علی آقاپور نظرات چهارشنبه 28 فروردین 1398 ، 07:07 ب.ظ
عاشقانه اشتباه کردم/59


-دستت دردنکنه ، راضی به زحمتتون نبودیم...
-چه زحمتی مامان جون، تا دیدمش به یاد شما افتادم!
مامان اختر روسری و که براش سوغاتی گرفتم روی سرش می ندازه و از چهره ی بشاشش مشخصه که سلیقه ام مورد قبولش واقع شده!
مامان هم که عاشق پیراهن های چین دار و گل گلی هستش از هدیه اش خوشحال میشه.
برای بابا تسبیح با مهره های آبی و البته ارزشمند گرفتم چیزی که عاشقش بوده.
آقاجون همیشه عاشق کلاه نمدی بوده اما هر بار می خواست بخره نمی شد و من تا دیدم به یاد آقاجون خریدمش‌! هر چند مرتضی خریدهامو اصلا مناسب نمی دونست! اما مگر قیمت مهمه؟! مهم اینه که چیزی که مورد علاقه اشونه براشون تهیه کنم، چیزی که می دونم دلشون نمیاد به کسی بدن و استفاده اش می کنند!

دقیقا یادمه که مامان اختر ژاکت اعیونی که نرگس براش خریده بود و داد به مامان تا برای مادر مرتضی کادو بذاره!

مامان دیشب تماس گرفت و برای ناهار دعوتمون کرد، بعد عروسی و عمل قلب پدر مرتضی، نشد که زودتر این دعوت صورت بگیره؛ مامان با یگانه خانوم هم تماس گرفت و ازشون برای ناهار دعوت کرد که با شرایط بیماری پدر جان نتونستن بیان و این نهایت احترام و ادب خانواده ی ما بود نسبت به خانواده ای که باهاشون وصلت کردند!
اصلا این احترام ها باید باشه تا خانواده ها بهم نزدیک تر بشند حداقل تو فرهنگ‌ ما ایرانی ها این مسائل مهم هست. یا لااقل برای خانواده ی ما مهمه!
الکی نیست که پدر و مادر بهادر چپ و راست احترام خرجمون می کنند؛ بس که مامان و بابا آدم های محترم و آداب دانی هستند!

نرگس عاشق نیم ستی شده که براش خریدم کاملا دخترونه و مطابق با سلیقه اش! به قدری ذوق زده شد که بهادر صداش در اومد.
-من این همه برات کادو گرفتم؛ این طوری ذوق نکردی!
همه می خندند بهادر به خاطر ساعتی که براش خریدیم تشکر می کنه.
بابا به ذوق وافری به ما نگاه می کنه، مامان هم که تو تدارکات برای مهمونی واسه خودش کسی هستش؛ سنگ تموم گذاشته! 
مرتضی اما به پشتی تکیه داده و تو سکوت و لبخند پر رضایتی با بابا حرف می زنه! از این که بابا با وجود  زندگی ساده و البته ابرومندانه اش هیچ گله ای از خرابی بازار کارش نداره؛ از این که پیش مرتضی گلایه نمی کنه از بارهای سنگین روی دوشش؛ که شامل من و نادر و نرگسه، لذت می برم! خداروشکر بابا همیشه راضیه به رضای خدا و همیشه تو سخت ترین شرایطش خدا گره از  کارهاش باز می کنه! خودش که باورش بر اینه که به خاطر دعاهای پدر و مادرشه! اما من به شخصه بر این باورم که چون احترام به پدر و مادرش براش از همه چی تو دنیا مهم تره!
هر چند پدر و مادرها در هر شرایطی بچه ها رو دعا می کنند اما دعایی که با شادی و رضایت از فرزند همراهه به حتم گشایش بیشتری داره!
منبع؛ رساله ی آیت الله نیکی صبوری!
والا رفتم بالا، پایین هم‌ نمیام؛ مگه نه؟


موقع پهن کردن سفره، بهادر پا میشه و برای کمک به ما ملحق میشه؛ اما مرتضی از جاش تکون نمی خوره! و من هم مشکلی با این قضیه ندارم! دوست نداره؛ زور که نیست! 
سفره رو که پهن‌ می کنیم، من بین مامان و مامان‌ اختر جا می گیرم مرتضی کنار بابا و آقاجون نشسته؛ نرگس و بهادرم جیک تو جیک هم نشستن. 
-چرا نرفتی پیش شوهرت بشینی؟
مامان اختر کنار گوشم یواش می پرسه.
-مامان جون کنار بابا نشسته؛ نمی تونستم بگم پاشو بیا پیش من که...
-این پسری که من روز اولی خونتون دیدم بی حیا تر از این حرف هاست! باور کن تشخیص نمیده که باید بیاد پیش تو بشینه، باید حالیش کنی که چی به چیه!
نمی دونم استدلال های مامان اختر تا چه حد می تونه درست باشه! اما تو دل و منو خالی کردن؛ جز ماموریت های ویژه ای هستش که به عهده داره!
اصلا همه اش تقصیره بهادره که این همه لی لی به لا لای نرگس می ذاره! توقع مامان اختر و برد بالا با این وضع زن زلیلیش!
موقع برگشت؛ مامان یه جفت گوشواره بهم هدیه میده، من واقعا شرمنده میشم و گریه ام می گیره و بچه دار شدن هم اصلا یه معضل اجتماعیه!
بچه بیاری، با خون و دل بزرگش کنی بعد تقدیم پسر مردم کنی بعد هم این همه خرجش کنی! 
این معضل نیست پس چیه؟!


*  *   *


-نیکی چرا متوجه نیستی، الان شرایط فرق کرده!
سیب زمینی های خلالی شده رو زیر شیر آب می گیرم و برای این که صدام بهش برسه از پس صدای بلند تلویزیون و قل قل کردن برنجِ روی گاز، بلند می گم:
-چه فرقی؟
-اون موقع من مجبور شدم استخدامت کنم، الان که دیگه مجبور نیستم؛ حرفشم نزن!

شیر آب و می بندم، سیب زمینی ها رو آبکش می کنم؛ زیر برنج و کم می کنم،‌ با یه بشقاب میوه میرم کنارش می شینم‌.
-میشه بگی چرا مجبور بودی؟ 
صدای تلویزیون و زیادتر می کنه!
-میشه تمومش کنی؟ یه بار پرسیدی گفتم نه!
وا...
-دارم باهات حرف می زنم مرتضی! میشه صداشو کم کنی؟

جوابی که بهم داده نمیشه، هیچ! صدای تلویزیون هم بالاتر می بره!
فقط خواستم راجع به برگشتنم به رستوران باهم صحبت کنیم! نمی فهمم 

مسئله ای که بیان کردم از نظر من فوق العاده پیش و پا افتاده بود؛ اما از نظر ایشون مثل این که نه! 
با اخم شامش رو تمام و کمال میل می کنه،‌ و خیلی زود به اتاق خواب میره! 
من اما نمی دونم باید چطور الان برخورد کنم‌!  زمان زیادی از، ازدواجمون نگذشته، شاید من زود بیان کردم این مسئله رو! اما این مسئله اصلا چیز جدی ای نبوده که بخواد برام بره تو قیافه!

میز شام و جمع نمی کنم روی کاناپه می شینم و تلویزیون و روشن می کنم! سریال مورد علاقه ی مامان‌اختر و مامان شهناز در حال پخشه!
صدای تلویزیون و زیاد می کنم، و زیاد می کنم! و باز هم زیاد می کنم که بالاخره...
-نیکی!
جوابی نمی دم و لبخند شیطنت امیزی می زنم.
-نیکی، اون تلویزیون و خاموش کن!
بی تفاوت روی کاناپه لم می دم که این بار صدای بلندش از فاصله ی خیلی نزدیکی به گوشم می رسه!
-مگه نمیگم خاموشش کن!
-من که نشنیدم!
بر می گردم سمتش با اخم کف دستشو سمتم می گیره.
-بده من کنترلو!
-برای چی؟
جلوتر میاد صدای بلند بازیگر زن گوشامو اذیت می کنه! کنترلو پشتم قایم می کنم چشماش تنگ میشن.
-بازیت گرفته؟
-نه فقط می خوام با هم حرف بزنیم!
-باشه، حرف می زنیم فقط صداشو ببر!
تلویزیون و که خاموش می کنم به سمت‌ اتاق حرکت می کنه و قبل از این که اعتراض کنم‌ بلند میگه:
-تو اتاق حرف می زنیم.
-نمی فهمم کجای حرفم بد بوده که این همه ناراحتت کرده!
به همون سرعتی که رفت، برمی گرده روی کاناپه می شینه و با یک من اخم نگاهم‌ می کنه.
-کی گفته من ناراحتم؟ خوشم نمیاد برای چیزی که مشخصه یکی به دو کنم! گفتی برگردی رستوران، گفتم که نه! کجای این مسئله نامفهوم بوده برات؟! نه؛ می فهمی، نه!
 از عکس العمل تند و تیزش سرم به زیر میفته آروم‌ میگم:
-نمی فهمم! 
نیم نگاهی بهش می ندازم و با دیدن چهره ی بیش از اندازه جدیش، لبی می گزم و آروم تر میگم:
-خوب...خوب برام توضیح بده...جوابت نه هستش، درست! اما علتشو برام بگو!
-چه توضیحی؟ دوست ندارم زنم کار کنه! من که نمی تونم شب و روز بالاسرت باشم! 
سرمو بالا می گیرم و بلافاصله میگم:
-اما مرتضی من قبلا هم تو رستوران بودم مگه تو شب و روز اونجا...
-قبلا فرق می کرد؛ بفهم، فرق می کرد! قبلا تو یه کارمند ساده بودی اونجا؛ اما حالا زن منی! من که شرکت واردات و صادرات تجهیرات پزشکی ندارم که صبح تا شب اونجا باشم تو هم کنارم! ته رستوران تو اون اتاق صبح تا شب تنها چیکار کنی؟! می خوای حساب کتابای رستورانو انجام بدی حرفی نیست؛ همین جا انجام بده!
تو سکوت و با دلخوری نگاهش می کنم.
-یعنی اگه تو یه شرکت واردات و صادرات که تجهیزات پزشکی دارن، کار پیدا کنم مخالفتی نداری؟
-اگر خودم رییسش باشم نه!


خنده ای که تا پشت لباش میاد و منی که با غم نگاهش می کنم! 
-فکر نمی کردم شدت روشن فکریت این همه بالا باشه!
آروم و کوتاه می خنده.
-روشن فکری یعنی چی؟‌ یعنی من اجازه بدم تازه عروسم بره زیر دست اینو اون کار کنه!؟ تو این محیطی که حتی نمیشه به برادر خودت هم اعتماد کنی! چطور بگم من مشکلی ندارم؟! من وقتی می تونم پاسخگوی همه ی نیازهات باشم برای چی خودتو خسته کنی! تمام راحتیت چند ماه اوله؛ بعدش خیلی زود دست به کار میشیم‌ من دارم به چهل سالگی نزدیک میشم تو هم به سی! باید یکی بیاد تا با گریه هاش سرمونو ببره یا نه؟!
-باشه منم با نفر سوم خونمون هیچ مشکلی ندارم ولی باور کن تا اون موقع برای من تحمل یه روز بیکار موندن تو خونه ام سخته؛ واقعا کلافه و سرخورده میشم.وقتی میدونم میتونم تو رستوران کار کنم ولی ...
- برای منم تحمل یه روز سرکار رفتن تو خیلی سخته... چه میدونم یجوری وقتتو پرکن ولی ذهنتو از کارو اینا خالی کن.راه نداره.بن بسته!اون رستورانم چون شناخته شده به اسم منه نمیشه؛جاهای دیگه ام چون غریبه ان نمیشه!
- بله اساسا گزینه ایی دیگه اییم نموند ... آشنا چون آشناس نه؛ غریبه ام چون غریبه اس نه !به به عجب منطقی!
احساس میکنم حرفهامون مثل یه کلاف سردرگم شده که راه به هیج جا نمیبره و مرتضی ام راضی به این وضع؛ فقط میپیچونه؛چرا یه طوری رفتار می کنه که انگار قراره منو از یه‌چیزهایی دور نگه داره! ‌بوی دردسر رو از این حساسیت زیاد و بی منطق حس می کنم و...
-مرتضی مطمئنی مسئله فقط همینه که میگی؟!
-یعنی میگی دارم برات دروغ ردیف می کنم!
بلند میشه سرمو برای دیدنش بالا می گیرم و سریع میگم:
-نه، من کی همچین حرفی زدم!
-چرا همینو گفتی!
من هم بلند میشم مستقیم به چشم هاش نگاه می کنم هنوزم اخم داره، طلبکاره اما کنار همه ی تلاشش من اون نگرانی ته چشم هاشو می خونم!
 کف هر دو دستش روی شونه هام قرار می گیرن و با فشاری سنگینیشون شونه هامو خم می کنه.
-فقط تو می تونی با من این طوری حرف بزنی! فقط تویی که نمیشه راحت صدامو برات بندازم روی سرم! خرابش نکن...من مثل تو صبور نیستم‌‌ خانوم صبوری...‌نپرس و بذار راه خودمونو بریم!گور بابای رستوران و تمام حساب کتاب های عالم!

میون‌ نگاه جدیش و پرش عصبی پلکاش، آروم تو آغوشش می خزم دلم آشوب میشه، می خوام میون بازوهاش این آشوب و خفه کنم، میون نوازشاش این حس های بد و مسخره رو بریزم دور.
همه‌ چی خوبه، آره خوبه!


از آغوشش که بیرون میام، قلبم کمی آروم می گیره. هنوز پرش پلکاش به قوت خودش باقیه و  کنار حال بدش برای من لبخند می زنه‌ و چرا اصلا باید حالش بد باشه!؟

می خوام دهن وا کنم و بگم که من آدم  روزهای سخت هم می تونم باشم! اما قبلش زنگ خونه امون به صدا در میاد!
ساعت از ده شب گذشته، هر دو از حال و هوای بد و خوبی که توش گیر کردیم خارج می شیم.
-این وقت شب کیه؟! 
جوابی برای سوالش ندارم برای باز کردن در پیش قدم میشه و چیزی نمی گذره که یه دختر با چشم های پف کرده و رنگ و روی پریده کنار مرتضی وارد خونه میشه! 
منیژه!؟ 

درست نیم ساعته که تو بغل مرتضی داره گریه می گنه نامفهوم یه چیزهایی میگه من متوجه نمیشم دقیقا چی می گه! اما مثل این که با آقا فرهاد بحثش شده!

لیوان آبی و که آوردم مرتضی به زور به خوردش میده. علاوه بر این که می خواد منیژه رو آروم کنه به فرهاد هم بدوبیراه می گه!
-بزار برم به حسابش برسم تا بفهمه یه من ماست چقدر کره داره! پسره ی عنتر!

-مرتضی جان...
انگشت اشاره اشو سمت من دراز می کنه.
-شما ساکت!
هر چند از دستش کفری و عصبی می شم اما سکوت نمی کنم. بالاخره برادره و رگ گردنش برای خواهرش باد کرده!
-منیژه جون، الان بهتری؟‌ 
منیژه آروم سر تکون میده من ادامه میدم.
-مامان خبر داره که اینجایی؟
به نشونه ی نه سرشو بالا می بره. رو می کنم به مرتضی.
-لطفا یه زنگ به مامانت بزن خاطر جمعش کن منیژه امشب پیش ماست.
مرتصی که هنوز با اخم به من نگاه می کنه تلفن‌ همراهشو برمی داره و سمت تراس میره. حالا انگار من زدم اشک خواهرشو دراوردم!
 از این فرصت استفاده می کنم.
-عزیزم شام خوردی؟
-نه!‌ تو رو خدا ببخشید سرزده اومدم اینجا،‌با این حال و روز شما رو هم نگران کردم.
-ای بابا، این چه حرفیه؟ خونه ی داداشته هر وقت خواستی می تونی بیای. الانم میرم برات غذا گرم می کنم نه هم نمیاری! 
بلند میشم و سمت آشپزخونه میرم و غذایی که از شام مونده براش گرم می کنم. غذا رو که می کشم و روی کانتر می ذارم مرتضی هم میاد.

پشت کانتر که جا گیر میشن قبل از این که منیژه یه لقمه بخوره؛ آقا سوالاشو شروع می کنه.
-مرتیکه چیکارت کرده این شده حال و روزت؟
منیژه بغضش بیشتر میشه و من برای مرتضی چشم  غره میرم! جدا اگه داداش من راجع به نامزدم این طوری حرف بزنه می زنم تو دهنش!

-هیچی...هیچی!
-هیچی هم شد جواب؟ بگو چه غلطی کرده!
منیژه خجالت زده لب می گزه و من هم ناامید از کوتاه اومدن مرتضی، روی صندلی می شینم.
هر چند داداش کوچیکه ست اما بلده قلدری رو!
-می ذاشتی غذاشو بخوره، ضعف کرد انقدر گریه کرد!
جوابی به من نمیده و خواهرشو به اسم صدا می کنه.
-منیژه!
منیژه دوباره لب می گزه نیم نگاهی به من و بعد به مرتضی می ندازه! می زنه زیر گریه و میگه:
-فرهاد...فرهاد...فرهاد...گفت...گفت...گفت...
به قدری گریه هاش شدیدا که من و مرتضی هر دو خودمونو می بازیم!
مرتضی محکم روی کانتر می کوبه.
-دِ بگو چی بارت کرد مرتیکه ی الدنگ تا نرفتم...
من و منیژه هر دو از شدت ضربه ی محکم مرتضی از جامون می پریم و منیژه به حرف میاد.
-گفت...گفت فعلا...فعلا نمی تونیم عروسی بگیریم!
و دوباره می زنه زیر گریه!
من مات و مبهوت به منیژه نگاه می کنم مرتضی هم دسته کمی از من نداره! برخلاف تصورم مرتضی از کوره در میره.
-غلط کرده! مگه شهر هرته؟ هی امروز و فردا می کنه! نمی تونست از پس یه زندگی بربیاد غلط کرد پا جلو گذاشت! دردش چیه؟ هم من، هم بابا گفتیم که نگران خرج و مخارجش نباشه! گفتیم که توقع نداریم برات قصر طلا بسازه! یه الونک کوچیکم کافیه! می خواد چیو ثابت کنه؟ که بلده بهتر از ما خرج کنه واسه زنش؟! شیطونه میگه برم...






نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر