علی آقاپور نظرات سه شنبه 27 فروردین 1398 ، 06:21 ب.ظ
هزارتو/68

افسون خسته و بی حوصله از این بحث و جدل بی حاصلِ تموم نشدنی روی یکی از صندلی ها نشست و دست به سینه منتظر شروع حرف های هاله که این پا و اون پا می کرد موند .

از طرفی حواسش به پولادی که خیره ، عصبی ، بی حوصله و سرتاپا خشمگین نگاهش می کرد ، بود .

هم خوشحال بود هم ناراحت ، خوشحال از نبود هیچ علاقه ای از طرف پولاد به هاله و ناراحت از خراب شدن فرصتش برای توضیح دادنِ ماجرایِ روز قبل و خراب شدنِ شانسی که داشت .
 "لعنتی" به هاله فرستاد ، به خوبی می دونست که دیر شده و پولاد بدون شک از دستش عصبانی خواهد شد.

لب هاش رو بهم فشرد ، نفس عمیقی کشید و زودتر از پولاد پرسید.
_ خوب؟ بفرما ... هر حرفی داری بزن .

و نگاهی تحقیر امیزی به هاله انداخته و ادامه داد.
_ میخوایم بریم خونه مون ، ساعت اداری تموم شده .

هاله تند نگاهش کرد که باعث شد افسون نیشخندی بزنه و هاله رو بیشتر از قبل کنه ...برای افسون مهم نبود ، تنها چیزی که براش اهمیت داشت ندیدن ابن زن و نگاهی که تو چشم هاش موج میزد، بود  به همین دلیل بدجنس شده و تحقیر امیز صحبت می کرد .

پولاد نیم نگاهی به افسون انداخت ، به نظرش رسید افسون بی قرار تر از هر زمانیِ ، قبول داشت افسون از دیدن هاله رنج میبره اما انگار اینبار چیزی در این بین فرق می کرد.

چشم هاش رو ریز کرد و ناخوداگاه به هاله توپید.
_ بگو حرفتو ، وقت اضافه ندارم.

هاله از جا پرید ، صدای پولاد و زنگ صداش باعث ترسش شده بود ، مکث کرد ، اب دهنش رو قورت داد و ناراصی از حضور افسون تته پته کنان گفت:
_ رو پ... پیشنهادم فکر کردی؟

پولاد با جدیت جواب داد.
_ کدوم پیشنهاد؟

هاله ناراحت مستقیما به پولادی که انگار به هیچ وجه نمی شناختش خیره شد و متعجب جواب داد.
_ کدوم پیشنهاد؟ 

و بلافاصله جاخورد ، از سر ترس و نگاه بی رحم پولاد خودش رو به مبل چسپوند ، در دل گفت "تا وی باید ادامه بدم ، کی این شعله های لعنتی قراره دست از سرم بردارن " و کسی تو وجودش سرش داد زد .
_ تو فقط زندگیشو خراب کن ، حقشه ... ول کرد و توهم مجبور شدی با اون پسره ازدواج کنی ، هنه ی این اتفاقا تقصیر پولاده ... واقفا خوشت میاد اون ارامش داشته باشه و تو زجر بکشی؟" 

و بازهم مصمم شد تا کارش رو ادامه بده ، عقیده اش این بود که یا نابود می کرد یا نابود میشد .
و چه بهتر که پولاد رو نابود می کرد .

پس پلک زد ، ترسش رو پنهان کرد ، جلوی چشم های یکی عصبی و بعدی متعجب پا رو پا انداخت و در کمال وقاحت گفت:
_ نگو منو فراموش کردی پولاد  ، ما که روزایِ توبی باهم داشتیم ، یادت رفته چه قدر دوستم داشتی .

بلند شد ،  متوجه بود که پولاد تا چه حد عصبیِ اما چون افسون اینجا بود دست به هیچ کاری نمیزنه پس از ابن فرصت استفاده کرد ، نیم نگاهی پر شیطنتی به افسون انداخت‌،خودش رو کنار در ورودی که نزدیکش بود کشید و گفت:
_ یادت رفته چند بار بهم ابراز علاقه کردی؟ چه حرفایی زدیم؟ چه قولایی دادی؟ 

و دلش رو به دریا زد ، می دونست هیچ چیز بدتر از این نیست که یک زن چیزهایی در مورد رابطه ی همسرش با یک زن دیگه بشنوه هر چند که اون رابطه مربوط به گذشته میشه .

لبخند پهنی زد ، از سکوت پولاد سواستفاده کرد و زهراگین گفت:
_  یادت رفته اخرین بار که اومدی خونه ام چه اتفاقی افتاد، باهام چیکار کردی؟
یادت رفته گفتی دوستم داری و بعدش بوسیدیم؟ 

و مظلومانه اشک رو به چشم هاش دعوت کرده و بی مکث  ادامه داد.
_ پولاد باور کن من دوستت دارم ، اگر برگردی...

اما حرفش رو ادامه نداد به این دلیل که گلوش بین انگشت هایِ پولاد گیر کرده بود و از شدت فشار به خر خر افتاده بود .
همه چیز در عرضی از ثانیه اتفاق افتاد ، پولاد با شتاب و خشمی بی سابقه گلوی هاله رو گرفته بود . افسون که در بهت حرف های هاله فرو رفته بود با دیدن حرکت پولاد از جا پرید ، پولاد چنان گردن هاله رو فشار می داد که اکر جلوش رو نمی گرفت بی شک خفه اش می کرد پس با هر دو دست بازوی پولاد رو گرفت و کشید ، داد زد.
_ پولاد جون من ، مرگ من ولش کن،به خدا ارزشش رو نداره .

پولاد تکونی به خودش داد، می خواست افسون دستش رو برداره و با خشم گفت:
_ برو کنار افسون،دستتو بردار.

افسون اما رهاش نکرد ، فشار بیشتری به بازوی پولاد اورد و با یاد خدا گفت:
_ پولاد به ولای علی اگر ولش نکنی نه من نه تو .

و بین تقلاهاش برای ازاد کردن هاله بی اختیار پاش پیچ خورد ، دست از بازوی پولاد رها شد و به ضرب به دیوار کوبیده شد ، بازدش دقیقا جایی که چاقو خورده بود با دیوار برخورد کرد و حاصلش شد فریاد از سر درد افسون و رد کمرنگ خونی بود که روی دیوار موند .
نگاه پولاد وقتی که افسون به سمت دیوار پرتاب شد تعقیبش کرد و وقتی رد خون دو دید هاله رو بی معطلی رها کرده و کنار افسون زانو زد . 

نگران و مستاصل تمام عصبانیتش یادش رفت ، هر دو بازوی افسون رو که از درد به خودش میپیچید گرفت و داد زد.
_ افسون چی شد ؟این خونا مال چیه؟


افسون لبش رو گزید و ناله کرد ، دستش بی اندازه درد می کرد ، زخمی که تازه داشت بهبود پیدا می کرد سر باز کرده و دردش طاقت فرسا بود .

سرش رو پایین انداخت و زیر لب نالید .
_ چیزی نیست ، خوبم .

پولاد اما بدون اینکه متوجه باشه عصبی و خشمگین داد زد .
_ چی چیو چیزی نیست ، از دستت داره خون میره اونم نه یکم و یه ذره اون وقت میگی چیزی نیست ؟ 

جواب نداد ، در واقع جوابی نداشت که تحویل پولاد بده پس سکوت کرد و بالای زخمش رو گرفت ... اشک چشم هاش بی اختیار می ریختند و پولاد رو بیش از پریشون می کردند.

پولاد برای اولین دستپاچه شده بود ، افسون رو تا به حال در این حال ندیده و از همه بدتر تحمل درد کشیدنش رو نداشت پس بی معطلی زیر بازویِ افسون رو گرفت ، بلندش کرد و گفت:
_ بریم رو مبل بشین ، میرم جعبه ی کمک های اولیه رو بیارم .

و بی توجه به حضورِ تقریبا نامرئیِ هاله از اتاق خارج شد تا جعبه ی کمک های اولیه رو بیاره .

بعد از رفتن پولاد افسون به پشتی مبل تکیه داد و با سری پایین افتاده  خش دار پرسید.
_ هنوزم اینجا کاری داری که وایسادی؟

 هاله ای که شوکه از رفتار پولاد و اسیب دیدن افسون بود به سرعت به خودش اومد و یک قدم عقب رفت و با  دست ‌گردن درناکش رو چسپید ... افسون سرش رو بالا اورد ، نگاهش پر از درد بود اما گفت:
_ اگه فکر میکنی با اینکارات می تونی زندگیِ ما رو بهم بزنی کور خوندی ، بزار اب پاکیو بریزم رو دستات.

مکثی کرد ، صاف تر نشست و مصمم گفت:
_ من حاضرم به خاطر پولاد جونمو هم بدم ، این زخمم حاصل همونه ، حالا تو بگو حاضری به خاطر پولاد و این عشقی که مداما ازش دم میزنی چه بهایی بدی؟ حاضری به خاطرش بری تو دل شیر؟ حاضری درست بعد از عقدت مورد حمله با چاقو قرار بگیری ؟ 

چونه اش رو بالا داد و سوال اخر رو بی پرده مطرح کرد .
_ حاضری تو یه جای تنگ و تاریک خفتت کنن و چاقو بزارن زیر گلوت؟ یا بدزدنتتو ندونی اخر کارت چی میشه؟

طولی نکشید که نیشخند زد ، صورت هاله از ترس سفید شده و دست هاش پایین افتاده بودند ... ابرو بالا داد و بازهم فشاری به بالای زخمش اورد . 

صداش رو کمی بالاتر برد و سوالش رو تکرار کرد.
_ حاضری چیکار کنی خانوم عاشق پیش؟


هاله اب دهنش رو به سختی قورت داد ، باورش نمی شد افسون چنین بهایی رو بابت بودن با پولاد پرداخت کرده باشه ، از طرفی ترسیده بود و فکرش رو هم نمی کرد که بتونه دست به چنین کارهایی بزنه .

زیر لب مبهوت پرسید.
_دزدیده شدن ؟

یکهو سرش رو چسپید و پلک بست ، از شدت وحشت سرش داشت تیر می کشید ، افسون پوزخند زد ، قصدش ازار دادن هاله بود و بس ! 
کاری که می کرد بد بود یا خوب ، اصلا اهمیتی نداشت ، تنها چیزی که می خواست این بود که به هاله بفهمونه تمام ادعاهاش پوچ و تو خالی هستند پس از فرصت و نبود پولاد استفاده کرده و طعنه زد.
_ سرت یه وقت اوخ نشه ، نکنه ترسیدی؟ چیزی نیست که ... من فقط یه بار دزدیده شدم ، تا مرز کشته شدن پیش رفتم ، چاقو خوردم ... برادرمو دزدیدن و.. و .. و  ... حالا اگر دوست داری و واقعا فکر می کنی عاشق پولادی ، بفرما .

نفسی گرفت ، پر درد تکون خورد و مصمم گفت:
_ اگر فکر می کنی بیشتر از من به پولاد علاقه داری من راهتو باز میکنم ولی همراه باز شدن این راه جونتو هم باید بزاری کف دستت .

چشم های هاله درشت شد ،  افسون نصفه نیمه خندید، چشم هاب براقش بی نهایت بی رحم بودند ، اضافه کرد .
_ هر چند الانشم جونت در امان نیست ... زنی که  یه نقشی تو گذشته ی پولاد داشته و حالا هم ول کنش نیست می تونه یه طعمه ی خوب برای دشمنای پولاد باشه ...

خندید ، با اینکه کمی احساس ضعف می کرد اما پرسید .
_ راستی دفاع شخصی بلدی؟

هاله بیش تر از قبل جا خورد ، هنوز نتونسته بود کاملا حرف های افسون و تا چه حد وخیم بودن اوضاع رو درک کنه اما همین که اسم چاقو و از دست دادن جون به گوشش خورده بود به تنهایی باعث وحشتش شده بود.

پاهاش بی اختیار عقب عقب رفتند ، می خواست هر چه زودتر فرار کنه اما افسون قبل از رفتنش صداش زد و با تحقیر پرسید.
_ چی شد پس ، مگه ادعات نمیشد؟

پاهای فراریش قفل زمین شدند ، به عقب برگشت و زل زد به چشم های ابی و بی حال افسون ، جوابی نداد و لبخند کم جونِ اما بی رحمِ افسون پررنگ تر شد.
_ زبونت بند اومده؟

همین لبخند هاله رو عصبی کرد و به صحبت کردن واداشتش، غرید.
_ هیچ کس تو این دنیا وجود نداره که تا این حد بخواد جونشو واسه یه نفر بده پس هندی بازی در نیار .

افسون ابرو بالا داد ، با تاسف نگاهش کرد و سوالش رو با سوال جواب داد.
_ اولا دنیای ادمی مثل تو خیلی کوچیکه ، تو اون دنیات کیو داری جز خودت؟ 
دوما به نظرت پولاد ارزشش رو نداره که جونمو واسش بدم؟ برات ارزش پولاد همون یه ذره بود؟ 

هاله جا خورد و خیره به افسونی که بی ترس حرف هاش رو به زبون می اورد دندون هاش رو بهم فشرد ، جوابی نداشت که بده پس فقط گفت:
_ اینش دیگه به خودم مربوطه .

و با تمام توان و سرعتی که در خودش سراغ راه بیرون از داروخونه رو در پیش گرفت.
افسون رفتنش رو دنبال کرده و خندید ، بلاخره زهرش رو ریخته و حرف هایی که دلش می خواست رو به زبون اورده بود ...  اهمیتی نداشت هاله در چه حالی به سر میبره ، تنها چیزی که براش مهم بود دل پر اشوبش بود که حالا اروم گرفته بود .

خیره به در ورودی و منتظرِ اومدنِ پولاد با شرارت زیر لب گفت:
_ یادم رفت بهش بگم بیشتر از اینکه دلم بخواد جونمو فدای پولاد کنم دلم میخواد سالهای سال باهاش زندگی کنم .

چند دقیقه بعد پولاد از راه رسید و جعبه به دست کنار افسون نشسته و در حینی که با عجله وسایل رو از حعبه خارج می کرد گفت: 
_ جعبه رو به زور پیدا کردم ... حالت خوبه ؟ می تونی حرف بزنی؟


افسون زیر لب و بی حال جواب داد .
_ اره خوبم نگران نباش .

پولاد به سرعت وسایل رو از داخل جعبه بیرون کشید و توپید.
_ چی چیو خوبی ، داری از حال میری .

بیخندی بی موقع رو لب های افسون گل کرد ، خیره به سر پایین پولاد گفت:
_ تو خوابم نمی دیدم یه روز جناب رئیس " پولاد حافظ " ، جناب بی رحم و خونسرد  بتونه انقدر نگرانم بشه .

پولاد سر بلند کرد ، پنبه ی اغشته به بتادین رو روی زخم افسون کشید و چشم غره رفت.
_ حتما سرت خورده به جایی ، داری هزیون میگی.

لب های افسون علاوه بر این درد زیادی رو تحمل می کرد کش اومد ،ناله ای کرد و سرش رو بالا برد و جواب داد.
_ شاید .

پولاد با زیرکی پرسید .
_ شاید؟ هاله چیزی گفته؟ 

افسون چشم بست و نفسی گرفت ، مشت از سر درد داشت روکش مبل رو بین انگشت هاش می فشرد .
_ نه ، چی می خواد بگه ، انگار هنوز چرچیلتو نشناختی .... اخ .. اخ.. اخ 

پولاد به سرعت پنبه رو به کناری گذاشت ، با چشم های ریز شده اش به دقت زخم رو از نظر گذروند و پرسید.
_ حالت خوبه؟ 

افسون لای پلک هاش رو تا نیمه باز کرد ، از سرِ درد لب گزید و گفت:
_ اره خوبم .

پولاد به تاسف سری تکون داد و بانداژ رو دور دست افسون پیچونده و زخم رو کاملا بست .... تمام وسایل رو بی حرف جمع کرد ، به سر جای اصلیش برگردوند و بعد از شستن دست هاش با کیف افسون برگشته و گفت:
_ میریم بیمارستان پیش شهاب .
 
و بی توجه به مخالفت کردن های افسون که می گفت "احتیاجی نیست ، بریم خونه " زیر بازوش رو گرفته و به سمت ماشین هدایتش کرد .





____



غرغر کردن های افسون هیچ تاثیری روی تصمیم پولاد نداشت و بلاخره بعد از گذشت یک ساعت و گذروندن ترافیک به بیمارستان رسیدند ، پولاد به افسون کمک کرد از ماشین پیاده بشه و حتی تا زمانی که به بخش اورژانس رسیدند هم رهایش نکرد .
افسون هم به حدی خون از دست داده بود که بی حالش کنه پس بعد از هدر دادن تمام انرژی اش بلاجبار سکوت اختیار کرده و تنها پولاد رو دنبال می کرد .

به خوبی به این موضوع واقف بود که به زودی واقعیت پیش چشم های پولاد برملا خواهد شد پس دست از شکایت کردن برداشته و خودش و مجبور به انتظار کرده بود .

بلاخره بعد از گذشت ده دقیقه انتظار شهاب سر رسید ، دقیقا نمی دونست پولاد چه طور و به چه نحوی شهاب رو تا اونجا کشونده بود اما هر چیز که بود می تونستند این مشکل رو بدون اومدن پلیس و با خیال راحت حل کنند .

شهاب با روحیه ی شاد همیشگیش شوخی می کرد و سر به سر پولاد می گذاشت اما وقتی زخم رو باز کرده و با دقت بررسی اش کرد اخم هاش درهم فرو رفته و با جدیتی نادر از پولاد پرسید .
_ پولاد ، چرا افسون خانم چاقو خورده؟


اخم های پولاد بیشتر از قبل درهم فرو رفت ... نگاه از چشم های نادم افسون گرفته وجواب داد.
_ تو درگیری.

شهاب نیم نگاه دیگه ای به زخم انداخت و با زیرکی گفت:
_ این رخم مال درگیری نیست ، درسته من ، تو تخصصم نیست زخما رو شناسایی کنم اما این زخم اروم ایجاد شده و اینکه اگر درست نگاش کنی عمقش  زیاده ، مثل یه فرو رفتگی.

دست پولاد مشت شد اما تغییری در صورتش ابجاد نشده و با جدبت جواب داد.
_ قرار نیست همه ی درگیریا به سرعت انجام بشه .

شهاب گرهی به ابروهاش انداخت ، با علم گ
اینکه پولاد بیشتر از این توضیح نمیده مکثی کرد و بعد گفت:
_ باشه ، میرم وسایل بخیه رو بیارم.

و افسون و پولاد رو برای چند دقیقه ی کوتاه تنها گذاشت ....در همین چند دقیقه افسون چند بار لب هاش رو باز و بسته کرد تا به پولادی که دست به سینه ، طلبکار و یکپارچه عصبی بالای سرش ایستاده بود حرفی بزنه اما نتونست ، در اخر این  پولاد بود که به حرف اومد و دقیقا شبیه به یک بازجو سوال هایی که داشتند دیونه اش می کردند رو مطرح کرد .
_ کجا این اتفاق افتاده ؟چرا نگفتی؟

افسون بدون هیچ مقاومتی و باعلم اینکه مقصره پشیمون  و ناراحت جواب داد.
_ اون روز که رفتیم دیزی خوردیم وقتی رفتم دستشویی یکی از پشت بهم حمله کرد و این اتفاق افتاد .

از اونجایی که دورشون پرده کشیده شده بود پولاد با خیال راحت خم شد و مشتش روی میله ی بالای سر افسون کوبیده و با پایین ترین حد صدا غرید.
_ چرا نگفتی ؟

اشک به چشم های افسون نشست ، جواب داد.
_ تهدیدم کردن که بهت بگم دست از پروژه ی مهر افتاب برداری ، نمی خواستم سد راهت باشم اما بعدش پشیمون شدم و اومدم بهت بگم که دیر شده بود ، چند بار سعی کردم بگم اما مدام مشکلی پیش می اومد ، قبل از اومدن هاله هم می خواستم بهت بگم که بازم ....

سکوت کرد ، بلاخره چشنش به اشک نشست و اروم و قرار رو از پولاد گرفتن پس برای بار دوم مشتش رو ، روی میله کوبید ، با خشونت گفت:
_ گریه نکن .

و دستش رو با عصبانیت به سمت چشم های افسون برده و قطره های اشک رو با سر انگشتش گرفته و خشن تر از قبل توپید .
_ اشک نریز .

از تُنِ صدایِ گرفته و کدر پولاد لب ها و تن افسون لرزید ، به شدت پشیمون بود و دیدن همشرش تو این حالت بی نهایت زجرش می داد ، اب دهنش رو صدادار قورت داد  و صداش زد ، با خودش گفت " بهتره دست کم معذرت خواهی کنم ".
_ پولاد من  ...

پولاد پوزخند زد ، بین حرفش اومد و گفت:
_ حرف نباشه ، کاری که نباید بشه شده ، از فردا میمونی توخونه تا هر چه زودتر تکلیف این گروه مشخص بشه .

به ناگاه اشکش بند اومد و مات حرف پولاد چشم هاش درشت شد ، تته پته کنان پرسید .
_ چ.. چی؟  چرا؟ 

صورت پولاد  تلخ از هر تلخی ای شد .
_ دقیقا شنیدی چی گفتم .

سرما به تن افسون نشست ، مردد پرسید.
_ میخوای زندانیم کنی؟

نگاه و صدای پولاد رو به سردی رفت ، خونسرد و بی رحم جواب داد.
_ دقیقا خانم شکیبا  ، حبس خونگی تا اطلاع ثانوی .

و بدون اینکه به افسون مهلتی برای حرف زدن بده پرده با یک حرکت کنار زده و ازش دور شد .


روی تخت دراز کشیده با دست سالمش چشم هاش رو پوشوند و رو به پولادی که داشت وسایبش رو داخل کمد جا می داد ناامید پرسید.
_ تو بیمارستان جدی بودی؟

پولاد برای لحظه ای سر جاش متوقف شد اما دوباره به خودش اومد ، در کمد رو بست ... عصبی نفسش رو بیرون داده جواب داد.
_ اره... بمون میرم یه جیگری که گرفتمو بیارم بخوری .

ناراحتی افسون دو برابر شد ، حرفی نزد و تنها به صدای پاهاش پولاد که قدم به قدم دور می شد گوش داد .
زمانی که در اتاق بسته و تنها شد. به سمت مخالف در چرخید ، روی دست سالمش خوابیده و اه کشید.

رابطه ای که هاله با تمام نقشه هاش نتونسته بود خراب کنه توسط خودش اسیب دیده بود.
برای بار دوم اه کشید .
غرور مردش رو شکسته بود ، بدون شک چنبن کاری کرده و پولاد رو رنجونده بود.
بی حواس غلط خورد و پبچیدن تو بازوش لب گزید و بلند شد ، نمی تونست بخوابه ، اروم و قرار نداشت .

تحمل دوری پولاد رو به هیچ عنوان نداشت .
تحمل اون چشم های سرد و ناامید رو نداشت .
تحمل تنها شدن رو نداشت .

تلو تلو خوران بلند شد ، با اینکه زخم کوچک بود اما خون زیادی از دست داده بود و نمی تونست کاملا سرپا بایسته .

لحظه ای سرش گیج رفت اما قبل از اینکه بیوفته لبه ی تخت رو گرفت ، نفس نفس زنان به در چشم دوخت و دوباره راه افتاد.

توجهی به حال بدش نداشت ، پولاد رو بیشتر از هر زمانی میخواست پس کم کم و به کمک اشیاء داخل اتاق خودش رو به در رسوند ، از اتاق خارج شده و راه اشپزخونه که چراغش روشن در پیش گرفت .
 
در بین راه بازهم سرش گیج رفت ، ایستاد ، نفسی گرفت و دوباره راه افتاد .
به گفته ی شهاب به احتمال کم خونی داشت و باید قرص مصرف می کرد .

اخم کرد ، " به درکی " گفته و خودش رو با هزاران مشقت به اشپزخونه رسوند .

پولاد رو کنار در یخچال پیدا کرد و بی سر و صدا وارد شد ، چند قدم کوتاه برداشته و بلاخره به منبع ارامشش رسید.

پولاد که به شدت در فکر فرو رفته بود رو از پشت در اغوش گرفت ، اشکش چکید و نفس نفس زنان گفت :
_ پ ... پولاد ، ببخشید ... تو ... تو رو خدا این جوری نباش .



پولاد از شدت شوک تکونی خورد ، انتظار اومدن افسون رو تا آشپزخونه با حال بدی که داشت ، نداشت. 

اخمش از بین رفت ، یادش رفت در چه فکری بوده و تا چه حد عصبیِ!  به سرعت دست های کم جونِ افسون رو از دور کمرش باز کرد.

سرشونه ی دختر رو به روش ، رو که تقریبا داشت از حال می رفت گرفت و توپید .
_ واسه چی از تخت اومدی بیرون ... مگه نگفتن بمون و ..

اما با دیدن چشم های به اشک نشسته ی افسون حرفش رو خورد ، دندون به دندون سایید و زیر بازوی افسون رو گرفته و روی نزدیک ترین صندلی نشوند ...به سرعت به سمت یخچال رفت ، لیوان ابی پر کرده ، برگشت و افسون رو مجبور به خوردنش کرد .

خوب بود که حکیمه و بقیه رو مرخص کرده بود ، علاقه نداشت کسی متوجه روابطشون بشه و ببینه چه اتفاقی بینشون افتاده .
چشم بست ، عصبی بود ، خشمگین بود و از همه بدتر به شدت از افسون دلگیر بود .
چنین مسئله ی مهمی رو افسون پنهان کرده بود و توجهی به سلامتیش نداشت .
چاقو خورده بود ، نزدیک بود حتی اتفاقی بدتر بیوفته اما حرفی نزده بود .
جواب افسون براش قابل قبول نبود ، مداما از خودش می پرسید این دختر پیش خودش چه فکری می کنه ؟ 
چه طور تونسته چنین اسیبی رو تحمل کنه و دم نزنه ؟
چرا تا این حد غفلت کرده و واقعیت رو زودتر از این ها نگفته؟

افسون نالان صداش زد.
_ پولاد؟

جوابی نداد ، بیشتر از قبل مجبورش کرد اب رو بنوشه و بعد بلند شد ، چنگالی برداشته و روی صندلی کناری نشست ...سینیِ جگرهای کباب شده رو جلو کشید و با چنگال تکه برداشت ، جلوی دهن افسون گرفته و دستوری گفت:
_ بخور !

افسون از خوردن امتناع کرد ، باز هم صداش زد.
_ پولاد ؟

جدیت به دستور دادنش اضافه شد .
_ بخور افسون ، حالت خوش نیست .

اما باز هم ...
_ پولاد ؟

صبرش به سر اومد و جواب داد.
_ بعدا افسون ، بعدا ، الان باید غذا بخوری.

لب های افسون مطیعانه از هم باز شدند و قبل از خوردن جگر گفتند.
 _ اما ...

پولاد لقمه رو داخل دهن افسون گذاشت ، چنگی به موهای پشت گردنش زده و گفت:
_ فعلا بخور ، امروز به اندازه ی کافی دیوونم کردی ، الان نمی تونم بگم مشکلی نیست ، نمی تونم بگم عیب نداره .

اهی کشید ، بازوی زخمی افسون رو لمس کرد و با رنجشی ملموس ادامه داد.
_ الان واقعا عصبانیم و دلم میخواد اونی که باعث این زخمه اتیش بزنم ... دلم میخواد تو روهم تنبیه کنم که  اگر این حالت نبود حتما تنبیهت می کردم  اما نه الان وقت این حرفاست نه تو حالت خوبه ،نه من دستم به اون عوضیا می رسه.

افسون سرش رو پایین انداخت ، پشیمون تر از هر زمانی سرش رو پایین انداخت و گفت:
_ ببخشید ، نمی خواستم این مسئله رو پنهون کنم فقط...

پولاد نفسش رو بی حوصله بیرون داد ، با سرانگشت زیر چونه ی افسون رو گرفت ، سرش رو بلند کرد و پر اخم گفت:
_ هنوز که داری گریه می کنی چرچیل خانم.







نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر