علی آقاپور نظرات پنجشنبه 29 فروردین 1398 ، 07:55 ب.ظ
عاشقانه اشتباه کردم/60

زنگ  تلفن همراهش سبب خیر میشه! داد و بیداد هاش قطع میشه اما ضربان به وحشت افتاده ی قلب بی نوای من، نه!
-جانم مامان!
-خوبه مامان جان نگران نباش! گوشی دستت!
با اخم و تخم گوشیو سمت منیژه می گیره! منیژه تقریبا با ترس و لرز گوشی و از دستش می گیره و با عجله از کنارمون میره! 
من هم که خبردار ایستادم از غضب نگاهش در امان نمی مونم! 
-والا بخدا من با آقا فرهاد، دستم تو یه کاسه نیست!
همین جمله که در قالب کنایه بیان کردم؛ پتانسیل اینو درش ایجاد می کنه که بیاد و یکی از فن های جکی جان و روم پیاده کنه! اما از تقصیراتم می گذره و با غیض ازم طلب یه لیوان آب می کنه!

این بلاهایی که اول زندگی مشترکمون، بر سرمون نازل میشن؛ جز بلایای طبیعی محسوب میشن یا که نه؟! که اگر میشن، برم از دولت درخواست غرامت کنم!

مرتضی که با اعصاب خراب، به اتاق میره منیژه پژمرده روی کاناپه دراز می کشه ک زانوهاشو تو شکمش جمع می کنه دلم برای حال بدش به درد میاد، اما انصافا می شد یه کم خوددار تر می بود!
کنارش می شینم چشماش  از شدت گریه سرخ سرخه...
نگاهم می کنه.
-هر دو استادیار یه دانشگاه بودیم! از همون اول که دیدمش به دلم نشست؛ اهل نخ دادن نبود، خیلی رسمی ازم درخواست ادرس خونه امونو کرد و گفت که برای امر خیر می خواد! همراه خانواده اش پا پیش گذاشت! بابا مخالفت کرد میلاد هم مخالف بود! مرتضی که نبود مامان هم حرفی نمی زد! علت مخالفتشون هم این بود که سرمایه ی کافی برای شروع زندگی و نداشت! پدرو مادرش فرهنگی و بازنشسته ان، مستاجر هستند! یه ماشین داره از دار دنیا که اونم به زور قسط و وام گرفته! جواب رد بابا براش گرون تموم شد،‌ من دیدم چطوری غرورش خورد شد اما دوباره پافشاری کرد منم باهاش هم صدا شدم! گریه کردم اعتصاب کردم تا بالاخره راضی شدند! اوضاع اقتصادی و می بینی که؛ شرایط بدی داره هر چقدر جمع می کنیم همه چی دوبله می شه! کمک خانواده امو قبول نمی کنه، قبولم نمی کنه فعلا بریم تو یه خونه تو منطقه ی پایین!  بابا بعد عمل قلبش اصرار داره هر چی زودتر بریم سر خونه زندگیمون نگرانه! فرهادم نمی تونه که...

دوباره بغضش می شکنه!
-نمی دونی چقدر سخته برام...
به سمتش میرم بغلش می کنم منم که کم طاقت بین این که بغلش کردم میزنم زیر گریه! 
یکی بیاد من و دلداری بده!
-چتونه شما دو تا!
صدای توبیخ گرش باعث میشه هر دو دستپاچه از بغل هم بیرون بیایم و چون شتاب به خرج دادیم به اتفاق هم از روی کاناپه پرت میشیم پایین!
جن هم نیست،‌دو تا بسم الله بگیم غیب شه بره!
-پاشین ببینم!
هر دو بلند می شیم من که پهلوم خورده به پایه میز و دردم گرفته دستم و به پهلوم می گیرم و کمی خم میشم و با ناله می گم:
-مرتضی کی بشه من به خدمتت برسم خدا داند! زهره امونو ریختی امشب تو! هی صداشو می ندازه پس سرش آدمو نصفه جون می کنه! 
سرمو که بالا می گیرم چشمای از درد مچاله شده امو باز می کنم مرتضی رو می بینم که گوشه ی چشماش چین افتاده و منیژه که پقی می زنه زیر خنده‌! 
مرتضی نزدیکم میشه دست به کمر می زنه و با اخمی تصنعی می گه:
-به خدمتم برس ببینم!
میون درد می خندم و به خنده می ندازمش.
-چه هیچی نشده برام دور برداشته!
با لحن شوخی این جمله رو میگه و چشمکی هم به خواهرش می زنه.
چشمک من کو پس؟!

منیژه که روی کاناپه خوابش برد، از نیمه شبم گذشته بود. مرتضی هم تو اتاقمون خوابش برده، بی خوابی زده به سرم دلم می خواد هوا بخورم. یه لیوان چای داغ برای خودم می ریزم و به تراس کوچیک خونه امون می رم.  همون جا کف زمین می شینم زانوهامو تو شکمم‌ جمع می کنم و لیوان چای و که بین دستام به آغوش گرفتم، روی زانوهام می ذارم.  دیدن این زاویه ی نه چندان زیبا از تردد ماشین ها هم؛ تو دل سیاهی شب خالی از لطف نیست!

به مشکلات منیژه فکر می کنم، دختری که غرق رفاه و آسایش بزرگ شده و به خودم و نرگس! چه دنیای عجیبی؛ چه بازی هایی که با آدمی نمی کنه!
به مرتضی عمیق تر از همیشه فکر می کنم، و چقدر عمیق تر از هر وقت دیگه ای بهش  حس وابستگی می کنم.

-نصفه شبی اینجا چیکار می کنی؟
نیمچه لبخندی می زنم سرم و بالا می گیرم، به چهار چوب بازمونده، تکیه داده و موهای بهم ریخته اشو با فشار انگشتاش بیشتر بهم می ریزه.
-خوابم نمی برد!
یک قدم برمی داره و کنارم جا می گیره. لیوان چایمو تصاحب می کنه و زانوهاشو مثل من جمع می کنه و به روبرو خیره میشه.
-اگه‌ منم شرایط فرهاد و داشتم  باز زنم می شدی؟
سوال غیر منتظره اش باعث خنده ام میشه! 
-کجای حرف من‌ خنده دار بود؟
-اعتماد بنفس کاذبی که داری قابل تحسینه! تو شرایطت بدتر از فرهاد بود! باور کن من بیشتر از خواهرت از خودگذشتگی کردم...
لحن شوخم و یک تای ابروی بالا رفته اش.
-یعنی می خوای بگی که فرهاد بهتر از منه!؟
-من غلط بکنم!
با جدیت ازم رو برمی گردونه و یه قلپ از چایِ من‌ می خوره!
-اه؛ اینم که یخ کرده! 
-حالا قراره چی بشه؟
چایی که یخ کرده رو همچنان می خوره.
-چی قراره چی بشه؟
-مشکلی که منیژه و نامزدش دارن ومیگم!
اه بلندی می کشه و چای نیمه خورده رو به دست من میده.
-کمک ما رو قبول نمی کنه!
-چطوری خواستین کمک کنید که قبول نکرد!
متعجب نگاهم‌ می کنه و در جوابم میگه:
-منظورت چیه؟
-منظورم اینه که بهش گفتین ما تمام مخارجتونو می دیم بیا برو سر زندگیت؟!
-پس چی می گفتیم!
-باید طوری می گفتین که حس نکنه یه بی عرضه ست! اصلا خود تو هم می تونستی تو خفا بهش کمک کنی به عنوان قرض! این که میگین بیا ما خرجتو‌ میدیم دست زنتو بگیر ببر، واسش گرون تموم شده! بالاخره اونم غرور داره...

مرتضی پوف کلافه و بلندی می کشه.
-باید غصه ی غرور آقا رو هم بخوریم!
-مرتضی بدجنس نباش!
نیم‌نگاهی خرجم می کنه.
-باهاش حرف زدم! فردا قرار همو ببینیم توصیه هاتو به کار می گیرم حتما...
تشخیص این که جدی میگه یا داره دستم می ندازه برام ممکن نیست! می خوام به عنوان اعتراض بلند شم و برم که حرفی که می زنه مانع از بلند شدنم میشه.
-چرا فکر می کنی تو بیشتر از منیژه از خودگذشتگی کردی؟ تا جایی که می دونم من مشکل حادی ندارم! یا شاید چون فکر می کنی من یه کلاهبردارم... 
با تلخندی جمله اشو کامل می کنه.
-خیلی خانومی کردی که موندی به پام!

-مطمئنی من فکر می کنم که کلاهبرداری؟! حس خودت نسبت به خودت همچین‌ چیزی نیست که در کمال بی رحمی به حس من نسبتش می دی؟!

نگاه غضبناک و برخورده اش و منی که محکم و با دلی گرفته چشمامو ازش می گیرم.
-باشه تو درست میگی! حس تو چیه؟
نمی فهمم با پیش کشیدن این بحث و کش دادنش چه قصد و نیتی داره؛ نمی فهمم!



-جواب منو بده! احساست راجع به چیزهایی که راجع به خودم و کارام بهت گفتم چیه؟
-بد؛ خیلی بد مرتضی! کدوم زنی خوشحال می تونه باشه از کارهای نادرست همسرش که من دومی باشم؟! معلومه که حس بدی نسبت به کارهای بدی که انجام دادی دارم؛ اما من که اون زمان نبودم! ما که اون روزها با هم آشنا نبودیم؛ اصلا نمی دونستیم مرتضی و نیکی ای تو این شهر وجود داره! برای من الان مهمه، که الان داری چیکار می کنی؛ قدم هایی که الان برمی داری درسته یا غلط! دیواری که برای زندگیمون می چینی کجه یا صاف...
با صدای به شدت آروم اما عصبی توی صورتش کلماتمو می بارم. نگاه پر حرف و البته خشمگینشو از من می گیره، سرشو به چپ و راست تکون میده و فقط یک صدم و ثانیه می گذره که هر دو بازوم میون پنجه های قدرتمندش پیچیده میشن و اه دردناکم تو گلوم توسط بوسه ی غافلگیرانه اش، خفه میشه!

نفسم که به شماره میفته لب از لبم جدا می کنه نفس های داغش روی پوست یخ زده ام؛ پاشیده میشه و با همون نگاه خشمگینش توی صورتم آروم‌ می غره.
-صاف! صاف چیدم، اولین قدم هم برای صاف چیدن این دیوار انتخاب تو بود!

بازوهامو یه ضرب رها می کنه! دردم می گیره، لبام  که به ذوق ذوق می افته؛ و اون به برق اشک تو چشمام نگاه می کنه زمزمه می کنم:
-دیوونه!
تک خنده ی مغرورانه اش و از نظر می گذرونم لیوان چای یخ کرده رو برمی دارم ناراحت و غمگین یقه ی تی شرت گشادشو از پشت می کشم و باقی مونده ی چای و داخلش خالی می کنم و بی توجه به فریادش و کله خری که نصیبم می کنه به اتاقمون‌ میرم.

والا که حقش بود! نبود؟ 
چند ثانیه بعد از من، وارد اتاق میشه تی شرت و در حالی که برام چشم غره میره از تنش درمیاره و سمت من که روی تخت دراز کشیدم پرتاب می کنه! تی شرت و که به بغل گرفتم تا می کنم و پایین تخت‌ می ذارم تا فردا بندازمش داخل ماشین. پتو رو تا روی سرم بالا می کشم چشمامو می بندم که قسمت خالی تخت به پایین فرو می ره! پتو از روم برداشته میشه پاهای بلندش و روی رون هام می ندازه دستشو دور شکمم حلقه می کنه و همه ی منو بدون یک میلیمتر فضای خالی،‌ به خودش پیوند می زنه!
کنار گوشم نفسشو رها می کنه و آروم برام زمزمه می کنه:

-بدم میاد از قهر کردن!
-قهر نیستم؛ دلخورم...
-چرا؟ بد بوسیدمت!
-نه، بدبختی اینه که خوب بوسیدی؛ بد هم خوب بوسیدی!

چشمامو می بندم، دلم می خواد زودتر بخوابم. بوی وحشتناک عاشقانه ای که ازش ساتع میشه رو باید امشب شکست بدم‌.
****






نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر