علی آقاپور نظرات سه شنبه 27 فروردین 1398 ، 02:20 ب.ظ
کنار نرگس ها جا ماندی/51


صورت‌مان دقیقاً روبروی هم بود و من خیلی راحت می‌توانستم تمام حس‌های لحن و نگاهش را یک‌جا بگیرم و با حسی عمیق‌تر جوابش دهم. از حس غریبی حرف می‌زد که من هم آن روز تجربه‌اش کرده بودم. حس فراموش کردن همه چیز و داشتن یک چیز! خیره بودیم در چشم هم که شمرده‌شمرده گفتم:
-من عذرخواهی کردم چون اشتباه کرده بودم. قصد من غیر این چیز دیگه‌ای نبود.
کوتاه گفت:
-می‌دونم.
و سرش را جلو‌تر آورد و درست زیر گوشم نفس عمیقی کشید و آهسته گفت:
-می‌دونم تو قصد و غرضی نداشتی، می‌دونم من!
تحملم ته کشید، قلبم تند ‌زد، نفسم سخت در می‌آمد. سرم را کمی عقب کشیدم. باز هم سرش را جلو آورد، در جای قبلی خودش:
-می‌دونم و مطمئنم که تو با خیرِ وجودت اون عذرخواهی رو برام نوشتی، اما من با شر و شیطانِ وجودم خوندم. اون‌روزا کم‌کم داشتم متوجه می‌شدم که یه علاقه‌ی کهنه، عین یک جای زخم تو وجودته، که اگر چه درد نداره، اما این‌قدر شکل بدی پیدا کرده که داره اذیتت می‌کنه. من متوجه بودم که چطور دوری می‌کنی تا مشکلی پیش نیاد، وقتی برای رفع و رجوع بدهی دایی می‌اومدم خونه‌تون، می‌دیدم که چطور تموم سعیت رو می‌کنی که هم‌صحبت نشیم و حتی همدیگر رو نبینیم. منم اون‌جوری راضی بودم، البته گاهی هم نبودم و اعصابم خرد می‌شد!‌ اما در نهایت می‌گفتم درستش همینه؛ چون قرار نبود چیزی بین ما تغییر کنه و شکل جدید‌تری به خودش بگیره؛ اما یه وقتایی هست که یه اتفاق کوچیک باعث می‌شه حس کنی خسته شدی از راه اومدن با زندگی. دلت می‌خواد بزنی به بیراهه، تهشم برات مهم نیست چی باشه. تا حالا پیش نیومده برات؟ نشخوار کردن بعضی لذت‌ها هم لذت داره! هر چند که حتی انجامش ندی!

با این‌که حرف‌های جنجالی می‌زد، اعتراف‌های هولناک می‌کرد اما برایم حکم لالاییِ آرامی را داشت که زیر گوشم می‌خواند. سرم را به صورتش تکیه دادم؛ عمیق‌تر نفس گرفت. توانایی نشستن نداشتم، تمام چیزهایی که در وجودم به تکاپو افتاده بود تا بیشتر و بیشتر در محدوده‌ی تن فربد قرار بگیرد را با جلو بردن دستم و گرفتن دستش نشان دادم تا بتوانم از پسِ آن‌ها برآیم.
صورتش گرم بود!‌ یک گرم بودن ساده نه!‌ آرامش‌ داشت. صورتم را روی صورتش آرام و نوازش‌وار تکان دادم و از تیز بودن ته ریش‌هایش هم هیچ شکایتی نداشتم. 
دستش را دورم انداخت که باعث شد صورت‌هایمان کمی از هم دور شود، تا نگاه‌مان به هم افتاد گفتم:
-‌زخم من کهنه‌ست، اما دردش رو هم هنوز بعد سال‌ها با خودش داره. فقط جاش نبود که من رو اذیت می‌کرد، دردشم بود! 
خیره نگاهش کردم تا جواب حرفم را بگیرم، اما اصلاً میلی به جواب دادن نداشت. حالت چشم و نگاهش تفاوت داشت با چند ثانیه‌ی پیش و این را القاء می‌کرد که دیگر گوشش بدهکار حرفی نیست و فقط می‌خواهد نگاه کند و یا کار دیگری ...
نشسته کمی عقب رفت و من فقط زل زده بودم به حرکاتش که دست انداخت من را گرفت و همراه خودش کشید. اولش نفهمیدم مقصودش چیست، اما در حین کشیدن متوجه شدم که می‌خواهد دراز بکشد و بعد در صدم ثانیه کنار دستش فرود آمدم. سقف پیش روی چشمم بود من حالت یک آدم سکته‌ای را داشتم که نتواند خودش را جمع و جور کند و حرفی بزند. انگار خون‌رسانی نه به مغز و قلب، بلکه به همه‌ی بدنم مختل شده بود. 
 تا آمدم سر از روی شانه‌اش بردارم، دستی که زیر سرم بود را دورم کشید و نگهش داشت. نگهم که داشت بوی خوشایند تنش در شامه‌ام پیچید و من یک آن حس کردم که تمام دنیا را در دستم دارم. حجم لذت‌، ترس و گرمایی که یک‌دفعه از وجودم سربرآورد، اندازه و قد و قواره‌ی جسمم نبود. نه قلبم تحمل داشت و نه ذهنم می‌توانست حلاجی کند که درست است یا غلط. فقط تلاش کردم فرار کنم. سرم را بار دیگر بلند کردم و خیز برداشتم تا بلند شوم که فربد سخت‌تر نگهم داشت و سرش را جلو آورد. صدای نفس کشیدن مستقیمش زیر گوشم حجت را بر من تمام کرد که راه‌حل فقط فرار است. اگر من به غلط و درست فکر می‌کردم، فربد به چیزی جز غلط فکر نمی‌کرد. ریز ریز و آرام گفت:
-بمون همین‌جوری پیشم! خیلی خوبه!
به طرفش برگشتم و همزمان هم پرقدرت‌تر به جلو خیز برداشتم. موهایم در صورتش رها شد و همین باعث شد قافیه را ببازد. دستم را سینه‌اش گذاشتم و با حرکتی سریع بلند شدم. موهایم لحظه‌ای مانع از دید درستش شده بود و سرش را برگرداند. از همان برای فرار استفاده کردم.

وقتی به طرفش برگشتم لبخند روی لبش متفاوت با آنچه بود که انتظارش را داشتم. فکر می‌کردم بیاید و تلافی فرارم را بکند، اما این کار را نکرد و من بی‌خیال کشو و  محتویات داخل آن شدم و از جا برخاستم. طاقباز دراز کشیده و نگاهم کرد. با فاصله کنارش ایستادم. حالم بهتر شده و از کوبش‌های بی‌امان قلبم دیگر خبری نبود:
-مگه نگفتی باید بری بیرون کار داری! بیا برو بعد هم بریم خونه‌ی ستاره.
پاهایش را به جلو دراز کرد و راحت‌تر دراز کشید:
-تو رو که می‌بینم جلوم وایستادی یاد کارتون مورچه و مورچه‌خوار می‌افتم. یادته داشت برای خودش بی‌خیال غذا می‌خورد بعد حس می‌کنه غذاش یه دفعه خوش‌مزه‌تر شده، دهنش رو وا می‌کنه ببینه چی شده که یهو مورچه رو می‌بینه که تو دهنشه، مورچه هم می‌پره بیرون. تو الان همین کار رو کردی، یه چیز خوشمزه رو از دهنم کشیدی بیرون.
قدمی دیگر برای فاصله گرفتن برداشتم و گفتم:
-مورچه خوار عزیزم، دارم کم‌کم به عزیز ایمان می‌آرم که همیشه ازت می‌ترسید؛ بلند شو؛ من خیلی وقته ستاره رو ندیدم. دوست دارم حالا که نرفتم سر کار، برم پیشش.
تا خواست بلند شود من هم به طرف در اتاقش رفتم و گفتم:
-من می‌رم بیرون که لباس بپوشی!
بیشتر ماندن جایز نبود. فربد می‌خواست یک‌شبه ره هزار ساله را برود و من هم تصوری که از خودم در مواجهه با فربد داشتم، یک درصد هم شبیه به آن چیزی که فکر می‌کردم نبود، بیشتر از آنچه که فکر می‌کردم جذابیت وجودی‌اش به عنوان یک مرد برای جنبه‌ی زنانه‌ی وجودم خوشایند و خواستنی بود. فقط عشق نبود، روی دیگر عشق -هوس- هم داشت پابه‌پای دوست داشتنم‌ می‌آمد. به سمت آشپزخانه رفتم و در یخچال را باز کردم. لیوانی آب نوشیدم و حالم بهتر شد. میز صبحانه را فقط از روی میز به سینک ظرفشویی و کانتر انتقال داده بود. جمع و جورشان کردم و بعد با صدای باز شدن در اتاقش گوش تیز کردم. وقتی خبری از آمدنش نشد از آشپزخانه بیرون رفتم.
از کنار میز ناهار خوری گذشتم و دیدمش که مقابل میز تلویزیون خم شده و در حال برداشتن کیف پول و گوشی‌ همراهش است. تا آن‌ها را داخل جیبش گذاشت به طرفم برگشت. همان لباس قبلش را پوشیده و موهایش را مرتب کرده بود. گوشیِ دیگری دستش بود. به طرفم آمد و حین آمدن گفت:
-این گوشیِ سیناس، بده بهش. 
دست دراز کردم و گوشی را از دستش گرفتم و با لبخند نگاهش کردم:
-سینا تا الان بدون گوشیش هلاک نشده باشه خیلیه!
-تا الان دوبار زنگ زده واسه خاطر گوشیش، تقصیر توئه که گوشیت رو جواب ندا‌دی.
مقابلم ایستاد و نگاهش را در صورتم گرداند. دستش را دراز کرد و با عقب راندن موهای بغل گوشم گفت:
-بمون زود برمی‌گردم، خیلی کار ندارم.
سرم را تکان دادم و گفتم:
-برو به کارت برس.
وقتی حرکتی نکرد، قدمی به عقب راندم و با اخمی گفتم:
-برو دیگه ...
جدی ایستاد و گفت:
-می‌رم الان، بعد هم مفصل درباره‌ی بابک و بابات حرف می‌زنیم. یه چیزایی هست که بهت باید بگم.
واقعیت محض، به لحظه‌های رویایی دلنشین ما برگشت و گفتم:
-خیلی منتظر شنیدنشونم.
با رفتنش به سمت مبل رفتم و تا زمانی طولانی روی آن نشستم. تمام روزهای گذشته را دستچین کردم و مقابل امروز صبح و لحظاتی که گذشت، گذاشتم.

بلند شدم و یک‌بار تمام خانه را زیر پا گذاشتم؛ جز اتاق فربد! چون دوست داشتم فقط و فقط با خود فربد برای بار دوم به داخل آن پا بگذارم.  با دقت به همه چیز نگاه کردم. در تمام خانه چرخیدم. چرخیدم و به بانوی این خانه بودن فکر کردم. به روزهای هیجده سالگی‌ام برگشتم. جایی که دیگر همه چیز برایم تمام شده بود و من هرگز به وصال نمی‌اندیشیدم. گشتن در خانه‌اش انگار لمس آرزوهای فراموش شده‌ام بود. بوییدن و بوسیدن آن‌ها! 
در نهایت وقتی دوباره برگشتم و روی مبل نشستم به این نتیجه رسیدم که خانه‌ی فربد بدون خود فربد هیچ است. در واقع وجود خود فربد است که  خانه‌اش را دوست‌ داشتنی می‌کند. به بابا و بابک هم فکر کردم، هر چه درباره‌شان بیشتر فکر می‌کردم، کمتر به نتیجه می‌رسیدم. فقط می‌خواستم فربد از همه‌ی این اتفاقات دور باشد. نه پایش وسط ماجرا باشد و دنبال بابا از طریق بابک بگردد. 
وقتی حس کردم مدت زیادی گذشته و شاید هر لحظه فربد برسد موهایم را بستم و حاضر شدم تا فربد بیاید. دیر کرده و من نمی‌دانستم که به ستاره اطلاع داده است و یا نه. زنگ آیفون خانه را که زدند سریع از جا بلند شدم. به تصور بودن فربد به سمتش رفتم، اما در صدم ثانیه به این هم فکر کردم که نکند کس دیگری باشد. قدم‌هایم را شتاب بیشتری دادم و وقتی فربد را پشت در دیدم نفس راحتی کشیدم. دستم را بلا‌فاصله روی دکمه فشردم تا بالا بیاید؛ اما فربد دوباره زنگ آیفون را فشرد. گوشی را برداشتم که گفت:
-یلدا اگه آماده‌ای بیا بریم. یه خرده کارم زیاد طول کشید خیلی معطل شدی!
پرسیدم:
-بالا نمی‌آی فربد؟
تا این را گفتم تمام قد مقابل آیفون ایستاد و سرش را کمی جلو آورد:
-نمی‌دونم ... بیام یعنی؟
حالت پرسیدن سوالش بوی خوبی نمی‌داد. وقتی هم گفتم:
-نه بمون الان می‌آم.
با لبخندی گفت:
-اگه اصرار داری بیام؟
و من فهمیدم که چه در سرش می‌گذرد. سریع از پله‌ها پایین رفتم. تکیه داده به ماشینش منتظرم ایستاده بود. به سمتش قدم برداشتم. فربد خیره و مات من بود. من هم حتی به دو طرف خیابان نگاه نمی‌کردم و فقط خود فربد هدف نگاهم بود.  من داشتم به اتفاق‌هایی خوب که در خانه‌‌اش بین‌مان افتاده بود فکر می‌کردم؛ به اولین بوسه‌ای که تا به آن فکر نمی‌کردم باورم نمی‌شد که رخ داده است.  فربد را هم نمی‌دا‌نستم. شاید هم همفکر بودیم و ذهن او هم به جاهای خوب گریز می‌زد. نگاه خیره‌اش را از روی صورتم برداشت و سر تا پایم را از نظر گذراند. وقتی من رسیدم با لبخند سوار ماشینش شد. من هم کنارش جای گرفتم. برگشت و مستقیم نگاهم کرد. من هم به نگاهش با لبخند جواب دادم و گفتم:
-ستاره می‌دونه داریم می‌ریم پیشش؟
ماشینش را راه انداخت و با ابروهایی بالا رفته گفت:
-فقط می‌دونه مهمون داره، نمی‌دونه کیه!
سوالی نگاهش کردم:
-یعنی نمی‌دونه ما داریم می‌ریم پیشش؟
-من رو می‌دونه، اما تو رو نه؛ بهش گفتم با یه عزیزی ام، می‌خوام غافلگیرش کنم. 
بعد هم نیم نگاهی به سمتم کرد و گفت:
-می‌دونی که خیلی دوست داره!
با تکان سر تایید کردم و گفتم:
-گفتی یه عزیزی همراهته، هیچ حدسی نزد کیه؟
آهسته جواب داد:
-چرا، یکی دو نفر رو گفت که تو جزوشون نیستی، فکرش رو هم نمی‌کنه که با تو دارم می‌رم پیشش ...
مصر گفتم:
-حدس ستاره کی بود؟
بدون این‌که نگاهم کند گفت:
-فکر می‌کرد عزیز یا نازنین باشه.
فربد بی‌خیال این حرف را زد و من هم سکوت اختیار کردم. در صورتی که سو‌ال‌های متفاوت و عجیب داشت از همه‌ی وجودم می‌زد بیرون! 
اسم نازنین را آرام زمزمه کردم. فربد نگاهم کرد و وقتی به طرفم برگشت نتوانستم خود‌دار باشم و گفتم:

-عید که رفته بودی شمال، نازنین رو هم دیدی؟
لحظه‌ای برای جواب سوالم درنگ نکرد:
-آره دیدم! 
-حرفم زدین با هم؟
سرش را آرام به دو طرف تکان داد:
-نه؛ هیچ حرفی نزدیم!
این بار تعجب کردم و گفتم:
-پس دیدنش چه لزومی داشت؟
سرش به طرفم چرخید:
-نمی‌دونم این اطلاعات به چه درد بابک می‌خوره! این‌که عید کی رو دیدم و کجا رفتم زیادی براش مهمه!
غیر مستقیم گفت که می‌داند از طریق بابک فهمیده‌ام.
-آره بابک گفت؛ ولی من الان خیلی دلم می‌خواد بدونم که چی شد رفتی دیدنش.
-وقتی دسته‌جمعی رفتیم شمال، مامان نازنین زنگ زد مامان، دعوتمون کرد؛ اونام شمال بودن.
با نگاهی به من مکث کرد و بعد ادامه داد:
 -خانواده‌ی کیوان برام قابل احترامن! خیلی ساله که می‌شناسمشون. دعوتشون رو نتونستم رد کنم. با مامان و سام و ستاره رفتیم. 
دوست داشتم بیشتر بدانم:
-صحبت تو و نازنین نشد اونجا؟
-نه؛ یعنی مادرش می‌خواست که حرفش رو بندازه وسط، اما هر بار منصرف شد و در نهایت گفت بیایم تهران و اختلافات رو حل کنیم.
نمی‌خواستم با سوال پرسیدن تحت فشار بگذارمش، اما حس مالکیتم از صبح تا به الان روی فربد هزار برابر شده بود و من نمی‌خواستم دیگر مجالی به کسی دهم و نظاره‌گر رفتنش با کس دیگری باشم:
-یعنی هنوز امیدی دارن؟
سوالم بیشتر از آنکه سوال باشد، نوعی بازجویی بود.
-ببین یلدا نازنین دختر خوبیه! همیشه در نظر من یه دختر با رفتارهای ایده‌آل بود. جنبه‌های مثبت زیاد داره، برای کارش و برای درسش خیلی تلاش کرد، نمونه‌ی یه دختر اجتماعی موفقه. رفتارهاش به عنوان یه خانوم وکیل حساب‌ شده‌ است. از خیلی جهات من تحسینش می‌کنم، اما یک ایراد خیلی بزرگ داره و اونم اینه که خیلی خیلی شبیه منه!‌ اونم درست در نکات منفی. هر دو مون دوست داریم در جایی که قرار گرفتیم حرف آخر رو بزنیم و رئیس باشیم. هر دو مون دوست داریم تعیین تکلیف کنیم، هر دو مون  بدمون می‌آد طرف مقابل راه خودش رو بره و ساز خودش رو بزنه. هر دو مون دوست داریم طرف مقابلمون این‌قدر خودش رو به ما ثابت بکنه که دیگه جای هیچ حرفی نمونه. اگه ادامه می‌دادیم در نهایت راه به جایی نمی‌بردیم، چون نه من آدم آروم آروم راه اومدن با کسی‌م، نه اون بلد بود که تفکیک کنه که باید زنم باشه نه وکیلم! من بیشتر می‌پسندم که زنم وقتی بهم نگاه می‌کنه و باهام حرف می‌زنه من به خودم بگم چه قدر زیاد من رو دوست داره و چه قدر حالم رو خوب می‌کنه، نه این‌که چه قدر وکیل خوبیه!






نظرات

  1. شنبه 31 فروردین 1398 10:10 ق.ظ
    سلام صبحتون بخیر یه زحمت بکشید به نویسنده رمان یادآوری کنید ما که اولای رمان یادمون رفت اگه خودش هنوز یادش مونده که میخواسته داستان رو چه جوری تموم کنه ادامه رمان رو بزاره.ممنون.
    • علی آقاپور
      سلام امروز حتما

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر