علی آقاپور نظرات یکشنبه 25 فروردین 1398 ، 06:43 ب.ظ
عاشقانه اشتباه کردم/58



اتفاقات با تسلسلی بی وقفه رخ میدن و این روزای پرحادثه انقدر طولانی و سخت میگذرند که نمیتونم باور کنم کمتر از انگشتای دست از اون روزای رویایی گذشته ... ماه عسلی که در هجوم حوادث پراسترس دور بنظر میرسه اما یادآوریش مثل ریختن شکر توی قهوه اس...

روزهای سخت، زود شروع شدند یا که من کم طاقتم؟!
ِغم عظیمی که مرتضی رو در برگرفته، مگه میشه منو مبتلا نکنه ! 
قلب‌ پدرش  وضعیت خوبی نداشت، حتما باید عمل می شد! هر چند تمام غمی که از عمق وجودش پیدا بود؛ بعد رفتن پدرش زیر تیغ جراحی و نتیجه ی موفقیت آمیزش؛ دود شد رفت هوا!
دوباره چهره ی بی تفاوتش برگشت سر جاش...
و انگار اون پسری که مثل دختربچه ها از دیدن پدرشون در بستر مریضی به زمین و زمان شکوه و گلایه دارند؛ این پسر نبود!
بعد به هوش آمدن پدرش، با ملاقاتش و مطمئن شدن از این که خطری تهدیدش نمی کنه، بار و بندیلشو بست و رفت سر کار و زندگی خودش! و تمام تصورات منو از این که دیگه حتما کینه ها و گلایه ها رو می ریزه دور، برد زیر سوال!چه خیال خامی !چه فانتزی هندی مآبانه ایی!
بعد از یک هفته که مرخص شدند، تقاضای منو برای چند روز موندن پیش مادرش رد کرد! گفت با هم می ریم سر می زنیم و برمیگردیم؛ لزومی نداره کوچ کنیم اونجا، هر چی دورش خلوت تر باشه براش بهتره!
تصمیم گرفتم سکوت کنم و اصراری در این امر نداشته باشم؛ همین که‌‌ می گه می ریم و سر می زنیم با هم؛ می تونه که خوب باشه.
حال روحی یگانه خانوم بعد موفقیت آمیز بودن عمل پدر جان، بهتر شده و دیگه از اون همه بی قراری و ناآرومی خبری نیست خداروشکر!
منیژه که تمام این مدت تو بغل  آقافرهاد تو بیمارستان زار می زد هم روحیه ی بهتری با ترخیص پدرش پیدا کرد!دیگه از چشمهای گود افتاده که از فرط اشک ریختن سفیدیش کدر شده بود خبری نیس ...
آقا میلاد و همسرش هم حضور داشتند، هیچ کس حرف نامربوطی نمی زد و در سکوت فقط منتظر بهبود پدر خانواده بودند، البته مرتضی به طرز آشکاری هما رو ندیده میگرفت و برام واقعا جالب بود که حس می کردم هما به شدت از مرتضی وحشت داره و در واقع یه نیروی نامرئی دافعه بینشونه! هیچ خبری از اون ماده گرگی که روز اول دیدم نیست که نیست!
و از همه ی این موارد شگفت انگیز تر برام این مسئله بود که؛ فهمیدم هما همسر دوم میلاده! و میلاد از زندگی اول کوتاه مدتش صاحب یه پسر شده که سرپرستی پسرش با مادرشه! گویا هما با پسر میلاد کنار نمی اومد! این موارد و هم یه روز یگانه خانوم که سر درد و دلش باز شده بود تو بیمارستان برام گفته بود؛ و چقدر که شوکه شدم!

خیلی به خودم فشار اوردم تا علت جدایی آقا میلاد و همسرش و نپرسم اما خوب پرسیدم و آه عمیق یگانه خانوم و تعاریف از عروس بزرگ سابقش من و به فکر فرو برد!
یعنی میلاد به زنش خیانت کرده بود؟!
علت این که کسی چندان با هما صمیمی نبود، تو این خانواده؛ می تونه همیچین مسئله ای باشه؟! 
 بیشتر پرسیدن رو در اون موقیعت جایز ندونستم، به مرتضی هم چیزی در این مورد نگفتم! خیلی از هما خوشش میاد... 
من موندم و حس فضولیمو سوال هایی که نه می شد از کسی پرسید نه می شد با کسی درمیون گذاشت! 
اسرار این خانواده برای همین خانواده بود؛ در واقع نمی تونستم با بازگشایی این مسائل برای خانواده ام چیزی و حل کنم، و هم این که با شناختی که از مرتضی پیدا کرده بودم مطمئن بودم که دوست نداشت چیزی راجع به این مسائل به خانواده ام بگم، پس سکوت پیشه کردم تا ببینم جریان فضولیم باعث میشه چه شگردی بزنم تا مرتضی خودش برام تعریف کنه که دقیقا چی شده! هر چند این موضوع طلاق و ازدواج مجدد میلاد به من ربطی نداشت؛ اما خوب ما خانوما نمیشه که از چیزی سردرنیاریم که...


و اما مرتضی... آخ از این مرتضی...آخ...
یه شلخته ی به معنای واقعی مساوی میشه با ایشون!
این همه بی نظمی در باورم نمی گنجه! 
از در خونه که وارد میشه یه ماچ ابدار تقدیمم می کنه و از همون لحظه شروع می کنه!
جوراباشو پرت می کنه روی مبل؛ پیراهنشو هم! و تا برسه به اتاق تقریبا چیز دیگه ای تو تنش نمی مونه که بخواد خارجش کنه! 
موندم که وقتی برای گرفتن دوش باید وارد اتاق بشه؛ چرا لباساشو این طوری پخش و پلا می کنه! منم که کزت طور؛ پشت سرش به جورابا و پیراهن و شلوار و کمربندش وارد اتاق می شم و خدا شاهده که فقط به خاطر حال بد پدرش و شرایط غمگینش با جارو به خدمتش نمی رسم!
حالا یه کم بگذره می دونم چیکارش کنم؛ پسره ی شلخته رو...

اینا به جهنم به طرز فاجعه باری فوتبال می بینه! من فکر می کردم طرفدار رئاله! اما تمام بازی های خارجی و داخلی و می بینه و بس که بنده های خدا رو مورد عنایت قرار می ده من خجالت زده میشم و  از خدا طلب بخشش می کنم!

من و هم که چپ و راست مورد لطف و عنایتش قرار میده! با ضربات محکمی که هنگام رفت و آمد از گوشه و کنار خونه هم، نمی تونم از دستشون فرار کنم!
لازمه که ذکر کنم که ضرباتش به کجا اصابت می کنند؟!
نه نیست!
یکی از معایب خونه های با متراژ پایین می تونه همین مسئله باشه! البته شایدم برای یه عده مزایا محسوب بشه، من جمله مرتضی!

غروب پنج شنبه ست؛ تازه از خونه پدری مرتضی برگشتیم، به قدری مهمون‌می اومد و رفت و آمد زیاد بود که مرتضی عصبی شده بود  و جلوی مهمون ها از شرایط بیماری پدرش و آرامشی که باید داشته باشه گفت! یگانه خانوم هم که دید کم مونده بره همه رو بزنه با قربون بلا رفتن، ما رو راهی کرد خونمون! حق هم داشت!
راست راست برگشت تو چشم ملت گفت پاشین برین خونتون!

الانم رفته دوش بگیره منم گل گاو زبون دم کردم براش بخوره تا که من و نخوره!
والا...

یه قاشق عسل داخل لیوان گل گاو زبون دم کشیده شده می ریزم که حوله پیچ از اتاق خارج و وارد آشپزخونه میشه، خیلی دور از انتظارم دستاشو دورم حلقه می کنه.
پشت گوشمو می بوسه.
-خانوم خودم چطوره؟
لیوان به دست برمی گردم سمتش، لبخند می زنم، لیوان و بالا می گیرم.
-شما خوب باش،‌منم خوبم!
نگاهی به محتویات داخل لیوان می کنه.
-چایی که نیست!
-گل گاو زبونه بخور آرومت می کنه!
چشمک دوست داشتنیش بعد چند روز دوباره سهمِ من میشه.
-تو خودت گل گاو زبونی، بخورمت حله!
خنده ی دوست داشتنیش و منی که لیوان رو سر جاش می ذارم و تو بغلش فرو می رم.
-همیشه خوب باش مرتضی! تو که غمگینی، وقتی ادای خوب بودن و درمیاری، وقتی می خوای بگی همه چی خوبه؛ من ناآروم میشم...خوب باش همیشه!


میون آغوشش گرم میشم، دلم محکم میشه و ای خدا، تا ابد قراره این قلب این طوری برای خواستنش بکوبه؟!

از آغوشش بیرون میام، لیوان و برمی دارم،‌ بین دستاش قرار می دم و میگم:
-بخور برای اعصابت خوبه،لیورپول هم بازی داره! یه موقع یکی بد بازی می کنه می زنی همه امونو تارومار می کنی!
کوتاه می خنده و با لبخند کج و یک وریش نگاهم می کنه.
-فعلا که تو ما رو تارومار کردی! هر جا رو نگاه می کنم هستی... 
با انگشت اشاره اش به گیج گاهش می زنه‌.
-اینجا هستی...
روی قلبش می زنه.
-اینجا هم هستی...
و به چشماش اشاره می کنه و یا طمانینه پلک میزنه
-اینجا هم که جا داری!
اخم می کنه انگشت شصت و اشاره اشو به هم می چسبونه و محکم به وسط پیشونیم با رها کردن انگشت اشاره اش، ضربه می زنه.
-انصافه؟! این طوری دل بردن... این طوری هوش و حواسمو بردن... هومم؟ نیست بخدا‌! میای و برام از جون مایه می ذاری! مراقبت و نظارت می کنی کاری که من ازش متنفر بودم! اما تو که میشی کننده ی کار، تو که میشی قرارِ بی قراری هام...من‌ و تنفراتمو به غلط کردن میندازی! 
ضربه ی دوم و روی پیشونیم محکم تر می زنه لبخند عمیقی هم میشه چاشنی این ضربات دردناکِ دوست داشتنی!
-خوابت برد؟!

خواب!؟ نه جانم... من فقط غرقم...غرق تو!
-مرتضی...خیلی دوست دارم!

دوست داشتن یه آدم چقدر می تونه بد باشه!
بد که میگم بدِ خوبه! بدِ خوب یعنی همین دوست داشتن من! من، هیچ پایانی برای بدِ خوبم ندارم؛ یه حس سرتا سر عاشقانه که نه آغازش قابل دیده نه پایانش...

مرتضی تو برام یه دنیایی؛ یه دنیا که همه چیز توش از اول اشتباه شروع شد!

***







نظرات

  1. مریم دوشنبه 26 فروردین 1398 03:05 ب.ظ
    اقای ادمین من نمی دونم نویسنده این رمان نظرات می بینه یانه ولی لطفایه تشکر ازایشون برای قلم عالیشون بکنید خیلی دلنشینه ازشما هم ممنونم برای رمانای خوبتون
    • علی آقاپور
      سلام بله حتما ممنونم

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر