علی آقاپور نظرات پنجشنبه 29 فروردین 1398 ، 07:00 ب.ظ
رابطه/58


«با حرص گفتم:» با کی قرار داری؟ 
سهیل-دیگه نمیای من که نمیتونم.... 
با حرص و حسادت و دندون های رو هم درحالی که پشت به ساختمون خونه بودم قسمت جلوی لباسشو توی دستم گرفتم: 
-سهیل! اذیت نکن. 
«با شیطنت لبشو گزید:» زشته میبینند. 
-سهیل، داری کجا میری؟ به خدا سهیل نه صبح میام نه هیچ وقت دیگه. 
«با سکوت نگام کرد و جدی گفت:» 
-لباسمو ول کن. 
«با حرص پامو روی زمین کوبیدم و با صدای خفه گفتم:» سهیل نمیگی؟ 
سهیل-کجا دارم میرم؟ خونه بابام میرم، اما حرف تو درست نیست، یکم جنبه داشته باش. 
«یه نفس راحت کشیدم و با اخم و خجالت لباسشو ول کردم:» 
-خب حرص آدمو درمیاری. 
سهیل-تو اگه حرصت میگیره برگرد این اداها رو برای من درنیار، دِ سه هفته است منو زابراه کردی، خجالت نمیکشی؟ 
«از روی خجالتمه که نمیام! کجای کاری؟» 
سهیل-صبح خودت میای، من اسکلت نیستم هی بیام سر کوچه اتون وایستم، ولی گلاب گوشتو باز کن، تو جرئت داری نیا، ببین چیکار میکنم، هرچی که میترسی همون میشه. 
«با اخم نگاش کردم و ادامه داد:» شورشو درآوردی دیگه، فهمیدی یکی دوستت داره چرا آزارش میدی؟ 
«مظلوم و آهسته زمزمه کردم:» گفتم فردا میام. 
سهیل-باید با پای خودت میومدی، اینو یادم نمیره. 
از خونه بیرون رفت، با غصه نگاش کردم، ماشینو جلوی در پارک کرده بود، از توی ماشین با اخم بهم نگاه میکرد. سریع استارت زد و رفت. اومدم توی خونه و درو بستم و بابا از روی تراس گفت: 
-باباجان تو که دل نداشتی ازش جدا بشی. 
«قلبم هری ریخت و با هول به بابا نگاه کردم و با خنده گفت:» 
-زودتر سرکار میرفتی. 
«مامان از پنجره آشپزخونه معترض گفت:» 
-آقا اسدالله!!! این چه حرفیه؟! 
بابا خندید و توی خونه رفت، به مامان نگاهی کردم و سرمو به زیر انداختم. به سمت اتاقم رفتم و توی مسیر نگاهم به تقویم افتاد، روزها از نظرم گذر کرد، به خودم پوزخندی زدم، شمردن روزها برای وضعیت طبیعی بدن واسه یه زن مشکلی طبیعی هست نه من! انقدر استرس بهم وارد شده بود که حتی اینم متغیر شده بود. 
صبح ساعت هفت با یونیفرم به سمت خونه ی سهیل حرکت کردم، تموم بزرگراه داشت منو میخورد، دوست نداشتم برم چون خطا کرده بودم، به خودم نهیب زدم من خطا نکردم، اون که خطا کرده بود سهیل بود که شهابو زده بود و اونو جری تر کرد. 
مسیج برام اومد، گوشیمو برداشتم و دیدم سهیله، یعنی وقتی رو دنده ی زور می افته کله ی سحر هم بیدار میشه، نوشته بود: 
-کجایی؟ 
همین یه کلمه! نه سلامی؛ نه عزیزمی؛ نه عشقمی! نوشتم: 
-علیک سلام، توی راهم. 
سهیل-پشت فرمون مسیج نزن. 
«بلند گفتم:» پس کی جواب تو رو بده؟ 
سر راه نون خریدم. به خونه رسیدم و خواستم ماشینو توی پارکینگ بزارم دیدم جای من یکی دیگه پارک کرده. مجبوری ماشینو توی خیابون پارک کردم. رفتم بالا دیدم سهیل با لباس خونه توی راه پله ایستاده. قیافه اش شاکی بود. با تعجب گفتم: 
-سلام! 
سهیل-برو تو تا بیام. 
-چیشده؟ با این لباس کجا میری؟ 
سهیل-سی میلیون پول دادم پارکینگ خریدم چک هاش هنوز پاس نشده بعد تو ماشینتو توی پارکینگ نتونی بزاری. 
-من میتونم بزارم، یکی.... 
سهیل-توی دوربین دیدم، منظورم این نیست که نتونستی پارک کنی میگم به جات ماشین گذاشتن. 
-سهیل! 
«آرنجشو گرفتم:» با این وضع نرو. 
نوچی کرد و آرنجشو از توی دستم بیرون کشید. سوییچو ازم گرفت و به طبقه پایین رفت. به ساعت نگاه کردم، هفت و نیم صبح بود، توی راه پله خم شدم و با صدای خفه گفتم: 

-سهیل! ساعت هفت و نیمه. 
«بدون اینکه برگرده نگام کنه دستشو روی زنگ همسایه گذاشته بود. چند پله پایین اومدم و باز با صدای آروم گفتم:» 
-سهیل؟ اشکال نداره جلوی در گذاشتم.... 
سهیل-همین کارا رو کردی که یه عمر همه سوارت شدن، حقو باید گرفت. 
انگار جای تلنگر اینبار مشتشو وسط ضعف های من کوبید، سهیل راست میگه! همیشه اجازه دادم هرکی باهام هرکاری میخواد بکنه، پله ها رو بالا رفتم. شاید اگر همیشه جلوی شهاب ایستاده بودم و از حقم دفاع کرده بودم هیچ وقت جرات نمیکرد منو به نمایشگاهش بکشونه و بعد اون غلطشو بکنه. 
رفتار من بهش اجازه داد چون میدونه که من همیشه لاپوشونی میکنم، پی پزشک قانونی و شکایت نمیرم، به سهیل نمیگم؛ چرا؟!!!! حقمه پس!!!! حالا که عرضه ندارم از خودم دفاع کنم حقمه، یه بار یه جا شنیدم که گفتن به آدمی که درسته، سالمه، عاقله، بالغه نگید مظلوم، مظلوم کلمه ی خوبی نیست. 
اصلا چرا به امام حسین میگید مظلوم؟ امام حسین با رشادت و صلابت جنگید تا از حقش دفاع کنه، مظلوم بودن برای آدمیه که می ایسته تا حقشو بخورن و توی سرش بزنند، اونم سرشو کج کنه تا بدتر توی سرش بخوره؛ مظلوم یعنی من! حتی جلوی سهیل دارم میگیرم تا نره و از حق من دفاع نکنه. 
هی راه میرفتم میگفتم چی برای شهاب کم گذاشتم؟ همه چی رو به موقع براش مهیا میکردم؛ غذا، لباس، آرامش، خوابیدن، هرچی میخواست در اختیارش بود، گوش به فرمان بودم، چرا منو کنار گذاشت و رفت با زنی که میدونست از چه فرقه ایه؟ همین بود!!! این بی عرضگی، همین مظلوم بودن بود، چقدر این شخصیت من چندشه! لعنت به من که انقدر به خودم اجحاف کردم، در خونه باز شد و سهیل وارد خونه شد. 
سهیل-پارکینگو واسه زن همسایه پایینی نخریدم، واسه تو خریدم. 
-دستت درد نکنه، همیشه واسه گرفتن حق من باید بپری جلوی کسی که مثل شهاب گند به خودم و زندگیم نزنه. 
سهیل با سکوت نگام کرد و بعد گفت: 
-حالا چرا با لباس نشستی؟ انگار واقعا باورت شده اومدی سرِکار. 
بلند شدم لباسامو عوض کردم، ولی فقط مانتو و مقنعه امو درآوردم. حتی شلوار و تیشرت که زیر مانتو پوشیده بودمم عوض نکردم. سهیل همینطوری فقط نشسته بود و نگام میکرد. رفتم چای دم کردم. وسایل صبحونه رو حاضر کردم و صدا زدم تا صبحونه بخوره. به سمت اتاقش رفتم و همونجا جلوی در ایستادم و به تخت نگاه کردم. لبمو محکم به دندون گرفتم، یاد کارایی که شهاب کرده بود افتادم، حالم ازش بهم میخوره، حالم از خودم بهم میخوره، از ترس های بی موردم، از حماقت هام.... من الان متعلق به یه نفرم، حق داره فقط یه نفر بهم نزدیک بشه، بهم دست بزنه، چرا؟ چطوری اجازه دادم؟ حالم از خودم بهم میخوره... 
سهیل از پشت بغلم کرد، چشمامو محکم روی هم گذاشتم، سرشو توی گردنم فرو برد، نفسای گرمش و بوسه‌هاش تپش قلبمو بالا میبرد جوری که برای هیچی اینطوری نمی تپید، برای هیچکس! برای هیچ موقعیتی اِلا آغوش سهیل! پشت گردنمو بوسید و محکم تر به خودش چسبوندم، یک آن، فقط یک آن دوباره یاد شهاب افتادم، لبمو محکم گزیدم و سهیل نجوا کرد: 
-بی معرفت تو دلت برای من تنگ نمیشه؟ 
«پچ پچ کنان گفتم:» سهیل؟ 
«بالای گوشمو بوسید:» جان؟ 
توی بغلش چرخیدم، چقدر خواستنی بهم نگاه میکرد. از چشماش شور و اشتیاق میریخت، یه جوری نگام میکرد که انگار داره زیباترین زن روی کره زمینو میبینه، انگار اولین باره که منو میبینه، وقتی اینطوری نگام میکرد نفسم آهسته میشد، همونجا توی قفسه ی سینه ام جا خشک میکرد، حسی که نگاهش بهم القا میکرد رو هیچکس توی دنیا نتونسته بود بهم بده. این حس که برای یک نفر مهمی! خواستنی هستی، عشقی. 
از خیلی ها میشنوی که عاشقند و دوست دارن ولی فقط میتونی حرف یک نفرو باور کنی، اونی که نگاهش برات قسم میخوره که تو معشوقشی! من....من توی این دنیا جز این قسم هیچی نمیخواستم چون فهمیده بودم همه چی به دست میاد اِلا کسی که نگاهش بهم زندگی ببخشه.


لبشو روی لبم گذاشت، چشمامو محکم بستم، لعنتی نکن، سهیلو ناراحت میکنی؛ نمیتونم....الان نمیتونم.... سهیل سرشو عقب کشید و با غصه و وارفته گفت: 
-چیشده؟ 
«چشمامو باز کردم، تار میدیدمش. نگران گفت:» عشقم؟ 
لب باز کردم، صدام میلرزید، لبمو محکم روی هم فشردم و آهسته گفتم: 
-سهیل، میشه....میشه چند روز صبر کنی؟ 
«یکم خیره نگام کرد:» چرا؟ سه هفته است پیشم نیستی! 
«زبونمو روی پوست لبم کشیدم:» چون....چون خب الان نمیشه، دست من نیست که! 
«بعد دو ثانیه گفت:» آهان، آهان.... باشه عزیزم. 
«سرمو بوسید و منو توی بغلش نگه داشت و گفت:» 
-راست میگی دست تو نیست، باشه، روز چندمته؟ 
-او.....دوم.... 
«شقیقه امو بوسید:» 
سهیل-اشکال نداره عشقم. 
آهسته روی کمرم دست کشید، خاک توی سرت گلابتون خاک....دروغ گفتی بنده خدا داره ماساژتم میده، باورش شده! چی میگفتم؟ اگر حالا هفته ی دیگه شدی چی؟ عه! سیستم بدنم قاطی کرده دائمی شدم؟ لبمو به دندون گرفتم، وای چی گفتم؟!!! 
سهیل-بیا صبحونه بخور حالا از حال نری. 
سه هفته این دروغو ادامه دادم، سه روز هم به تطیلی افتاد و از پیش سهیل فرار کردم ولی همون موقع بود که با یه حساب سر انگشتی یادم افتاد که خیلی از مهلتم گذشته و قبلا هرگز همچین اتفاقی نیفتاده بود. آتیه که یه روز خونه امون اومده بود براش جریانو تعریف کردم و با تعجب گفت: 
-شاید حامله ای! 
-من که حامله نمیشم، بعدشم الان یه ماهه که با سهیل رابطه ندارم! 
«آتیه وارفته گفت:» یا خدا، نکنه شهاب..... 
«با چشمای گرد و تنی گر گرفته گفتم:» خدا نکنه، حالا که من مطمئن نیستم ولی خدا نکنه. 
آتیه- پاشو بریم داروخونه بیبی چک بگیریم. 
یه اضطرابی منو گرفته بود که انگار تب و لرز داشتم، خدا نکنه.... نمیدونم دلم میخواد بگم خدا بکنه ولی اینطوری نه، حتی اگر برای سهیل می بود ما که ازدواج نکرده بودیم...دلم عین سیر و سرکه میجوشید، فکر سهیلو که میکردم تنم عرق سرد میکرد. 
بیبی چک خریدم و توی دستشویی پارک تستشو انجام دادم. با آتیه جلوی در دستشویی ایستاده بودیم و به بیبی چک چشم دوخته بودیم. حس میکردم قراره حکم اعداممو بدن، تنم میلرزید، نُه سال منتظر این لحظه بودم که اتفاق بیفته و حالا توی همین لحظه داشتم خدا خدا میکردم که اتفاق نیفته... 
چشمامو بسته بودم، نذر و نیاز بود که ردیف میکردم، خدا منو نجات بده، خدایا آبروم نره، سهیلو چیکار کنم؟ سهیل منم میکشه! اونم سهیل!!!! احمق نیست، میفهمه بچه ی خودش نیست، شایدم نفهمه از کجا بفهمه چند ماهته؟ اصلا نفهمه بچه ی شهابه!!!!! وای خدایا من به کجا رسیدم؟ ننگ به من، خاک توی سر من، شبیه کی شدم؟ با سهیلم....بعد..... 
آتیه-یا خود خدا، گلاب! 
چشمامو با وحشت و نگرانی باز کردم و جای اینکه به بیبی چک نگاه کنم به صورت رنگ پریده ی آتیه نگاه میکردم. آتیه سرشو به طرفین تکون داد و گفت: 
-سهیل بفهمه همه امونو آتیش میزنه. 
بیبی چک از دستم افتاد، نمیدونم کی چشمام پر شده بود که اشکم از چشمام فرو میریخت، آتیه با هول گفت: 
-زود باش، زود باش، باید یه کاری بکنیم. 
«وارفته با بغض گفتم:» چیکار؟ 
«با صدای خفه گفت:» باید سقطش کنی. 
-سـ.....سقـ.....ط؟! بچه....من حامله ام....بعد اینهمه سال؟ 
«دستمو روی شکمم گذاشتم و آتیه گفت:» سهیل یا بچه؟ 
سرمو کج کردم، های های گریه میکردم. 
-آتیه....آتیـ..... 
آتیه-گریه نکن، تصمیم بگیر، تو شوهر نداری، سهیل بو بکشه بچه ی اون نیست چه غلطی میخوای بکنی؟ تازه سهیل گفته من اهل ازدواج نیستم، بفهمه بازم باید سقط کنی؛ مگه تو میتونی این بچه رو نگه داری؟ مامان بابا چی؟ فامیل چی؟ هق هق میکردم، آتیه منو توی آغوشش کشید، چهره ی غم آلود و زار خودمو توی آینه دستشویی پارک میدیدم، چقدر یه آدم باید بد بیاره؟ این تموم آرزوی منه، مادر شدن....نُه سال زن شهاب بودم و بچه دار نشدم، یه بارم شدم افتاد، حالا که جدا شدیم از شهاب بچه دار شدم؟!!!! خدایا چرا اینطوری امتحان میکنی؟ چطوری تاب بیارم؟






نظرات

  1. نرگس یکشنبه 1 اردیبهشت 1398 01:07 ق.ظ
    خداروشکر که اشتباه فکر میکرد ....با اینکه ضایع شدم ولی می ارزید ،خخخخخخخ......بازم ممنون.
    • علی آقاپور
      در کل ممنونم از حضورو نظراتتون .خواهش میکنم
  2. نرگس شنبه 31 فروردین 1398 08:53 ب.ظ
    منظورم نظری که برا پست ارتباط با ادمین دادم ...فکر نمیکردم نظرم باعث بشه پستتونو بردارین!!!!!خداشاهده من منظوری نداشتم، گفتم یه پیشنهادی داده باشم که بتونیم با نویسنده ها هم در ارتباط باشیم همین...ممنون از لطفتون.
    • علی آقاپور
      نه راحت باشین به اون دلایل اصلا اونو برا چند ساعت گذاشتیم تا اگه سوالاتی هست پرسیده بشه که بازدید خوب بودو زود برداشتیم
  3. نرگس شنبه 31 فروردین 1398 04:16 ب.ظ
    سلام
    من معذرت میخوام آقای آقاپور اگر که حرف نابجایی زدم و دخالت کردم ....واقعا متاسفم ببخشید.
    • علی آقاپور
      سلام در مورد چی؟ راحت باشین اتفاقی نیفتاده که
  4. شنبه 31 فروردین 1398 11:19 ق.ظ
    ممنون از سایت خوبتون
    • علی آقاپور
      ممنون از نظرات خوبتون
  5. شنبه 31 فروردین 1398 11:17 ق.ظ
    سلام آقای آقاپور
    • علی آقاپور
      سلام
  6. نرگس جمعه 30 فروردین 1398 07:12 ب.ظ
    اااام
    فوق العاده بود من که خیلی شوکه شدم فکر نمیکردم انقد با خوندن این داستان غافلگیر بشم...آفرین به قلم نویسنده عزیز، دست گلت درد نکنه...من فکر کردم تهش از سهیل بچه دار میشه ومعلوم میشه که مشکل از شهاب بوده واون بچه شهابم نتیجه خیانت زن دومشه...اشتباه فکر میکردم...خخخخخخخ....بازم مرسیییییی از سایت خوبتون.
    • علی آقاپور
      سلام خواهش خیلی ممنون از نظرات خوبتون

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر