علی آقاپور نظرات چهارشنبه 28 فروردین 1398 ، 07:02 ب.ظ
نامادری هوس باز/57

وقتی ازت خواستگاری کردم و جواب خواستم گفتی باید رسما با خانواده بیام خواستگاری ..بهت حق دادم وقبول کردم..چون تصمیم خودمو گرفته بودم..اخر شب که بهت ابراز عشق کردم..رو ابرا بودم..اروم وقرار نداشتم..دوست داشتم اگر تو هم بهم علاقه داری بهم بگی..ولی توباز تاکید کردی بیام خواستگاری واونجا حرفاتو بهم بزنی..قبول کردم..چون دوستت داشتم..چون دیوانه وار عاشقت بودم وبرای عشقم هم هر کاری می کردم..
نگام کرد وبا لبخند گفت :خب خانمی..این هم همه ی اون حرفایی که می خواستم بهت بزنم..حالا جواب من چی شد؟..
لبخند زدمو نگاش کردم..
پرهام:خب بگو دیگه منتظرم.. زل زدم تو چشماشو گفتم: من و تو 10 سال اختلاف سنی داریم این برات اهمیت نداره؟..
پرهام با لحن محکمی گفت:به هیچ وجه..اصل علاقه ایه که من به تو دارم سن وسال این وسط بی اهمیت ترین چیزه..
-من چند تا شرطو شروط دارم قبول می کنی؟..
ابروشو انداخت بالا وگفت :شرط؟..خب تا چی باشه..بگو..
سعی کردم جدی باشم :می خوام به درسم ادامه بدم وتا تمومش نکنم نباید عروسی بگیریم فقط عقد می کنیم...تو مدتی که عقد هستیم من خونه ی بابام هستم ونباید رابطه ی نزدیکی بینمون باشه یعنی فقط اخر هفته ها می تونی بیای وبا هم بریم بیرون..در همین حد....بعد هم اینکه وقتی درسم تموم شد می خوام برم سرکار..نباید غیرت بیخودی داشته باشی..برای مهریه هم یه خونه به نامم بزن..یه ماشین برام بخر وبه نامم کن..به اندازه ی سال تولدم سکه می خوام و..و اینکه باید برای همیشه دوستم داشته باشی..اومممم..نه دیگه همین..اگر قبول می کنی منم موافقم..
تموم مدت که داشتم حرف می زدم دهان پرهام باز مونده بود ومات و مبهوت نگام می کرد..خشکش زده بود..
خیلی خودمو کنترل کردم نزنم زیر خنده..دستمو جلوی صورتش تکون دادم که به خودش اومد..
با تعجب گفت :فرشته..
-بله؟..
پرهام :خجالت نکشا ..می خوای فردا رو هم بهت فرصت بدم تا بشینی خوب فکراتو بکنی یه وقت خدایی نکرده چیزی نمونده باشه فردا روزی شرمنده ت بشم؟..
مثلا تظاهر کردم که دارم فکر می کنم..
لبامو جمع کردمو گفتم :خب باشه چون اصرار می کنی قبوله..من ف..
تند پرید وسط حرفمو گفت :چی چی رو قبوله؟..چه از خدا خواسته هم هست..فرشته همه ی اینا رو راست گفتی؟یا داری سر به سرم میذاری؟..
جدی نگاش کردمو گفتم :معلومه جدی گفتم..شک نکن..
گرفته نگام کرد وگفت :پس تو..منو..به خاطر خودم نمی خوای؟..
سکوت کردم..گفت :بگو به جون پرهام داری راست میگی..
سرمو انداختم پایین و بازم سکوت کردم..
پرهام :فرشته..
سرمو بلند کردم..با شک نگام کرد وگفت :من حاضرم تمومه این شرط ها رو قبول کنم..ولی باید از اینکه منو دوست داری مطمئن بشم..می خوام بدونم دوستم داری یا نه..؟
از جام بلند شدم..رفتم پشت پنجره ی اتاقمو گفتم :واقعا حاضری به همه ی شرطام عمل کنی؟..
محکم و جدی گفت :شک نکن..فقط به همون شرطی که برات گفتم..
حضورشو پشت سرم حس کردم..
گفتم :هیچ کدوم از شرطای من حقیقت نداشت..جز یکیش.....
برگشتم..درست پشت سرم ایستاده بود..
گنگ نگام کرد وگفت :کدوم ؟..
تو چشماش خیره شدمو گفتم :اینکه برای همیشه دوستم داشته باشی..چون..
لبخند جذابی زد وگفت :چون چی؟..
با لبخند گفتم :چون منم دیوانه وار دوستت دارم..


لبخندش پررنگ تر شد :واقعا؟..بازم می خوای سر به سر بذاری؟..
اروم خندیدمو گفتم :نه..اینبار جدیه جدی هستم..منم دوستت دارم پرهام..برام فقط عشقت مهمه..هیچ کدوم از این چیزایی که گفتمو نمی خوام..فقط تو برام اهمیت داری..
دستاشو باز کرد وبا خوشحالی گفت :قربونت بشم عزیزم..
خواست بغلم کنه که کشیدم کنار..
با تعجب نگام کرد..
با شیطنت گفتم :استپ.. اقای خوش حواس..یادت رفته؟..ما الان چند ساعته که دیگه به هم محرم نیستیم..
نفسشو داد بیرونو کلافه نگام کرد وگفت:ای بابا..حالا نمیشه یه کاریش کنی؟..
ابرومو انداختم بالا وگفتم :نه نمیشه..ولی یه راه هست که غیر ممکن نیست ولی الان وقتش نیست..
لبخند زد وگفت :چه راهی..؟..
اروم خندیدمو گفتم :اینکه عقد بکنیم..ولی الان نمیشه پس تا اون موقع باید صبر کنی..
اخم کمرنگی کرد وگفت :ای بابا..سخته ها..
شونه مو انداختم بالا و نگاش کردم..
گفت :حالا جوابتو بهم میگی یا نه؟..دق کردم من..
لبخند پررنگی زدمو گفتم :بله......
با شیطنت گفت :چی بله ؟..
-جوابمو گفتم دیگه..
پرهام :باشه خب یه بار دیگه بگو..
- نه نمیگم..وقتی میگم که هر دوتامون پای سفره ی عقد باشیم..
خندید ونگام کرد..نگاهش جور خاصی بود..
گفتم :چیه؟چرا اینجوری نگام می کنی؟..
سرشو اورد پایین واروم زیر گوشم گفت :انقدر دوست دارم الان بغلت کنم وببوسمت ..ولی حیف که نمی تونم..
با این حرفش با شرم لبخند زدمو سرمو انداختم پایین..
صداشو شنیدم :برای اینکه هر چه زودتر تو رو مال خودم بکنم لحظه شماری می کنم..
سرمو بلند کردمو با لبخند نگاش کردم..روی لبای اون هم لبخند جذابی نشسته بود..
***
همراه پرهام برای خرید عقد وعروسی اومده بودیم بیرون..به کمک ویدا یه لیست تهیه کرده بودم وحالا داشتیم یکی یکی اونا رو تهیه می کردیم..
به مریم جون و ویدا خیلی اصرار کردم که همراهمون بیان ولی هیچ کدوم قبول نکردن وگفتن دو نفری بهتون بیشتر خوش می گذره..
قرار شده بود عروسی رو خونه ی خانم بزرگ بگیریم..همراه پرهام رفتیم تو یه کافی شاپ تا هم خستگیمونو در کنیم هم بستنی بخوریم..
سوالی که مدت ها ذهنمو به خودش مشغول کرده بود رو به زبون اوردم..
-پرهام ؟..
پرهام :جانم ؟..
-تو دلیله اینکه خانم بزرگ اقایون رو به باغ راه نمیده رو می دونی؟..
پرهام نفس عمیقی کشید وگفت :اره می دونم..اتفاقا بعد از عروسی هومن فهمیدم..خانم بزرگ وقتی شوهرش بهش خیانت می کنه از همه ی مردا بیزار میشه و حتی زمانی که شوهرش اظهار پشیمونی می کنه هم نمی تونه اونو ببخشه چون خیلی بهش اعتماد داشته..وقتی اقا جون یعنی همون پدربزرگم میمیره خانم بزرگ ورود اقایون رو ممنوع می کنه به جز پدرم..
مدتی اینطور بوده تا اینکه به خاطر اعتراض دختراش و شوهراشون اعلام می کنه که می تونن بیان ..سال ها می گذره ..خانم بزرگ بیمار میشه همه برای عیادتش میان..خانم بزرگ توی اتاقش بوده بچه هاش تو سالن بودن..






نظرات

  1. جمعه 21 تیر 1398 01:20 ب.ظ
    سلاممممممممم ..پارت بعدی نمیاد ؟

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر