علی آقاپور نظرات سه شنبه 27 فروردین 1398 ، 01:17 ق.ظ
هزارتو/67

افسون چشم درشت کرد ، قرمز شد و ریز خندید و جواب داد .
_ اقامون  حالا حالا فعلا باید صبر کنه .

و لبخندی تحویل پولاد داده و با دلی پر اشوب از ماشین پیاده شد ، پولاد هم بی حرف پیاده و کنار افسون قرار گرفت ، سرش رو پایین اورد و اروم کنار گوشش زمزمه کرد.
_ اقاتون چیکار کنه که طاقتش طاق شده و دلش افسونشو میخواد؟

و پر از لذت رو به لپ های سرخ شده ی نیشخندی زده و شرارت وار ادامه داد.
_نظرت چیه امشب آرامشم باشی؟

بلافاصله افسونی هینی گفت و به سمت پولاد چرخید ... گر گرفته ، عصبی و اشفته نگاهش می کرد ، پولاد عکس العملش رو که دید خندید ، "هومی " گفته و در جواب نگاه سرگردون و حرصیِ افسون گفت:
_ شما امر بفرما کیه که نه بگه .

افسون لب گزید ، پولاد سرتاپا خباثت و شیطنت بود ، مشتی به بازوش کوبیده و زیر گفت در حالی که پاکوبان به سمت یکی از کلبه ها می رفت گفت:
_ خیلی رو داری به خدا ... فقطم بلدی اذیتم کنی .

جلوی یکی از کلبه ها ایستاد و خیره به سقف پوشیده ار برگ درخت خرما خیره شده ، عصبانیت یادش رفت ... لبش به لبخند باز شد ... به عقب برگشت و پرسید.
_اینجا دیزی هم دارن پولاد؟ 

پولاد ابرویی بالا داد ، خواست دوباره اذیتش کنه که افسون اخم کرده و به تندی گفت:
_ اذیت نکن دیگه ... یه سوال پرسیدم فقط.

پولاد خندید ، دست هاش رو داخل جیبش فرو برد و جواب داد.
_ اینجا کلا به دیزیاش معروفه ، برو بشین تا بیان سفارش بگیرن .

افسون سری تکون داد و پرسید .
_ تو کجا میری؟

پولاد به سمتی اشاره کرد و گفت:
_ دستمو میشورم میام ... اگر اومدن دوتا دیزی با مخلفات سفارش بده تا برسم .

افسون موافقت کرد و نشست ، دقیقه ای بعد گارسون به سمتش اومد ... سفارش گرفت و رفت ، افسون هم بعد از رفتن گارسون خیره ی اطراف کلبه ، افرادی که در حال رفت و امد بودند و فضای سبز و عشایر گونه ی رستوران شد تا اینکه بلاخره پولاد برگشت و کنارش نشست .

_سفارش دادی؟
_ اره .
_خوبه 

افسون لبخند نرمی زد و بلند شد ... پولاد پرسید‌.
_ کجا؟
 
دست هاش رو بالا اورد و جواب داد.
_ دستامو بشورم.

پولاد سری تکون داد .
_ خیلی خوب زود برگرد.
_ باشه.

و از پولاد دور شد ، سرش رو پایین انداخت و با علم اینکه محافظ ها همین دور و اطراف هستند با خیال راحت فاصله ی بین کلبه تا سرویس بهداشتی رو طی کرد .
در مرحله ی اول با دقت اطراف رو از نظر گذروند بعد وارد سرویس بهداشتی شده و مشغول شستن دست هاش شد تا اینکه در یکی از سرویس ها باز شده و زنی خارج  شد ، اهمیتی نداد ... نیم نگاهی به صورت زن انداخت و با بی خیالی به کارش ادامه داد اما وقتی که اب رو بسته و می خواست از سرویس بهداشتی بیرون بره نفهمید که چی شد !
چه طور شد که چاقویی زیر گلوش قرار گرفت و موهاش به چنگ کشیده شد.


صدایی زن همراه شد با کشیده شدن موهای افسون ، اخی گفت و باغیط دست زن رو چنگ زد.
_ خانوم موشه تو تله افتاده انگار ، چطوری افسون شکیبا؟ داداشت چطوره؟ حالش خوب شد ؟
 
نفس افسون پس رفت ، اسم برادرش رو شنید و قلبش از کار افتاد ... زن مستقیما داشت می گفت به همه چیز واقف هستند و افسون هیچ راه فراری نداره ... لب گزید ، بی شک زن از سمت گروه مهرافتاب فرستاده شده بود اما خودش رو به اون راه زد و پرسید.
_ کی هستی؟ چی میخوای؟

زن خندید ، هرچند اروم و بی سروصدا اما سرد و پر لذت ... جواب داد .
_اولا نگران نباش اجلت نیستم که جونتو بگیرم دوما ...

با کشیدن دوباره ی موهاش تکونی بهش داد و زیر گوش افسون زمزمه کرد .
_ دوما خودتو نزن به اون راه ، خوب میدونی از سمت کیا اومدم سر وقتت.

افسون دندون هاش رو بهم فشرد ، لعنتی به خودش فرستاد که از پولاد خواسته بود ببرتش بیرون و عصبی پرسید.
_ چی میخوای؟

زن با تیغه ی تیز چاقو به گلوی افسون فشاری وارد کرد و جواب داد.
_ گفتمت که جونتو نمیخوام ، یه پیغام دارم که خوشم میاد اینجوری برسه به دست شوهرت .

و چاقو رو از گلوی افسون فاصله داد ، نزدیک صورتش اورد و با سر چاقو با خونسردیِ هرچه تمام تر فشاری به پوست افسون اورد ، افسون ناخوداگاه سر عقب برد و تقلا کرد ، چشم هاش درشت شده و قلبش بی مهابا می کوبید .

لرزون و با صدایی که کمی بلند شده بود گفت:
_ ولم کن عوضی ، چیکار میکنی؟

اما صداش وقتی که زن عصبی موهاش رو به شدت به عقب کشید تبدیل به سکوت شد و این زن بود که تهدیدوار شروع به صحبت کرد .
_ دهنتو نبندی صورتتو پاره پاره میکنم ، پس خفه خون بگیر تا اتفاقی واست نیوفته.

افسون ناچار سر تکون داد و زن دست از فشار دادن چاقو برداشت در عوض مشتش رو به موهای افسون محکم کرده ادامه داد.
_مثل بچه ی ادم میری به اون شوهرت میگی دست از همکاری با پلیس برداره وگرنه هر بلایی سر تو بیاد حقشه ، درسته خانوادشو پنهان کرده اما فکر نکنه تو رو هم می تونه نجات بده ، از این خبرا نیست ... بهش بگو رئیس گفت اگر زنتو سالم و سلامت می خوای پاتو از این قضیه بکش بیرون و راتو از پلیس سوا کن .

و سکوت کرده چاقو رو پایین اورد ، با نوک تیز چاقو ضربه ی ارومی به بازوی افسون زده و پر خنده ادامه داد.
_صداتم در نیاد ، فک نکن اون محافظا میتونن منو بگیرن ، اونقدر عاقل هستم که با خودم ادم بیارم ... هرچند که با گرفتن من چیزی عایدتون نمیشه .

 افسون رو رها کرده لباسش رو مرتب کرد و بعد از پنهان کردن چاقو بدون اینکه رفتاری مشکوک از خودش نشون بده راه خروج رو در پیش گرفته و افسون رو با زخمی نه چندان عمیق اما دردناک روی بازوش و ذهنی مشوش تنها گذاشت .


زن که از جلوی چشم هاش دور شد به خودش اومد به سرعت دستش رو روی بازوش گذاشت و برای اینکه زمین نخوره تلو تلوخوران به دیوار کناریش تکیه داد ، لب گزید ... پلک بهم فشرد و ناله کرد .

بازوش بی اندازه میسوخت ...هنوز گیج بود و طول می کشید تا اتفاقی که افتاده بود رو درک کنه اما در عوض لحظه ای طول نکشید که حس کرد لباسش در حال خونی شدنه پس به سرعت نیم نگاهی به بازوش انداخته و با غیض مانتوی تیره رنگش رو از تن کند ، کیفی که همراهش بود رو باز کرد و بلافاصله با چندین  دستمال کاغذی روی زخم رو که کوچک اما دردناک بود پوشوند و زیر لب غرید.
_ خدا لعنتتون کنه که زندگی واسه ما نزاشتید .

و سکوت کرد و بعد از چند دقیقه دستمال کاغذی ها رو که خونی شده بودند عوض کرده و با چند عدد چسپ زخم و دستمال کاغذی روی زخمش رو پوشوند و از دستشویی خارج شد .

با فکر اینکه باید چه چیزی بابت دیر کردش به پولاد بگه از سرویس بهداشتی خارج شد ، از طرفی سرش بی اندازه درد میکرد و ریشه های موهاش و جای زخمش میسوخت.

دستی به سرش کشید ، صورتش از درد جمع شد اما به سرعت به حالت اولیه برگشته و راه کلبه رو در پیش گرفت ، جلوی کلبه لبخندی به لب نشوند و وارد شد ، پولاد منتظر و اخم کرده به نظر می رسید.

دلش برای بار دوم اشوب شد ، هنوز تصمیمی مبنی بر بازگو کردن اتفاقی که افتاده بود نداشت پس لبخندش رو وسعت داد تا به هر شکلی که شده دلیل دیر کردنش رو پنهان کنه .

کفش هاش رو بیرون اورده وارد کلبه شد و گفت:
_ هنوز دیزیا رو نیاوردن؟


_______


جلوتر از پولاد که در حال پارک کردن ماشین بود به بهونه ی اب خوردن وارد خونه شده و یکراست به سمت اشپزخونه دوید ، بعد وسایل پانسمان زخم رو در کمال احتیاط و بدون اینکه کسی متوجه بشه برداشته ، خودش رو به اتاق خواب و سرویس بهداشتی رسوند تا زخمش رو هر چه زودتر پانسمان کنه .

بستن زخم تقریبا ده دقیقه طول کشید ، چنان با سرعت و ترسِ از متوجه شدن پولاد بازوش رو بسته بود که نمی تونست تکونی بهش بده .

گوشه ی چشمش جمع شد و قبل از خارج شدن از سرویس بهداشتی اخی گفته و پیاپی نفس کشید .
عمیق و بلند ! 
با خودش فکر کرد که شاید با این کار کمی از دردش رو کاسته بشه .

وارد اتاق شد ، لبخندی به پولاد که کنجکاو نگاهش می کرد انداخت و گفت:
_ مرسی پولاد ، عالی بود ، کلی لذت بردم .

حالت صورت پولاد تغییر کرد ، لبخند زد و جواب داد.
_ نوش جان چرچیل جان ، من همیشه در خدمتم.

افسون خندید ، مشت نرمی با دست مخالفش به بازوی پولاد کوبید و گفت :
_ خیلی بدجنسی ها ، با هر حرفت یه منظوری داری.

پولاد ابرویی بالا انداخت ، جواب داد.
_ نظر لطفتته .

افسون به تاسف سری تکون داد به سمت کمد راه افتاد و گفت:
_ خواهش میکنم ، لطف از خودتونه جناب رئیس.

پولاد خندید ، روی مبل نشست و با یاداوری مسئله ای جدی شده و گفت:
_ بهت گفتم که عملیات عقب افتاده درسته ؟

تن افسون تکونی خورد اما به سرعت خودش رو جمع و جور کرد و جواب داد.
_ اره گفتی.

پولاد به جلو خم شده خیره به رو به رو ادامه داد.
_ فعلا انگار همه ی فعالیتا رو متوقف کردن ،  گروه مهرافتاب زیادی محتاط شده و بعضی از مدارک مهمو از بین بردن واسه همین پلیس می خواد یه وقفه بین تحقیقات اونم صوری بندازه و بعد با یه حمله ی غافلگیرانه دستگیرشون کنه اما این وسط خطر زیاد هست واسه همین باید بیشتر از قبل مواظب باشیم واسه همین ازت میخوام تا جایی که می تونی حواستو جمع کنی و اگر اتفاقی افتاد بهم خبر بدی ، مهم نیست چه اتفاقی اما هر چی که هست بهم بگی بهتره.

دست افسون روی لباس هایی که انتخاب کرده بود خشک شد ، گلوش به خارش افتاد و فکر کرد شاید پولاد فهمیده اما بعد با خودش گفت:
_ نه اگر فهمیده بود مقدمه چینی نمی کرد.

و سعی کرد اروم باشه و جواب داد.
_ باشه حتما .

و لباس هاش رو چنگ زده و به بهونه ی خجالت کشیدن خودش رو تقریبا داخل حموم پرت کرد .



هنوز قلبش روی دور تند میزد ، با این که ساعت ها از برخوردش با اون زن گذشته بود قلب بیچاره اش دیوانه وار می کوبید .
شک داشت ، می ترسید و چشم هاش قرار نداشت .
دلش می خواست واقعیت رو به پولاد بگه اما سایه تردید رهاش نمی کرد .
مردد بود ، بابت اینکه می ترسید پولاد دست از کمک کردن به پلیس برداره و نتونه به خواسته اش برسه.
می ترسید از اینکه پولاد حرکت اشتباهی انجام بده و جونش به خطر بیوفته.
ترس داشت و از طرفی هم دوست نداشت واقعیت رو ازش پنهان کنه ، گاها به خودش می گفت که ای کاش زودتر به پولاد گفته بود ، که ای کاش اجازه نداده بود زمان بگذره .
از خودش پرسید .
_اگر الان به پولاد بگم چیکار میکنه؟ 

و وقتی به هیچ جوابی ترسید شروع به جویدن لب زیرینش کرده با نوک انگشت روی میز کاریش ضرب گرفت .

یک 
دو 
سه 
چهار 


یک 
دو 
سه 
چهار


دل اشوبش بلاخره تاب نیاورد ، دل به دریا زد ... بلند شد و راه بیرون از اتاق رو در پیش گرفت .
باید به هر شکلی که شده واقعیت رو به پولاد می گفت .
باید این بار سنگین رو از روی دوشش بر می داشت ، بیشتر از تحمل نداشت ، توان نگه داری این راز رو نداشت .

در حین راه رفتن نگاه کوتاهی به ساعتش انداخت و بعد با راحتیِ خیال گفت:
_ خدا رو شکر که اخر وقته کاریه .

و با قدم هایی پر عجله به سمت کانتر اصلیِ داروخونه راه افتاد ، چند ثانیه بعد پولاد رو که روپوش سفید پوشیده و متفاوت به نظر اومد دید ، ناخودگاه لبخند زد و پارادوکس وار دلش بیش از بیش اشوب شد .

نفس عمیقی کشید ، سر انگشت های لرزونش رو مشت کرد و با عظمی راسخ کنارش ایستاد. صداش زد.
_ پولاد؟

اما حواس پولاد با صورتی که به تازگی متوجه شده بود پر از اخمِ ، جایِ دیگری بود .

متعجب از جواب داده نشدن به صدا زدن هاش ، اینبار گوشه ی آستین پولاد رو گرفت و نرم کشید ، بلاخره نگاه بی حواس اما عصبیِ پولاد به سمتش برگشت و پرسید.
_ چی شده؟ 

اخم کرد ، مردمک چشم های پولاد گشاد شده و نشان از عصبانیت بی اندازه اش می داد ،  بلافاصله چرخید و به قسمتی که قبلا پولاد بهش خیره شده بود نظری انداخت .

دهنش از تعجب باز موند و همزمان دندون هاش رو بهم فشار داد .
زیر لب غرید .
_این اینجا چی میخواد؟



حرف هایی که میخواست بزنه یادش رفت ، تنها با فشار وارد کردن به بازوی پولاد سعی در اروم کردنش داشت ، نرم و اهسته زمزمه کرد .
_ پولاد جان ، منو نگاه کن لطفا! 

با همین حرکت پولاد رو به خودش اورد ، لحظه  ای مکث کرد و بعد در جواب نگاه خیره ی پولاد گفت :
_ بریم خونه ؟  وقت کاری دیگه تمومه .

انقدر نگاه خواهش وارش رو به قاب چشم های پولاد دوخت تا اینکه مردش چهره ی اروم تری به خودش گرفته و لبخندی محو تحویلش داد .
_بریم .

در دل "خدا رو شکری" گفت ، بدون رها کردن بازوش باز گفت :
_ بریم داخل ،تو هم روپوشتو عوض کن.

و اخمی خنده دار به چهره اش انداخت که پولاد بل ترکیبی از خنده ، لذت و تاسف سر تکون داد و زیر لب گفت:
_ چرچیلِ حسود .

افسون ریز خندید ... لب هاش رو غنچه کرده ... ساختگی و با ناراحتی گفت:
_ مگه بده ؟

پولاد دستی به ته ریشش کشید ، یک تای ابروش رو بالا داد و جواب داد .
_نه ، کیه که بدش بیاد .

ده دقیقه بعد هر دو حاضر و اماده راه خروج از داروخونه رو درپیش گرفتند اما باز هم جلوی دربِ ورودی به هاله که هنوز همونجا ایستاده بود برخورد کردند .

چشم های افسون با دیدن هاله درشت شد، توقعش رو نداشت که بعد از بی محلیِ پولاد منتظر بمونه ،  زیر لب "اوفی " گفته و با ناراحتی نگاهش کرد اما با شنیدن غرشی کنار گوشش بلافاصله چرخید وبه وضوح سرخ شدنِ صورت پولاد رو دید .

دل آشوبه گرفت ، پولاد حتی از دفعه ی قبل عصبانی تر به نظر می رسید ، مستاصل و این پا و اون پا کنان صداش زد .
_ پولاد جان؟

پولاد اما یک قدم به جلو گذاشت ، هرچند که وقتی بازوش بین انگشت های افسون گیر افتاد مکثی کرد ، پلک هاش رو به هم فشرد و بعد چرخید ، دست روی دوست افسون گذاشت و گفت :
_ نگران نباش .

و افسون رو با نگاهی مصمم مجبور به برداشتن دست هاش کرده ، جلو رفت ، رو به روی هاله ایستاد و  با خشونت و جدیت گفت :
_ بیا تو .

صورت هاله که از ناراحتی کدر شده بود برای لحظه ای باز شد اما خوشحالیش طولی نکشید چون پولاد طعنه وار اضافه کرد.  
_برای بار اخر حرفاتو میزنی و راتو میکشی میری ، دیگه نمیخوام چشمش بهت بیوفته .

و با گفتن "توهم بیا افسون " دوباره به داخل داروخونه ای که تمام کارکنانش رفته بودند برگشته و راه اتاق استراحت رو در پیش گرفت .







نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر