میز چوبی روبروی پاهای به بغل کشیده ام، می شینه! پاهاشو با فاصله از هم کمی باز می کنه و من که دماغ به فین افتاده امو سعی دارم بدون تولید صدایی بالا بکشم آروم زمزمه می کنم:
-میزمو شکوندی! چرا هیچیو رعایت نمی کنی تو؟!
فاصله امون به قدری کم و نزدیکه که عطر همیشگیشو کنار بوی غلیظ سیگار استشمام می کنم و چقدر بد که حالم از این بوی خوب و بد؛  بهم نمی خوره!
-نگفتی؟ چرا نخوابیدی؟! نشستی اینجا گریه و زاری که چی؟ خوبه حالا بوسیدمت وضعیتت اینه بزنمت وضعیتت چی میشه؟! 
 با انگشت شصت و اشاره ام، محکم دو طرف بینیمو فشار می دم و با صدای گرفته و تو دماغی از گریه میگم:
-بیا و بزن! کلکسیون رفتارهای شاخصت تکمیل میشه.
تک خنده ی آروم و کوتاهش کنار زمزمه آرومش.
-قبلا این کار و کردم؛ یادت نیست!؟
ذهنم پر می کشه به اون روز بارونی تو ماشین، همون جا که چشم رو همه چی بستم.
-چرا یادمه؛ خوب هم یادمه...
نگاهش روی چهره ی سرخ از گریه ام می گرده و یه کم نوازش کن این گونه های بارون زده رو!
-اون روز می خواستم هر چی بینمونه رو قیچی کنم تموم شه بره! تو شده بودی مثل یه کلاف پر از گره تو زندگی که سال ها تو سکوت و بی خبری برای خودم درست کرده بودم! اگه نگهت می داشتم کی باید گره ها رو باز می کرد؟ گفتم ولش کنم بره پی زندگیش چیزی که زیاده دختر! حالا مثل تو پیدا نمی کردم یکی شبیه به تو که می شد پیدا کرد! می دونی نیکی آدمایی مثل من جاشون تو کتابای جغرافیمون خالیه به عنوان پست ترین نقاط دنیا...
آروم می خنده و من زمزمه می کنم.
-و همین طور تاریک ترین نقاط دنیا!

نگاه عمیقش روی دستای بهم قفل شده ام روی زانوهام، و منو حس عجیب و پر از دیوونگی که بهش دارم.

نیمه شبِ چند ساعت از دعوامون گذشته هم، هواش پر از اسانس های عاشقانه و دیوونگیه! لااقل برای من...
-نیکی...نیکی...نیکی‌.‌..نیکی...نیکی!
درست پنج بار؛ آره پنج بار با صدای گرفته اسممو صدا می زنه و در آخر آروم می خنده و اسانس دیوونگی که تو هوای نیمه شبمون موجوده، روی اونم تاثیر گذاشته!
-چه شبایی که بعد از اون شب و روندنت از خودم تو خواب و بیداری صدات نکردم!
چشمای پر شده از حس خوبِ شنیدن از خودمو؛ بهش می دوزم و امیدوارم تو اون شب ها فقط اسمم و برده باشی و کارهای دیگه ای تو خوابت نکرده باشی؛ اخه اون زمان حلال نبود!
دلم می خواد بیشتر بشنوم از حسی که بهم داره اما جمله ی بعدیش میگه بیشتر از این دوست نداره از من بگه.
-چطور عاشق من شدی؟! من که از همون اول هم معلوم بود آدم زندگی تو نیستم!؟
ناخواسته اخم می کنم. 
-دله دیگه زبون نفهمه! هر چی زدم تو دهنش که این آدم، بچه پرو هستش و تو دامش نیفت؛ گوش بهم نداد! بعدشم تو کدوم قانون اومده آدمای کله شقی مثل تو لایق دخترایی مثل من نیستن؟! در این که من از سرت زیادم حرفی نیست اما در این که تو بلدی چطور از این نعمتی که خدا در اختیارت قرار داده؛ نگه داری کنی، شکی نیست!
خنده ی میون بغضمو اختیاری ندارم و مرتضی که با چشمای خندون براندازم می کنه.
-اره که نعمتی! فقط این که من بنده ی شکر گذاری نیستم! 
شیطنت توی کلامش باعث لبخند خودش هم میشه. 
-ازم ناراحتی هنوز؟! برای این که...این که گفتم که می ترسم همون کاری که با خانواده ات کردی و با من هم...
-آره، ناراحتم!
جواب قاطعش باعث سکوت چند ثانیه ای هردومون میشه.
-مرتضی به من حق بده! من هر روز یه چیز تازه می شنوم چیزایی که خودمم تو وجودت می بینم! مرتضی من تو رو کنار همه ی رفتارهای خوب و بدت دوست دارم اما این دلیل نمیشه که نشنیده بگیرم و بگذرم! بگو برام خودت؛ نذار آدم های بدی که دورمونو گرفتن با حرفاشون برامون چاه بکنن! من ناراحت میشم وقتی حتی از خودتم بشنوم اما بدتر اینه که از زبون بقیه بشنوم! وقتی خودت برام بگی من احساس حداقل خوبی رومی تونم کنار ناراحتیام داشته باشم، من زنتم مرتضی از من نترس! من قرار نیست هیچ جایی پیش هیچ کسی از تو، و مشکلاتی که باهاشون گریبان گیر بودی حرفی بزنم! 
چشماشو می بنده شاید می خواد نبینم درد توی مردمکاشو، اما دیره! بلند میشه برای نگاه کردن به صورتش سرمو بالا می گیرم! دستی توی موهاش می کشه.
-باشه میگم، اما حق نداری قضاوتم کنی؛ حق نداری حرفی بزنی یا بخوای نصیحتم کنی! حق داری فقط گوش بدی، بدونی، بفهمی و کنار ناراحتیت احساس خوبی هم داشته باشی!


حالا هر رو روی کاناپه نشستیم، من  سمت راست کاناپه رو به مرتضی که سمت چپ کاناپه نشسته پاهاشو دراز کرده، زانوهامو سمت شکمم جمع کردم، پاهاش درست کنار پهلوی من قرار گرفته و کمی هم زانوهاشو خم کرده. 
دستاشو پشت گردنش گذاشته و سرش و تکیه داده به پشتی کاناپه. منتظر و پر از دلشوره نگاهش می کنم حرفی نمی زنم تا خودش شروع کنه.
-من تو یه خانواده ی متمول بزرگ شده بودم آخرین بچه و همین طور پسر بودم، بابا عاشق پسره، اما من و فرای میلاد دوست داشته! البته من پسر خودِ خودش بودم، هر چیزی می خواست ازم انجام می دادم به هر روشی می خواست بزرگم می کرد! برام مثل خدا بود، مقلدش بودم! مامان هم که علاوه بر میلاد و منیژه من و که ته تغاریش بودم بیشتر لوس بار آورده بود به حدی که تو دبستان کافی بود یه بچه دستش بهم بخوره، غوغا می کرد! کافی بود بابا بگه روز شبه، شب هم روز؛ می گفتم همینه! آب هم بدون اجازه اش نمی خوردم و تنها خبط کل دوران با هم بودنمون همون یه بار استادیوم رفتنم بوده! که عواقبش برام به شدت سخت بود، من و کنار گذاشت برای یک هفته و من تمام هفته فکر می کردم هیچی از من وجود نداره! دوست های محدودی داشتم که اون هم زیر نظر خودش شکل می گرفت، به شدت آدم مقرراتی بود بابا، همون طور که پا به پام می نشست و باهام بازی می کرد؛ همون قدر هم تو یه سری احکام دینی سخت گیر بود، به شدت هم سخت گیر بود! منو تو یه چهارچوب از قوانین خودش گذاشته بود و برام باید و نباید مشخص می کرد! تمام خواسته هام و انجام می داد هر چیزی می خواستم بهترینشو برام تهیه می کرد، نذاشت حسرت هیچی روی دلم بمونه و از طرفی می خواست ازم پاک ترین آدم دنیا رو بسازه! اون پدر خوبی بود منم هم پسر خوب تری. 
لبی تر می کنه و ادامه میده.
-وقتی پشت لبم سبز شد و نشونه های بلوغ جسمیم مشخص شد، کشیدتم کنار و هر چه که لازم بود و برام گفت! من چیز های محدودی خونده بودم از کتاب ها و بابا بیشتر برام قضیه رو باز کرده بود! تا اینجا بابا نمونه بود و عالی پدر آرزوهای هر پسری می تونست باشه! اما من یه چیزی رو یادم رفته بود که پدر من پسر پدریه که درست مثل رفتاری که خودش باهام داشت، باهاش داشت! درست از زمان نوزده سالگیم زمانی که خودمم متوجه می شدم وقتی بیرون میرم نگاه های دخترها و حتی زن ها روی قد و بالام می چرخه، قبل از این که سر و گوشم شروع کنه به جنبیدن و متوجه قضایا بشم پاشونو کردن تو یه کفش که باید زن بگیری! اونم کی دخترخاله ی عنترم که از بچگی ازش متنفر بودم...
نفس عمیق و بلندی می کشه.
-هر چقدرم گفت نه زوده، گفت نمیشه پسر منم هم سن تو بودم مادرتو برام لقمه گرفت پدرم! مادرمم بدتر به خاطر این که مینا مورد پیشنهادی بود با بابا یک صدا شده بود! منیژه و میلاد هم سرگرم درس و زندگی خودشون بودن! نمی فهمیدن وقتی برای دخترشون با این که از من بزرگتر بود چند سال قصد ندارن کاری کنند چرا برای من اصرار دارند؟ حتی پرسیدم و بابا گفت قضیه تو فرق می کنه! میلاد هم با زن سابقش به مشکل افتاده بود نمی شد زیاد روش حساب کرد یا حداقل من یاد نگرفته بودم به برادر بزرگم تکیه کنم چون همیشه بابا بود! و من این بار هم مثل همیشه بهش تکیه کردم و به راهی که برام انتخاب کرده بود اعتماد!

متاسف سر تکون میده صورتش سرخ شده، به چشماش نگاه می کنم من قول میدم تا صد روز آتی هم ساکت بشینم تا بشنوم حرفاشو!
-امان از زن های بد! زن های که ظاهر همه چی براشون مهمه‌‌...مینا...اون دختر و نمی تونستم تحمل کنم! دست خودم نبود! درست از زمانی که بینمون صیغه ی محرمیت خونده شد ازش بیشتر بدم اومد! من شناختی روی زن نداشتم نهایتا چهار تا فیلم عاشقانه دیده بودم و چهار تا رمان عاشقانه تر خونده بودم که مینا شبیه هیچ کدوم از شخصیت های رویایی توشون نبود! ازش فراری بودم، مامان و خواهرش هی برامون موقعیت جور می کردن که تنها بمونیم و چقدر من از اون روزهای پر نقشه متنفر بودم! من بهش هیچ حسی نداشتم، هیچ کششی هم نداشتم، فکراین که ببوسمش حالمو بد می کرد نمی دونم چرا و برای چی این طوری بودم نسبت بهش! اما دست خودم نبود؛ اگه من مشکل داشتم صد بار حین خوندن داستان های عاشقانه شخصیت های دخترشونو تو خیالام نمی بوسیدم!

تو غلط کردی که می بوسیدی!
والا!

-مامان بیشتر متوجه اوضاع خرابه بینمون بود؛ و برای حل این مشکل ما رو فرستادن پیش مشاوره! نمی دونم مشاور خوبی نبود یا اجیر کرده ی خاله ی مکارم بود! بدون هیچ آزمایشی به این نتیجه رسید که من زن گریزم! و تو برقراری رابطه دچار اختلال! هنوزم که یادم میفته می خوام برم مطبشو آتیش بزنم. البته من گردن نگرفتم به هیچ عنوان قبول نمی کردم به مامان و مینا هم گفتم که اگر بابا و بقیه بویی ببرن دورمو باید خط بکشن! اوضاع بین من و مینا بدتر می شد اون دوست داشت باهاش برم بیرون بگردم خرید کنیم مهمونی بریم اما من فقط می پیچوندمش.

پس دختره ی بدبخت و زجر کش کرد!

-تو همین اوضاع بد من و مینا هم... میلاد و زنش از هم جدا شدن و ابلیس دوم هم بعد مینا وارد خانواده امون شد؛ هما! 
سعی می کنم به طرز حرف زدنش راجع به هما نخندم اما جدا ابلیس دوم واقعا لغت خنده داریه برای توصیف یه آدم!

-با ورود هما اوضاع بدتر شد مینا ازش خط می گرفت! حالا دیگه سرکوفت می زد و از قالب اون دختر مثلا عاشق بیرون اومده بود! یادمه اواخر شهریور ماه بود نزدیک غروب اومده بودم خونه دیدم هیشکی نیست و دختره ی احمق مثل اجنبی ها لباس پوشیده و منتظر منه! دعوای سختی کردیم و منم تا تونستم زدمش! 
به اینجا که می رسه و نگاه من مات میشه نیم خیز میشه.
-من ازش بدم می اومد و اون هی داشت خودشو به من تحمیل می کرد هزار  بار ازش خواستم که با هم به خانواده هامون بگیم به درد هم نمی خوریم‌ بریم پی زندگیمون! عذاب نکشه؛ عذاب نکشم! می گفت نه من عاشقتم می میرم بدون تو! اما همه ی  حرف ها  و چرندیاتش مفت نمی ارزید! چشمش دنبال پول و پله ی بابا بود فکر می کرد من براش یه حساب بانکی هستم که تا ابد ساپورتش می کنم! اما من دستشو خونده بودم خیلی وقت پیش  درست زمانی که می اومد خونه امون و از جیب من و منیژه پول بر می داشت، حتی با مامان هم این کار و می کرد و من نتونستم هیچ وقت این رو به کسی بگم! مشکلات اخلاقی زیادی داشت که نمی تونم همه رو برات دونه به دونه نام ببرم! من ازش نفرت داشتم و اون چند بار به من انگ خواجه بودن زده بود! و حالا برای اغفال کردنم تو خونه ی پدریم زمانی که حتی عقد هم نکردیم برام نقشه کشیده بود! 

رگه های سرخ دور مردمک چشماش پدیدار میشن. دراز می کشه و تنه اش و کمی بالاتر میاره و می غره‌.
-باید می کشتمش! می دونی اشتباه من کجا بود؟ اونجا که فکر کردم اگر بابا رو نتونم قانع کنم این دختره ی آشغال و می تونم قانع کنم که خودش با پای خودش از زندگیم بره بیرون؛ اما نشد! با هما شده بودن دوست جون جونی و برای من و اون میلاد بدبخت نقشه می کشیدن! اما من میلاد نبودم که گول ادا و اطوارهاشو بخورم‌‌. بعد این که طوری زدمش که راهی بیمارستان شد، تازه لجبازی شروع شد! وقتی بابا بعد این که از قضیه خبردار شد و برای اولین بار دست روم بلند کرد بدون این که توضیحی ازم بخواد، انگار یه اژدها توی درونم و بیدار کرد! من هیچی نگفتم حرفی نزدم اما دیگه اون مرتضی دیروز نبودم‌‌! اصرار مامان برای رفتن پیش اون عفریته و طلب بخشش راه به جایی نبرد! کم کم پای باقی فامیل هم به این اختلاف باز شد همه می خواستن بدونن مشکل کجاست و چجوری میشه حلش کرد که خوب من تن نمی دادم به این نشست ها! فکر می کردم خودِ بدبختش بی صدا بعد اون تحقیر و کتکی که روش پیاده کردم می ذاره میره! اما زهی خیال باطل؛ خانوم نه تنها نرفت که جلوی کل فامیل اعلام کرد که با اینکه من مردونگی ندارم و مشکل دارم حاضره به پام بمونه تا خوب بشم! 
خنده ی بلند و هیستریکش عصبی بودنشو نشون میده‌ دستمو روی زانوی تا شده اش می ذارم و آروم نوازشش می کنم نگاه غمگینم و خنده ی عصبی  که خیال بند اومدن نداره.
-قسمت جالبش می دونی کجاست نیکی؟! نمی دونی نه! خوب بذار برات بگم. قسمت جالبش این بود که بابام نزد تو دهنش که خفه شه! باورش کرد! ازش عذر خواهی کرد و یه سرویس طلا هم براش خرید به پاس این همه زنیتی که خرج منِ نامرد کرد!






نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر