علی آقاپور نظرات یکشنبه 25 فروردین 1398 ، 06:46 ب.ظ
رابطه/56


-خیلی چیز بود....
سهیل-جلف؟
-نه، نه، نبود، از این خیل....خیلی....
سهیل-درب و داغون ها؟
-نه بابا خیلی خوب بود.
«با شیطنت و خنده گفت:» خب؟ من چیکار کردم رفتم شماره گرفتم؟
«با حرص شروع به زدنش کردم، دست دور گردنم انداخت و گفت:»
-آخه خانم گل این چه سوالیه میپرسی؟ من اون موقع چشمم دنبالت بود فقط باید تغییرات جزئی میدادمت تا سراغت بیام.
«با اخم گفتم:» الکی نگو، رفتی با دختره حرف زدی.
«باز با شیطنت نگام کرد:» راستی میگی؟ پس شماره اشو چیکار کردم؟
«با حرص جیغ زدم:» سهیل!
خندید و دستامو بوسید.
سهیل-عشق منی، بقیه رو میخوام چیکار؟
بند دلم از هم وا رفت، با منه؟ با من! سهیل بهت دروغ گفتم، سهیل دارم از عذاب میمیرم، یکی بهم دست درازی کرد و تو خبر نداری تا سراغش بری. نگام کرد و لبخند روی لبش ماسید و با نگرانی گفت:
-چیشد گلاب؟
«پلک زدم، لایه ی نمناک اشک از چشمام رفت:»
-هیچی...هیچی.
«لبخندی مهربون زد و گفت:»
-دلم برای گلم تنگ شده بودا، تو که میدونی تنهایی رو دوست ندارم، خونه بدون تو منو میخوره چرا نمی اومدی؟
-حالم خوب نبود، نمیخوام اینطوری پیشت باشم.
سهیل-من مگه فقط تورو برای خوشی هام میخوام؟
سرمو به زیر انداختم، بعد صبحونه به سهیل زنگ زدن، باید میرفت دفتر. کارش خیلی طول کشید و زنگ زد سفارش کرد تا با آژانس به خونه برگردم.
وقتی رفتم خونه باز تا سه روز به زور کلک و التماس هم پیشش نرفتم، نمیتونستم پیشش باشم، حالم روبراه نبود، نمیتونستم کنارش راه برم، بشینم، بخوابم، وقتی بهش دروغ گفتم! خودخوری هام تمومی نداشت، انقدر که نمیتونستم هیچی بخورم، دهنم بسته شده بود. آخر هفته که رسید سهیل خونه امون اومد. باورم نمیشد! با چشمای گرد وسط حیاط خونه ایستاده بودم و نگاش میکردم، جدی و با جذبه نگام میکرد.
درو مامان باز کرده بود و به مامان گفته بود من رئیسشم و مامان هم با خوش رویی گفت:
-بیا تو مادر، چرا زحمت کشیدی؟
سهیل-نه حاج خانوم وظیفمه.
مامان با چشم غره بهم اشاره کرد که برم لباسامو عوض کنم و یه چیزی سرم کنم. اما من از دیدن سهیل خشکم زده بود، چرا بی خبر اومده بود؟ سهیل پشت سر مامان از پله ها بالا اومد، مامان تا بهم رسید مچ دستمو گرفت و زیر لب گفت:
-بیا برو یه چیزی بپوش، حیا رو خوردی؟
سهیل شاکی بهم خیره شده بود، بدون سلام و حرفی به سمت اتاقم رفتم، گیج به اطراف نگاه میکردم! چشمم به گوشیم خورد و سریع برداشتم و براش مسیج زدم:
-سهیل این چه کاریه؟
جواب نداد، صدای مسیج خودمو میشنیدم که براش ارسال شده بود. نمیخواست جواب بده، دوباره براش نوشتم:
-سهیل برای چی اومدی؟
بازم جواب نداد، با حرص چشمامو روی هم گذاشتم و لباسامو عوض کردم و از اتاقم بیرون اومدم.
مامان-آقای تقوی خیلی ممنون که به گلابتون مرخصی دادین، از وقتی کیفشو و خودشو زدن اصلا این بچه جونش رفته، ترسیده دیگه، ترس جون آدمو میگیره.
سهیل-بله، ای کاش وقت میکرد قیافه هاشونو میدید، شکایت میکردین.
مامان-ولله منم بودم دیگه قیافه یادم نمیموند، هم به مال و هم به جان آدم دست درازی کنند دیگه مگه میشه به قیافه ی طرف دقت کرد؟
سهیل یه نیم نگاه جدی بهم کرد، منم شاکی نگاش میکردم، مامان به سمت آشپزخونه رفت و آروم گفتم:
-برای چی اومدی؟
سهیل-نمیای نه؟
-سهیل!!!! حالم خوب نیست.
سهیل-میای خونه استراحت میکنی! پیشِ من!



برچسب ها رمان رابطه ,



نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر