علی آقاپور نظرات یکشنبه 25 فروردین 1398 ، 07:32 ب.ظ
هزارتو/66

تن افسون از شنیدنِ تُنِ صدایِ پر از نیاز و تمنایِ پولاد به وضوح لرزید ، قفسه ی سینه اش به تنگ اومد و نفس کم آورد ... حالش به آنی دگرگون شد و با لکنت زبون جواب داد.
_ چ... چی کار.. ک...کنم؟

پولاد لب های پرحرارتش رو ، تا کتف و ترقوه ی افسون کشیده و جواب داد.
_ آرامشم باش .... امشب بهت نیاز دارم .

افسون باز هم لرزید ، لب گزید و گرگرفت ... توانایی جواب دادن نداشت .. پولاد خواسته ای داشت که افسون قادر نبود هیچ جوابی براش پیدا کنه .
از طرفی ناراحت بود ، پر بود از حسادت و تفکرات منفی و از طرفی تمام وجودش خواستار این بود که پولاد رو به هر قیمتی که شده آروم کنه ... اب دهنش رو قورت داد ، پولاد در سکوت بین بازوهاش گرفته بودش و می بوسیدش ... 
سکوتی که بی شک همراه با انتظار بود .

دقایقی بعد لب باز کرد و با صدایی که از ته چاه می اومد گیج پرسید.
_ امشب؟

پولاد جواب داد.
_امشب .

افسون تمنای صدایِ پولاد رو با تمام وجود درک کرد ، قلبش تو سینه لرزید و پشت سرش رو به شونه پولاد چسپوند ... خودش رو بهش تکیه داد ، چشم هاش رو بست و نالید.
_ الان من پرم از حسادت پولاد ، الان دلم میخواد تو و هاله رو با هم کتک بزنم .

برخلاف انتظارش تن پولاد لرزید ، افسون بلافاصله چشم باز کرد و با خیالی باطل چرخشید اما وقتی با صورت خندونِ پولاد رو به رو شد اخم کرد و حرصی پرسید.
_ خنده ات واسه چیه؟

پولاد سفتتر بین بازوهاش گرفتش ، پیشونیش رو به پیشونی افسون تکیه داد و گفت :
_ اخه من با این هیکل کتک خوردن دارم ؟ یا توئه بی جون میتونی منو بزنی ، حسود خانم؟

لب گزید ، نیم نگاهی عصبی به سینه ی فراغ ، شونه های پهن و بازوهای قطور پولاد انداخت ... لب هاش رو از سر ناامیدی رو جمع کرد ، جواب داد.
_ عصبانیم .

صورت پولاد که حالا حالتی ارومتر به خودش گرفته بود پر از خنده شد ، به شدت از دیدن افسونی که خجالت می کشید و نگاهش همزمان پر از عشق و حسادت بود  لذت می برد و همین تصاد زیبا خواستنش رو لحظه لحظه بیشتر از قبل می کرد .

کامی از هوا گرفت ، بوی ملایم افسون رو به ریه کشید ، ملایم اما پر از شرارت پرسید .
_ حسادت کردی؟ به کی ؟ به هاله؟ ارزششو داره؟

افسون اخم غلیظ تری تحویل پولاد داد و نگاهش رو منحرف کرد .
_ ارزش داره یانه ، اون دختر یه زمانی دوست دخترت بوده .

کلمه ی "دوست دختر "رو با کینه ای بی اندازه بیان کرد و ناغافل به سینه ی پولاد کوبید ه خودش رو با تلاشی بیهوده به عقب کشید ، پولاد اجازه نداد ... دستش رو پشت افسون محکم کرد ... پر تفریح و به عمد لب زد.
_ هومم ... به دوست دختر قبلیِ من؟ هاله ؟

 با اینکه می دونست پولاد قصد اذیت کردنش رو داره باز هم عصبانی شد و هر دو دستش رو مشت کرد تا عصبانیتش رو خالی کنه اما پولاد مهلتی بهش نداده و دستش رو زیر پای افسون انداخته و به سمت اتاق راه افتاد ، در همون حین افسون دست و پازنان و از ترس افتادن دست هاش دو دور گردن پولاد حلقه کرده و صداش زد.
_ پ... پولاد ؟

پولاد ابرویی بالا داد ، خبری از شیطنت و شرارت نبود تنها درخششی بود که در قاب نگاهش می درخشید و هوش از سر افسون می برد ، لبخندی گرم به روی افسون پاشید و نجوا کرد.

_ ای روی دلارایت مجموعه ی زیبایی

مجموع چه غم دارد از من که پریشانم

دریاب که نقشی ماند از طرحِ وجودِ من

چون یاد تو می‌آرم خود هیچ نمی‌مانم

با وصل نمی‌پیچم وز هجر نمی‌نالم

حکم آن چه تو فرمایی من بنده ی فرمانم

ای خوبتر از لیلی ، بیم است که چون مجنون

عشق تو بگرداند در کوه و بیابانم


"سعدی"

در اتاق رو باز کرد ، لبخندی زده افسونی که سرش رو تو سینه اش پنهان کرده بود بالاتر کشیده ، سرش رو بوسید و اضافه کرد.
_ منو امشب دریاب انار خانم ...


افسون علاوه بر حس و حال دگرگون شده اش عصبی بود ، پس جوابی نداده ... لباس پولاد رو بین مشت هاش گرفته و فشرد و وقتی پولاد افسون رو ، روی تخت گذاشت و کنارش نشست هم دستش رو از لباسش جدا نکرد .

از طرفی پولادی که به خاطر انگشت های افسون که به لباسش سنجاق شده بودند خم شده و توانایی صاف نشستن نداشت لبخند زده و نرم گفت :
_ اجازه میدی افسون ؟

چشم های بسته ی افسون باز شدند .
_ چ... چی؟

پولاد سعی کرد خونسرد باشه و عشقِ پراز اضطرابش رو مضطرب تر از این نکنه ، گفت:
_ لباسم!

نگاه افسون خط انگشتِ اشاره ی پولاد رو دنبال کرد ، درست می گفت ... لباسش بین انگشت هاش گیر افتاده بود و نمی تونست صاف بشینه .... سرخ تر از قبل شد و با رها کردن لباس به پهلو چرخید .

چند ثانیه بعد نزدیک شدن پولاد رو حس کرد ، دلش آشوب شد و سرش رو در رو تختی فرو برد ... سر پولاد روی بازوش و هر دو دستش دو طرفش قرار گرفت! 
لب گزید ، بی معنی و پرتردید پولاد رو صدا زد .
_پولاد؟

صدای مَردِش گوش نواز تارهای صوتی گوشش رو به حرکت دراوردند.
_جان پولاد !چیزی شده؟

نفس تو سینه اش گره خورد ... مردد شد و جواب داد .
_ه...هیچی!

به نظر می رسید همزمانی که دلش بودن با پولاد رو می خواست ، تردید هم داشت و پولاد این رو به خوبی حس می کرد ... لبخند زد ، مَرد بود و به شدت خواستار افسون اما به خصوص بعد از اتفاق امروز علاقه ای به اجبار کردنش نداشت ، قلبش رو می خواست ... قلبش رو تمام و کمال میخواست ... قلب قسطی و عاریه ای به دردش نمی خورد .

پس خودش رو بالا کشید ، شقیقه اش رو نشونه گرفته و لب زد.
_ حالت خوبه؟

افسون مشتش رو محکم تر کرد ، قلبش لرزید و پشیمون جواب داد.
_ آ... آره ... چرا باید بد باشم .

و به سختی خودش رو مجبور کرد تا بچرخه و دست های لرزونش رو دور گردن پولاد بندازه ... لبخند از لب پولاد پر کشید ، حسی موزی عصبی اش کرد و اخم به پیشونی اش آورد .

بلافاصله سرش رو پایین برد و شروع به بوسیدن افسون کرد ، با هر بوسه انگار مهر داغی روی تن افسون به جا می گذاشت ، به حدی که افسون به تقلا افتاده و یارای نفس کشیدنش نبود .

وقتی حس کرد ، کم کم حال افسون در حال بد شدنه سر بلند کرد ... با مکثی چند ثانیه آرامشش رو به دست آورد و باز پرسید .
_ خوبی؟

افسون آبی های لرزونش رو به پولاد دوخت ، دهن باز کرد تا حرفی بزنه اما باز پشیمون شد ، جواب داد.
_ خوبم!

چیزی تو وجود پولاد خروشید و نیم نگاهی به شرابی که هوس سیراب شدن ازش رو داشت رو انداخت ... دروغ بود اگر می گفت دلش یکی شدن و کامل شدن همراه با افسون رو میخواست اما ...
این بین امایی وجود داشت که بالاتر و قوی تر از حسی بود .


پولاد افسونی رو میخواست که بین اغوشش دلبری کنه و شیطنت ، به جنون برسونتش و مثل اهویی گریزپا ،پا به فرار بزاره ، نه این دختری که خودش رو مجبور به بودن باهاش کرده بود.

تن افسون رو بین بازوهاش گرفت ، چشم هاش رو ریز کرد و شروع به نوازشش کرد و وقتی دستش رو به دکمه ی لباسش رسوند بلاخره افسون حرکتی از خودش نشون داد اما دیر شده بود چون پولاد خیلی راحت پیراهن از تنش کنده و دخترک رو به خودش چسپونده بود .

بلاخره پولاد به مقصودش رسید ... افسون ترسید ، بلاخره دست از تمارض به خوب بودن برداشت و زیر لب نالید .
_ پولاد میشه ... میشه ...ولم ... کنی؟

پولاد زهرخندی زد ، سخت و خشن پرسید.
_چرا ؟ قرار نیست ارومم کنی؟ 

 تو خودش جمع شد، اینبار انگشت های پولاد بازوش و سرشونه اش رو نشونه گرفته بودند.
پلک هاش لرزید ، حتی متوجه نشد پولاد عصبیِ و به قصد داره اینکار رو میکنه ... تنها با دست هاش دست های پولاد رو نگه داشت و باز گفت:
_ ب... بسه؟

دست های پولاد متوقف شدند و افسون لرزون رو سفت تو بغلش گرفتند ، مَردش باز تبدیل شد به همون پولاد گذشته و شروع به نوازش افسون و اروم کردنش کرد .
_آروم ... ششش .. آروم  ... نترس عزیزدلِ پولاد ... نترس.

و به حدی اینکار رو انجام داد که بلاخره افسونِ چسپیده به سینه اش کم کم اروم شد ، وقتی حس کرد حال دخترکِ نازدار بهتره سرش رو با دست ازادش بالا اورد ... زیر چونه اش رو گرفت و پرسید.
_ حالا بهم بگو چرا یهو اینجوری شدی؟ 

و به شوخی ادامه داد.
_ چرچیل که نباید اینچوری بترسه.

لب های افسون غنچه شد و شرم زده جواب داد.
_ میخواستم ارومت کنم اما انگار ...

پولاد عصبانیت یادش رفت ، مگه میشد افسون دو به این شکل دید و اروم نشد ،خندید ، سرش رو جلو برد و بوسه ای به لبهای اویزون شده ی افسون زده و پرسید.
_ ترسوندمت؟

افسون مظلومانه سر تکون داد .
_اره 

پولاد خندید ، در کمال تعجب اروم شده بود و هبچ اثری از عصبانیت و ناراحتی در خودش نمی دید ، افسون شاید دلبری  و ناز کردن بلد نبود اما صداقت و مهری داشت که مثل اب روی اتش تمام دردهای پولاد رو درمان می کرد .

اخمش از بین رفت،بینیِ افسون رو بین انگشت هاش گرفت و گفت:
_ تا توباشی واسه من نقش بازی نکنی . 

افسون تو دماغی غر زد.
_ازقصد اذیتم کردی؟

 پولاد بینی اش رو رها کرده با نوک انگشت ضربه ای به پیشونیش کوبیده و ادامه داد.
_ شک نکن ، جوجه ها رو چه به اینکارا ... 

بلاخره لب افسون به خنده باز شد ، نمی دونست تونسته پولاد رو اروم کنه یا نه ولی حداقل دیگه نمی ترسید و ذهنش اروم شده بود ... حتی حسادت هم دست از سرش برداشته بود ... انگار قضیه برعکس شده و به جای اروم کردن ، اروم شده بود .. ارامش گرفته بود .

خجالت کشید ، بوسه ای به گونه ی پولاد نشوند و تردید وار پرسید .
_ اروم شدی؟ حالت خوبه؟

پولاد سرش رو دور کرد، گوشه ی لبش رو خاروند و کشدار لب زد .
_ نه ... جوجه خانم فقط لرزید و منو اذیت کرد.

افسون باز خندید و پولاد نگاهش درخشید ، قیافه ی خودپسندانه ای به خودش گرفت و گفت:
_ اخه کدوم زنیو دیدی شوهر به این جیگری داشته باشه و اینجوری بلرزه ...

افسون سر تکون داد و یکبار دیگه اینبار پیشونیِ پولاد رو بوسید .
_ بله بله ... مقصر خودم بودم ... 

و باز خودش رو مظلوم کرده و پرسید .
_حالا واقعا آروم شدی؟

پولاد گوشه ی لبش رو دندون گرفت ، دست هاش شروع کردند روی کمر افسون شیطنت وار به حرکت در اومدن و حین نزدیک شدن بهش گفت :
_نظرت چیه اینبار یکم ارومم کنی ... لازمم نیست بترسی ، اقاتون حواسش به چرچیلش هست .


با حس سرما از خواب بیدار شد و پولاد رو کنار خودش ندید .
زیر لب گفت:
_ پولاد کجاست؟

و اخم کرده و بلند شد . همونطور که پاهاش رو ، روی زمین می کشید خودش رو به سرویس بهداشتی رسوند تا ابی به صورتش بزنه.

رو به روی ائینه که قرار گرفت چشم درشت کرد ، گردنش پر از کبودی بود ، لب گزید .
یقه ی لباسش رو کنار کشید و به انی سرخ شد .
کبودی ها پررنگ و پررنگ تر روی پوستش جا خوش کرده بودند .
غر زد.
_ دیو دسری واقعا پولاد !

لب هاش رو از شدت شرم بهم فشرد و شب قبل یادش اومد .
پولاد بود و دیونگی هاش !
پولاد بود و یک دنیا عشق که به افسون  هدیه می داد .
صورتش رو با دست هاش پوشوند ،  نفسی عمیق کشید و اینبار بدون دیدن خودش تو ائینه ، صورتش رو شسته و تقریبا از تصویر خودش فرار کرد.

نمیدونست بخنده یا گریه کنه .
با این وضعیت نمی تونست از اتاق خارج بشه .
مسلما کبودی ها به این زودی ها پاک نمی شد .
سرخ تر از قبل شد و در کمال تعجب دل بی حیاش باز هم هوای پولاد رو کرد اما با گزیدن سر انگشتش ، خودش رو کنترل کرد ... از کمد لباسی یقه اسکی بیرون اورد و بعد از پوشیدنش به سمت هال راه افتاد ...دلش میخواست پولاد رو ببینه .

سری به تاسف برای خودش تکون داد و غر زد.
_ تمام تنمو کبود کرده ، به خدا ببینمش گازش میگیرم ‌.

و خنده اش گرفت ، ایستاد تا با از نظر گذروندن اطراف پولاد رو پیدا کنه و بلاخره پولاد رو تو قسمت کناریِ هال که تقریبا با درختچه های تزئینی از نظرها پنهان شده بود پیدا کرد و به سمتش راه افتاد.

کم کم که به پولاد نزدیک تر میشد صدای پولاد رو هم به وضوح می شنید .
صداش عصبی و بازخواست کننده ، بی حوصله بود سرد.
_یعنی چی باز عقب افتاده ، مگه اون جاسوسای لعنتیت دارن چه غلطی میکنن که شماها نمی تونید یه تاریخ درست بدید به من...
_یعنی چی این مسخره بازیا ... یعنی اون چهارتا ادمی که میگی حرفه این نمی تونن قال قضیه رو بکنن و بگن کی میتونیم حمله کنیم ؟

غرولند کردن هاش یادش رفت ، در ابتدا فکر می کرد اشتباه شنیده اما کم کم متوجه شد درست شنیده و برای بار چندم باز هم عملیات دستگیری گروه مهرافتاب عقب افتاده .

لب گزید ، ترس یا هر چیزی که تو وجودش داشت رو کنار زد ، پاورچین پاورچین خودش رو به پولاد عصبی که به تازگی گوشیش رو قطع کرده بود رسوند و ناغافل دست هاش رو دور گردنش حلقه کرده و طلبکار گفت :
_ حالا دیگه خانمتو بعد عادت دادن به بغلت ول میکنی و میای اینجا تنهایی میشینی ، نمیگی خانمت دلش برات تنگ میشه .

و پیچ و تابی به صداش داده و به قصد انتقام گردن پولاد رو هدف دندون هاش کرد و پر از شرارت و شیطنت ادامه داد.
_ قطاب جانِ بدی شدی ها.


‌ ‌دست پولاد روی دستش نشست اما جوابی نداد ، افسون لب برچید ، به راحتی میشد کلافگی پولاد رو حس کرد ... کمی عقب تر رفت و سر انگشتش رو روی شونه ی پولاد که به خاطر دوبنده پوشیدنش مشخص بود کشید و با لحنی لات ماب پرسید .
_ اقامون چرا حجاب نَرره؟ غیرتمونو به جوش اوردی  ... خدا نکرده نگا چپ بت بیوفته که گردنشونو میشکنم .

و ناغافل نیشگون ریزی از پوستش گرفت و که پولاد متفکر رو از جا پروند و افسون رو به خنده انداخت ، عقب رفت و باهمون لحن گفت:
_ اقامون بیا برو حجاب کن ، خوش نَررم کسی پوست مثل برفتو ببینه .شیرفهمه؟

پولاد چرخید ، تک ابرویی بالا داد و صورتش رو درهم کشید ...جدی و تا حدودی طلبکار پرسید.
_ که حجاب کنم ؟چطوره روسری سر کنم ؟

افسون خندید ، پولاد باز هم داشت خطرناک میشد ولی چه اهمیتی داشت ؟ اینکه می تونست سربه سرش بزاره و از فکر بیرون بیارتش باعث شادی اش میشد پس با اعتماد بنفس ادامه داد.
_ برو اون روسری گل گلیتو بپوش.

و خواست فرار کنه که پولاد گرفتش ، لبخند دندون نمایی زد و جواب داد.
_ چشم حتما ولی نظرت چیه اون گلا رو من رو لپای تو بکارم ؟

افسون چند بار پلک پلک زد ، بدون تلاش به فرار دست هاش رو دور گردن پولاد انداخت و سرش پایین کشید و لب زد.
_ به به  چه عالی ، حالا چه مدل قرمزی؟ 

پولاد کمی جا خورد اما به سرعت به خودش اومد و بوسه ای به لبهای افسون نشونده و با زدن ضربه ای اروم  به کمر افسون جواب داد .
_ بیا برو چرچیل جان ، شیطون نشو نیوفت به جون من ، بد میبینی ها .

افسون دست هاش رو باز کرد ، کمی خجالت کشید اما خودش رو از تک و تا نینداخته گفت:
_ زورت بهم نمی رسه اقای محترم .

پولاد سر بالا برد و عاقل اندر سفیهه نگاهش کرد .
_ مورچه رو چه به این حرفا ، رورت کجا بود تو ؟

افسون پر اعتماد بنفس دست به کمر زد و گفت :
_ مچ بندازیم؟البته بعد از صبحونه .

پولاد به تاسف سری تکون داد ، راه افتاد به سمت اشپزخونه و جواب داد.
_ باشه اما اگر باختی گریه نکنی دختر خانوم .
_نگران نباش میبازی.
_به همین خیال باش .
_حالا میبینیم .
_دیدن نمیخواد من میبرم .
_خدایی پولاد، اگه بردم میخوای چیکار کنی؟
_ عمرا ببری بچه .

افسون لجوج جواب داد .
_حالا میبینیم .

پولاد خندید ، جوابی نداد و همراه با افسون وارد اشپزخونه شد ، نشست دست هاش رو پشت صندلی برد و گفت:
_امروز حکیمه و اون دختر نیستن ، صبحونه چیدن با خودته .

افسون پشت چشمی نازک کرد و به سمت یخچال رفت ، درهمون حین گفت:
_ یه جوری نگو انگار تنبلم ، خوبه شام و نهارو هر وقت برسم درست میکنم .

و طعنه زنان ادامه داد .
_ اشاره مستقیمم نداریم ، یه نفر تو این خونه بدجور به دست پختم علاقه داره.

پولاد خندید و گفت:
_ برمنکرش لعنت .

افسون بسته ی نون رو از یخچال بیردن اورد ، فکری به ذهنش رسید و گفت:
_اگه مچ اندازی رو بردم باید یه شرط دارم که باید بهش عمل کنی.


پولاد پر از تفریح دست هاش رو روی میز گذاشت و پرسید .
_چه شرطی؟

افسون پشت چشمی نازک کردو گفت :
_ حالا بخند اگر نبردم ازت.
_نگفتی چه شرطی؟

ظرف مربا رو جلوی پولاد گذاشت ... زیر لب خندید ، انگشتش رو به لبش گرفت و گفت:
_ غذا بپزی ، اونم با پیشبند.

و بلافاصله با درهم رفتن صورت پولاد خندید و عقب رفت ، پولاد هم نیم خیز شد تا بگیرتش که افسون دستش رو جلوش گرفت و حین خندیدن گفت :
_شوخی کردم ، شوخی کردم به خدا .... شرطم یه چیز دیگه اس 

ولب گزید و ادامه داد.
_ اگه بردم منو ببر بیرون بگردون ، هر جاگفتم باید ببریم .
_ اخه اینم شرطه؟ 

افسون دمق جواب داد.
_ خوب نمیبری منو ، کلی وقته فقط رفتیم سرکار و فقطم منو بردی روستا ... خوب دلم میخواد باهات برم بیرون.

بلافاصله اخم پولاد از بین رفت ، سری تکون داد و گفت:
_ حالا اگر بردی .

افسون مثل بچه ها پاش رو ، روی زمین کوبید و گفت:
_میبرم .

پولاد خندید و جوابی نداد ، افسون هم با اوقاتی تلخ و فکری مشغول شروع به چیدن میز صبحونه کرد . 

بعد از خوردن صبحونه و جمع کردن میز افسون اولین نفری بود که از اشپزخونه خارج شد و پولاد اما به ارومی و بی توجه به عجله ی افسون راه خروج از خونه رو در پیش گرفت تا  سری به محافظ ها بزنه و تماسی با امیر ارسلان بگیره و هماهنگی هایِ بعدی رو انجام بده .

بیست دقیقه بعد ، افسون از اتاق خارج شد و خیره به اطراف وقتی پولاد رو پیدا نکرد لب برچید و به سمت هال راه افتاد تا منتظر پولاد بمونه .

روی مبل نشست ، پاهاش رو تو شکمش جمع کرد و در سکوت چونه اش رو به زانوهاش تکیه داد .

در فکر بود که چرا این اتفاقات تمومی نداره ، که چرا نمی تونه یه روز با ارامشِ کامل با پولاد داشته باشه اما به سرعت زیر لب خدا رو شکر کرد و پاهاش رو صاف کرد .

 به خوبی می دونست وضعیت هر چیزی که هست مهم نیست ، تا زمانی که پولاد رو داره ، هیچ چیز مهم نیست .
تمام مشکلات اهمیت خودشون رو از دست میدادن و فقط بودن های پولاد پررنگ و پررنگ تر میشد .

کامی از هوا گرفت و با شنیدن صدای درب ورودی از جاپرید ، از هال سرکی کشید و رو به پولادی که نزدیکش میشد گفت :
_ بیا اینجا پولاد.

و به سرعت عقب رفت ، دستش رو ، روی قلبش گذاشت و نقشه اش رو دوباره مرور کرد .
پولاد که جلوش قرار گرفت دست از استرس برداشت و پرسید.
_ شروع کنیم؟
 
پولاد سوتی زد ، نیشخندی زده جواب داد.
_ شروع کنیم خانوم بازنده .

و رو به روی افسون نشسته ، ارنجش رو به میز تکیه داد و دستشو باز کرد ... مغرور گفت:
_ به نظرت میتونی انگشتمم خم کنی؟

افسون ارنجش رو به میز تکیه داد و دستش رو گرفته با پوزخند گفت:
_ خواهیم دید!

پولاد ابرو بالا داد ....نفسی کشید ، بوی ملایم عطر افسون تو بینیش پیچید و پر لذت پلک زد ، از سمت دیگه افسون خندید و با ناز لبای قرمزش رنگش رو بهم مالید که پولاد توجهش جلب شد و باز هوش بوسیدن افسون به سرش زد .

افسون در دل خندید ، عشوه گر لب هاش رو غنچه کرده دل به دریا زد و بوسه ای برای پولاد فرستاد .... بلافاصله چشم های پولاد مسخ افسون شد ... اخم کرد ، عصبی شد و یکهو گردنش رو گرفت و خیره به لب هاش خواست ببوستش که افسون از فرصت استفاده کرد ... دست شل شده ش رو کوبید به میز و خواست فرار کنه که پولاد به خودش اومد و زبر و زرنگ مچش رو گرفت و گفت :
_کجا ؟ بردی بیا یه جایزه هم قبل از بیرون رفتن ، بدمت.


بین چشم غره رفتن های پولاد شاد و سرحال لباس پوشید و سوار ماشین شد ، خوشحال بود بعد از مدت زمان زیادی به جز سرکار رفتن و یکبار مسافرتی که رفته بودند بلاخره قرار بر این شده بود که پولاد افسون رو ببره بیرون و به در خواست هاش تا جایی که میتونه عمل کنه .

افسون بی اندازه خوشحال بود ... متهم شده بود به تقلب کردن اما اهمیتی نمی داد ،  در جواب پولاد طلبکار و اخمو میخندید و می گفت :
_ حالا که باختی ، اقایِ ادعا باخته ، اخ چه پیروزیِ شیرینی ... قند و نبات اصلا قطاب و باقلوا .

و بیش از بیش شیطنت می کرد و رجز می خوند ، پولاد هم در جواب گاهی تشر میزد و گاهی تنها به اخمی کمرنگ بسنده میکرد.

باخته بود و هیچ شکی در باختنش به افسون وجود نداشت .
به افسون و جذبه و کششی که داشت باخته بود .
کنترلش رو برای لحظه ای از دست داده و دقیقا در همون لحظه افسون از فرصت استفاده کرده و دستش رو ، روی میز کوبیده بود .
شاید هم پشتِ غرورِ مثل کوهش رو به خاک مالونده بود .
خوب که فکر می کرد به این نتیجه رسید ، دخترک خیلی وقت بود که سپر دفاعیش رو شکسته و به قلب سردش نفوذ کرده بود .
 دخترکی که شبیه به زن های عادی نبوده و نبود .
ناز و دلبری بلد نمی دونست اما با هر نگاهش به پولاد دنیا دنیا عشق از چشم های صاف و زلالش سرریز میکرد .

بین اخم و حرص لبش به بالا قوس گرفت و زیر لب خدایی رو که روزی متهمش می کرد به بی عدالتی ، شکر کرد و بی حرف به ادامه ی شیطنت های افسون گوش سپرد.

به مقصد که رسیدند افسون هم سکوت کرد ، پولاد نیشخند زد و پرسید .
_خوشت اومده انگار!

افسون شاد و بی پروا کمربندش رو باز کرده و با علمِ خلوت بود دور و اطراف بوسه ای به گونه ی پولاد نشونده و جواب داد.
_ خیلی ، همین کلبه ، کلبه بودن اینجا خودش کُلیِ ... 

پولاد با رضایت دندون هاش رو بهم فشرد و به مزاح گفت:
_باز داری میری رو اعصابما افسون ، برگردیم خونه؟

افسون لحظه ای وا رفت ، معنی حرف پولاد رو درک نکرده بود ... نالید .
_چرا؟

پولاد ابرو بالا داد ، با نوک انگشت ضربه ای تقریبا محکم به پیشونیِ افسون کوبید و جواب داد.
_ زیادی شیرین نشو ، اقاتونو میبوسیَم توقع نداشته باش مرتاض بشه و تلافیشو سرت در نیاره






برچسب ها هزارتو , فادیا ,



نظرات

  1. مریم سه شنبه 27 فروردین 1398 12:19 ق.ظ
    سلام رمانهاامشب پارت گذاری می شن؟
    • علی آقاپور
      سلام رمان فادیا بله

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر