علی آقاپور نظرات دوشنبه 26 فروردین 1398 ، 07:37 ب.ظ
رابطه/57


«مامان از توی آشپزخونه گفت:» حالا گلاب نیست ان شاء الله که مشکلی پیش نیومده؟ 
سهیل-اصلا اومدم که حضورا بگم باید دیگه برگرده. 
«یکه خورده به سهیل نگاه کردم، با حرص و جذبه ادامه داد:» 
-چون کارای من لنگ زده مجبور میشم نیرو بیارم. 
«بی صدا گفتم:» تهدید میکنی؟ 
«سهیل نگاهشو ازم گرفت و مامان گفت:» 
-آخه میدونید آقا تقوی بتونه کار کنه میاد، مسئله تونستنشه. 
سهیل-من میفهمم حاج خانوم، هواشو داریم، سخت نمیگریم، ولی به هر حال دیگه کاره، منم به امید کارمندم دفترم رو پاست. 
مامان-امیدت به خدا باشه مادر. 
«مامان با سینی چای از آشپزخونه اومد و گفت:» 
-نمیدونم گلابتون میتونی بری؟ 
سهیل-الان خوبی دیگه. 
«همینطوری شاکی نگاش میکردم و آهسته گفتم:» چشم. 
سهیل-دیگه هی بشینی خونه حالت بدتر میشه. 
مامان-آره اصلا گلابتون قبل از اینکه سرکار بیاد بچه ام روحیه ی هیچی رو نداشت، ولی الحمدلله سرکار که رفت رو به راه شد، آقا خیلی زحمت کشیدید، دیدی گلابتون؟ کلی میوه و شیرینی و از این جور چیزها خریده بودن؛ خدا از این صاحب کارا بده. 
-دست شما درد نکنه؛ شرمنده کردید. 
سهیل-انجام وظیفه است، شما سرکار برگردید شما مارو شرمنده کردید. 
«با حرص خفته بهش نگاه کردم و مامان با خنده گفت:» 
-دشمنتون شرمنده دیگه چوب کاری نکنید. 
سهیل-پس ان شاء الله صبح میبینمت؟ 
-بله. 
سهیل از جا بلند شد و مامان با هول و عجله گفت: 
-حالا می موندید، چاییتون تموم نشده. 
سهیل-ممنون، من باید برم جایی عجله دارم. اومدم خیالمو بابت کار راحت کنم، به هرحال این زندگی و کار و کاسبی منه، بدون تعهد که نمیشه. 
-بله بی تعهد نمیشه. 
سهیل-آفرین که خودت هم معتقدی. 
همونطور با حرص نگاش میکردم که خداحافظی کرد و به سمت حیاط رفت. برای بدرقه همراهش رفتم و زیر لب گفتم: 
-سهیل واقعا که! 
«بدون اینکه نگام کنه درحالی که جلوتر از من میرفت گفت:» 
-دفعه ی دیگه نمیام عیادتت گلابتون خانم، میام صاف به بابات میگم و خودمو خلاص میکنم. 
-آره راه خوبیه، جای اینکه پشت من باشی مقابل من باش. 
«با خنده و شیطنت گفت:» نه دیگه فوقش بیرونت میکنند؛ میای پیش من. 
«با حرص و دندون های رو هم گفتم:» سهیل! 
«به سمتم برگشت و نگام کرد:» 
-دیدی که تا خونه اتون اومدم، میای خونه گلابتون! دیگه داری کاری میکنی که من تسمه تایم پاره کنم. 
با اخم نگاش میکردم که بابا درخونه رو باز کرد و اومد داخل، یه آن شوکه شده به من و سهیل نگاه کرد که سهیل بلند گفت: 
-سلام علیکم، من تقوی هستم، صاحب کار دفتری که دخترتون توش کار میکنند. 
«بابا با روی خوش جواب داد:» علیک سلام پسرم، به به مشتاق دیدار، پای من سنگین بوده؟ کجا؟ 
سهیل-اختیار دارید، اومدم هم ملاقات و هم بگم برگرده چون کارا خیلی بهم ریخته. 
«بابا با رضایت و لبخند منو نگاه کرد و گفت:» 
-دیگه مدیرت اومده میتونی بگی مریضی؟ 
سهیل-اختیار دارید، خجالت زده نکیند، حالا قول دادن که فردا صبح بیان. 
«بابا با خنده گفت:» ان شاء الله؛ خواهش میکنم بفرمایید داخل. 
سهیل-ممنون، من باید یه جایی برم کار دارم، مقصود دیدار بود که سعادت ملاقات شما رو هم داشتم. 
«بابا خندید و کف دستشو آهسته به کناره ی بازوی سهیل زد و گفت:» 
-پیر شی جوون. 
«به سمت خونه رفت و سهیل آهسته گفت:» 
-دیدی؟ یاد بگیر؛ آدم با مدیرش، با دوست پسرش، با عشقش اینطوری برخورد میکنه. 
-کجا میخوای بری؟ 
سهیل-قرار دارم. 
«با حرص گفتم:» با کی قرار داری؟



برچسب ها رابطه ,



نظرات

  1. تیرا پنجشنبه 29 فروردین 1398 05:26 ب.ظ
    سلام قبلا خیلی با برنامه پارت میذاشتین ولی الان هم کیفیت رمان اومده پایین هم برای پارت گذاشتن هیچ برنامه ای وجود نداره متاسفانه
  2. تیرا پنجشنبه 29 فروردین 1398 05:26 ب.ظ
    سلام قبلا خیلی با برنامه پارت میذاشتین ولی الان هم کیفیت رمان اومده پایین هم برای پارت گذاشتن هیچ برنامه ای وجود نداره متاسفانه
    • علی آقاپور
      سلام نذاشتیم چون قراربود پارتامون بیشتر شه

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر