علی آقاپور نظرات دوشنبه 16 اردیبهشت 1398 ، 12:16 ق.ظ
رابطه/70

 سهیل-اولویت شوهره بعد شکم.
-عه! شوهر شکمش که خالیه اولویت هاش تغییر میکنه.
«خندید و گفت:» خیلی نامردی یعنی من انقدر شکموام؟
«با خنده گفتم:» شک داری؟ هستی عزیزم شک نکن.
اون شب تا دمدمه های صبح فقط فکر و خیال توی سرم بود، اصلا برای چی باید برم خونه مادرشهاب؟ شهاب کم بلایی سر من نیاورده بود، خدا لعنتش کنه، تنم میلرزه وقتی به اون موقع فکر میکنم. نباید حرف مامانو گوش میکردم. نه....نه باید برم و به گوش شهاب برسه که نزدیکم بیاد ایندفعه دیگه سهیل امونش نمیده. وای کجای زندگیت بیاد؟ دیگه زن سهیلی! باید برم که سمیرا منو ببینه، اون آتیش بیار معرکه منو ببینه. زینت خانوم و خواهر های شهاب که اونهمه سرکوفت بهم میزدن منو ببینن. سهیل بفهمه خونه ی مادر شهاب رفتی خیلی ناراحت میشه!
از کجا بفهمه؟ اصلا قبل از اینکه سهیل برسه میایم سرکوچه که نفهمه بعد هم به قول مامان سهیل که خونه ی مادر شهابو نمیشناسه!
برگشتم به سهیل نگاه کردم، پشت کرده بهم خوابیده بود، اگر سهیل وارد زندگیم نمیشد چه اتفاقات بدی برام می افتاد، حالم هنوز بد و افسرده بود، سهیل هدیه ی خداست! حاضر نیستم با چیزی عوضش کنم، نزدیکش رفتم و از پشت بغلش کردم. پیشونیمو بین دو کتفش چسبوندم. کاش نُه سال زندگی بیخود و بی ثمر و بی هدفم جای اینکه با اون آشغال بگذره در کنار تو میگذشت، مطمئن بودم تا الان خیلی چیزای خوبی بدست آورده بودم، از جمله بهترین لحظات و بهترین خاطرات....
صبح که سهیلو راهی سرِ کار کردم به سمت خونه ی پدریم راه افتادم، آتیه هم اومده بود. مامان تا منو دید قد و بالامو وارسی کرد، با تعجب به آتیه نگاه کردم و آتیه عاصی شده گفت:
-مــــامـــــان!!!!!
مامان-دهنشو باید بست.
-دنبال چی میگردی؟
«مامان آستینمو بالا داد و گفت:» عه! چرا اون النگویِ پهنتو ننداختی؟
-مگه دارم میرم شو اجرا کنم؟
«با حرص گفت:» آره، آره، شو اجرا کن تا چشمای حریص و کینه توزشون دربیاد، تو فکر کردی سفره انداخته برای چی؟ که دعا و ثنا کنند؟ سفره انداخته که مارو بکشونه اونجا چون میدونست مهمونی بده نمیریم. خودشونم که نمیتونند راه بیوفتن بیان خونه ی تو مهمونی که بفهمند تو چیکار میکنی، پس نقشه کشیدن.
آتیه-تو اگر میدونی نقشه کشیدن پس چرا هی اصرار کردی که بریم؟
مامان-که گلابتونو ببینند، بفهمند که از پسرشون صد برابر بهتر گیرش اومده.
«آتیه سری به طرفین تکون داد و گفت:»
-خب این که شد همون اخلاق اونا!!!! ماهم مثل اونا شدیم که!!!
مامان-نه.
«ابروشو بالا داد و درحالی که به سمت آشپزخونه میرفت گفت:»
-شماها حس منو نمیفهمید، به خاطر باباتون توی این سالهایی که بچه ی منو عذاب میدادن دندون سر جیگر گذاشتم و هیچ وقت هیچی نگفتم، حالا که از هم جدا شدن رفته خواهر سمانه رو گرفته و گلاب هم با سهیل ازدواج کرده، وقتشه حرف که بزنند توی دهنشون بکوبم.
«آتیه پوزخندی زد و با چشم و ابرو به سمت مامان اشاره کرد:»
آتیه-بزنه تو دهنشون! کی؟ شما؟!!!! حرفایی میزنه که چغندر روی سر من سبز بشه، سمانه نزایید؟ ولله فیل هم بود که تا الان زاییده بود؛ ماه از دستش در رفته؟
مامان-چه میدونم! اگر زاییده بود که شیپور دست خاندانش بود.
«آتیه سقلمه ای بهم زد و گفت:» سهیل میدونه؟
-فکر کن بدونه! وای نه معلومه که نمیدونه.
آتیه-دلم شور میزنه، سهیل نفهمه. سهیل مثل اصغر ترقه میمونه، خوبش خوبه، قاطی که میکنه باباشم نمیشناسه.
-توروخدا دل منو به شور ننداز، از یه طرف به خاطر همین میخواستم نیام و از یه طرف دیگه میخواستم بیام که سمیرا منو ببینه؛ میدونی حس میکنم با دیدن من توی دهنش میخوره.
«آتیه لبخند غمگینی زد:» میفهمم.
بعد از ناهار حاضر شدیم، آرایش کردم و برعکس قبلا ها لباس مناسبی پوشیدم، نه خیلی باز و نه خیلی ساده و نه تشریفاتی! سرویسمو انداختم و علاوه بر حلقه ام یه انگشتر مدل گل هم توی دستم کردم. نمیخواستم فکر کنند هرچی دارمو ندارم انداختم و اونجا اومدم.
آژانس گرفتیم و راهی شدیم، قلبم به شدت می کوبید، ممکن بود خیلی هارو ببینم از جمله عمه ام که مسبب اصلی ازدواج من و شهاب بود. بالاخره جلوی خونه ی زینت خانوم پیاده شدیم.
*






نظرات

  1. مریم سه شنبه 17 اردیبهشت 1398 12:04 ق.ظ
    ادمبن امشب پارت داریم؟کی میزارین؟
    • علی آقاپور
      اگه دریافت شه میزاریم

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر