علی آقاپور نظرات پنجشنبه 29 فروردین 1398 ، 07:53 ب.ظ
هزارتو/69

نگاه خیس و براق افسون بالا اومد و تمنای دلش رو به پولاد وصل کرد ، دلش حکفرمایی می کرد و تنش هر چند خسته و بی رمق اما به بلاخره به منبع حیات رسیده بود.

شوکه شدن پولاد رو حس می کرد اما اهمیتی نمی داد ، دلش سیراب شدن و خوب شدن حال قلبش رو می خواست ، تمام وجودش داد می زد که ببوسه و بوسیده بشه .

چند ثانیه مثل یک عمر گذشت ، نرم نرمک لرزید و قلبش به هیجان افتاد ، تنش گر گرفت و ذره ذره سرما از تنش رخ بست ، خواست عقب بکشه ، سیراب نشده بود اما حداقل راضی بود از عذرخواهیش ، لبخند ریزی زد ، سرش رو فاصله داد و پولاد رو صدا زد .
_پ ...

هر چند که صداش تو نطفه خفه شد و حالا نوبت اون بود که چشم درشت کنه و شوکه بشه .
مرد رو به روش نمی بوسیدش ، قصد جونش رو داشت ، بدون اینکه متوجه بشه از روی صندلی به ردی پاهای پولاد منتقل شده بود .
بدون اینکه متوجه بشه انگشت های پولاد موهای کوتاهش رو نرم به چنگ میکشیدند.
بدون اینکه متوجه بشه لب هاش ، شونه اش ، تمام وجودش درگیر پولادی که عجیب رفتار می کرد ، شده بود .

درگیر دست های بزرگ اما حریصش ، درگیر زمرمه های زیر لبیش ، درگیر لب های وحشی و سیری ناپذیرش .

اب دهنش رو از فرط ترس و هیجان و شادی قورت داد ، دروغ بود اگر می گفت اروم شده !
نه! 
بدتر از هر زمانی قلبش می کوبید و چنان جوش و خروشی به رگ و پی اش افتاده بود که هیچ دریای ابی ، هیچ داروی ارامش بخشی یارای اروم کردنش نبودند .

دست هاش رو هر چند کم جون و لرزون دورگردن مردی که بهش مبتلا شده بود پیچید و چشم هاش رو بست ، زندگی و نفس هاش رو به پولاد سپرد و تو اغوشش حل شد .

تماما به پولاد چسپید و ذره ذره سیراب شد ، از روی پای پولاد به بالا کشیده شد ، روی دست هاش توی اغوشش حمل شد و طولی نکشید که روی تخت فرود اومد .

سرحال تر از قبل خندید  ،  قبل از اینکه پولاد باز هم نفسش رو حبس کنه و به غل و زنجیر اغوشش بکشتش به سرعت دست هاش رو دور گردن پولاد که تنها سر زانوش روی تخت بود پیچوند ، سرش رو کشید زیر گوشش و پر التهاب گفت:
_ خیلی دوستت دارم پولاد ، عزیزترینمی ، عشقمی.

و جراتی به خودش داده و لب هاش رو به گوش پولاد چسپونده و بوسیدش و...

باقی ماجرا به خنده انداختش ، به گریه انداختش ، یه شرم انداختش و به عشق دعوتش کرد.

پولاد چنانی به تخت کوبیدش که حس کرد نفس نمی کشه ، چشم هاش قفل شد روی مردی که نفس نفس می زد و و برای خلاصی از شر دکمه ی بالاییِ لباسش درگیر دکمه های پیراهنش بود .

لبخند فراریش دوباره برگشت ، به سختی لب زد.
_ ب.. بزار .. ک ... کمکت کنم.

و دست هاش رو جلو برد تا دکمه ی بالاییِ پیراهن پولاد رو باز کنه که مهلت پیدا نکرد ، پولاد با یک دست هر دو دست افسون رو گرفت و بالای سرش قفل کرد و در همون حال غرید .
_ نکن دختر ، امشب همین ذره جونی که تو تنت مونده رو هم میگیرم افیون.

افسون ناخوداگاه از سر قفل شدن دست هاش تکوتی خورد و تته پته کنان پرسید.
_ م...من؟

پولاد فشار نرمی به مچ هر دو دستش اورد ،  نیشخندی نابکار زد و جواب داد.
_ اره تو ... تویی که خودتم نمی دونی تا چه حد شیرینی .

و بلاخره دکمه ی ازار دهنده ی پیراهنش رو باز کرده و باز با لب هاش احساسات افسون رو به بازی گرفت .


بازویِ سرد افسون رو که در خواب به سر میبرد لمس کرد و نشست ، دخترک چنان با ارامش خوابیده بود که می ترسوندش.
بدونه اینکه متوجه بشه چاقو خورده بود پس می ترسید.
حتی نمی تونست به این فکر کنه که تا چه حد نبود افسون می تونه دردناک باشه .
اخم کرد و زیر لب غرید.
_ نامردم اگه مادرتونو به عذاتون نشونم .

و از سر ناراحتی و درموندگی چنگی به موهاش زده و بوسه ای به گونه ی افسون نشوند .

چرخید و نظری به ساعت انداخت ، ساعت از هشت گذشته بود ، "پوفی" کشید ، باید هر چه زودتر خودش رو به اداره ی پلیس می رسوند و با امیرارسلان صحبت می کرد ، بیشتر از این تعلل در کار جایز نبود ، دلش نمی خواست افسون اسیب ببینه و متاسفانه نمی تونست اون رو هم مثل بقیه مخفی کنه پس باید از تنها راهی که براش مونده بود وارد عمل می شد.

_کجا میری پولاد؟

هنوز از روی تخت بلند نشده با شنیدن صدای خواب الود افسون به عقب برگشت ، با ریدن صورت خواب الود و موهای پریشونش خنده اش گرفت .

بدجنس شد.
_ میرم خونه اقای شجاع.

افسون لب برچید و مثل بچه ها گوشه ی پیراهنش رو به چنگ کشیده و غرولندکنان گفت:
_ خونه اقا شجاع سوزن دارن .


خنده ی پولاد بیشتر شد ، خم شد ، بوسه ای به شقیقه ی افسون نشوند و گفت:
_ بگیر بخواب من کار دارم یکم دیگه برمی گردم.

افسون با لجبازی لباسش رو سفتتر گرفته و سرتکون داد.
_ نوچ ، اول بگو کجا میری؟

پولاد‌ سری به تاسف تکون داد ، دست افسون رو نرم از لباسش جدا کرد و در حالی که به سمت کمد می رفت گفت:
_ پیش امیر ارسلان ، این قضیه رو هر چه زودتر تموم کنیم به نفع همه اس.

افسون نشست و سرش رو پایین انداخت، به فکر فرو رفت و گفت:
_ واقعا اون گروهو از بین برد؟ اخه چند بار تا الان خواستن شروع کنن ولی نشده... واقعا میشه کاری کرد؟  

لحظه ای سکوت برقرار شد ، ذهن پولاد هم از ابتدا درگیر این موضوع بود اما هیچ جوابی برای چنین سوال سختی نداشت تنها می دونست که تا به الان خبرچین هایی که با پول خریده بودشون به احتمال زیاد اطلاعاتی که می خواست رو جمع اوری کردند پس لباس عوض کرد و جواب داد.
_ توکل به خدا ، از اینکه دست رو دست بزاریم و هیچ کاری نکنیم که بدتر نیست.

افسون خمیازه ای کشید ، از روی تخت پایین اومده و زیر لب نالید .
_ اره ولی...

پولاد سوالی گفت:
_ ولی چی؟

افسون نفس عمیقی کشید ، نزدیکش ایستاد و لبخند زد.
_ هیچی فقط مواظب خودت باش ، جناب حافظ.

پولاد به تاسف سری تکون داد و به تبعیت از افسون که تظاهر به اروم بودن می کرد کراواتی از کمد بیرون کشیده ... در کمال پرویی به سمت افسون گرفته و دستور داد.
_ببندش. 

افسون ابرویی بالا داد ، بدون اینکه علاقه ای به گریه زاری و منفی بافی داشته باشه حرصی به پولاد توپید.
_نوکر بابات ...

و زیر نگاه تیز و خشنش لب فشرد.
 _بنده منشیتون بودم نه نوکرتون ...

نگاه پولاد برقی زد ، موزیانه به در اتاق اشاره کرد.
_کلیدشو میخوای اینو برام ببند و گرنه باید بمونی و شب تو تختم بخوابی!

افسون عصبی لب فشرد ، بلاجبار جلو رفت و کروات رو گرفته و زیر نگاه خیره اش دور گردنش انداخت ، گونه هاش داغ شد .

پولاد مردونه خندید و پرسید.
_بهم میاد ؟

افسون که حال و هواش کمی عوض شده بود گیج نگاهش کرد و به صورت خودکار گفت:
_خوشکله، جیگر شدی لامصب ...

و سریع به خودش اومده ... روی دهنش کوبیده به سمت در راه افتاد اما با در بسته مواجه شده و شرمزده برگشت که خودش رو داخل سرویس بهداشتی پنهان کنه ، هر چند که دیر شده بود ...پولاد افسون رو بین در و خودش گیر انداخته و بدجنس گفت :
_خوب بقیش ...

افسون لب برچید و غر زد.
_اذیت نکن پولاد ، اصلا مگه کار نداری خوب برو به کارت برس.

پولاد پر از شرارت خندید .
_ جیگر و لامصب بودم که؟
_ چیه خوب  ، از دهنم در رفت.
 
پولاد تک ضرب خندید ،حالش بهتر شده بود،  عقب رفته و گونه ی افسون رو بین دو انگشتش گرفت و فشرد ...در جواب غر غر زدن های افسون بابت رها کردنش لبخند نرمی زده و گفت:
_ بار اخرت باشه بهم میگی جناب حافظ ، فهمیدی چرچیل جان؟


تمام اطلاعاتی که لازم داشت از قبیل:
_ هویت ها ، حرکات ، مراوده ها ، تاریخ حمل محموله ، تاریخی مبنی بر شروع عملیاتی کوچک و گروگان گیری یک زن و خیلی از چیزهایی که به صورت عادی نمی شد بهش دست پیدا کرد رو از طریق ایمیل دریافت کرده بود و صد البته بابت این اطلاعات پول زیادی هم خرج کرده و به خبرچینش قول داده بود اگر اطلاعات اشتباه باشند بدون می کشتش.

بازی ، بازیِ مرگ بود .
شکی درش وجود نداشت که باید تهدید می کرد و  واقعیت رو می فهمید ، پوزخندی زد ... هنوز به این اطلاعات اطمینان کامل رو نداشت پس برای اینکه خیالش راحت باشه خبرچبن رو بعد از فرستادنِ اطلاعات خبرچینش رو تحت نظر گرفته بود .

جرعه ای از قهوه اش نوشید ... گوشی اش رو لب تابش وصل کرده و زیر لب گفت:
_ بزار ببینم چی فرستاده!

وقتی اطلاعات رو دید ابرو بالا داد و گفت:
_ چه عجب ، انگار درستن .

و دستش رو زیر چونه اش زده و با نیشخند خیره به صفحه ی مونیتور شد ... با این اطلاعات می تونست گروه مهرافتاب رو به همراه پلیس دستگیر کنند و یکبار برای همیشه پرونده ی این موضوع رو ببندند.

با راحتیِ خیال کمرش به پشتیِ صندلیش کوبیده و باز نیم نگاهی به صفحه ی مملو از اطلاعات انداخت ، چند ثانیه بعد اخم کرد.

مختصات و تاریخ گروگانگیری زن رو از سر کنجکاوی مرور کرده بود ، مختصات محلی که ثبت شده بود و بعضی از هویت ها براش اشنا بود .
بیشتر اخم کرد وقتی یک سری چیزها در مورد رد گم کنی و دزدیدن و گروگان گیری یادش اومد .

دندون هاش رو بهم فشرد و بلافاصله گوشی اش رو برداشت .
عجله داشت و تا حدودی احساس ترس می کرد ، بهتر بود هر چه زودتر دست به کار می شد پس به محض اینکه تماس وصل شد تقریبا با صدای بلند گفت :
_علی زود باش و افسونو از راه مخفیِ خونه ببر بیرون ، حواست باشه هیچ احدالناسی متوجه نشه ، حتی بقیه ی محافظا ...

به سرعت دستورش اطلاعت شد .
_ چشم قربان ولی اتفاقی افتاده؟

خشمش رو به سختی فرو داد ، صداش اما پر از نفرت بود.
_ احتمالا به خونه حمله کنن .
_ همین الان میرم قربان .


مکثی کرد ، بازدمش رو بیرون داد ، تن صداش پایین اومد.
_ علی؟

صدای علی پر از تعجب پرسید.
_ بله قربان؟

چشم بست و گفت:
_ حواست بهش باشه .

علی که انتظار صدای خواهش وارِ پولاد رو نداشت از شدت شوک به تته پته افتاد .
_ چ... چشم قربان .
_ خوبه... برو .

و تلفن رو بی حرف اضافه قطع کرده و اینبار با تلفنی که باهاش تماس های خاص و بدون ردیابی می گرفت  ، شماره گرفته و به محض وصل شدنه  تماس گفت:
_ باید ببینمت امیرارسلان ، خیلی مهمه .

امیرارسلان متعجب پرسید.
_ چی شده که از این شماره استفاده کردی؟

از پشت میز بلند شد و جواب داد.
_ بیا همون محل همیشگی ولی حواستو جمع کن انگار زیر نظر دارنمون.

تعحب امیرارسلان بیشتر شد ، پولاد مضطرب بود.
_ حالت خوبه؟

پولاد ضربه ی ارومی به پیشونیش کوبیده و بی حوصله جواب داد.
_ خوبم خوبم ... فقط بیا اونجا .
_ خیلی خوب ولی بگو چه خبره..

گوشی موبایل رو بین انگشت هاش فشرد ، جواب داد.
_ اطلاعات گروه مهرافتابو گیر اوردم ، اطلاعات خبرچیناشونو هم گرفتم ، بدتر از اونو اینکه این همه مدت اینا دوتا خونه با من فاصله داشتن و خودم خبر نداشتم .


طبق عادت همیشگی و به شکلی عادی ماشین رو تا داخل خونه هدایت کرده و بدون اینکه رفتار خاصی از خودش نشون بده راه اتاق رو در پیش گرفت ، شک داشت بین افرادش نفوذی وجود داشته باشه اما باید احتیاط رو رعایت می کرد .

وارد اتاق شد ، در رو پشت سرش بست و با همون تن صدای همیشگی اش رو به زن روبه روش سلام داده و گفت:
_ امروز چه طور بود؟

زن از روی مبل بلند شد و به حالت خبردار ایستاد ، جواب داد.
_ ممنون قربان !

پولاد اخم آلود و جدی گره ی کراواتش رو شل کرده و جلو رفت ، پرسید.
_ می دونی که باید چی کار کنی؟

زن اب دهنش رو قورت داد ، پولاد به شدت عصبی و ترسناک به نظر می رسید.
_ب.. بله قربان ، جای خانوم رو پر می کنم.

پولاد در کمد رو باز کرده و کراوات و کتش رو داخلدکمد جا داده و به سمت در حرکت کرد اما قبل از بیرون رفتن برگشته و با خشونت هر چه تمام تر گفت:
_ حواستو جمع کن ، زیادم از ساختمون بیرون نیا ، نمیخوام بفهمن دارم بهشون کلک میزنم ... من دارم میرم بیرون ، هیچ کس وارد این قسمت نمیشه مگر من بهشون بگم پس تو هم نرو قستمتای دیگه.

زن اب دهنش رو قورت داده و اطاعت وار جواب داد.
_ چشم اقا.

پولاد نگاه سنگینی بهش انداخت ،  از اتاق خارج شد و زن رو به حال خودش تنها گذاشت ... از نبود محافظ ها استفاده کرده و خودش رو به اتاقی که هیچ کس به جز علی از وجودش خبر نداشت حرکت کرده و خودش رو به موتور سیکلتش رسوند .
لباس عوض کرده کلاه کاسکتش رو به سر گذاشت و با گوشیِ یدکی اش شماره گرفت .
می خواست از افسون خبر بگیره .
بعد از در حدود ده ثانیه زنگ خوردن تماس برقرار شد و علی جواب داد.
_ الو سلام قربان .
_ سلام کجایید؟ 
_ تو راهیم قربان ولی ...

اخم کرد و تقریبا روی موتور سیکلت نیم خیز شد .
_ ولی چی؟ 

صدای جابه جا شدن اومده و بعد علی با اروم ترین حدی که می تونست صحبت کنه جواب داد.
_ گفتید مدام در حرکت باشم تا خبرم کنید ولی فکر میکنم دارن تعقیبمون میکنن ... به نظرتون عجیب نیست که حمله نمی کنن و اینکه این تعقیب چند دقیقه ای بیشتر نیست شروع شده  ... به نظرم عجیبه این مدل تعقیب کردن.

خون پولاد به جوش اومد ... با انگشت هاش پیشونی اش رو پوشوند و چشم بست ، چند لحظه به فکر فرو رفت و بعد گفت:
_ احتمالا می دونن من خبر دارم و میخوان اینجوری ازم زهر چشم بگیرن تا تو عملیات شرکت نکنم ، تو بگو چی تو سرته؟

علی لب هاش رو بهم فشرد ، نیم نگاهی به صورت مضطرب و ناراحت افسون انداخت و پرسید.
_ مطمئنم که هیچ کس از راه مخفی خبر ندارن ، می تونم با اطمینان بگم هیچ کس وقتی از خونه خارج شدیم تعقیبمون نکرده چون گوشیِ خانوم خاموش بود و بعد از روشن کردن گوشی این اتفاق افتاد  پس حتما از طریق تلفن افسون خانوم دارن تعقیبمون می کنن و وقتی متوجه شدن داریم حرکت می کنیم راه افتادن این سمتی‌.

پولاد لب هاش رو بهم فشرد ، به فکر فرو رفت و گفت : 
_ ادم میفرستم جاتو باهاشون عوض کنی ، کاری می کنم شلوغ کاری بشه و بعد گوشی رو بزار تو ماشین گروه دوم ... اینجوری راه تو واسه بردن افسون اسون تر میشه ، بعد بهت میگم کجا ببریش ... متوجه شدی؟
_ بله قربان .
_ خوبه .

تماس رو قطع کرد و شماره گرفت ، وقتی تماس وصل شد درخواستش رو مطرح کرده ، تلفن رو قطع کرده و با پوزخندی زهراگین نیم نگاهی به به عکسِ روی صفحه ی موبایلش خیره شد ، از موتور پایین اومد ، کلاه کاسکتش رو با کلاه و عینک عوض کرده ، بعد از برداشتن اسلحه اش سوار تاکسیش شده و از خونه خارج شد .

قبل از اینکه افسون رو ببینه حسابی داشت که باید تصفیه می کرد  پس به سمت مقصد مورد نظرش راه افتاد .
بدون شک امشب کسی رو زخمی می کرد!


سوار موتورش بعد از دادن دستورهای لازم به سمت محلی که افسون اونجا بود رفته و دورادور مشغول تماشایِ چگونگی فرار افسون و گیر افتادنِ افراد مهرافتاب شد.

پوزخندی زد ، افراد مهرافتاب با دعوای ساختگی ای که راه انداخته بودند گرفتار شده و یکی پس از دیگری زیر مشت و لگد قرار می گرفتند ، نفسی گرفته و موتورش رو راه انداخت ، در وهله ی اول باید مطمئن میشد هیچ کس افسون رو تعقیب نمی کنه پس به محض حرکت کردن ماشین علی و جابه جا شدنه تلفن به ماشین دیگه در کمال احتیاط پشت سر ماشین حرکت کرد .

ده دقیقه بعد وقتی حدسش درست از اب در اومد در حین حرکت شماره ی علی رو گرفته و تنها گفت:
_ بپیچ تو یه جاده ی خلوت و یه گوشه وایسا.

و سرعتش رو کم کرده و در ابتدا خودش رو پشت سر موتور سواری که ماشین علی رو تعقیب می کرد قرار گرفته اخم کرد . 
چند خیابون رو رد کردند و بلاخره به یک کوچه ی خلوت رسیدند ، به همین دلیل موتور سواری که پشت سر ماشین حرکت می کرد بدون اینکه متوجه ی حرکت پولاد بشه گوشه ای توقف کرد و به تماشا ایستاد .

بلافاصله موتور رو پارک کرد و بدون اینکه سروصدایی ایجاد کنه پشت سر موتور سوار حاضر شده و چاقو اش رو بیرون کشید ... لحظه ای مکث کرد ، بعد سوتی زده و با لبخندی پلید و بدون اینکه مهلتی به موتور سوار که به تازگی متوجه ی حضورش شده بود بده ، از پشت مهارش کرده ...چاقو رو زیر گردنش گرفت و گفت:
_ اگه دلت نمی خواد رگ گردنتو ببرم زر زر نکن .

و اون رو با علم اینکه کسی داخل کوچه نیست به جلو هل داده و به سمت ماشین هدایت کرد .

علی به محض دیدن پولاد و فردی که چاقو زیر گردنشه با گفتنِ " پیاده نشید " رو به افسون ،  پیاده شد و خودش رو به پولاد رسوند اما پولاد اجازه نداد حرفی بزنه و پیش قدم شد .
_سریع از پشت ماشین طناب بیار ، خوبم بگردش بعد دست و پاشو ببند و بندازش تو صندوق عقب ... خودتم موتورشو یه گوشه ای پنهان کن و موتور منو بردار بیا خونه ی همیشگی ، حواست باشه کسی نبینتت .


_


ماشین رو داخل خونه ی کوچکی که فاصله ی کنی تا عمارت داشت و هیچکس از وجودش خبر نداشت پارک کرده و رو به افسونِ مضطرب گفت:
_ اروم باش افسون ، حواسم به همه چیز هست.

و خواست از ماشین پیاده بشه که افسون بازوش رو گرفت و نالید .
_ پولاد حداقل بگو چه خبره ؟ اقا علی هم که اصلا حرف نمیزنه ... فقط اومد منو برداشت و از خونه اورد بیرون ، حالا که ادم انداختین پشت ماشین و اوردیم یه خونه ای که قبلا ازش خبر نداشتم

پولاد بازدمش رو بیرون فرستاده و جدی شد ، می دونست که افسون حق داره ، ترسیده و نمی دونه تو چه موقعیت خطرناکی قرار داره پس بهتر بدد که در وهله ی اول ارومش می کرد و کم کم موقعیت رو براش شرح می داد.

_ اول بریم تو خونه ، همه چیو بهت میگم .... نگران اون ادمی که تو صندوق عقب هستم نباش... اون یکی از ادمای مهرافتابه ... نگرفته بودمش الان جاتون لو رفته بود.

و با گفتنِ "پیاده شو"  از ماشین خارج شده و افسون رو که هنوز در ناراحتی به سر میبرد تا داخل خونه همراهی کرد.


دوساعت بعد ....


بعد از بازجویی فردی که دستگیر کرده بود و توضیحاتی که به افسون داده بود ، افسون دست از بحث و مخالفت برنمی داشت اما پولاد هم نمی تونست صبر کنه و باید به کاری که ناتموم گذاشته بود می رسید پس بعد از بحثی که به نظر می رسید هیچ وقت تموم نمیشه هر دو طرف صورت نگران افسون رو گرفته و با جدیت گفت :
_ افسون ... من باید برم ، بحث نکن عزیز من .... راه دیگه ای نداریم ... نمی تونم بشینم و ببینم خانواده ام تهدید میشن ...  باید برم.

چشم های افسون پر از اشک شد و نالید .
_ اخه بری ، کجا بری ؟ دست خالی ، بدون هیچ پشتوانه ای ... 

و با هر دو دست دو گوشه ی لباس پولاد رو چنگ زده و اشک ریزان گفت:
_ تو رو خدا پولاد خطرناکه ، حلوا که خیرات نمیکنن ... م... می کشنت ... به خدا می کشنت.

و پاهاش از شدت نگرانی و وحشت  نیمه جون شده و تنش به سمت زمین سوق برداشت ، پولاد به شدت اخم کرد ، در دل نگران وعصبی بود اما باید به هر طریقی که میشد افسون رو اروم می کرد پس با همون اخم دخترک رو همراه خودش کرده و روی مبل نشوند ... جلوی پاش زانو زد و با امیدی هر چند واهی گفت:
_ هیچ اتفاقی واسه من نمیوفته ... بهت قول میدم ... 

افسون دندون هاش رو بهم فشرد ، حالا علاوه بر ضعف میلرزید و تمام تنش به سرما نشسته بود اما به هر شکلی که بود خواهش کنان گفت:
_ حداقل به امیرارسلان خبر بده .

پولاد در دل فریاد کشید ، گله کرد که چرا وضعیت به این شکل ورق بخوره که مجبور بشه دست به چنین کاری بزنه اما در ظاهر لبخندی نرم به صورت افسون پاشید و گفت:
_ دیدی که چی گفتن ، نمی تونم به هیچ کس خبر بدم عزیزم .... فقط خودم و خودمم ...

افسون اب دهنش رو قورت داد ، نفس نفس زنان گفت:
_ پس چه جوری میگی سالم بر می گردی ؟ اونا که رحم ندارن ، جونتو می خوان .... خودتم که تنها بری دیگه بدتر ....


و بدون اینکه به پولاد اجازه بده حرفی بزنه ناله وارد گفت:
_ پولاد به خدا من نمی تونم ، بدون تو نمی تونم زندکی کنم ... به خدا میمیرم .... من نمی گم نرو چون می دونم حقم نیست گفتن این حرف ... میگم فقط یکیو خبر کن بدون پشتیبانی نرو ... اخه اگه اتفاقی برات بیوفته من چه غلطی بکنم .... من بدون چیکار کنم ؟ ها؟

پولاد مستاصل نگاهش کرد ، افسون به شدت بهم ریخته بود و به هیچ وجه راضی نمی شد ... از طرفی حق رو به افسون می داد ، چون می تونست تصور کنه اگر وضعیت برعکس میشد و افسون قرار بود به جاش به تنهایی بره و خودش رو تسلیم دشمنش چه حسی بهش دست می داد ... مطمئن بود که این راه بدون برگشته و افسون هم این رو به خوبی می دونست اما ناچار بود و ، ناگریز باید می رفت .... نمی تونست این بار دست روی دست بزاره و به تماشای مرگِ یکی از دیگه از اعضای خانواده اش بشینه .
نمی تونست ببینه اینبار پدرش رو قراره بکشن و صداش در نیاد .... 

از فکر بیرون اومد ...دندون هاش رو بهم فشرد ، افسون سکوت کرده و هیچ صدایی ازش شنیده نمیشد پس سرش رو که پایین رفته بود رو بالا اورد و خواست حرفی بزنه اما با دیدن سر پایین افتاده و صورت سفید شده ی افسون روبه رو شد و از جا پرید .
دخترک از فرط وحشت و نگرانی از هوش رفته بود .


افسون رو پر از نگرانی روی تخت گذاشت و زنی که عهده دار تمیز کردن خونه و مراقبت از خونه بود رو صدا زده و رو بهش با خشونت و عصبانیت گفت:
_ حواست بهش باشه ... من باید برم جایی ... برای یک لحظه هم که شده چشم ازش برنمیداری وگرنه ...

زن لب گزید ، اکثرا صاحب کارش رو اروم دیده بود اما حالا عصبانیتش به نظر ترسناک می اومد  پس تنها به سرتکون دادن اکتفا کرد ... به سرعت خودش رو به افسون رسونده و ایستاد .... پولاد نفسی گرفت ، نگاهی پر از نگرانی به افسون انداخت و  حرصی گفت:
_ از هوش رفته ، من که رفتم کمکش کن به هوش بیاد و نزار از جاش تکون بخوره .

زن زیر لب " چشمی "  گفته و این دست و اون دست کنان پرسید.
_ آقا ؟

پولاد جواب داد.
_ بله؟

زن نفسی گرفت ، نیم نگاهی به افسون انداخته و پرسید.
_ خانوم بیدار شدن اگه پرسیدن کجایید من چی بگم ؟

پولاد به سمت در راه افتاد و در همون حین گفت:
_ خودش میدونه کجا دارم میرم ... فقط نزار تکون بخوره و بره سمت تلفن ....

و از خونه خارج شده  بعد از اینکه دستورات لازم رو به علی داد سوار ماشینش شد و با تلفن شماره گرفت .
تماس بلافاصله برقرار شد ... اخم کرد و تنها گفت:
_ به امید دیدار +


____


دوساعت قبل ..



افسون رو تا داخل خونه همراهی کرده و بدون دادن هیچ توضیح اضافه ای تنهاش گذاشته و اونی که دستگیر کرده بود رو به همراه علی به یکی از اتاق های پشتی بردند اما پولاد بدون اینکه حتی فرصت شروع بازجویی رو پیدا کنه ، مامور دهنش رو باز کرده و با خنده گفت:
_الان یعنی خیلی زرنگی؟ زنتو نجات دادی مرحبا ... خانواده اتو چه جوری میخوای نجات بدی؟

و همین چند جمله تبدیل شد به اتیشی که تمام محاساباتش رو بهم ریخته و تمام دنیا رو بر سرش اوار کرد .

سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و پوزخندزنان گفت:
_ گنده تر از دهنت حرف نزن بچه ... حالا ...

مرد بین حرفش پرید ، بدون اینکه لحظه ای اون لبخند کریه چسپیده به لبهاش پاک بشه گفت:
_ روستای.... خونه .... پلاک .... چهار نفر بودن با سرایدارشون ... خواهرتم که حامله اس ... شوهرشم تازه رفته پیشش ... درست گفتم یا نه؟

پولاد با شنیدن ادرس درست خونه ای که خانواده اش اونجا پنهان شده بودند براشفت ، کنترلش رو از دست داده و عصبی داد زد .
_ چه غلطی کردین؟

مرد تو جاش تکونی خورد و باز هم خندید ... بی خیال و پر از تفریح گفت:
_ خواهرات و باغبونه در رفتن ... دومادت راهی بیمارستان شده و باباتم پیش ماست ... حیف که پلیسا سر رسیدن وگرنه همشونو گرفته بودیم کار دومادتونم تموم کرده بودیم .

خون توی رگ هاش یخ زد ... خواهر حامله اش تا کجا می تونست فرارکنه ، با این استرس و وحشت بی اندازه چه بلایی سرش اومده بود؟ بچه اش چی؟ امیرحسین در چه حالی بود ... ساحره؟ 
تمام این افکار بهش هجوم اوردند و نتیجه اش شد سردردی سخت و دردناک که بهش امون نداده و درد رو بهش هدیه داد ، دندون هاش رو بهم فشرد ، با چند قدم بلند خودش رو به مرد رو به روش رسوند و بدون اینکه اجازه بده حرفش رو ادامه بده مشتش رو تو صورتش فرو اورد .
اولین و دومین ...
تا جایی که می تونست مرد رو کتک زد و وقتی دستش توسط علی مهار شد با صورتی سر از عصبانیت به عقب برگشت و پرخاش کنان گفت: 
_ ول کن علی ... بازو رو ول کن ...

اما علی به هر شکلی که بود پولاد رو عقب کشیده و گفت:
_ قربان هنوز لازمش داریم  ... اول بزارید مطمئن شیم واقعا پدرتو دزدیدن بعد اگه خبر واقعیت داشت باید جای پدرتونو مشخص کنه ..

و به این شکل تونست پولاد رو کمی اروم کنه ... به سرعت استعلام گرفته و وقتی خبر دزدیده شدنِ پدر پولاد تایید شد  اینبار اون بود که جلو رفت ، کنار مرد که روی زمین افتاده و از بینی اش خون می رفت روی زانوهاش نشست و پرسید .
_ کجا بردینش ؟

مرد سعی کرد لبخند بزنه ، انگار از اینکار ، از زجر دادن پولاد لذت میبرد پس سوالی جواب داد.
_ کیو؟

علی لبخندی اروم زد و با سر انگشت به بینیِ مرد که به نظر می اومد شکسته فشاری اورده و باعث داد کشیدنش شد ... لبخند مرد از بین رفت و شروع به ناله کردن ، کرد ... علی ابرو بالا داده و بدون اینکه دستش رو عقب بکشه دوباره پرسید.
_ پرسیدم کجا بردنش؟


مرد از درد به خودش پیچید و خرخرکنان جواب داد .
_ نمی دونم .. فقط میدونم اینکارو کردن و بهم گفتن اگر گیر افتادم بگم از گوشیم زنگ بزنین بهشون ... 

علی پوزخند زد ، باز فشاری به بینیِ مرد اورده و گفت:
_ نه بابا جون من ؟ که نمی دونی نه؟

و به همین منوال در حدود نیم ساعت شکنجه و بازجویی تونست اطلاعات زیادی رو از مرد بیرون بکشه  ... در نهایت تلفن رو به سمت پولاد گرفت و پرسید .
_ زنگ بزنیم یا نه؟ 

پولادی همچنان عصبانی بود نیم نگاهی به تلفن و مرد انداخت ... مکث کرد و گفت:
_ بدش ... تفنگتم بده ....وقتی گفتم و اگر لازم شد دهن اینم ببند .







نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر